آنچه فروید به ما آموخت

ناخودآگاه چیست؟

اگر بخوایم تمام حرف‌های فروید رو فقط تو یه ایده خلاصه کنیم، اون ایده ناخودآگاهه. فروید می‌گفت بخش بزرگی از کارهایی که ما انجام میدیم، از جاهایی تو ذهنمون میاد که اصلاً حواسمون بهشون نیست. یعنی ما فکر می‌کنیم دلیل رفتارها و تصمیم‌هامون رو می‌دونیم، اما خیلی وقت‌ها ماجرا پیچیده‌تر از چیزیه که خودمون تصور می‌کنیم.

فروید ذهن انسان رو به یه کوه یخ تشبیه می‌کرد. همون‌طور که فقط یه قسمت کوچیک از کوه یخ روی آب دیده میشه و بخش بزرگ‌ترش زیر آبه، ذهن ما هم یه بخش آگاه داره که می‌بینیم و می‌شناسیم، و یه بخش خیلی بزرگ‌تر که زیر سطح پنهون شده. خاطره‌ها، ترس‌ها، حسادت‌ها، آرزوها، ناراحتی‌ها و کلی چیز دیگه ممکنه سال‌ها اونجا باقی بمونن، حتی وقتی فکر می‌کنیم دیگه فراموششون کردیم.

مثلاً تا حالا شده از یکی خوشت نیاد ولی هرچی فکر می‌کنی دلیلش رو پیدا نکنی؟ بعد یه روز یهو بفهمی لحن حرف زدنش یا رفتارش خیلی شبیه یه آدم آزاردهنده تو گذشته‌ت بوده؟ فروید می‌گفت ممکنه ذهنت اون تجربه قدیمی رو نگه داشته باشه و الان بدون اینکه خودت بفهمی روی قضاوتت اثر بذاره.

یا فرض کن یه نفر چند بار وارد رابطه عاطفی میشه و هر بار هم سراغ آدم‌هایی میره که بهش بی‌محلی می‌کنن. خودش هم کلافه شده و میگه: «نمی‌فهمم چرا همیشه همین مدل آدم‌ها جذبم می‌کنن.» فروید احتمالاً می‌گفت جواب این سؤال، شاید تو گذشته و ناخودآگاه اون آدم پنهان شده باشه؛ جایی که بعضی الگوها هنوز دارن کار خودشون رو می‌کنن.

حتی بعضی واکنش‌های روزمره‌مون هم ممکنه از همین جا بیاد. مثلاً یه انتقاد کوچیک می‌شنوی و خیلی بیشتر از چیزی که انتظار میره ناراحت میشی. شاید ماجرا فقط اون انتقاد نباشه. شاید یه زخم قدیمی هم اون پشت نشسته باشه و با هر اتفاق مشابهی دوباره خودش رو نشون بده.

البته فروید نمی‌گفت ناخودآگاه فقط پر از چیزهای منفی و دردناکه. خیلی از ایده‌های خلاقانه، الهام‌ها و حتی بعضی تصمیم‌های سریع ما هم از همین بخش میان. حتماً برات پیش اومده که چند روز روی یه مشکل فکر کنی و بعد یهو جوابش از ناکجا پیدا بشه. انگار یه بخش از ذهنت پشت صحنه داشته روش کار می‌کرده.

شاید مهم‌ترین حرف فروید این بود که ما اون‌قدری که فکر می‌کنیم خودمون رو نمی‌شناسیم. خیلی از رفتارها، انتخاب‌ها و احساساتمون ریشه‌هایی دارن که ازشون خبر نداریم. برای همین گاهی آدم کاری می‌کنه که خودش هم نمی‌فهمه چرا این کار رو کرده.

فروید می‌گفت خیلی وقت‌ها ما فکر می‌کنیم فرمان دست خودمونه، در حالی که بخشی از ذهنمون از پشت پرده داره مسیر رو تعیین می‌کنه.

نهاد، من و فرامن

یکی از معروف‌ترین ایده‌های فروید اینه که می‌گفت ذهن انسان از سه شخصیت مختلف تشکیل شده که مدام دارن با هم کشتی می‌گیرن. اسم این سه بخش رو گذاشته بود: نهاد، من و فرامن. شاید اسم‌هاشون یکم عجیب به نظر برسن، ولی وقتی مفهومشون رو بفهمی، یهو خیلی از رفتارهای خودت و بقیه برات قابل فهم میشه.

نهاد اون بخش غریزی و خام وجود ماست. همون بخشی که فقط یه چیز میگه: «الان می‌خوامش!»

نهاد حوصله صبر کردن نداره. منطق هم سرش نمیشه. فقط دنبال لذت، خواسته و ارضای فوریه. مثلاً ساعت دو نصفه شب رژیم گرفتی، اما یهو دلت یه پیتزای کامل می‌خواد. اون صدایی که میگه: «ولش کن بابا، زندگی دو روزه!» معمولاً صدای نهاد هست.

فرامن فرامن مثل یه قاضی سخت‌گیر یا یه معلم خشک نشسته بالای سر آدم. دائم میگه: «این کار درسته؟» «مردم چی فکر می‌کنن؟» «باید بهتر از این باشی.»

فرامن نماینده اخلاق، قوانین، تربیت خانوادگی و ارزش‌هاییه که از بچگی یاد گرفتیم. گاهی هم زیادی سخت‌گیر میشه و اجازه نمیده آدم از زندگی لذت ببره.

اما وسط این دو تا، من قرار داره. من مثل یه داور یا مدیر بحرانه. از یه طرف باید نهاد رو آروم کنه، از یه طرف باید فرامن رو راضی نگه داره و از یه طرف هم با واقعیت‌های زندگی کنار بیاد. فرض کن پولت محدوده ولی یه گوشی خیلی گرون دیدی که عاشقش شدی.

نهاد میگه: «بخرش! الان!»
فرامن میگه: «اصلاً خریدن این گوشی اسرافه. نباید حتی بهش فکر کنی.»
اما من میگه: «باشه، فعلاً نمی‌خرم. چند ماه پول جمع می‌کنم، بعد تصمیم می‌گیرم.»

فروید معتقد بود بخش بزرگی از زندگی ما همین جنگ دائمی بین این سه نفره. یا مثلاً فرض کن یکی تو خیابون بهت بی‌احترامی کرده.

نهاد میگه: «بزن تو دهنش!»
فرامن میگه: «حتی نباید عصبانی بشی. آدم خوب که عصبانی نمیشه.»
اما من میگه: «آروم باش. نه دعوا کن، نه خودت رو منفجر کن. منطقی برخورد کن.»

جالب اینجاست که خیلی از مشکلات روانی از نگاه فروید زمانی به وجود میان که یکی از این سه بخش بیش از حد قوی بشه.
مثلاً اگر نهاد خیلی قوی باشه، آدم ممکنه بی‌فکر و تکانشی بشه.
اگر فرامن خیلی قوی باشه، ممکنه دائم احساس گناه، اضطراب یا سرزنش خودش رو تجربه کنه.
اگر من نتونه این دو تا رو مدیریت کنه، جنگ داخلی ذهن شروع میشه.

شاید به همین دلیله که گاهی آدم همزمان دو خواسته کاملاً متضاد داره. یه بخش وجودش یه چیزی می‌خواد و یه بخش دیگه دقیقاً با همون چیز مخالفه. فروید می‌گفت این تناقض عجیب نیست؛ طبیعت ذهن انسان همینه.

