در هیچ جای این مطالب خانوادهها را هیولا معرفی نکردیم. نه مادرشوهر را دشمن کردیم، نه مادرزن را، نه پدرها را. سعی کردیم نشان بدهیم که بخش بزرگی از مشکل از نداشتن مرز، نداشتن اتحاد و نداشتن بلوغ در مدیریت رابطهها به وجود میآید. این نگاه خیلی پختهتر از این است که همه تقصیرها را گردن یک نفر بیندازیم.
چرا پای خانوادهها به دعواهای زن و شوهر باز میشود؟
یکی از بزرگترین اشتباهات زوجها این است که فکر میکنند دخالت خانوادهها همیشه از بیرون شروع میشود؛ یعنی مادرشوهر، مادرزن، پدرزن یا پدرشوهر خودشان بیاجازه وارد زندگی میشوند و همه چیز را به هم میریزند. گاهی این اتفاق واقعاً میافتد، اما در خیلی از زندگیها، ماجرا از جای دیگری شروع میشود: خود زن و شوهر درِ زندگیشان را به روی دیگران باز میکنند، بعد تعجب میکنند که چرا دیگران وارد شدهاند. خانوادهها معمولاً از همان روز اول همه جزئیات زندگی یک زوج را نمیدانند. آنها وقتی وارد میشوند که یکی از دو طرف، از سر ناراحتی، ترس، ضعف، تنهایی یا نیاز به حمایت، اختلافهای داخل خانه را به بیرون منتقل میکند.
مثلاً فرض کن زن و شوهری سر یک مسئله مالی با هم بحث میکنند. مرد احساس میکند همسرش خرجها را کنترل نمیکند، زن هم احساس میکند شوهرش زیادی سختگیر است. این اختلاف اگر بین خودشان بماند، شاید با گفتوگو، برنامهریزی و کمی زمان حل شود. اما زن همان شب با مادرش تماس میگیرد و با گریه میگوید: «دیگه خسته شدم، همش سر پول بهم گیر میده» مادر، فقط همین یک تکه از ماجرا را میشنود؛ نه فشار مالی مرد را میبیند، نه نگرانیهایش را، نه حرفهای قبل و بعد بحث را. از آن لحظه به بعد، مادر دیگر دامادش را مثل قبل نمیبیند. حتی اگر زن و شوهر فردا آشتی کنند، مادر هنوز با ذهنیت دیشب به داماد نگاه میکند. اینجاست که یک دعوای معمولی زن و شوهری، تبدیل میشود به یک پرونده خانوادگی.
مشکل دقیقاً همینجاست: زن و شوهر ممکن است بعد از دعوا آشتی کنند، اما خانوادهها معمولاً آنقدر زود آشتی نمیکنند. چون خانوادهها رابطه عاطفی مستقیم با فرزند خودشان دارند و رنج او را بزرگتر از واقعیت میبینند. وقتی دختری با ناراحتی از شوهرش پیش مادرش درد دل میکند، مادر معمولاً ماجرا را مثل یک قاضی بیطرف نمیشنود؛ مثل مادری میشنود که فرزندش آسیب دیده است. وقتی پسری از همسرش پیش مادرش شکایت میکند، مادر ممکن است ناخودآگاه فکر کند: «بچه من قبل از ازدواج اینقدر ناراحت نبود» در نتیجه اختلافی که شاید برای خود زوج قابل حل بود، در ذهن خانواده تبدیل به نشانهای از «بد بودن طرف مقابل» میشود.
یکی از مثالهای واقعی و خیلی تلخ همین است که بعضی زوجها بعد از هر اختلاف کوچک، خانوادهها را در جریان میگذارند، اما بعد از آشتی کردن، گزارش آشتی را به همان اندازه جدی منتقل نمیکنند. مثلاً زن به خانوادهاش میگوید شوهرم با من تند حرف زد، اما وقتی شوهر بعداً عذرخواهی میکند، محبت میکند یا مسئله حل میشود، دیگر آن را با همان شدت تعریف نمیکند. خانواده فقط زخم را دیده، اما ترمیم را ندیده است. نتیجه این میشود که تصویر طرف مقابل در ذهن خانواده، هر بار کمی خرابتر میشود. بعد از چند ماه یا چند سال، خانواده با مجموعهای از خاطرات تلخ روبهروست که خیلی از آنها در زندگی واقعی زوج مدتهاست حل شدهاند، اما در ذهن اطرافیان هنوز زندهاند.
دلیل دیگر باز شدن پای خانوادهها، ناتوانی بعضی زوجها در تحمل اضطراب اختلاف است. بعضی آدمها وقتی در رابطه تنش پیش میآید، نمیتوانند چند ساعت یا چند روز با ابهام و ناراحتی کنار بیایند. فوراً دنبال یک نفر سوم میگردند که به آنها آرامش بدهد، حق را به آنها بدهد و بگوید: «تو درست میگی» اینجا خانواده تبدیل میشود به پناهگاه عاطفی. اما مشکل اینجاست که پناهگاه عاطفی اگر درست مدیریت نشود، کمکم تبدیل میشود به اتاق فرمان زندگی مشترک. یعنی مادر، پدر، خواهر یا برادر فقط شنونده نمیمانند؛ شروع میکنند به تحلیل، قضاوت، توصیه، تهدید و گاهی تصمیمسازی.
مثلاً مردی را تصور کن که هر وقت با همسرش اختلاف پیدا میکند، به مادرش زنگ میزند و میگوید: «واقعاً نمیدونم با این زن چیکار کنم.» مادر اول فقط دلداری میدهد، اما کمکم وارد جزئیات میشود. میپرسد: «چی پخت؟ چقدر خرج کرد؟ چی گفت؟ چرا جواب مادرت رو اینطوری داد؟» بعد از مدتی مرد حتی بدون اینکه متوجه شود، در زندگی مشترکش دو نفره تصمیم نمیگیرد؛ انگار یک شورای پنهان پشت رابطهاش نشسته است. همسرش هم کمکم حس میکند با یک مرد ازدواج نکرده، با یک خانواده ازدواج کرده است. این حس، یکی از مخربترین حسها در زندگی مشترک است.
یک علت عمیقتر هم این است که بعضی افراد بعد از ازدواج هنوز از نظر روانی از خانواده اصلی جدا نشدهاند. یعنی ازدواج کردهاند، خانه جدا دارند، شاید حتی بچه هم دارند، اما در ذهنشان هنوز خانواده اصلی مرکز تصمیمگیری است. هنوز برای انتخابهای مهم اول دنبال تأیید پدر و مادرند. هنوز اگر بین آرامش همسر و رضایت خانواده اصلی تعارضی پیش بیاید، نمیدانند کدام را باید مقدم بدانند. این آدمها معمولاً قصد بدی ندارند، اما چون مرز روانیشان شکل نگرفته، ناخواسته خانواده را وارد زندگی مشترک میکنند.
