کتاب تفریح یادگرفتنی است

بیشتر آدم‌ها آن‌قدر مشغول ساختن زندگی هستند که فراموش می‌کنند زندگی را زندگی کنند.

تفریح یک نیاز است، نه یک پاداش

بیشتر ما از کودکی یاد گرفته‌ایم که تفریح چیزی است که باید بعد از انجام همه کارها به سراغش برویم. اول درس، بعد تفریح. اول کار، بعد تفریح. اول مسئولیت‌ها، بعد تفریح. کم‌کم این طرز فکر آن‌قدر در ذهنمان ریشه می‌دواند که در بزرگسالی هم تصور می‌کنیم لذت بردن از زندگی نوعی جایزه است که باید برایش واجد شرایط شویم. اما مایک راکر معتقد است این نگاه یکی از بزرگ‌ترین اشتباهات ماست.

او می‌گوید تفریح و لذت بردن از زندگی مثل خواب، غذا یا استراحت یک نیاز انسانی است، نه یک پاداش لوکس. همان‌طور که نمی‌توانی سال‌ها نخوابی و انتظار داشته باشی سالم بمانی، نمی‌توانی سال‌ها فقط کار کنی و انتظار داشته باشی شاد، خلاق و پرانرژی باقی بمانی. ذهن انسان برای عملکرد خوب، به لحظات لذت، بازی و سرگرمی نیاز دارد.

مشکل اینجاست که خیلی از آدم‌ها یک فهرست بی‌پایان از کارها برای خودشان می‌سازند. با خودشان می‌گویند وقتی این پروژه تمام شد استراحت می‌کنم، وقتی درآمدم بیشتر شد خوشحال می‌شوم، وقتی به فلان هدف رسیدم از زندگی لذت می‌برم. اما به محض رسیدن به یک هدف، هدف بعدی ظاهر می‌شود و تفریح باز هم به آینده موکول می‌شود.

مایک راکر معتقد است بسیاری از افراد موفق از بیرون زندگی خوبی دارند، اما از درون خسته و فرسوده هستند. چون سال‌ها یاد گرفته‌اند چطور کار کنند، اما هیچ‌وقت یاد نگرفته‌اند چطور از زندگی لذت ببرند. آن‌ها بهره‌وری را بلدند، اما تفریح کردن را نه. جالب اینجاست که تحقیقات روان‌شناسی هم نشان می‌دهد تفریح فقط حال آدم را خوب نمی‌کند؛ روی خلاقیت، تمرکز، روابط اجتماعی و حتی عملکرد شغلی هم اثر مثبت دارد. یعنی تفریح دشمن موفقیت نیست؛ یکی از سوخت‌های موفقیت است. این موضوع را می‌توان در ورزش هم دید. هیچ ورزشکاری نمی‌تواند بدون استراحت دائماً تمرین کند. بدن برای رشد به ریکاوری نیاز دارد. ذهن هم دقیقاً همین‌طور است. اگر دائماً تحت فشار باشد و هیچ فضایی برای لذت و بازی نداشته باشد، به مرور فرسوده می‌شود.

شاید مهم‌ترین اشتباه ما این باشد که فکر می‌کنیم تفریح چیزی است که بعد از تمام شدن زندگی واقعی اتفاق می‌افتد. در حالی که از نگاه مایک راکر، تفریح بخشی از خود زندگی است، نه جایزه‌ای که در پایان آن دریافت می‌کنیم.

نباید برای لذت بردن از زندگی منتظر تمام شدن فهرست کارها بمانی. چون این فهرست هیچ‌وقت تمام نمی‌شود. اگر نتوانی در طول مسیر هم لحظاتی برای لذت، بازی و شادی پیدا کنی، ممکن است به مقصد برسی اما فراموش کرده باشی که در این میان زندگی هم بکنی.