شاید مهم‌ترین نکته این فصل این باشه که انسان یک موجود یکپارچه و ساده نیست. داخل ذهن هر کدوم از ما چندین صدا وجود داره که همیشه با هم موافق نیستن.

فروید معتقد بود خیلی از خستگی‌های ذهنی ما از جنگ با دنیا نمیاد؛ از جنگی میاد که بین نهاد، من و فرامن داخل خودمون در جریانه.

مکانیزم‌های دفاعی روان

یکی از جالب‌ترین ایده‌های فروید این بود که می‌گفت ذهن ما فقط برای فکر کردن و تصمیم گرفتن ساخته نشده؛ گاهی برای محافظت کردن از خودمان هم دست به کار می‌شود. فروید معتقد بود وقتی با یک حقیقت دردناک، یک شکست، یک ترس یا یک احساس آزاردهنده روبه‌رو می‌شویم، ذهن همیشه واقعیت را همان‌طور که هست نمی‌پذیرد. گاهی برای اینکه کمتر درد بکشیم، شروع می‌کند به دستکاری واقعیت. به این ترفندها می‌گفت مکانیزم‌های دفاعی روان.

مثلاً یک نفر در یک مصاحبه شغلی رد می‌شود. یکی از واکنش‌ها این است که بگوید: «خب اشکالی نداره، باید بیشتر تلاش کنم.» اما یک واکنش دیگر این است که بگوید: «اصلاً اون شرکت آشغال بود. من خودم نمی‌خواستم اونجا کار کنم.» شاید واقعاً آن شرکت هم بی‌نقص نباشد، اما گاهی این حرف بیشتر از اینکه توصیف واقعیت باشد، راهی برای فرار از درد شکست است. این مثالی از توجیه‌گری است.

فرض کن یک نفر خودش به شدت به موفقیت، پول یا موقعیت دیگران حسادت می‌کند، اما حاضر نیست این موضوع را قبول کند. چون قبول کردنش برایش دردناک است. برای همین هر جا می‌نشیند می‌گوید: «همه به من حسادت می‌کنن!» یا «مردم طاقت دیدن موفقیت منو ندارن!» در حالی که شاید واقعیت برعکس باشد. فروید اسم این را فرافکنی گذاشته بود. یعنی آدم یک ویژگی یا احساسی را که در خودش وجود دارد، به دیگران نسبت می‌دهد. انگار ذهن می‌گوید: «به جای اینکه قبول کنم خودم حسودم، راحت‌تره فکر کنم بقیه به من حسادت می‌کنن.» به این شکل آدم موقتاً از روبه‌رو شدن با واقعیت فرار می‌کند.

یکی دیگر از دفاع‌های معروف، انکار است. تا حالا شده کسی را ببینی که با وجود همه نشانه‌ها حاضر نیست یک واقعیت را قبول کند؟ مثلاً یک مغازه‌دار را تصور کن که فروشش هر ماه کمتر از ماه قبل می‌شود. مشتری‌ها کمتر شده‌اند، دخل مغازه ضعیف شده و همه چیز نشان می‌دهد کسب‌وکارش مشکل پیدا کرده. اما هر بار که کسی موضوع را مطرح می‌کند می‌گوید: «نه بابا، چیزی نیست. ماه بعد درست میشه» چند ماه بعد هم باز همان حرف را تکرار می‌کند. فروید می‌گفت بعضی وقت‌ها ذهن آن‌قدر از روبه‌رو شدن با یک حقیقت می‌ترسد که ترجیح می‌دهد اصلاً وجودش را نبیند.

یا فرض کن یک نفر سال‌ها سیگار می‌کشد. دکتر به او هشدار داده، سرفه‌های شدید گرفته، نفسش زود می‌بُرد و همه شواهد جلوی چشمش هستند. اما هنوز می‌گوید: «این حرف‌ها الکیه. پدربزرگ من هم تا نود سالگی سیگار می‌کشید.» فروید می‌گفت این یکی از نمونه‌های انکار است؛ یعنی آدم به جای اینکه با یک واقعیت ناراحت‌کننده روبه‌رو شود، طوری رفتار می‌کند که انگار اصلاً آن واقعیت وجود ندارد.

بعضی وقت‌ها هم ذهن سراغ توجیه‌گری می‌رود. مثلاً دانشجویی که برای امتحان درس نخوانده و نمره بدی گرفته، به جای اینکه بگوید کم‌کاری کردم، می‌گوید: «استاد از اول با من مشکل داشت» یا معامله‌گری که قوانین خودش را رعایت نکرده و ضرر کرده، می‌گوید: «بازار امروز غیرمنطقی بود» شاید گاهی این حرف‌ها درست باشند، اما خیلی وقت‌ها فقط راهی هستند برای اینکه احساس گناه یا شکست کمتر شود.

جالب اینجاست که فروید نمی‌گفت مکانیزم‌های دفاعی چیزهای بدی هستند. اتفاقاً معتقد بود همه آدم‌ها از آن‌ها استفاده می‌کنند. اگر ذهن هیچ دفاعی نداشت، شاید تحمل بعضی دردها و شکست‌ها خیلی سخت می‌شد. مشکل از جایی شروع می‌شود که این دفاع‌ها دائمی شوند و نگذارند واقعیت را ببینیم. چون تا وقتی مشکل را نبینیم، نمی‌توانیم آن را حل کنیم.

شاید به همین دلیل است که گاهی بزرگ‌ترین مانع رشد ما، شرایط بیرونی نیست؛ داستانی است که ذهن برای محافظت از ما می‌سازد. داستانی که ممکن است موقتاً حالمان را بهتر کند، اما در بلندمدت جلوی تغییر کردن را بگیرد.

فروید می‌گفت ذهن انسان فقط دنبال حقیقت نیست؛ گاهی دنبال آرامش هم هست. بعضی وقت‌ها برای رسیدن به آرامش، واقعیت را کمی تغییر می‌دهد. شاید به همین خاطر شناختن خودمان آن‌قدر سخت است. چون همیشه با واقعیت طرف نیستیم؛ گاهی با نسخه‌ای از واقعیت طرفیم که ذهنمان برای محافظت از ما ساخته است.

سرکوب و پیامدهای آن

یکی از مهم‌ترین ایده‌های فروید این بود که ذهن ما همیشه با بعضی احساسات، خواسته‌ها یا خاطرات راحت نیست. گاهی یک فکر آن‌قدر ناراحت‌کننده، شرم‌آور یا دردناک است که ذهن ترجیح می‌دهد آن را از جلوی چشم خودش کنار بزند. فروید به این فرایند می‌گفت سرکوب.

سرکوب با فراموشی معمولی فرق دارد. مثلاً ممکن است اسم یک همکلاسی قدیمی را یادت نیاید؛ این لزوماً سرکوب نیست. اما فرض کن در کودکی تجربه‌ای خیلی تلخ داشته‌ای، یا سال‌ها خشم شدیدی نسبت به کسی داشته‌ای و همیشه به خودت گفته‌ای: «من اصلاً ناراحت نیستم.» فروید می‌گفت گاهی ذهن این احساسات را به زیرزمین ناخودآگاه می‌فرستد تا کمتر اذیتت کنند.

اما مشکل اینجاست که از نگاه فروید، احساسات سرکوب‌شده واقعاً ناپدید نمی‌شوند. فقط از جلوی چشم کنار می‌روند. مثل این است که زباله‌ها را به جای بیرون بردن، زیر فرش قایم کنی. شاید مدتی دیده نشوند، اما هنوز همانجا هستند و دیر یا زود خودشان را به شکلی دیگر نشان می‌دهند.