اینجا باید یک نکته مهم را فهمید: ازدواج یعنی تشکیل یک خانواده جدید، نه اضافه کردن یک نفر به خانواده قبلی. خیلی از تنشها از همین سوءتفاهم شروع میشود. بعضی پدر و مادرها فکر میکنند فرزندشان بعد از ازدواج همان جایگاه قبلی را دارد، فقط یک همسر هم کنارش اضافه شده است. بعضی زن و شوهرها هم همین اشتباه را میکنند. اما واقعیت این است که بعد از ازدواج، اولویت عاطفی و تصمیمگیری باید تغییر کند. احترام به پدر و مادر سر جای خودش، اما مرکز زندگی باید رابطه زن و شوهر باشد. (به عبارتی، طرفین باید بگن، درسته که پدر و مادرِ من برام مهم و با ارزشن، اما اولویتِ من تویی) اگر این جابهجایی اتفاق نیفتد، خانوادهها دیر یا زود وارد جزئیات زندگی میشوند.
گاهی هم پای خانوادهها به دعواها باز میشود چون یکی از طرفین میخواهد با قدرت خانواده خودش طرف مقابل را کنترل کند. (مثلا بخاطر اینکه خودشیفته هست، یعنی شخصیتِ سمی داره، نیاز داره طرف مقابل رو کنترل کنه یا با باز کردنِ پای خانواده خودش، قدرتِ بیشتری برای خودش بگیره و طرف رو خلع کنه). این دیگر فقط درد دل نیست؛ نوعی ائتلافسازی است. مثلاً زن به خانواده خودش میگوید: «شما باهاش صحبت کنین، شاید از شما حساب ببره» یا مرد به مادرش میگوید: «بهش بگو اینقدر با من بحث نکنه» این کار شاید در کوتاهمدت طرف مقابل را ساکت کند، اما در بلندمدت احترام رابطه را خراب میکند. چون وقتی یک نفر احساس کند همسرش برای شکست دادن او از خانواده کمک میگیرد، دیگر اختلاف فقط اختلاف زن و شوهری نیست؛ تبدیل میشود به جنگ دو جبهه.
مثال واقعیاش را زیاد میشود دید: زوجی سر محل زندگی اختلاف دارند. زن دوست دارد نزدیک خانواده خودش باشد، مرد میخواهد مستقلتر زندگی کنند. اگر این مسئله بین خودشان بررسی شود، شاید بتوانند به توافقی منطقی برسند. اما وقتی خانوادهها وارد میشوند، موضوع از «کجا زندگی کنیم؟» تبدیل میشود به «خانواده تو میخوان تو رو از ما دور کنن» یا «خانواده من بیشتر به فکر ما هستن» یعنی مسئله اصلی گم میشود و جای آن را رقابت خانوادگی میگیرد. در چنین شرایطی حتی اگر یک تصمیم درست هم گرفته شود، چون با فشار و جبههگیری همراه بوده، زخمش در رابطه باقی میماند.
یکی دیگر از دلایل ورود خانوادهها این است که بعضی زوجها هنوز بلد نیستند اختلاف را داخل رابطه حل کنند. مهارت گفتوگو ندارند، بلد نیستند بدون تحقیر حرف بزنند، بلد نیستند ناراحتیشان را واضح بیان کنند، بلد نیستند عذرخواهی کنند، بلد نیستند مسئله را از شخصیت طرف مقابل جدا کنند. وقتی این مهارتها نباشد، هر اختلاف کوچکی سریع به بنبست میرسد و در بنبست، آدم دنبال نیروی کمکی میگردد. خانواده هم معمولاً نزدیکترین نیروی کمکی است. اما نیروی کمکی اگر آموزشدیده و بیطرف نباشد، ممکن است آتش را بیشتر کند.
نکته مهم اینجاست که خانوادهها همیشه از روی بدخواهی دخالت نمیکنند. خیلی وقتها از روی نگرانی، محبت یا ترس وارد میشوند. مادری که میبیند دخترش گریه کرده، طبیعی است که نگران شود. پدری که احساس میکند پسرش تحت فشار مالی است، طبیعی است که بخواهد کمک کند. اما محبت اگر مرز نداشته باشد، میتواند تبدیل به دخالت شود. همانطور که دارو اگر بیش از اندازه مصرف شود، خودش آسیبزا میشود، حمایت خانواده هم اگر بیش از حد و بیمرز باشد، زندگی مشترک را ضعیف میکند.
دخالت خانوادهها معمولاً از یک درِ کوچک وارد میشود، نه از یک درِ بزرگ. اول فقط یک درد دل ساده است. بعد یک مشورت کوچک. بعد یک تماس برای «نصیحت». بعد یک قضاوت. بعد یک توقع. بعد یک دخالت مستقیم، و یک روز زن و شوهر به خودشان میآیند و میبینند دیگر تصمیمهای مهم زندگیشان واقعاً دونفره گرفته نمیشود.
بنابراین اگر بخواهیم ریشه ماجرا را بفهمیم، باید بگوییم پای خانوادهها وقتی به دعوای زن و شوهر باز میشود که مرز زندگی مشترک روشن نباشد. وقتی زن و شوهر نتوانند بین «حمایت گرفتن» و «وارد کردن دیگران به رابطه» فرق بگذارند. وقتی هر ناراحتی فوری به بیرون منتقل شود. وقتی یکی از طرفین برای گرفتن تأیید، قدرت یا دلسوزی، خانواده را وارد اختلاف کند، و وقتی خانواده جدید هنوز در ذهن زن و شوهر به رسمیت شناخته نشده باشد.
اختلاف زن و شوهر اگر درست مدیریت شود، میتواند داخل همان رابطه حل شود و حتی رابطه را پختهتر کند. اما اگر هر اختلافی به خانوادهها منتقل شود، رابطه دو نفره کمکم تبدیل به رابطه چندنفره میشود؛ و رابطه چندنفره معمولاً خیلی سختتر آرام میگیرد.
خانوادهها معمولاً از جایی وارد زندگی مشترک میشوند که زن و شوهر هنوز مرز رابطه خودشان را جدی نگرفتهاند.