اعتیاد به مشغول بودن

یکی از جالب‌ترین حرف‌های مایک راکر این است که بسیاری از آدم‌های امروزی به کار کردن معتاد نیستند؛ به مشغول بودن معتادند. یعنی حتی وقتی واقعاً کار مهمی انجام نمی‌دهند، باز هم دوست دارند وانمود کنند سرشان شلوغ است. انگار مشغول بودن به بخشی از هویت آن‌ها تبدیل شده است.

اگر دقت کنی، خیلی از ما وقتی کسی می‌پرسد «حالت چطوره؟» ناخودآگاه جواب می‌دهیم: «سرم خیلی شلوغه.» حتی گاهی این جمله را با نوعی افتخار می‌گوییم. انگار شلوغ بودن نشانه مهم بودن، موفق بودن یا مفید بودن است. در حالی که مشغول بودن و پیشرفت کردن همیشه یکی نیستند. مایک راکر می‌گوید بسیاری از افراد آن‌قدر زندگی خودشان را با کارها، جلسات، پیام‌ها، شبکه‌های اجتماعی و مسئولیت‌های مختلف پر کرده‌اند که دیگر زمانی برای فکر کردن، استراحت کردن یا حتی لذت بردن از زندگی باقی نمانده است. آن‌ها دائماً در حال حرکت هستند، اما لزوماً به جای بهتری نمی‌رسند. یکی از دلایل این اتفاق این است که مشغول بودن به ما احساس ارزشمندی می‌دهد. وقتی مدام کاری برای انجام دادن داریم، کمتر مجبور می‌شویم با سؤال‌های عمیق‌تر زندگی روبه‌رو شویم. کمتر به این فکر می‌کنیم که آیا واقعاً از مسیرمان راضی هستیم یا نه. گاهی مشغول بودن تبدیل به راهی برای فرار از سکوت و مواجهه با خودمان می‌شود. مایک راکر معتقد است یکی از بزرگ‌ترین اشتباهات دنیای مدرن این است که ارزش انسان را با میزان مشغول بودنش می‌سنجد. در حالی که ممکن است فردی بسیار مشغول باشد اما زندگی چندان رضایت‌بخشی نداشته باشد. از طرف دیگر ممکن است کسی زمان‌هایی برای استراحت، تفریح و لذت بردن داشته باشد و در عین حال عملکرد فوق‌العاده‌ای هم داشته باشد.

این موضوع را در کتاب‌هایی مثل کایزن هم می‌توان دید. ژاپنی‌ها دنبال کار بیشتر نبودند؛ دنبال کار بهتر بودند. بین «فعال بودن» و «مؤثر بودن» تفاوت بزرگی وجود دارد. خیلی وقت‌ها افراد ساعت‌های زیادی کار می‌کنند فقط چون احساس می‌کنند باید مشغول باشند، نه چون آن کار واقعاً ضروری است. مشغول بودن به خودی خود یک فضیلت نیست. سؤال مهم این نیست که چقدر سرت شلوغ است؛ سؤال این است که آیا این شلوغی واقعاً به چیزی ارزشمند منتهی می‌شود یا نه.

ممکن است سال‌ها درگیر کارها، پروژه‌ها و مسئولیت‌ها باشی و ناگهان متوجه شوی که در تمام این مدت، زندگی را مدام به آینده موکول کرده‌ای. گاهی لازم است از خودمان بپرسیم: «آیا واقعاً دارم زندگی می‌کنم، یا فقط دارم مشغول می‌مانم؟»

بعضی آدم‌ها آن‌قدر سرشان را با کارها و مشغله‌های مختلف شلوغ می‌کنند که یا فرصت‌های طلایی زندگی را نمی‌بینند و از دست می‌دهند، یا هیچ‌وقت در ربع دوم زمانی برای کار کردن روی خودشان و آماده شدن برای آن فرصت‌ها نمی‌گذارند؛ برای همین وقتی فرصت از راه می‌رسد، آمادگی استفاده از آن را ندارند.