مثلاً فرض کن کسی سال‌ها خشم خودش نسبت به پدرش را سرکوب کرده است. همیشه گفته: «نه بابا، هیچ مشکلی ندارم.» اما بعد می‌بیند با هر رئیس یا هر فرد صاحب‌قدرتی خیلی زود درگیر می‌شود و عصبانی می‌شود. فروید احتمالاً می‌گفت شاید بخشی از آن خشم قدیمی هنوز آن پایین نشسته و دارد از راه‌های دیگری خودش را نشان می‌دهد.

یا فرض کن فردی سال‌ها نیازش به محبت و صمیمیت را انکار کرده است. مدام به خودش می‌گوید: «من به هیچ‌کس احتیاج ندارم» اما در عمل می‌بیند با کوچک‌ترین بی‌توجهی از طرف دیگران به هم می‌ریزد یا بیش از حد دنبال تأیید دیگران می‌گردد. فروید می‌گفت خیلی وقت‌ها چیزی که سرکوب می‌کنیم، از بین نمی‌رود؛ فقط شکلش عوض می‌شود.

جالب اینجاست که فروید اعتقاد داشت حتی بعضی اضطراب‌ها، وسواس‌ها یا واکنش‌های عجیب آدم‌ها هم می‌توانند به احساسات سرکوب‌شده ربط داشته باشند. ذهن تلاش می‌کند در را روی بعضی چیزها ببندد، اما آن چیزها مدام از پنجره‌های دیگر وارد می‌شوند.

البته فروید نمی‌گفت هر چیزی را باید بی‌پرده و بدون کنترل بیرون ریخت. منظورش این نبود که هر احساسی را فوراً عملی کنیم. حرفش این بود که بین «کنترل کردن» و «انکار کردن» فرق وجود دارد. تو می‌توانی خشمگین باشی اما رفتارت را کنترل کنی. اما اگر سال‌ها به خودت بگویی اصلاً خشمگین نیستی، ممکن است آن خشم از جاهای دیگری بیرون بزند.

شاید برای همین است که بعضی آدم‌ها بعد از سال‌ها ناگهان می‌فهمند مشکل اصلی‌شان چیز دیگری بوده. فکر می‌کردند از یک موضوع ناراحت‌اند، اما وقتی عمیق‌تر نگاه می‌کنند، می‌بینند ریشه ماجرا خیلی قدیمی‌تر و پنهان‌تر از چیزی بوده که تصور می‌کردند.

ذهن می‌تواند بعضی چیزها را از آگاهی ما پنهان کند، اما نمی‌تواند آن‌ها را نابود کند. احساسات سرکوب‌شده معمولاً جایی منتظر می‌مانند تا دوباره خودشان را نشان بدهند.

فروید می‌گفت چیزی که سرکوب می‌شود، لزوماً از بین نمی‌رود؛ فقط راه دیگری برای برگشتن پیدا می‌کند. شاید به همین خاطر شناختن خودمان فقط به این نیست که ببینیم چه چیزهایی را احساس می‌کنیم؛ گاهی باید ببینیم چه چیزهایی را سال‌هاست به خودمان اجازه نداده‌ایم احساس کنیم.

لیبیدو و انرژی روانی

اگر یک نفر فقط اسم فروید را شنیده باشد، احتمال زیادی دارد که کلمه لیبیدو را هم شنیده باشد. چون یکی از معروف‌ترین و البته بحث‌برانگیزترین ایده‌های فروید همین بود. اما خیلی‌ها لیبیدو را فقط به معنای میل جنسی می‌دانند، در حالی که از نگاه فروید ماجرا کمی گسترده‌تر بود.

فروید معتقد بود درون هر انسان نوعی انرژی روانی وجود دارد که بخش بزرگی از رفتارها، خواسته‌ها و انگیزه‌های او را به حرکت درمی‌آورد. او اسم این نیرو را لیبیدو گذاشته بود. درست مثل اینکه یک ماشین برای حرکت به سوخت نیاز دارد، فروید هم می‌گفت روان انسان برای حرکت به نوعی انرژی نیاز دارد.

البته فروید باور داشت که این انرژی ارتباط نزدیکی با غرایز جنسی و عاطفی دارد. به همین دلیل بعدها خیلی‌ها او را متهم کردند که بیش از حد همه چیز را به مسائل جنسی ربط می‌دهد. راستش بسیاری از روانشناسان امروزی هم قبول دارند که فروید در این موضوع تا حدی زیاده‌روی کرده بود. اما اصل ایده او هنوز جالب است: اینکه انسان فقط با منطق زندگی نمی‌کند؛ نیروهای عمیق‌تری هم در وجودش فعال هستند.

مثلاً فرض کن دو نفر دقیقاً درآمد مشابه، شغل مشابه و شرایط مشابهی دارند. اما یکی از آن‌ها پرانرژی، مشتاق و سرزنده است و دیگری بی‌حوصله و بی‌انگیزه. فروید احتمالاً می‌گفت بخشی از تفاوت به نحوه جریان یافتن همین انرژی روانی برمی‌گردد.

یا فرض کن یک نفر بعد از یک شکست عاطفی بزرگ، ناگهان انگیزه‌اش برای کار، ورزش یا حتی زندگی کردن کم می‌شود. از نگاه فروید فقط قلب او آسیب ندیده؛ بخشی از انرژی روانی او هم درگیر آن اتفاق شده است. برای همین گاهی یک اتفاق عاطفی می‌تواند روی تمام بخش‌های زندگی اثر بگذارد.

جالب‌تر اینکه فروید معتقد بود این انرژی می‌تواند مسیرش را عوض کند. یعنی همیشه قرار نیست مستقیماً به شکل رابطه عاطفی یا جنسی خودش را نشان بدهد. ممکن است تبدیل به انگیزه برای ساختن یک کسب‌وکار شود، ممکن است وارد هنر شود، ممکن است تبدیل به جاه‌طلبی، رقابت یا تلاش برای موفقیت شود.

شاید تا حالا آدم‌هایی را دیده باشی که بعد از یک شکست عاطفی شدید، ناگهان در کار یا ورزش پیشرفت بزرگی کرده‌اند. فروید احتمالاً می‌گفت بخشی از ماجرا این است که انرژی روانی آن‌ها از یک مسیر خارج شده و وارد مسیر دیگری شده است.

البته نباید تصور کنیم فروید می‌گفت همه موفقیت‌ها یا همه رفتارهای انسان فقط به مسائل جنسی برمی‌گردند. این یکی از سوءبرداشت‌های رایج درباره اوست. حرف اصلی‌اش این بود که درون انسان نیروها و انگیزه‌هایی وجود دارند که همیشه آگاهانه نیستند و نقش مهمی در رفتار ما دارند.

انسان فقط با عقل و منطق حرکت نمی‌کند. زیر سطح آگاهی ما نیروها، میل‌ها و انرژی‌هایی وجود دارند که روی تصمیم‌ها و رفتارهایمان اثر می‌گذارند. فروید معتقد بود پشت خیلی از کارهایی که انجام می‌دهیم، فقط فکر و منطق نیست؛ انرژی‌هایی وجود دارند که خودمان هم همیشه از آن‌ها خبر نداریم. شاید به همین دلیل است که گاهی آدم چیزی را می‌خواهد، اما نمی‌تواند دقیقاً توضیح بدهد چرا. یا گاهی با تمام منطقش تصمیمی می‌گیرد، اما بعد می‌فهمد نیروهای دیگری هم پشت آن تصمیم نقش داشته‌اند. شناخت انسان بدون شناخت این نیروهای پنهان ممکن نیست.