کمک کردن یا دخالت کردن؟ فرقش کجاست؟
یکی از بزرگترین دلایلی که باعث میشود تنش بین زوجها و خانوادهها به وجود بیاید، این است که آدمها معمولاً روی تعریف «کمک» و «دخالت» توافق ندارند. کسی که وارد ماجرا میشود، اغلب احساس میکند دارد کمک میکند. اما کسی که زندگیاش تحت تأثیر آن قرار گرفته، ممکن است دقیقاً همان رفتار را دخالت ببیند. برای همین خیلی از مادرشوهرها، مادرزنها، پدرها و مادرها واقعاً با نیت خیر وارد زندگی فرزندانشان میشوند، اما نتیجه کارشان تنش، دعوا و فاصله بیشتر میشود.
نکته مهم اینجاست که تفاوت کمک و دخالت را نباید از روی نیت تشخیص داد؛ باید از روی اثر آن تشخیص داد. تقریباً همه دخالتهای خانوادگی با نیت خیر شروع میشوند. کمتر پدر یا مادری صبح از خواب بیدار میشود و با خودش میگوید: «امروز بروم زندگی بچهام را خراب کنم.» بیشتر آنها واقعاً نگراناند، دوست دارند کمک کنند و احساس مسئولیت میکنند. اما نیت خوب، همیشه نتیجه خوب تولید نمیکند.
فرض کن مردی وام سنگینی گرفته و تحت فشار مالی قرار دارد. پدرش متوجه این موضوع میشود و بدون اینکه کسی از او درخواست کند، مقداری پول در اختیار پسرش قرار میدهد و میگوید: «این را بگیر، هر وقت توانستی پس بده.» بعد هم کنار میرود و اجازه میدهد خود زوج تصمیم بگیرند چگونه زندگی کنند. این معمولاً کمک است. اما اگر همان پدر بعد از پرداخت پول شروع کند به تعیین تکلیف درباره محل زندگی، نحوه خرج کردن پول، خرید خانه یا حتی اختلافهای زن و شوهری، دیگر ماجرا فقط کمک نیست. پول تبدیل شده به بلیت ورود به زندگی دیگران.
در واقع یکی از سادهترین معیارها این است: کمک، قدرت تصمیمگیری را از زن و شوهر نمیگیرد؛ دخالت، قدرت تصمیمگیری را از آنها میگیرد.
مثلاً فرض کن مادری میبیند نوهاش مریض شده است. زنگ میزند، احوالش را میپرسد، اگر لازم باشد کمک میکند بچه را دکتر ببرند یا چند ساعت از او مراقبت میکند. این کمک است. اما اگر همان مادر شروع کند به اینکه «باید این دکتر را ببرید»، «باید این دارو را بدهید»، «شما بلد نیستید از بچه مراقبت کنید» و در نهایت خودش را صاحب تصمیم بداند، کمکم از محدوده کمک خارج شده و وارد محدوده دخالت شده است.
یکی از مثالهای جالب این موضوع را میتوان در دنیای کسبوکار دید. فرض کن سرمایهگذاری روی یک استارتاپ پول میگذارد. اگر سرمایهگذار فقط منابع و تجربه در اختیار مدیران قرار دهد و اجازه دهد آنها تصمیم بگیرند، نقش حمایتی دارد. اما اگر هر روز وارد شرکت شود، برای تکتک کارکنان دستور صادر کند و همه تصمیمها را خودش بگیرد، عملاً مدیر واقعی شرکت شده است. در خانوادهها هم دقیقاً همین اتفاق میافتد.
گاهی دخالت حتی از کمک مالی هم خطرناکتر است؛ دخالت عاطفی. مثلاً مادری که هر روز چند بار با دختر متأهلش تماس میگیرد و درباره کوچکترین مسائل زندگی او نظر میدهد، شاید هیچ پولی خرج نکرده باشد و هیچ تصمیم مستقیمی هم نگرفته باشد، اما عملاً دارد روی فضای ذهنی زندگی مشترک تأثیر میگذارد. هرچه وابستگی عاطفی بیشتر باشد، استقلال رابطه کمتر میشود.
یکی از عمیقترین تفاوتهای کمک و دخالت در احترام به پیامدهاست. کمککننده واقعی میپذیرد که در نهایت تصمیم با خود زوج است، حتی اگر با آن موافق نباشد. اما فردی که دخالت میکند، معمولاً نمیتواند تحمل کند که دیگران برخلاف نظر او تصمیم بگیرند. او کمک نمیکند تا زوج مستقلتر شوند؛ کمک میکند تا نتیجه دلخواه خودش اتفاق بیفتد.
گاهی خانوادهها میگویند: «ما فقط خواستیم راهنمایی کنیم.» اما باید یک سؤال مهم پرسید: اگر راهنمایی شما پذیرفته نشود، چه اتفاقی میافتد؟ اگر همچنان رابطه خوب باقی بماند و به انتخاب آنها احترام بگذاری، احتمالاً واقعاً راهنمایی کردهای. اما اگر ناراحت شوی، قهر کنی، فشار بیاوری یا احساس کنی به تو بیاحترامی شده، احتمالاً از اول هم هدفت فقط راهنمایی نبوده است.
این موضوع را میتوان با یک مثال ساده فهمید. تصور کن کسی از تو آدرس میپرسد. تو مسیر را نشان میدهی و انتخاب را به خودش واگذار میکنی. این کمک است. اما اگر بعد از نشان دادن مسیر، یقهاش را بگیری و بخواهی او را به همان مسیر هل بدهی، دیگر کمک نکردهای؛ کنترلش کردهای. بسیاری از دخالتهای خانوادگی دقیقاً همینطور هستند؛ در ظاهر راهنماییاند، اما در عمل تلاش برای کنترل زندگی دیگران.
کمک سالم، استقلال زن و شوهر را بیشتر میکند؛ اما دخالت، استقلال آنها را کمتر میکند. کمک باعث میشود زوج قویتر شوند و بهتر تصمیم بگیرند. دخالت باعث میشود آنها به مرور وابستهتر شوند و کمتر روی پای خودشان بایستند.
برای همین گاهی بهترین کمکی که یک خانواده میتواند به فرزند متأهلش بکند، این نیست که وارد همه مشکلات او شود؛ بلکه این است که به او اعتماد کند، اجازه اشتباه کردن بدهد و کنار او بماند بدون اینکه فرمان زندگیاش را به دست بگیرد.
خانوادههای حامی پشت زوج میایستند تا آنها قویتر شوند؛ خانوادههای دخالتگر جلوی زوج میایستند و ناخواسته اجازه نمیدهند آنها روی پای خودشان زندگی را یاد بگیرند.