دام بهره‌وری بی‌پایان

یکی از عجیب‌ترین اتفاقات دنیای امروز این است که هرچه ابزارهای بیشتری برای صرفه‌جویی در زمان داریم، بیشتر احساس می‌کنیم وقت کم آورده‌ایم. قرار بود گوشی‌های هوشمند، نرم‌افزارهای مدیریت کار، تقویم‌ها و صدها ابزار دیگر زندگی ما را راحت‌تر کنند، اما خیلی از آدم‌ها از همیشه خسته‌تر و گرفتارتر هستند. مایک راکر معتقد است یکی از دلایل این موضوع، گرفتار شدن در «دام بهره‌وری بی‌پایان» است.

این دام زمانی شکل می‌گیرد که بهره‌وری از یک ابزار به یک هدف تبدیل می‌شود. در حالت عادی، بهره‌وری قرار است به ما کمک کند زمان بیشتری برای زندگی کردن داشته باشیم. اما خیلی از افراد به جایی می‌رسند که تمام زندگی‌شان صرف بهره‌ورتر شدن می‌شود.

مایک راکر می‌گوید بسیاری از ما ناخواسته وارد مسابقه‌ای شده‌ایم که خط پایان ندارد. هر وقت کارهای بیشتری انجام می‌دهیم، کارهای جدیدی به لیست اضافه می‌شود. هر وقت زمان خالی پیدا می‌کنیم، آن را با مسئولیت‌های جدید پر می‌کنیم. انگار ذهنمان باور کرده که هر دقیقه‌ای که صرف لذت، استراحت یا تفریح شود، دقیقه‌ای هدررفته است.

جالب اینجاست که این طرز فکر حتی می‌تواند لذت‌بخش‌ترین فعالیت‌ها را هم خراب کند. مثلاً فردی که برای ورزش کردن می‌رود، به جای لذت بردن از ورزش مدام در حال اندازه‌گیری کالری، ضربان قلب و بازدهی خودش است. یا کسی که کتاب می‌خواند، بیشتر نگران تعداد کتاب‌هایی است که تمام کرده تا چیزهایی که یاد گرفته است. در این حالت حتی تفریح هم به یک پروژه بهره‌وری تبدیل می‌شود.

مشکل اصلی این نیست که بهره‌وری چیز بدی است. اتفاقاً بهره‌وری می‌تواند بسیار ارزشمند باشد. مشکل زمانی شروع می‌شود که زندگی فقط به مجموعه‌ای از وظایف و اهداف تبدیل شود. وقتی تمام ارزش خودت را از میزان کارهایی که انجام داده‌ای بگیری، کم‌کم توانایی لذت بردن از لحظه حال را از دست می‌دهی.

بهره‌وری باید در خدمت زندگی باشد، نه اینکه زندگی در خدمت بهره‌وری قرار بگیرد. این موضوع را می‌توان در خیلی از آدم‌های موفق هم دید. بعضی افراد به اهداف بزرگی می‌رسند، اما همچنان احساس می‌کنند باید بیشتر کار کنند، بیشتر تولید کنند و بیشتر موفق شوند. در نتیجه هیچ‌وقت احساس رضایت واقعی را تجربه نمی‌کنند. چون هر موفقیتی فقط آن‌ها را وارد مسابقه بعدی می‌کند.

شاید مهم‌ترین درس این فصل این باشد که بهره‌وری یک وسیله است، نه مقصد. هدف زندگی این نیست که تا جایی که ممکن است کار انجام دهیم؛ هدف این است که زندگی معنادارتر، لذت‌بخش‌تر و کامل‌تری داشته باشیم.