والایش؛ تبدیل امیال به موفقیت

فروید معتقد بود انسان همیشه نمی‌تواند هر چیزی را که می‌خواهد مستقیماً به دست بیاورد. بعضی خواسته‌ها، بعضی میل‌ها و بعضی هیجان‌ها یا امکان ارضا شدن ندارند یا ارضای مستقیم آن‌ها دردسرهای خودش را دارد. اما اینجا یک اتفاق جالب می‌افتد؛ گاهی ذهن آن انرژی را به مسیر دیگری هدایت می‌کند. فروید اسم این فرایند را والایش گذاشته بود.

فرض کن یک نفر انرژی زیادی برای رقابت کردن دارد. او می‌تواند این انرژی را صرف دعوا، درگیری یا رفتارهای مخرب کند. اما می‌تواند همان انرژی را وارد ورزش، کسب‌وکار یا یادگیری کند. از بیرون شاید این دو رفتار کاملاً متفاوت به نظر برسند، اما فروید می‌گفت گاهی سوخت هر دوی آن‌ها از یک منبع می‌آید.

یا فرض کن فردی در زندگی عاطفی خودش ناکام شده است. یک راه این است که سال‌ها در غم و ناراحتی بماند. اما یک راه دیگر این است که همان انرژی را وارد ساختن یک مهارت، یک شرکت، یک اثر هنری یا یک هدف بزرگ کند. فروید معتقد بود بسیاری از دستاوردهای بزرگ انسانی دقیقاً از همین مسیر به وجود آمده‌اند.

جالب اینجاست که از نگاه فروید، خیلی از هنرمندان، نویسندگان، دانشمندان و حتی کارآفرینان موفق، فقط با منطق جلو نرفته‌اند. گاهی پشت آن حجم از تلاش و پشتکار، انرژی‌های عاطفی و غریزی قدرتمندی وجود داشته که به جای تخریب، به سمت خلق کردن هدایت شده‌اند.

مثلاً تا حالا دیده‌ای کسی بعد از یک شکست سنگین، ناگهان با جدیت عجیبی سراغ ورزش برود؟ یا بعد از یک ناکامی بزرگ، خودش را وقف ساختن یک کسب‌وکار کند؟ خیلی از آدم‌ها فکر می‌کنند این دو موضوع هیچ ربطی به هم ندارند. اما فروید می‌گفت بخشی از همان انرژی قبلی حالا فقط لباسش را عوض کرده و از یک مسیر جدید بیرون آمده است.

البته والایش فقط درباره مسائل عاطفی یا جنسی نیست. خشم هم می‌تواند والایش پیدا کند. فرض کن کسی از بی‌عدالتی عصبانی است. او می‌تواند تمام عمر غر بزند و دعوا کند، یا می‌تواند همان انرژی را صرف ساختن یک کسب‌وکار، یک سازمان یا یک حرکت مثبت کند. نتیجه ظاهری کاملاً فرق دارد، اما شاید موتور محرک اولیه یکی بوده باشد.

به همین دلیل فروید والایش را یکی از سالم‌ترین دفاع‌های روانی می‌دانست. چون برخلاف انکار یا فرافکنی، در والایش انرژی سرکوب نمی‌شود و از بین نمی‌رود؛ فقط به شکل مفیدتری استفاده می‌شود. انگار به جای اینکه بخار یک دیگ منفجر شود، آن را وارد یک توربین کنی و از آن برق بگیری.

شاید به همین خاطر است که بعضی آدم‌ها بعد از سخت‌ترین تجربه‌های زندگی‌شان رشد می‌کنند. نه به این دلیل که آن دردها خوب بوده‌اند، بلکه چون توانسته‌اند انرژی حاصل از آن‌ها را به مسیر سازنده‌تری هدایت کنند.

همه انرژی‌های درون ما لزوماً دشمن ما نیستند. حتی خشم، ناکامی، حسرت یا میل‌های شدید هم می‌توانند ماده خام موفقیت باشند؛ اگر یاد بگیریم آن‌ها را در مسیر درستی به کار بگیریم. آدم‌های موفق لزوماً انرژی بیشتری ندارند؛ خیلی وقت‌ها فقط بهتر از بقیه یاد گرفته‌اند انرژی‌هایشان را به مسیر درستی هدایت کنند. شاید به همین دلیل باشد که بعضی از بزرگ‌ترین دستاوردهای انسان، نه از آرامش کامل، بلکه از تبدیل کردن دردها، ناکامی‌ها و امیال خام به چیزی سازنده به وجود آمده‌اند. این دقیقاً همان چیزی است که فروید به آن می‌گفت: والایش.

رؤیاها و تعبیر خواب

فروید آن‌قدر به خواب‌ها اهمیت می‌داد که حتی یکی از مهم‌ترین کتاب‌هایش را درباره همین موضوع نوشت. او معتقد بود خواب‌ها فقط تصاویر تصادفی و بی‌معنی نیستند؛ بلکه گاهی پنجره‌ای به ناخودآگاه ما هستند.

فروید می‌گفت وقتی بیداریم، ذهن آگاه مثل یک نگهبان عمل می‌کند. خیلی از خواسته‌ها، ترس‌ها و احساسات را کنترل می‌کند و اجازه نمی‌دهد هر چیزی وارد آگاهی ما شود. اما وقتی خوابیم، این نگهبان کمی ضعیف‌تر می‌شود و بعضی از چیزهایی که در ناخودآگاه پنهان شده‌اند، فرصت پیدا می‌کنند خودشان را نشان بدهند.

مثلاً فرض کن چند روز است درباره یک تصمیم مهم استرس داری. شاید در خواب ببینی در حال دویدن هستی اما هرچقدر تلاش می‌کنی به مقصد نمی‌رسی. فروید احتمالاً می‌گفت این خواب لزوماً درباره دویدن نیست؛ ممکن است نمادی از احساس درماندگی یا نگرانی تو در زندگی واقعی باشد.

یا فرض کن فردی مدت‌ها خشم خودش را نسبت به کسی سرکوب کرده است. ممکن است آن شخص را در خواب ببیند، از نگاه فروید بخشی از همان احساسات سرکوب‌شده دارند راهی برای ابراز پیدا می‌کنند.

او می‌گفت خواب‌ها معمولاً با زبان نمادها حرف می‌زنند. برای همین ممکن است چیزی که در خواب می‌بینی، دقیقاً همان چیزی نباشد که ناخودآگاه می‌خواهد بگوید. انگار ذهن برای رساندن پیامش لباس مبدل می‌پوشد.

مثلاً خیلی از ما تجربه کرده‌ایم که قبل از امتحان، مصاحبه شغلی یا یک اتفاق مهم، خواب‌های عجیب و آشفته می‌بینیم. فروید می‌گفت این خواب‌ها می‌توانند بازتاب نگرانی‌ها و تنش‌هایی باشند که در طول روز با خودمان حمل می‌کنیم.

البته باید یک نکته مهم را هم بدانیم. امروزه بسیاری از روانشناسان با بخش‌هایی از نظریه فروید درباره خواب موافق نیستند. علم امروز نشان داده که خواب‌ها دلایل پیچیده‌تری دارند و همیشه نمی‌توان برای هر خواب یک معنای پنهان و مشخص پیدا کرد. به همین دلیل بسیاری از تعبیرهایی که فروید ارائه می‌کرد، امروز قطعی و علمی محسوب نمی‌شوند.