چرا بعضی پدر و مادرها نمیتوانند فرزندشان را رها کنند؟
یکی از اشتباهاتی که خیلی از زوجها مرتکب میشوند این است که فکر میکنند همه دخالتهای خانواده از روی خودخواهی، کنترلگری یا بدجنسی است. البته گاهی چنین چیزی وجود دارد، اما در بسیاری از موارد، ماجرا پیچیدهتر و انسانیتر از این حرفهاست. خیلی از پدر و مادرهایی که بیشترین دخالت را در زندگی فرزند متأهل خود دارند، اتفاقاً کسانی هستند که بیشترین محبت را هم به او دارند. مشکل این نیست که دوستش ندارند؛ مشکل این است که هنوز نتوانستهاند تغییر نقشهایی که بعد از ازدواج فرزندشان رخ داده را بپذیرند!
فرض کن بیست یا سی سال از زندگیات را صرف بزرگ کردن یک انسان کردهای. شبهای بیماریاش بیدار ماندهای، برای درس و دانشگاهش تلاش کردهای، نگران آیندهاش بودهای و بخش بزرگی از هویتت به پدر یا مادر بودن گره خورده است. حالا ناگهان یک روز به تو میگویند که از این به بعد باید یک قدم عقب بروی و اجازه بدهی خودش تصمیم بگیرد. حتی اگر آن تصمیم اشتباه باشد.
این کار برای خیلی از پدر و مادرها آسان نیست.
در واقع یکی از دلایل اصلی دخالت، نه علاقه به کنترل، بلکه ترس از بیاهمیت شدن است. بعضی پدر و مادرها تمام زندگی خود را حول محور فرزندانشان ساختهاند. دوستان، سرگرمیها، اهداف و حتی هویت شخصیشان کمکم در نقش پدر یا مادر خلاصه شده است. وقتی فرزند ازدواج میکند، ناگهان احساس میکنند بخشی از وجودشان در حال از دست رفتن است. برای همین ناخودآگاه سعی میکنند همان نقش قبلی را حفظ کنند. (به عبارتی، پدر و مادرِ طرف، هویتِشون رو فقط روی والد بودن همون بچه ساختن! کلِ هویتِشون رو به جای اینکه بر پایه خودشون بسازن، بر پایه فرزندشون ساختن! یعنی اگه ازشون بپرسی: شما کی هستی؟ میگن: من مادر این بچهام که تا این سن کنترلش کردم تا اینجا برسه!!! ببخشید من سوال دیگهای پرسیدم، شما خودت کی هستی؟ – من؟ من والدِ این بچههام!!!)
مثلاً مادری را تصور کن که بیستوپنج سال هر روز برای پسرش تصمیم گرفته است. از لباس پوشیدن گرفته تا مدرسه، دانشگاه و هزار موضوع دیگر. حالا ناگهان یک نفر دیگر وارد زندگی پسرش شده و بسیاری از تصمیمها را با او میگیرد. از بیرون ممکن است به نظر برسد مادر حسادت میکند. اما در خیلی از موارد، چیزی که در عمق وجود او جریان دارد، ترس است. ترس از اینکه دیگر به او نیاز نباشد.
یکی از هوشمندانهترین مثالها در این زمینه، مقایسه والدین با مدیران یک شرکت است. یک مدیر خوب وقتی کارمندانش رشد میکنند و مستقل میشوند، خوشحال میشود. چون میداند هدفش همین بوده است. اما بعضی مدیران نمیتوانند این استقلال را تحمل کنند. آنها دوست دارند همه چیز همیشه به خودشان وابسته باشد. بعضی پدر و مادرها هم ناخواسته دچار همین مشکل میشوند. آنها سالها نقش مدیرِ زندگیِ فرزند را داشتهاند و حالا کنار رفتن از این نقش برایشان سخت است.
عامل دیگری که کمتر درباره آن صحبت میشود، احساس مسئولیت افراطی است. بعضی والدین عمیقاً باور دارند که اگر مشکلی برای فرزندشان پیش بیاید، آنها مقصرند. حتی وقتی فرزندشان سی یا چهل ساله شده است. بنابراین وقتی میبینند دختر یا پسرشان در زندگی مشترک ناراحت است، نمیتوانند فقط تماشا کنند. احساس میکنند وظیفه دارند وارد عمل شوند و مشکل را حل کنند.
اما اینجا یک تناقض عجیب شکل میگیرد. همان رفتاری که قرار است از فرزند محافظت کند، گاهی بیشترین آسیب را به زندگی او میزند.
مثلاً فرض کن دختری با همسرش اختلافی پیدا کرده است. مادرش نمیتواند ناراحتی او را تحمل کند. بنابراین وارد ماجرا میشود، زنگ میزند، نصیحت میکند، طرفداری میکند و تلاش میکند مشکل را حل کند. در کوتاهمدت دختر احساس حمایت میکند. اما در بلندمدت هر بار که اختلافی پیش بیاید، به جای اینکه خودش و همسرش مهارت حل مسئله را یاد بگیرند، دوباره به مادر مراجعه میکنند. در نتیجه رابطه هیچوقت بالغ نمیشود.
یکی دیگر از دلایل مهم این است که بعضی والدین فرزندشان را هنوز همان کودک سالهای قبل میبینند. برای آنها سخت است که بپذیرند کسی که روزی دستش را میگرفتند تا از خیابان رد شود، حالا خودش یک خانواده مستقل دارد. به همین دلیل حتی وقتی فرزندشان سی ساله است، باز هم با او مثل یک نوجوان رفتار میکنند.
جالب اینجاست که این مسئله فقط مخصوص فرهنگ ما نیست. در بسیاری از کشورهای دنیا هم دیده میشود. روانشناسان گاهی از اصطلاح «رهاسازی موفق» استفاده میکنند. یعنی یکی از آخرین وظایف پدر و مادر این است که بتوانند فرزندشان را به یک بزرگسال مستقل تبدیل کنند و بعد اجازه بدهند زندگی خودش را بسازد. بعضی والدین در این مرحله موفق میشوند و بعضیها نه.
البته نباید همه تقصیر را گردن پدر و مادر انداخت. گاهی خود فرزندان هم اجازه این جدایی را نمیدهند. بعضی پسرها و دخترها بعد از ازدواج هنوز برای کوچکترین تصمیمها دنبال تأیید والدین هستند. هنوز هر مشکلی پیش میآید به خانه پدری پناه میبرند. هنوز نمیتوانند مسئولیت کامل زندگی خودشان را بپذیرند. در چنین شرایطی والدین هم راحتتر در نقش قبلی باقی میمانند.
شاید عمیقترین حقیقت این باشد که بسیاری از والدین نمیخواهند فرزندشان را کنترل کنند؛ آنها نمیدانند بعد از کنار گذاشتن این نقش، چه نقشی باید داشته باشند. سالها نقش «مدیر زندگی فرزند» را بازی کردهاند، اما هنوز یاد نگرفتهاند چگونه نقش «مشاور محترم و حامی» را بازی کنند. پدر و مادری که به بلوغ رسیدهاند، این تفاوت را میفهمند. آنها هنوز عاشق فرزندشان هستند، هنوز نگران او میشوند، هنوز کمک میکنند، اما میدانند که زندگی متعلق به فرزندشان است، نه به خودشان. آنها میدانند که عشق واقعی همیشه به معنای نزدیکتر شدن نیست؛ گاهی به معنای یک قدم عقب رفتن است.