اگر تمام عمرت را صرف آماده شدن برای زندگی کنی، ممکن است هرگز فرصت زندگی کردن پیدا نکنی. مایک راکر نمی‌گوید کمتر تلاش کن یا تنبل باش؛ او می‌گوید مراقب باش در مسیر بهتر کار کردن، فراموش نکنی که اصلاً چرا می‌خواستی بهتر کار کنی. بهره‌وری باید به زندگی خدمت کند، نه اینکه جای زندگی را بگیرد.

نقش بازی و سرگرمی در خلاقیت

بیشتر ما از کودکی یاد گرفته‌ایم که بازی کردن و کار کردن دو چیز کاملاً جدا از هم هستند. بازی برای تفریح است و کار برای پیشرفت. اما مایک راکر می‌گوید این تفکیک آن‌قدرها هم درست نیست. اتفاقاً بخش بزرگی از خلاقیت انسان از دل بازی، کنجکاوی و سرگرمی بیرون می‌آید، نه از فشار و اجبار.

وقتی ذهن تحت فشار دائمی قرار می‌گیرد، معمولاً روی پیدا کردن سریع‌ترین راه‌حل ممکن تمرکز می‌کند. اما خلاقیت اغلب زمانی ظاهر می‌شود که ذهن کمی آزادتر باشد و اجازه داشته باشد بین ایده‌های مختلف ارتباط برقرار کند. به همین دلیل است که خیلی از افراد بهترین ایده‌هایشان را پشت میز کار پیدا نمی‌کنند؛ بلکه هنگام پیاده‌روی، ورزش، دوش گرفتن، سفر یا حتی بازی کردن به ذهنشان می‌رسد.

مایک راکر توضیح می‌دهد که بازی کردن فقط یک فعالیت کودکانه نیست. بازی به ذهن اجازه می‌دهد بدون ترس از اشتباه کردن، چیزهای جدید را امتحان کند. وقتی هدف فقط لذت بردن و تجربه کردن باشد، ذهن راحت‌تر ریسک می‌کند و مسیرهای جدید را کشف می‌کند. بسیاری از کشفیات، اختراعات و ایده‌های بزرگ تاریخ از همین روحیه کنجکاوی و بازیگوشی به وجود آمده‌اند.

جالب اینجاست که کودکان معمولاً خلاق‌تر از بزرگسالان هستند، نه چون باهوش‌ترند، بلکه چون کمتر از اشتباه کردن می‌ترسند. آن‌ها مدام در حال آزمایش کردن، ساختن، خراب کردن و دوباره ساختن هستند. اما بسیاری از بزرگسالان آن‌قدر درگیر درست انجام دادن همه چیز می‌شوند که کم‌کم قدرت بازی کردن و کشف کردن را از دست می‌دهند.

بسیاری از شرکت‌های نوآور فضایی ایجاد می‌کنند که کارکنان بتوانند ایده‌های عجیب را امتحان کنند، حتی اگر همه آن ایده‌ها موفق نشوند. چون می‌دانند خلاقیت معمولاً از دل آزادی و آزمایش بیرون می‌آید، نه از کنترل بیش از حد. در زندگی شخصی هم همین اتفاق می‌افتد. وقتی تمام وقت خودت را صرف انجام وظایف و مسئولیت‌ها می‌کنی، ذهن کم‌کم وارد حالت مکانیکی می‌شود. اما وقتی زمانی برای سرگرمی، تجربه‌های جدید یا فعالیت‌هایی که صرفاً از آن‌ها لذت می‌بری اختصاص می‌دهی، ذهن فرصت پیدا می‌کند ارتباطات تازه‌ای بسازد و ایده‌های جدید تولید کند.

شاید مهم‌ترین اشتباه دنیای مدرن این باشد که بازی را چیزی بی‌فایده تصور می‌کند. در حالی که از نگاه مایک راکر، بازی یکی از موتورهای اصلی خلاقیت است. ذهن انسان برای خلق کردن فقط به تلاش نیاز ندارد؛ به آزادی هم نیاز دارد.