اما با وجود این انتقادها، یک ایده فروید هنوز جذاب است: اینکه خواب‌ها گاهی می‌توانند سرنخ‌هایی درباره نگرانی‌ها، آرزوها و احساسات ما بدهند. نه اینکه لزوماً آینده را پیش‌بینی کنند، بلکه ممکن است چیزی از درون خودمان را به ما نشان دهند. فروید خواب را یک پیام آسمانی یا پیشگویی نمی‌دانست. او خواب را بیشتر شبیه نامه‌ای می‌دید که ناخودآگاه برای ما می‌فرستد؛ نامه‌ای که خواندنش همیشه آسان نیست. فروید می‌گفت خواب‌ها راهی هستند که ناخودآگاه از طریق آن با ما حرف می‌زند.

لغزش‌های کلامی و اشتباهات ظاهراً تصادفی

حتماً برایت پیش آمده که بخواهی یک چیزی بگویی، اما ناگهان یک کلمه کاملاً اشتباه از دهانت بیرون بیاید. یا اسم یک نفر را به جای اسم یک نفر دیگر صدا بزنی. یا موقع نوشتن پیام، چیزی را بنویسی که بعداً با خودت بگویی: «عجب سوتی‌ای دادم!» فروید معتقد بود همه آن‌ها صرفاً تصادفی نیستند.

فروید می‌گفت بعضی وقت‌ها یک فکر، احساس یا خواسته در ناخودآگاه ما وجود دارد، اما ما آگاهانه به آن توجه نمی‌کنیم. با این حال آن فکر گاهی از یک شکاف کوچک رد می‌شود و خودش را در حرف زدن، نوشتن یا رفتارهای روزمره نشان می‌دهد. به این اتفاق‌ها بعدها گفتند «لغزش فرویدی» یا همان سوتی فرویدی.

مثلاً فرض کن یک نفر از شغل فعلی‌اش خسته شده اما هنوز این موضوع را به خودش اعتراف نکرده است. یک روز وسط صحبت با همکارش می‌گوید: «وقتی از این شرکت رفتم…» بعد سریع خودش را اصلاح می‌کند و می‌گوید: «منظورم این بود اگر روزی رفتم!» فروید احتمالاً می‌گفت شاید آن فکر مدت‌ها در ناخودآگاهش وجود داشته و حالا برای یک لحظه خودش را نشان داده است.

یا فرض کن کسی مدام می‌گوید از یک نفر خوشش نمی‌آید، اما هر بار موقع حرف زدن درباره او ناخواسته لبخند می‌زند یا اسم او را بیشتر از بقیه تکرار می‌کند. فروید معتقد بود گاهی رفتارهای کوچک چیزهایی را لو می‌دهند که خود آدم هنوز متوجهشان نشده است.

حتی فراموشی‌های عجیب هم برای فروید جالب بودند. مثلاً چرا بعضی وقت‌ها اسم یک نفر خاص را فراموش می‌کنیم اما اسم صدها نفر دیگر را یادمان هست؟ یا چرا بعضی قرارها را مدام فراموش می‌کنیم؟ فروید می‌گفت گاهی پشت بعضی از این فراموشی‌ها یک مقاومت ناخودآگاه وجود دارد. انگار بخشی از ذهن نمی‌خواهد با آن موضوع روبه‌رو شود.

البته اینجا باید حواسمان باشد که فروید در بعضی موارد زیاده‌روی هم می‌کرد. امروزه روانشناسان قبول ندارند که هر اشتباه لفظی یا هر فراموشی حتماً معنای عمیق پنهانی دارد. خیلی وقت‌ها آدم فقط خسته است، حواسش پرت شده یا مغزش اشتباه کرده است. اما فروید روی این نکته دست گذاشت که بعضی از اشتباهات ما ممکن است بی‌دلیل نباشند.

جالب اینجاست که خیلی از ما این موضوع را در زندگی دیده‌ایم. مثلاً کسی که ادعا می‌کند از موضوعی ناراحت نیست، اما هر بار صحبتش می‌شود واکنش شدیدی نشان می‌دهد. یا کسی که می‌گوید هیچ علاقه‌ای به یک نفر ندارد، اما اسم او مدام وسط حرف‌هایش می‌آید. اینجاست که آدم با خودش می‌گوید شاید یک چیزی پشت پرده وجود دارد.

ذهن انسان همیشه آن‌قدر شفاف نیست که فکر می‌کنیم. گاهی چیزهایی که سعی می‌کنیم پنهانشان کنیم، از راه‌های غیرمنتظره بیرون می‌زنند و خودشان را لو می‌دهند. بعضی وقت‌ها زبان، قبل از اینکه خودمان بفهمیم در ذهنمان چه می‌گذرد، آن را لو می‌دهد. شاید به همین خاطر است که بعضی از سوتی‌های زندگی آن‌قدر خجالت‌آورند. چون گاهی آدم احساس می‌کند برای چند ثانیه پرده کنار رفته و چیزی از پشت صحنه ذهنش دیده شده است.

عقده‌ها و گره‌های روانی

خیلی وقت‌ها می‌شنویم که می‌گویند فلانی عقده دارد یا فلان رفتار از روی عقده است. اما فروید وقتی از عقده حرف می‌زد، منظورش فقط یک فحش یا برچسب نبود. او معتقد بود بعضی تجربه‌ها، احساسات و تعارض‌های حل‌نشده می‌توانند در ذهن آدم گیر کنند و سال‌ها روی رفتار او اثر بگذارند.

فرض کن یک بچه در دوران کودکی مدام تحقیر شده باشد. شاید بزرگ شود، شغل خوبی پیدا کند و زندگی عادی داشته باشد، اما هنوز آن احساس قدیمیِ «به اندازه کافی خوب نیستم» جایی در وجودش باقی مانده باشد. بعد ممکن است برای اثبات خودش بیش از حد دنبال تأیید دیگران برود، یا با کوچک‌ترین انتقاد به هم بریزد. فروید می‌گفت بعضی از این واکنش‌ها می‌توانند ریشه در گره‌های قدیمی ذهن داشته باشند.

یا مثلاً تصور کن کسی در نوجوانی بارها طرد شده است. سال‌ها بعد وارد یک رابطه عاطفی می‌شود، اما مدام می‌ترسد طرف مقابل او را ترک کند. شاید حتی هیچ نشانه‌ای از ترک شدن هم وجود نداشته باشد، اما آن ترس قدیمی هنوز در ذهنش زنده است. انگار بخشی از وجودش هنوز در همان سال‌های گذشته گیر کرده است.

فروید معتقد بود خیلی از آدم‌ها فکر می‌کنند دارند به اتفاقات امروز واکنش نشان می‌دهند، در حالی که گاهی دارند به زخم‌های دیروز واکنش نشان می‌دهند. برای همین ممکن است دو نفر در یک موقعیت مشابه قرار بگیرند، اما واکنش‌های کاملاً متفاوتی نشان بدهند. چون هرکدام بار گذشته خودش را با خودش حمل می‌کند.

جالب اینجاست که این گره‌های روانی همیشه خودشان را به شکل ضعف نشان نمی‌دهند. بعضی وقت‌ها برعکس، ممکن است به شکل موفقیت افراطی ظاهر شوند. مثلاً کسی که سال‌ها احساس بی‌ارزشی کرده، ممکن است آن‌قدر برای موفق شدن تلاش کند که از همه جلو بزند. از بیرون فقط موفقیت دیده می‌شود، اما شاید پشت آن موفقیت یک زخم قدیمی نشسته باشد.