بسیاری از دخالتهای خانوادگی از کمبود محبت به وجود نمیآیند؛ از ناتوانی در رها کردن به وجود میآیند. و این دو موضوع کاملاً با هم فرق دارند. یکی از سختترین وظایف پدر و مادر این نیست که فرزندشان را بزرگ کنند؛ این است که وقتی بزرگ شد، اجازه بدهند زندگی خودش را زندگی کند. بلوغ واقعیِ والدین فقط در بزرگ کردن فرزند دیده نمیشود؛ در توانایی رهاسازی موفق او در زمان مناسب هم دیده میشود.
بعد از ازدواج، خانواده اصلی کدام است؟
شاید هیچ موضوعی به اندازه این سؤال باعث سوءتفاهم، دلخوری و دخالت در زندگی مشترک نشود. خیلی از زوجها و حتی خیلی از پدر و مادرها ناخودآگاه تصور میکنند بعد از ازدواج هم همه چیز باید مثل قبل باقی بماند. یعنی پسر هنوز اول از همه عضو خانواده پدر و مادرش است و همسرش در درجه دوم قرار دارد، یا دختر هنوز باید قبل از هر چیز رضایت خانواده خودش را در نظر بگیرد و بعد به زندگی مشترک فکر کند. اما واقعیت این است که اگر این نگاه تغییر نکند، زندگی مشترک دیر یا زود وارد بحران میشود.
فرض کن مردی ازدواج کرده و حالا بین خواسته همسرش و خواسته مادرش گیر کرده است. مادرش میگوید هر هفته باید چند روز به خانه ما بیایید. همسرش میگوید ما هم به زمان و زندگی خصوصی خودمان نیاز داریم. اگر این مرد هنوز در ذهنش خانواده پدری را خانواده اصلی بداند، احتمال زیادی وجود دارد که ناخودآگاه نیاز همسرش را در اولویت دوم قرار دهد. شاید حتی خودش هم متوجه این موضوع نباشد. اما همسرش خیلی زود این پیام را دریافت میکند: «در زندگی این مرد، من نفر اول نیستم.»
مشکل دقیقاً از همینجا شروع میشود.
یکی از مهمترین تغییراتی که ازدواج ایجاد میکند این است که یک واحد جدید به وجود میآید. قبل از ازدواج، خانواده اصلی تو همان خانوادهای بود که در آن به دنیا آمدی. اما بعد از ازدواج، یک خانواده جدید شکل میگیرد که مرکز آن تو و همسرت هستید. این به معنای بیاحترامی به پدر و مادر نیست. به معنای فراموش کردن آنها هم نیست. بلکه به این معناست که مرکز تصمیمگیری و اولویت عاطفی زندگی تغییر میکند.
خیلی از تنشها از اینجا ناشی میشود که بعضی افراد میخواهند هم ازدواج کنند و هم از نظر روانی در همان جایگاه قبلی باقی بمانند. انگار میخواهند دو خانواده اصلی داشته باشند. اما وقتی بین خواستههای این دو خانواده تعارض ایجاد شود، این مدل دوام نمیآورد.
مثلاً زوجی تصمیم گرفتهاند برای پیشرفت شغلی به شهر دیگری نقل مکان کنند. این تصمیم برای زندگی خودشان منطقی است. اما خانواده یکی از طرفین ناراحت میشوند و میگویند: «پس ما چی؟» اینجا سؤال اصلی این نیست که خانواده ناراحت میشوند یا نه. طبیعی است که ناراحت شوند. سؤال اصلی این است که تصمیم نهایی باید بر اساس منافع چه کسی گرفته شود؟ اگر قرار باشد هر تصمیم مهم زندگی با محوریت رضایت خانوادههای قبلی گرفته شود، در عمل خانواده جدید هیچوقت شکل نمیگیرد.
یکی از بهترین مثالها برای فهم این موضوع، مثال کاپیتان کشتی است. تصور کن یک کشتی جدید ساخته شده است. پدر و مادرها کسانی هستند که سالها این کاپیتان را آموزش دادهاند، بزرگش کردهاند و به او مهارت دادهاند. اما وقتی کشتی جدید حرکت میکند، دیگر فرمان آن دست کاپیتان جدید است. اگر ناخدای کشتی قبلی بخواهد همچنان از ساحل فرمان بدهد و مسیر را تعیین کند، دیر یا زود کشتی دچار مشکل میشود.
نکته مهم این است که بسیاری از آدمها این موضوع را با بیوفایی اشتباه میگیرند. مثلاً وقتی مردی از تصمیم همسرش حمایت میکند، بعضی خانوادهها احساس میکنند پسرشان را از دست دادهاند. یا وقتی زنی در یک اختلاف از همسرش حمایت میکند، ممکن است خانواده خودش فکر کنند که دیگر طرف آنها را نمیگیرد. در حالی که در یک ازدواج سالم، دقیقاً همین اتفاق باید بیفتد. چون اگر زن و شوهر در لحظات حساس پشت هم نایستند، چه کسی باید بایستد؟
البته اینجا یک سوءتفاهم مهم وجود دارد. اولویت داشتن همسر به این معنا نیست که هرچه او گفت درست است. به این معنا هم نیست که اگر خانواده حرف منطقی زدند، باید نادیده گرفته شوند. منظور این است که زن و شوهر ابتدا باید در کنار هم مسئله را بررسی کنند و به عنوان یک تیم تصمیم بگیرند، نه اینکه هر کدام نماینده خانواده خودشان باشند.
جالب است که بسیاری از پدر و مادرهای بالغ و عاقل این موضوع را بهتر از فرزندانشان میفهمند. آنها میدانند که اگر فرزندشان ازدواج کرده، دیگر نباید مرکز زندگی او باشند. ناراحت میشوند، دلتنگ میشوند، اما تلاش نمیکنند جای همسر را بگیرند. آنها نقش خود را از «تصمیمگیرنده» به «حامی» تغییر میدهند. در مقابل، بعضی والدین نمیتوانند این تغییر را بپذیرند. برای همین دائماً فرزندشان را بین دو وفاداری قرار میدهند؛ وفاداری به خانواده قبلی یا وفاداری به همسر. و این یکی از سختترین موقعیتهایی است که یک انسان میتواند تجربه کند.