خلاقیت همیشه از سخت‌تر کار کردن به وجود نمی‌آید. خیلی وقت‌ها از بازی کردن، کنجکاوی و اجازه دادن به ذهن برای پرسه زدن به وجود می‌آید.

بازی کردن اتلاف وقت نیست؛ یکی از راه‌هایی است که ذهن انسان ایده‌های جدید خلق می‌کند. اگر می‌خواهیم خلاق هم باشیم، باید جایی برای بازی، سرگرمی و کنجکاوی در زندگی‌مان باقی بگذاریم. خیلی از بهترین ایده‌های دنیا زمانی متولد شده‌اند که کسی برای چند لحظه دست از کار کشیده و اجازه داده ذهنش آزادانه بازی کند.

لذت بردن از مسیر

یکی از رایج‌ترین اشتباهات انسان‌ها این است که خوشحالی را به آینده موکول می‌کنند. با خودشان می‌گویند وقتی این پروژه تمام شد خوشحال می‌شوم، وقتی درآمدم بیشتر شد راحت می‌شوم، وقتی خانه خریدم، وقتی ازدواج کردم، وقتی بازنشسته شدم، آن وقت از زندگی لذت می‌برم. اما مایک راکر می‌گوید مشکل اینجاست که این «بعداً» معمولاً هیچ‌وقت از راه نمی‌رسد. چون به محض رسیدن به یک هدف، هدف دیگری جای آن را می‌گیرد. بسیاری از ما زندگی را شبیه یک نردبان می‌بینیم. فکر می‌کنیم خوشبختی در پله بعدی قرار دارد. اما وقتی به آن پله می‌رسیم، متوجه می‌شویم باز هم احساس رضایت کامل نداریم و چشممان به پله بعدی است. نتیجه این می‌شود که سال‌ها در حال دویدن هستیم، بدون اینکه واقعاً از مسیر لذت ببریم. مایک راکر معتقد است یکی از بزرگ‌ترین مهارت‌های زندگی این است که یاد بگیری فقط از مقصد لذت نبری؛ از خود مسیر هم لذت ببری. چون واقعیت این است که بخش عمده زندگی ما در مسیر می‌گذرد، نه در لحظه رسیدن به هدف. لحظه موفقیت شاید چند دقیقه یا چند روز طول بکشد، اما مسیر رسیدن به آن ممکن است سال‌ها طول بکشد. چنین فردی حتی اگر به هدفش برسد، بخش بزرگی از زندگی را در حالت انتظار گذرانده است.

جالب اینجاست که بسیاری از آدم‌های موفق دقیقاً به همین دلیل دوام می‌آورند. آن‌ها فقط عاشق نتیجه نیستند؛ از خود فرایند هم لذت می‌برند. یک نویسنده فقط عاشق چاپ کتاب نیست؛ نوشتن را هم دوست دارد. یک ورزشکار فقط عاشق مدال نیست؛ تمرین کردن را هم دوست دارد. یک کتاب‌خوان فقط دنبال تمام کردن کتاب نیست؛ از یاد گرفتن هم لذت می‌برد.

مایک راکر نمی‌گوید هدف نداشته باش. اتفاقاً داشتن هدف مهم است. اما می‌گوید نباید تمام شادی خودت را به رسیدن به آن هدف گره بزنی. چون در این صورت بخش بزرگی از عمرت را صرف انتظار خواهی کرد.

اگر نتوانی از مسیر لذت ببری، حتی رسیدن به مقصد هم آن‌قدر که تصور می‌کنی رضایت‌بخش نخواهد بود. اگر خوشحالی را فقط به مقصد گره بزنی، بیشتر عمرت را در حالت انتظار خواهی گذراند.

این یکی از عمیق‌ترین پیام‌های کتاب است. چون به ما یادآوری می‌کند که زندگی چیزی نیست که بعد از رسیدن به اهداف شروع شود. زندگی همین امروز، همین مسیر و همین لحظه‌هایی است که در حال تجربه کردنشان هستیم.