تا حالا دقت کرده‌ای بعضی آدم‌ها روی بعضی موضوعات حساسیت عجیبی دارند؟ مثلاً یک شوخی کوچک آن‌ها را به شدت عصبانی می‌کند یا یک انتقاد ساده ساعت‌ها ذهنشان را درگیر می‌کند. فروید احتمالاً می‌گفت خیلی وقت‌ها این واکنش‌های شدید نشانه این هستند که آن نقطه، به یک گره قدیمی وصل شده است.

البته نباید دچار این اشتباه شویم که هر رفتار عجیب یا هر مشکل زندگی را به یک عقده روانی ربط بدهیم. فروید گاهی در این زمینه زیاده‌روی می‌کرد. اما اصل حرفش هنوز جالب است: بعضی تجربه‌های حل‌نشده گذشته می‌توانند سال‌ها در زندگی ما حضور داشته باشند، حتی وقتی فکر می‌کنیم از آن‌ها عبور کرده‌ایم.

همه آدم‌ها گذشته دارند، اما همه به یک اندازه اسیر گذشته نیستند. هرچه بیشتر بتوانیم زخم‌ها و تعارض‌های قدیمی خودمان را بشناسیم، کمتر آن‌ها زندگی امروزمان را کنترل می‌کنند. بعضی وقت‌ها مشکل اصلی جلوی پای ما نیست؛ سال‌هاست پشت سر ما راه می‌رود. خیلی از آدم‌ها فکر می‌کنند با گذشته‌شان خداحافظی کرده‌اند، اما بعد از مدتی می‌فهمند گذشته هنوز ساکش را جمع نکرده و در گوشه‌ای از ذهنشان زندگی می‌کند. شاید یکی از مهم‌ترین قدم‌های شناخت خود، همین باشد که بفهمیم کدام بخش از رفتارهای امروزمان واقعاً متعلق به امروز است و کدام بخش هنوز از دیروز می‌آید.

تأثیر کودکی بر شخصیت

اگر بخواهیم یکی از معروف‌ترین حرف‌های فروید را انتخاب کنیم، احتمالاً همین باشد: بخش بزرگی از شخصیت ما در سال‌های اولیه زندگی شکل می‌گیرد. فروید معتقد بود کودکی فقط یک دوره کوتاه از زندگی نیست که تمام شده و رفته باشد؛ بلکه ردپای آن ممکن است تا آخر عمر همراه ما بماند.

او می‌گفت خیلی از ترس‌ها، باورها، عادت‌ها و حتی بعضی انتخاب‌های ما ریشه در تجربه‌هایی دارند که سال‌ها پیش اتفاق افتاده‌اند. جالب اینجاست که خیلی وقت‌ها خودمان هم از این موضوع خبر نداریم. یعنی ممکن است امروز یک رفتار خاص داشته باشیم، اما علت اصلی آن را باید در سال‌ها قبل جستجو کنیم.

مثلاً فرض کن کودکی در خانواده‌ای بزرگ شده که دائماً از او ایراد گرفته‌اند. هر کاری کرده یک نفر گفته: «می‌توانستی بهتر باشی.» این کودک ممکن است در بزرگسالی به فردی بسیار موفق تبدیل شود، اما هنوز احساس کند کافی نیست. هر موفقیتی به دست می‌آورد، چند روز بعد دوباره احساس کمبود می‌کند. انگار یک صدای قدیمی هنوز در ذهنش تکرار می‌شود.

یا فرض کن کودکی هر وقت ناراحت بوده کسی به احساساتش توجه نکرده است. ممکن است سال‌ها بعد به آدمی تبدیل شود که به سختی احساساتش را بیان می‌کند. نه به این خاطر که نمی‌خواهد، بلکه چون از بچگی یاد گرفته کسی قرار نیست او را درک کند.

حتی بعضی ترس‌ها هم می‌توانند از همین جا بیایند. مثلاً فردی که دائماً نگران طرد شدن است، شاید فقط از رابطه فعلی خودش نمی‌ترسد. شاید بخشی از وجودش هنوز دارد همان احساس ناامنی قدیمی را تجربه می‌کند که سال‌ها پیش شکل گرفته است.

کودکی فقط روی مشکلات ما اثر نمی‌گذارد؛ روی نقاط قوت ما هم اثر می‌گذارد. مثلاً کسی که در کودکی تشویق شده، مورد حمایت قرار گرفته و احساس امنیت داشته، معمولاً راحت‌تر به خودش اعتماد می‌کند و با شکست‌ها بهتر کنار می‌آید.

البته اینجا یک سوءبرداشت رایج وجود دارد. بعضی‌ها وقتی این حرف‌ها را می‌شنوند، فکر می‌کنند فروید می‌گفت سرنوشت آدم در کودکی تعیین می‌شود و دیگر هیچ راهی برای تغییر وجود ندارد. اما واقعیت این نیست. کودکی روی ما اثر می‌گذارد، اما زندان ابدی ما نیست. خیلی از آدم‌ها با شناختن الگوهای قدیمی‌شان توانسته‌اند مسیر زندگی‌شان را تغییر بدهند.

ما فقط محصول تصمیم‌های امروزمان نیستیم؛ بخشی از ما را تجربه‌های دیروز ساخته‌اند. برای همین گاهی شناختن گذشته، به اندازه برنامه‌ریزی برای آینده اهمیت دارد.

شاید به همین دلیل است که شناخت خودمان همیشه از امروز شروع نمی‌شود. گاهی باید کمی به عقب برگردیم و ببینیم چه اتفاق‌هایی ما را به آدمی تبدیل کرده‌اند که امروز هستیم. چون خیلی از رفتارهای بزرگسالانه ما، ریشه‌هایی دارند که سال‌ها پیش در کودکی کاشته شده‌اند.

اضطراب و احساس گناه

یکی از چیزهایی که فروید خیلی درباره‌اش حرف می‌زد، اضطراب بود. او معتقد بود اضطراب فقط از اتفاقات بیرون نمی‌آید. خیلی وقت‌ها ریشه آن داخل خود ماست. یعنی ممکن است هیچ خطری در کار نباشد، اما باز هم احساس نگرانی، دلشوره یا تنش کنیم. از نگاه فروید، بخش زیادی از این اضطراب‌ها از جنگی می‌آید که بین نهاد، من و فرامن در ذهن ما جریان دارد.

فرض کن بخشی از وجودت یک چیزی می‌خواهد، اما بخش دیگری می‌گوید نباید آن را بخواهی. یا دلت می‌خواهد کاری را انجام بدهی، اما وجدان و باورهایت مخالفت می‌کنند. فروید می‌گفت این کشمکش‌های درونی می‌توانند اضطراب تولید کنند. انگار چند نفر داخل ذهن نشسته‌اند و هر کدام دارند فرمان متفاوتی می‌دهند.

احساس گناه هم از نظر فروید ارتباط نزدیکی با همین موضوع داشت. او معتقد بود وقتی فرامن یا همان بخش اخلاقی ذهن بیش از حد سخت‌گیر می‌شود، آدم ممکن است مدام خودش را قضاوت کند. در این حالت حتی وقتی اشتباه بزرگی هم نکرده، باز احساس می‌کند به اندازه کافی خوب نیست.