شاید عمیقترین حقیقت این فصل این باشد که ازدواج فقط عوض کردن خانه یا اضافه شدن یک نفر به زندگی نیست. ازدواج یعنی شکلگیری یک واحد جدید. اگر این واحد جدید هیچوقت به رسمیت شناخته نشود، زن و شوهر همیشه بین چند مرکز قدرت گرفتار خواهند ماند.
در نهایت، سؤال درست این نیست که «بعد از ازدواج خانواده قبلی مهم هستند یا نه؟» البته که مهم هستند. سؤال درست این است که «در لحظه تعارض، اولویت نهایی با چه کسی است؟» و پاسخ این سؤال تعیین میکند که آیا یک خانواده جدید واقعاً شکل گرفته است یا نه.
خیلی از بحرانهای خانوادگی زمانی حل میشوند که این واقعیت ساده پذیرفته شود. احترام به خانوادههای قبلی لازم است، اما ستون اصلی زندگی مشترک باید رابطه زن و شوهر باشد. اگر این ستون محکم باشد، رابطه با خانوادهها هم سالمتر خواهد بود. (به عبارتی اگر مرز بندیِ درستی وجود داشته باشد، تازه در این صورت ارتباط سالم و احترامِ خانودهها، درست پیش خواهد رفت! حالا مرزبندی رو از کجا میشه یاد گرفت؟ از کتابِ چگونه حد و مرز روابط خود را تعیین کنیم.)
مرزهایی که اگر نباشند، زندگی به هم میریزد
یکی از مهمترین چیزهایی که بسیاری از زوجها بعد از ازدواج متوجه آن نمیشوند، این است که عشق به تنهایی برای ساختن یک زندگی آرام کافی نیست. خیلی از آدمها همدیگر را دوست دارند، نیت بدی هم ندارند، اما باز هم زندگیشان پر از تنش، دعوا و دلخوری میشود. دلیلش این است که چیزی به نام «مرز» وجود ندارد.
مرز در واقع همان خط نامرئیای است که مشخص میکند چه چیزی به زندگی زن و شوهر مربوط است و چه چیزی مربوط نیست. چه کسی حق تصمیمگیری دارد و چه کسی ندارد. چه اطلاعاتی باید داخل رابطه بماند و چه اطلاعاتی میتواند به بیرون منتقل شود. وقتی این خطها مشخص نباشند، کمکم همه وارد زندگی میشوند و هیچکس هم دقیقاً نمیفهمد مشکل از کجا شروع شده است.
خیلیها وقتی کلمه مرز را میشنوند، یاد سردی، فاصله یا بیاحترامی میافتند. در حالی که مرز دقیقاً برعکس است. مرز سالم باعث میشود رابطهها سالم بمانند. همانطور که دیوارهای یک خانه باعث نمیشوند خانه از بین برود، بلکه باعث میشوند خانه شکل بگیرد.
فرض کن یک باغ زیبا داری. اگر دور آن هیچ حصاری وجود نداشته باشد، هر کسی میتواند وارد آن شود، روی گلها راه برود، شاخهها را بشکند یا هر تغییری که دوست دارد ایجاد کند. شاید بعضی افراد حتی نیت بدی هم نداشته باشند، اما در نهایت باغ آسیب میبیند. زندگی مشترک هم همینطور است. اگر مرزی وجود نداشته باشد، دیگران دیر یا زود وارد جزئیات آن میشوند.
(یه مثال ساده بزنم. اگه من با دوستم مرزِ سالمی بزارم، پیشش هر شوخیای رو نمیکنم. بنابراین دوستمم هر شوخی و برخوردی باهام نمیکنه. در نتیجه یه رابطه سالهای سال ادامه پیدا میکنه. اما اگه هر حرفی رو بزنم، هر شوخیای رو بکنم، یه روز هم اون یه شوخی بَدی میکنه که منم مجبور میشم دیگه باهاش رابطه رو ادامه ندم. پس مرز، تازه باعث میشه که رابطه سالم ادامه پیدا کنه)
یکی از مهمترین مرزها، مرز اطلاعات است. خیلی از زوجها هر اتفاقی که در زندگیشان میافتد برای خانوادهها تعریف میکنند. اختلافها، ناراحتیها، مشکلات مالی، مسائل خصوصی و حتی بحثهای کوچک روزمره. در ظاهر این کار فقط درد دل کردن به نظر میرسد، اما کمکم باعث میشود افراد زیادی وارد فضای رابطه شوند.
مثلاً فرض کن مردی بعد از یک دعوا، تمام جزئیات اختلافش با همسرش را برای مادرش تعریف میکند. مادر فقط روایت پسرش را میشنود. بعد از چند ماه، مادر تبدیل به کسی میشود که از تمام اشتباهات عروس خبر دارد، اما از محبتها، آشتیها و لحظههای خوب زندگی آنها خبر چندانی ندارد. در نتیجه تصویر او از عروس کمکم تیرهتر میشود. این دقیقاً نتیجه شکسته شدن مرز اطلاعاتی است.
مرز دوم، مرز تصمیمگیری است. یکی از خطرناکترین اتفاقات این است که خانوادهها به تدریج وارد تصمیمهای اصلی زندگی شوند. محل زندگی، خرید خانه، تربیت فرزند، مسائل مالی یا حتی نحوه حل اختلافها. وقتی تصمیمهای مهم زندگی به جای اینکه توسط زن و شوهر گرفته شوند، توسط اطرافیان هدایت شوند، کمکم ستون استقلال خانواده جدید ضعیف میشود.
مرز سوم، مرز عاطفی است. بعضی آدمها بعد از ازدواج هنوز از نظر عاطفی بیشتر به خانواده اصلی خودشان وابستهاند تا به همسرشان. هر ناراحتی، هر تصمیم و هر بحران را اول با خانواده مطرح میکنند و بعد با همسر. در چنین شرایطی، همسر کمکم احساس میکند در مرکز زندگی طرف مقابل قرار ندارد.
مثلاً زنی را تصور کن که هر اتفاق مهمی برایش میافتد، اول به مادرش زنگ میزند و بعد به شوهرش میگوید. یا مردی که هر وقت ناراحت میشود، به جای صحبت با همسرش به خانواده خودش پناه میبرد. این رفتارها شاید در نگاه اول کوچک باشند، اما در بلندمدت به رابطه پیام مهمی میدهند: «نزدیکترین فرد زندگی من هنوز تو نیستی»
مرز چهارم، مرز مالی است. بسیاری از دخالتهای خانوادگی از جایی شروع میشوند که وابستگی مالی شکل میگیرد. البته کمک مالی همیشه بد نیست. گاهی خانوادهها در شرایط سخت واقعاً کمک بزرگی میکنند. اما وقتی پول با حق تصمیمگیری همراه شود، مرزها به هم میریزند.