تعادل بین تلاش و زندگی

یکی از پیام‌های اصلی کتاب این است که مشکل بیشتر آدم‌ها تنبلی نیست؛ مشکل این است که گاهی آن‌قدر روی تلاش و پیشرفت تمرکز می‌کنند که بخش‌های دیگر زندگی را فراموش می‌کنند. در فرهنگ امروزی، زیاد کار کردن معمولاً تحسین می‌شود. اگر کسی همیشه مشغول باشد، دیر بخوابد و مدام در حال کار باشد، اغلب به عنوان فردی سخت‌کوش شناخته می‌شود. اما مایک راکر معتقد است تلاش بیش از حد، همان‌قدر می‌تواند آسیب‌زننده باشد که تنبلی.

او می‌گوید زندگی شبیه یک چهارپایه است که روی چند پایه مختلف قرار گرفته؛ کار، روابط، سلامتی، تفریح، رشد فردی و استراحت. اگر تمام تمرکزت را فقط روی یکی از این پایه‌ها بگذاری، ممکن است در آن بخش پیشرفت کنی، اما کل زندگی‌ات تعادلش را از دست بدهد. موفقیت واقعی زمانی اتفاق می‌افتد که این بخش‌ها در کنار هم رشد کنند.

خیلی از افراد با این امید زندگی می‌کنند که فعلاً سخت کار کنند تا بعداً زندگی کنند. مثلاً با خودشان می‌گویند چند سال دیگر استراحت می‌کنم، چند سال دیگر به خانواده‌ام بیشتر می‌رسم یا چند سال دیگر از زندگی لذت می‌برم. اما مشکل اینجاست که این «چند سال دیگر» اغلب به تعویق می‌افتد. اهداف جدید می‌آیند، مسئولیت‌های جدید اضافه می‌شوند و فرد ناگهان متوجه می‌شود سال‌ها گذشته است.

این موضوع را در ورزش هم می‌توان دید. هیچ مربی عاقلی نمی‌گوید هر روز با حداکثر فشار تمرین کن. چون بدن برای رشد به استراحت نیاز دارد. زندگی هم همین‌طور است. انسان فقط با فشار رشد نمی‌کند؛ با ترکیب فشار و بازیابی رشد می‌کند. همان‌طور که عضله بین تمرین‌ها ساخته می‌شود، کیفیت زندگی هم بین لحظه‌های تلاش و استراحت شکل می‌گیرد.

یکی از نکات جالب کتاب این است که تفریح و استراحت را دشمن موفقیت نمی‌داند. برعکس، آن‌ها را بخشی از موفقیت می‌داند. کسی که گاهی استراحت می‌کند، وقت باکیفیت با خانواده می‌گذراند، سرگرمی دارد و از زندگی لذت می‌برد، معمولاً در بلندمدت انرژی و انگیزه بیشتری برای ادامه مسیر خواهد داشت.

موفقیت واقعی فقط در دستاوردها خلاصه نمی‌شود. اگر در مسیر رسیدن به اهداف، سلامتی، روابط و شادی خودت را از دست بدهی، هزینه‌ای که پرداخته‌ای ممکن است بیشتر از چیزی باشد که به دست آورده‌ای.

هدف زندگی فقط موفق شدن نیست؛ هدف این است که در کنار موفقیت، زندگی کردن را هم از یاد نبری. مایک راکر نمی‌گوید کمتر تلاش کن؛ می‌گوید آن‌قدر روی تلاش متمرکز نشو که فراموش کنی چرا از اول تلاش می‌کردی. (انقدر غرق تو کار شدی که یادت رفت و گم کردی که داشتی تلاش میکردی که پولی بدست بیاری تا زندگی بهتری کنی) چون در نهایت، یک زندگی خوب فقط از دستاوردها ساخته نمی‌شود؛ از ترکیب رشد، لذت، روابط، سلامتی و معنا ساخته می‌شود.