مثلاً حتماً آدم‌هایی را دیده‌ای که هر اتفاق بدی می‌افتد، سریع خودشان را مقصر می‌دانند. اگر رابطه‌ای به هم بخورد، خودشان را سرزنش می‌کنند. اگر کاری خوب پیش نرود، باز خودشان را مقصر می‌دانند. حتی وقتی تقصیر آن‌ها نیست، باز احساس گناه سراغشان می‌آید. فروید می‌گفت گاهی مشکل از واقعیت بیرونی نیست؛ مشکل از قاضی سخت‌گیری است که داخل ذهن نشسته و هیچ‌وقت راضی نمی‌شود.

بعضی وقت‌ها هم احساس گناه شکل عجیب‌تری پیدا می‌کند. مثلاً فردی به موفقیت بزرگی می‌رسد، اما به جای لذت بردن از آن، مدام احساس می‌کند لیاقتش را نداشته یا به اندازه کافی خوب نیست. از بیرون همه چیز عالی به نظر می‌رسد، اما درون خودش هنوز مشغول محاکمه شدن است.

جالب اینجاست که فروید معتقد بود خیلی از آدم‌ها حتی دلیل اصلی اضطراب خودشان را نمی‌دانند. فقط نتیجه را حس می‌کنند. دلشوره دارند، بی‌قرارند یا دائماً نگرانند، اما نمی‌توانند دقیقاً توضیح بدهند از چه چیزی می‌ترسند. از نگاه فروید، گاهی ریشه این اضطراب‌ها در تعارض‌های پنهانی قرار دارد که سال‌هاست در ناخودآگاه جریان دارند.

شاید تا حالا این تجربه را داشته باشی که بعد از یک اشتباه کوچک ساعت‌ها خودت را سرزنش کرده باشی، در حالی که اگر دوستت همان اشتباه را می‌کرد خیلی راحت او را می‌بخشیدی. این همان جایی است که آدم می‌فهمد گاهی با دیگران مهربان‌تر از خودش رفتار می‌کند.

اضطراب و احساس گناه همیشه نشانه ضعف نیستند. خیلی وقت‌ها آن‌ها علامت وجود یک تعارض حل‌نشده در ذهن هستند. علامتی که می‌خواهد توجه ما را به چیزی جلب کند. فروید می‌گفت بعضی از سخت‌ترین نبردهای زندگی نه با دنیا، بلکه با قاضی‌ای است که داخل ذهن خودمان زندگی می‌کند. خیلی از آدم‌ها فکر می‌کنند بزرگ‌ترین دشمنشان آدم‌های بیرون هستند، اما گاهی بزرگ‌ترین فشار از طرف صدایی می‌آید که شب و روز در ذهنشان تکرار می‌کند: کافی نیستی! شاید یکی از مهم‌ترین قدم‌های رشد، یاد گرفتن زندگی کردن با همین صدا و کم کردن قدرت آن باشد.

عشق و انتخاب شریک زندگی

فروید می‌گفت ما معمولاً آن‌قدرها که فکر می‌کنیم در انتخاب شریک زندگی آزاد و منطقی نیستیم. از نگاه او، خیلی وقت‌ها گذشته، تجربه‌های کودکی و الگوهایی که سال‌ها در ذهنمان شکل گرفته‌اند، روی انتخاب‌های عاطفی ما اثر می‌گذارند؛ حتی وقتی خودمان متوجهش نیستیم.

حتماً دیده‌ای بعضی آدم‌ها مدام وارد رابطه‌هایی شبیه بهم می‌شوند. مثلاً هر بار جذب آدم‌های سرد و بی‌تفاوت می‌شوند. یا هر بار سراغ افرادی می‌روند که به نوعی برایشان دردسر درست می‌کنند. از بیرون ممکن است عجیب به نظر برسد. آدم با خودش می‌گوید: «مگر دفعه قبل از این مدل آدم‌ها ضربه نخوردی؟» اما فروید معتقد بود خیلی وقت‌ها انسان‌ها ناخودآگاه به سمت الگوهای آشنا کشیده می‌شوند، حتی اگر آن الگوها برایشان خوشایند نباشند.

مثلاً فرض کن کودکی در خانواده‌ای بزرگ شده که محبت را خیلی کم دریافت کرده است. ممکن است سال‌ها بعد جذب آدم‌هایی شود که محبتشان را سخت نشان می‌دهند. نه به این خاطر که از رنج کشیدن لذت می‌برد، بلکه چون ذهنش به آن مدل رابطه عادت کرده است. برای او آن فضا آشناست، حتی اگر سالم نباشد.

فروید همچنین معتقد بود خیلی از چیزهایی که ما اسمش را عشق در نگاه اول می‌گذاریم، فقط به ظاهر طرف مقابل مربوط نمی‌شود. گاهی ویژگی‌هایی در یک نفر وجود دارد که ما را یاد آدم‌های مهم زندگی‌مان می‌اندازد. شاید خودمان متوجه نشویم، اما بخشی از ذهنمان احساس آشنایی می‌کند و همین احساس آشنایی می‌تواند جذابیت ایجاد کند.

البته این به این معنی نیست که فروید می‌گفت همه عشق‌ها فقط تکرار کودکی هستند. اما او باور داشت گذشته خیلی بیشتر از چیزی که تصور می‌کنیم در انتخاب‌های عاطفی ما حضور دارد. گاهی ما فکر می‌کنیم داریم یک آدم جدید را انتخاب می‌کنیم، در حالی که بخشی از ذهنمان دنبال حل کردن داستان‌های قدیمی است.

جالب اینجاست که فروید معتقد بود بعضی آدم‌ها در روابط عاطفی دنبال چیزی فراتر از عشق هستند. مثلاً دنبال تأیید شدن، دیده شدن یا جبران کمبودهای قدیمی می‌گردند. برای همین گاهی وقتی وارد رابطه می‌شوند، انتظار دارند طرف مقابل زخمی را درمان کند که سال‌ها قبل ایجاد شده است. اما معمولاً هیچ رابطه‌ای نمی‌تواند به تنهایی چنین کاری انجام دهد.

شاید برای همین است که بعضی رابطه‌ها از همان اول بار سنگینی روی دوششان دارند. چون یکی از طرفین ناخودآگاه انتظار دارد شریک زندگی‌اش تمام کمبودهای گذشته را جبران کند. وقتی این اتفاق نمی‌افتد، ناامیدی و تعارض شروع می‌شود.

البته امروزه روانشناسان همه نظریات فروید درباره عشق را قبول ندارند، اما یک بخش از حرف او هنوز جذاب و قابل تأمل است: اینکه ما فقط عاشق یک فرد نمی‌شویم؛ گاهی عاشق احساس‌هایی می‌شویم که آن فرد در ما زنده می‌کند.

انتخاب‌های عاطفی ما همیشه به اندازه‌ای که فکر می‌کنیم آگاهانه نیستند. گاهی گذشته، زخم‌ها، نیازها و الگوهای قدیمی هم در این انتخاب‌ها نقش دارند. فروید می‌گفت بعضی وقت‌ها ما فقط یک آدم را انتخاب نمی‌کنیم؛ بخشی از گذشته خودمان را هم انتخاب می‌کنیم.

شاید به همین خاطر شناختن خودمان قبل از شناختن شریک زندگی اهمیت دارد. چون هرچه بیشتر بفهمیم چه نیازها، ترس‌ها و الگوهایی درون ما فعال هستند، احتمال اینکه رابطه‌ای سالم‌تر و آگاهانه‌تر بسازیم بیشتر می‌شود.