خیلی از زوجها سالها بعد از ازدواج هنوز نمیتوانند درباره مسائل مالی مستقل تصمیم بگیرند، چون هر تصمیمی به نوعی به خانوادهها گره خورده است. در این حالت، کمک مالی کمکم به اهرم نفوذ تبدیل میشود.
اما شاید مهمترین مرز، مرز اتحاد زن و شوهر باشد. یعنی اینکه در نهایت زن و شوهر یاد بگیرند اول با هم صحبت کنند، اول با هم تصمیم بگیرند و اول کنار هم بایستند. این به معنای مخالفت با خانوادهها نیست. به معنای این است که قبل از هر چیز، یک تیم دو نفره شکل گرفته است.
خیلی از زندگیها نه به خاطر دخالت مستقیم خانوادهها، بلکه به خاطر نبود مرزهای روشن از هم میپاشند. چون وقتی مرزها وجود نداشته باشند، هر کسی میتواند با نیت خیر یا حتی از روی محبت وارد شود و تعادل رابطه را به هم بزند. جالب اینجاست که خانوادههای سالم معمولاً از مرزها ناراحت نمیشوند. آنها میفهمند که مرز به معنای بیاحترامی نیست. همانطور که قفل در خانه به معنای دشمنی با همسایه نیست. قفل برای حفاظت از خانه است، نه برای قطع ارتباط با دیگران. بسیاری از خانوادههایی که امروز رابطه گرم و محترمانهای با فرزندان متأهل خود دارند، دقیقاً به این دلیل موفق شدهاند که مرزها را رعایت کردهاند.
زندگی مشترک از کمبود محبت نابود نمیشود؛ خیلی وقتها از کمبود مرزهای سالم نابود میشود.
چون وقتی مرزها روشن باشند، احترام، محبت، رفتوآمد و حمایت هم میتوانند سالم باقی بمانند. اما وقتی مرزی وجود نداشته باشد، حتی محبت هم ممکن است کمکم به دخالت، کنترل و تنش تبدیل شود.
چرا نباید هر دعوایی را برای خانوادهها تعریف کرد؟
یکی از رایجترین اشتباهاتی که بسیاری از زوجها مرتکب میشوند این است که فکر میکنند خانوادهها بهترین محل برای تخلیه ناراحتیهای زندگی مشترک هستند. وقتی دعوایی پیش میآید، ناراحت میشوند، دلشان میخواهد کسی حرفشان را بفهمد، تأییدشان کند و آرامشان کند. بنابراین سراغ پدر، مادر، خواهر یا برادر میروند و تمام جزئیات اختلاف را تعریف میکنند. در آن لحظه این کار کاملاً طبیعی و حتی آرامشبخش به نظر میرسد. (به عبارتی برای کوتاه مدت، بله میتونه از نظر احساسی خودت رو تخلیه کنی و مورد حمایتِ روحی خانواده خودت قرار بگیری) اما مشکلی وجود دارد که خیلیها متوجه آن نیستند: خانوادهها حافظه دارند، اما قدرت آشتی دادن به اندازه زن و شوهر را ندارند.
فرض کن مردی در اوج عصبانیت از همسرش، دو ساعت با خواهرش صحبت میکند و تمام اشتباهات همسرش را تعریف میکند. خواهرش ناراحت میشود، دلش برای برادرش میسوزد و کمکم نسبت به عروس خانواده موضع میگیرد. اما سه روز بعد مرد و همسرش آشتی میکنند، به رستوران میروند، میخندند و زندگی به روال عادی برمیگردد. مشکل اینجاست که خواهر هنوز همان اطلاعات سه روز پیش را در ذهنش دارد. او دعوا را دیده، اما آشتی را تجربه نکرده است.
این یکی از مهمترین تفاوتهای زن و شوهر با خانوادههاست. زن و شوهر داخل رابطه زندگی میکنند. هم دعوا را میبینند، هم آشتی را، هم ناراحتی را، هم محبت را. اما خانوادهها معمولاً فقط بخشهای بحرانی را میبینند. آنها زمانی وارد صحنه میشوند که اوضاع خراب شده است، نه زمانی که همه چیز خوب پیش میرود. (فقط در مواقع بوجود اومدنِ یه ناراحتی خبردار شدن و فقط جر و بحثها رو از زندگیشون شنیدن)
به همین دلیل است که بعضی خانوادهها بعد از چند سال از داماد یا عروس متنفر میشوند، در حالی که خود زن و شوهر هنوز کنار هم زندگی میکنند. چون خانوادهها صدها ساعت محبت، گذشت، کمک و عشق بین آن دو نفر را ندیدهاند، اما دهها ساعت شکایت و گلایه را شنیدهاند.
یک مثال جالب را تصور کن. فرض کن هر روز از زندگی مشترک یک زوج را به شکل یک فیلم هزار قسمتی در نظر بگیریم. بیشتر خانوادهها فقط قسمتهایی را میبینند که در آن دعوا، گریه، ناراحتی یا بحران وجود دارد. آنها به قسمتهای عاشقانه، خندهها، حمایتها و مهربانیهای روزمره دسترسی ندارند. حالا اگر کسی فقط قسمتهای تلخ یک فیلم را ببیند، چه تصویری از شخصیتهای آن پیدا میکند؟ طبیعتاً تصویری بسیار منفی و تحریفشده.
مشکل دیگر این است که وقتی ما ناراحت هستیم، معمولاً واقعیت را کامل تعریف نمیکنیم. نه به این خاطر که دروغ میگوییم، بلکه چون از زاویه درد خودمان به ماجرا نگاه میکنیم. مثلاً زنی که از دست شوهرش ناراحت است، ممکن است ده دقیقه درباره رفتار تند او صحبت کند، اما فراموش کند بگوید که خود او هم یک ساعت قبل حرفی زده که باعث آن عصبانیت شده است.
خانوادهها هم معمولاً قاضی بیطرف نیستند. آنها وکیلمدافع فرزند خودشان هستند. مادری که میشنود دخترش گریه کرده، ناخودآگاه از دخترش دفاع میکند. پدری که میشنود پسرش ناراحت است، ناخودآگاه حق را به او میدهد. این کاملاً طبیعی است. اما همین طبیعی بودن باعث میشود تحلیل خانواده همیشه دقیق و متعادل نباشد.
گاهی حتی اتفاق خطرناکتری رخ میدهد. بعضی زوجها به مرور عادت میکنند که هر اختلافی را با خانواده حل کنند. یعنی به جای اینکه مهارت گفتوگو، مذاکره و حل مسئله با همسرشان را یاد بگیرند، هر بار یک داور بیرونی وارد میدان میکنند. نتیجه این میشود که رابطه هیچوقت بالغ نمیشود.