طراحی آگاهانه اوقات خوش

بیشتر آدم‌ها تصور می‌کنند لحظات خوب زندگی باید خودبه‌خود اتفاق بیفتند. فکر می‌کنند اگر یک روز وقت اضافه پیدا شود، اگر شرایط مناسب باشد یا اگر حال و حوصله داشته باشند، آن وقت به تفریح و لذت هم می‌رسند. اما مایک راکر می‌گوید این اتفاق معمولاً نمی‌افتد. اگر برای اوقات خوش برنامه‌ای نداشته باشی، کارها و مسئولیت‌ها تمام فضای زندگی را پر می‌کنند. لحظات خوب زندگی معمولاً اتفاقی ساخته نمی‌شوند؛ اغلب آگاهانه طراحی می‌شوند.

او معتقد است همان‌طور که برای جلسات کاری، ورزش یا کارهای مهم زمان مشخص می‌کنیم، باید برای تفریح و فعالیت‌هایی که به ما انرژی می‌دهند هم عمداً جا باز کنیم. چون در غیر این صورت، همیشه کار مهم‌تری پیدا می‌شود و لذت بردن از زندگی به فردا موکول خواهد شد. اگر برای شادی برنامه نداشته باشی، احتمالاً برنامه‌های دیگران تمام زمانت را پر خواهند کرد.

یکی از اشتباهات رایج این است که افراد منتظر اتفاق‌های بزرگ می‌مانند؛ یک سفر خاص، یک تعطیلات طولانی یا یک مناسبت ویژه. در حالی که بخش بزرگی از شادی انسان از تجربه‌های کوچک و تکرارشونده می‌آید. یک پیاده‌روی عصرگاهی، یک گفت‌وگوی خوب با دوست، چند ساعت کتاب خواندن، یک سرگرمی مورد علاقه یا حتی نوشیدن چای در آرامش می‌تواند کیفیت زندگی را تغییر دهد. مایک راکر می‌گوید افراد شاد معمولاً کسانی نیستند که لزوماً امکانات بیشتری دارند؛ بلکه کسانی هستند که آگاهانه برای لحظات لذت‌بخش جا باز می‌کنند. آن‌ها منتظر نمی‌مانند که شادی سراغشان بیاید؛ شرایطی ایجاد می‌کنند که احتمال تجربه شادی بیشتر شود.

نکته مهم دیگر این است که اوقات خوش برای هر کسی متفاوت است. چیزی که به یک نفر انرژی می‌دهد، ممکن است برای فرد دیگری خسته‌کننده باشد. بعضی‌ها از معاشرت لذت می‌برند، بعضی‌ها از تنهایی. بعضی‌ها عاشق ورزش هستند و بعضی‌ها عاشق مطالعه. مهم این نیست که دیگران چه چیزی را سرگرم‌کننده می‌دانند؛ مهم این است که تو چه چیزی را واقعاً دوست داری.

مایک راکر تأکید می‌کند که شادی پایدار بیشتر از آنکه نتیجه اتفاقات بزرگ باشد، نتیجه طراحی آگاهانه زندگی روزمره است. لحظات خوب زندگی معمولاً اتفاقی ساخته نمی‌شوند؛ اغلب آگاهانه طراحی می‌شوند. کیفیت زندگی فقط به اهداف بزرگ وابسته نیست؛ به لحظه‌های کوچکی هم وابسته است که آگاهانه برای خودمان می‌سازیم. خیلی وقت‌ها یک زندگی خوب حاصل چند اتفاق بزرگ نیست؛ حاصل صدها لحظه کوچک و لذت‌بخشی است که اجازه داده‌ایم در روزهای عادی زندگی جا پیدا کنند.