تمدن، اخلاق و سرکوب غرایز

فروید یک سؤال جالب مطرح می‌کرد: اگر انسان ذاتاً دنبال لذت، آزادی و ارضای خواسته‌هایش است، پس چطور جامعه، قانون، اخلاق و تمدن به وجود آمده‌اند؟ پاسخ او این بود که تمدن بهایی دارد؛ و آن بها، محدود کردن بعضی از غرایز انسانی است.

فروید می‌گفت اگر قرار بود هر آدمی هر چیزی را که دلش می‌خواهد انجام دهد، جامعه خیلی زود به هرج‌ومرج تبدیل می‌شد. تصور کن هرکس هر وقت عصبانی شد به دیگری حمله کند، هر وقت چیزی خواست آن را بردارد، یا هر میلی را بدون هیچ محدودیتی دنبال کند. در چنین دنیایی زندگی تقریباً غیرممکن می‌شد.

برای همین، انسان‌ها کم‌کم قانون، اخلاق و هنجارهای اجتماعی را ساختند. اما این اتفاق یک پیامد داشت: ما مجبور شدیم بخشی از خواسته‌ها و غرایزمان را کنترل کنیم.
فروید معتقد بود تمدن در واقع روی همین کنترل بنا شده است.

اما اینجا یک مشکل به وجود می‌آید. غرایز از بین نمی‌روند. فقط مهار می‌شوند. به همین دلیل از نگاه فروید، انسان متمدن همیشه تا حدی ناراضی است. چون بخشی از وجودش دوست دارد آزادانه عمل کند، اما بخش دیگری از وجودش می‌گوید: «این کار درست نیست» یا «جامعه این را نمی‌پذیرد.»

مثلاً فرض کن کسی از رئیسش عصبانی است. نهاد می‌گوید: «برو هر چی دلت می‌خواهد بهش بگو» اما اخلاق، قانون و مصلحت زندگی اجازه این کار را نمی‌دهند. در نتیجه آن خشم باید کنترل شود. فروید می‌گفت زندگی متمدن پر از همین لحظه‌هاست؛ لحظه‌هایی که آدم مجبور می‌شود بعضی خواسته‌هایش را مهار کند.

او حتی معتقد بود بخشی از اضطراب، احساس گناه و ناراحتی‌های روانی انسان مدرن از همین جا می‌آید. چون هرچه جامعه پیشرفته‌تر و قانونمندتر می‌شود، محدودیت‌های بیشتری هم روی رفتار انسان قرار می‌گیرد.

البته نباید برداشت اشتباهی از حرف فروید داشته باشیم. او نمی‌گفت تمدن چیز بدی است. اتفاقاً می‌دانست بدون تمدن، امنیت، علم، هنر و بسیاری از دستاوردهای انسانی به وجود نمی‌آمدند. حرفش این بود که تمدن یک معامله است. ما بخشی از آزادی غریزی خودمان را می‌دهیم و در عوض امنیت، نظم و امکان زندگی جمعی را به دست می‌آوریم.

جالب اینجاست که این بحث هنوز هم زنده است. حتی امروز هم آدم‌ها بین خواسته‌های شخصی و قواعد اجتماعی درگیرند. بین اینکه «دلم چی می‌خواد» و «درست چیه» یا «جامعه چی رو می‌پذیره». شاید فقط شکل این کشمکش عوض شده باشد.

زندگی متمدن همیشه با مقداری تعارض همراه است. چون انسان هم موجودی غریزی است و هم موجودی اجتماعی. این دو بخش همیشه کاملاً با هم هماهنگ نیستند.

فروید می‌گفت تمدن از ما انسان‌های بهتری ساخته، اما بهایش این بوده که نتوانیم هر کاری را که دلمان می‌خواهد انجام بدهیم. شاید به همین خاطر است که انسان مدرن با وجود تمام پیشرفت‌ها، هنوز هم گاهی احساس کشمکش درونی می‌کند. چون در اعماق وجودش، هنوز همان موجود غریزی قدیمی زندگی می‌کند؛ فقط یاد گرفته با کت‌وشلوار، قانون و اخلاق زندگی کند.

مهم‌ترین درس فروید

اگر بخواهیم تمام حرف‌های فروید را در یک جمله خلاصه کنیم، شاید بشود گفت: انسان خودش را آن‌قدر که فکر می‌کند نمی‌شناسد.

تقریباً تمام نظریه‌های فروید، از ناخودآگاه گرفته تا مکانیزم‌های دفاعی، سرکوب، رؤیاها و حتی انتخاب شریک زندگی، در نهایت به همین ایده برمی‌گردند. او می‌گفت ما معمولاً فکر می‌کنیم دلیل رفتارهایمان را می‌دانیم، اما خیلی وقت‌ها ماجرا پیچیده‌تر از این حرف‌هاست.

مثلاً ممکن است فکر کنیم از یک نفر بدمان می‌آید چون آدم بدی است، اما شاید بخشی از ماجرا به یک تجربه قدیمی در گذشته ربط داشته باشد. ممکن است فکر کنیم یک تصمیم را کاملاً منطقی گرفته‌ایم، اما بعدها بفهمیم احساسات، ترس‌ها یا نیازهای پنهان هم در آن نقش داشته‌اند.

فروید تلاش کرد به آدم‌ها نشان بدهد که ذهن انسان فقط همان چیزی نیست که روی سطح دیده می‌شود. زیر این سطح، دنیای بزرگ‌تری از خاطرات، احساسات، ترس‌ها، آرزوها و تعارض‌ها وجود دارد که همیشه خودشان را آشکار نمی‌کنند، اما روی زندگی ما اثر می‌گذارند.

شاید به همین دلیل است که فروید این‌قدر روی خودشناسی تأکید داشت. او معتقد بود تا وقتی آدم نداند چه چیزهایی در پشت صحنه ذهنش در حال فعالیت هستند، ممکن است بارها و بارها یک اشتباه را تکرار کند و نفهمد چرا. ممکن است وارد رابطه‌های مشابه شود، واکنش‌های مشابه نشان بدهد یا درگیر مشکلات مشابه شود، بدون اینکه ریشه اصلی آن‌ها را بشناسد.

البته خیلی از نظریه‌های فروید امروز مورد انتقاد قرار گرفته‌اند. بعضی از ایده‌هایش دیگر مثل گذشته پذیرفته نمی‌شوند و بعضی از توضیح‌هایش بیش از حد اغراق‌آمیز به نظر می‌رسند. اما حتی منتقدان او هم قبول دارند که یک خدمت بزرگ به ما کرد: اینکه توجه ما را به بخش‌های پنهان ذهن جلب کرد.

قبل از فروید، خیلی از آدم‌ها تصور می‌کردند انسان موجودی کاملاً منطقی است که آگاهانه تصمیم می‌گیرد. فروید آمد و گفت: «صبر کنید، ماجرا به این سادگی نیست» و همین نگاه، روانشناسی را برای همیشه تغییر داد.

بعد از این مطالب احتمالاً یک سؤال مهم در ذهنمان بوجود می‌آید: «چقدر از رفتارهای من واقعاً آگاهانه‌اند و چقدرشان از جاهایی می‌آیند که هنوز درست نمی‌شناسم؟»

خودشناسی خیلی سخت‌تر از چیزی است که به نظر می‌رسد. چون فقط قرار نیست دنیا را بشناسیم؛ باید بخش‌هایی از خودمان را هم بشناسیم که همیشه جلوی چشممان نیستند. انسان از آنچه درباره خودش می‌داند، پیچیده‌تر است.