شادی به عنوان یک مهارت

او معتقد است شادی بیشتر از آنکه یک اتفاق یا ویژگی ذاتی باشد، یک مهارت است؛ مهارتی که می‌توان آن را یاد گرفت، تقویت کرد و در آن بهتر شد.

خیلی از افراد تصور می‌کنند اگر به فلان هدف برسند، شاد خواهند شد. اگر پول بیشتری داشته باشند، اگر شغل بهتری پیدا کنند یا اگر مشکلاتشان کمتر شود. اما تحقیقات روان‌شناسی نشان داده که انسان خیلی سریع به شرایط جدید عادت می‌کند. چیزی که امروز باعث هیجان و شادی ما می‌شود، بعد از مدتی عادی می‌شود و دوباره به دنبال چیز دیگری می‌گردیم. به همین دلیل بسیاری از افراد با وجود موفقیت‌های زیاد، همچنان احساس رضایت نمی‌کنند.

مایک راکر می‌گوید افراد شاد معمولاً کسانی نیستند که بهترین شرایط زندگی را دارند؛ بلکه کسانی هستند که یاد گرفته‌اند توجه بیشتری به تجربه‌های مثبت زندگی داشته باشند. آن‌ها منتظر یک اتفاق بزرگ نمی‌مانند تا خوشحال شوند. از لحظه‌های کوچک، روابط خوب، سرگرمی‌ها و تجربه‌های روزمره هم لذت می‌برند.

یکی از دلایل اهمیت این موضوع این است که ذهن انسان به طور طبیعی بیشتر به مشکلات توجه می‌کند تا چیزهای خوب. این ویژگی در گذشته به بقای انسان کمک می‌کرد، اما امروز باعث می‌شود خیلی وقت‌ها داشته‌هایمان را نبینیم و فقط روی کمبودها تمرکز کنیم. به همین دلیل شادی تا حدی یک تمرین آگاهانه است؛ تمرین توجه به چیزهایی که خوب پیش می‌روند، نه فقط چیزهایی که مشکل دارند.

مایک راکر همچنین تأکید می‌کند که شادی به معنای خوشحال بودن دائمی نیست. هیچ انسانی همیشه خوشحال نیست. زندگی پر از سختی، استرس و روزهای بد است. مهارت شادی بیشتر به این معناست که بتوانی در کنار مشکلات، همچنان ظرفیت لذت بردن از زندگی را حفظ کنی.

این موضوع شباهت جالبی به ورزش دارد. همان‌طور که بدن با تمرین قوی‌تر می‌شود، ذهن هم با تمرین برخی عادت‌ها شادتر می‌شود. مثلاً وقت گذراندن با آدم‌های خوب، داشتن سرگرمی‌های معنادار، قدردانی از داشته‌ها و ایجاد تعادل میان کار و زندگی، همگی چیزهایی هستند که می‌توان آن‌ها را تمرین کرد.

یکی از اشتباهات رایج این است که شادی را نتیجه نهایی موفقیت بدانیم. اما مایک راکر می‌گوید خیلی وقت‌ها رابطه برعکس است. آدم‌هایی که حال بهتری دارند، معمولاً انرژی، خلاقیت و انگیزه بیشتری هم برای موفق شدن پیدا می‌کنند.

شادی چیزی نیست که یک روز ناگهان به دست بیاید؛ چیزی است که باید هر روز کمی آن را ساخت و تقویت کرد. شادی بیشتر از آنکه حاصل شرایط زندگی باشد، حاصل مهارت زندگی کردن است. این به ما یادآوری می‌کند که نمی‌توانیم همه شرایط زندگی را کنترل کنیم، اما می‌توانیم روی نحوه مواجهه با زندگی کار کنیم. و شاید بخش بزرگی از تفاوت میان آدم‌های رضایتمند و ناراضی، نه در شرایطشان، بلکه در مهارتشان برای دیدن، ساختن و حفظ کردن لحظه‌های خوب زندگی باشد.