یکی از واقعیترین مثالها مربوط به زوجهایی است که در سالهای اول ازدواج، تقریباً هر اختلافی را برای خانوادهها تعریف میکنند. بعد از چند سال متوجه میشوند که خودشان با هم مشکلی ندارند، اما خانوادهها هنوز با هم مشکل دارند. عروس و مادرشوهر از هم دلخورند، داماد و پدرزن از هم فاصله گرفتهاند و فضای خانوادگی پر از سوءظن شده است. وقتی ریشه را بررسی میکنی، میبینی بخش بزرگی از این دلخوریها از همان گزارشهای روزانه دعواها شروع شده است.
البته این به آن معنا نیست که هیچوقت نباید از کسی کمک گرفت. گاهی مشکلات واقعاً جدی هستند؛ مثل خشونت، خیانت، اعتیاد یا بحرانهای سنگین خانوادگی. در چنین مواردی کمک گرفتن از افراد عاقل، مشاوران یا خانوادههای بالغ میتواند ضروری باشد. اما بحث این فصل درباره دعواهای معمولی زندگی است؛ اختلافهایی که بخش طبیعی هر رابطهای هستند.
در یک زندگی سالم، زن و شوهر یاد میگیرند که همه ناراحتیها را به بیرون صادر نکنند. بعضی مسائل باید داخل همان رابطه حل شوند تا اعتماد، امنیت و استقلال رابطه حفظ شود.
نکته عمیقتر این است که وقتی شما هر بار از همسرت پیش خانوادهات شکایت میکنی، در واقع بخشی از احترام او را در ذهن آنها از بین میبری. شاید شما بعداً ببخشی و فراموش کنی، اما ذهن دیگران معمولاً اینقدر سریع پاک نمیشود. برای همین بعضی آدمها سالها بعد هنوز از اشتباهاتی دلخورند که خود زوج مدتهاست آنها را پشت سر گذاشتهاند.
قبل از اینکه اختلافی را برای خانواده تعریف کنی، از خودت بپرس اگر فردا با همسرم آشتی کنم، آیا دوست دارم خانوادهام همچنان همین تصویر را از او داشته باشند؟ اگر جواب منفی است، احتمالاً بهتر است آن مسئله را فعلاً داخل رابطه نگه داری.
بسیاری از اختلافهای زناشویی خطرناک نیستند؛ اما انتشار بیحساب آنها میتواند خطرناک شود. چون دعواها معمولاً موقتیاند، اما تصویری که در ذهن دیگران ساخته میشود ممکن است سالها باقی بماند.
زن و شوهر معمولاً با هم آشتی میکنند، اما خانوادهها همیشه به همان سرعت آشتی نمیکنند.
به همین دلیل، یکی از نشانههای بلوغ در زندگی مشترک این است که زوجها یاد بگیرند هر اختلافی را به بیرون منتقل نکنند. چون هر دعوایی که از مرز رابطه خارج میشود، فقط یک خاطره برای خودشان نمیسازد؛ یک قضاوت جدید هم در ذهن اطرافیان ایجاد میکند. گاهی همین قضاوتها هستند که سالها بعد به مشکلات بزرگتری تبدیل میشوند.
پول؛ دروازه ورود خیلی از دخالتها
یکی از تلخترین واقعیتهای زندگی مشترک این است که بسیاری از دخالتهایی که در ظاهر عاطفی یا خانوادگی به نظر میرسند، در عمق خودشان ریشه مالی دارند. پول به خودی خود نه خوب است و نه بد. حتی در خیلی از مواقع کمک مالی خانوادهها میتواند زندگی یک زوج را از یک بحران نجات دهد. اما مشکل از جایی شروع میشود که پول فقط پول نمیماند؛ کمکم تبدیل میشود به حق اظهارنظر، حق تصمیمگیری و گاهی حتی حق کنترل.
خیلی از آدمها دوست دارند باور کنند که کمک مالی هیچ اثری روی روابط نمیگذارد. اما در دنیای واقعی معمولاً اینطور نیست. وقتی کسی در تأمین بخشی از زندگی تو نقش داشته باشد، ناخودآگاه احساس میکند سهمی هم در تصمیمهای آن زندگی دارد. گاهی این احساس را به زبان نمیآورد، اما در رفتارهایش دیده میشود.
فرض کن پدری بخش بزرگی از پول خرید خانه دخترش را پرداخت کرده است. در روزهای اول همه چیز خوب پیش میرود. اما چند ماه بعد وقتی داماد میخواهد درباره فروش خانه، جابهجایی یا حتی نحوه استفاده از آن تصمیمی بگیرد، پدرزن ناخودآگاه احساس میکند نظر او هم باید تعیینکننده باشد. شاید حتی با خودش بگوید: «بالاخره این خانه بدون کمک من خریداری نمیشد.» از نگاه او این حرف منطقی است. اما از نگاه زوج جوان، کمکم احساس استقلال از بین میرود.
یکی از اشتباهات رایج این است که زوجها فقط به پول نگاه میکنند و هزینه پنهان آن را نمیبینند. فرض کن دو نفر میتوانند با سختی، وام و چند سال تلاش یک خانه کوچک بخرند، یا میتوانند با کمک خانواده خانه بزرگتری داشته باشند. خیلیها فقط متراژ خانه را مقایسه میکنند، اما سؤال مهمتر این است: «آیا این کمک، استقلال تصمیمگیری ما را هم تحت تأثیر قرار میدهد؟»
گاهی هزینه واقعی یک کمک مالی، سالها بعد مشخص میشود.
مثلاً زوجی را تصور کن که در سالهای اول ازدواج تقریباً تمام هزینههایشان را خانوادهها پرداخت میکنند. ماشین، خانه، لوازم زندگی و حتی بخشی از مخارج روزمره. در ظاهر همه چیز عالی به نظر میرسد. اما کمکم هر تصمیم مهمی باید از فیلتر خانوادهها عبور کند. کجا بروید، کجا زندگی کنید، چه بخرید، چطور خرج کنید و حتی چگونه فرزندتان را تربیت کنید. چون هر بار که زوج بخواهند مستقل عمل کنند، یک جمله آشنا شنیده میشود: «ما این همه برای شما زحمت کشیدیم…» و همین جمله کافی است تا احساس بدهکاری روانی شکل بگیرد.
نکته جالب اینجاست که این اتفاق همیشه از روی سوءنیت رخ نمیدهد. بسیاری از پدر و مادرها واقعاً قصد کنترل ندارند. اما انسانها به طور طبیعی روی چیزهایی که برایشان هزینه دادهاند احساس مالکیت پیدا میکنند. همانطور که وقتی خودت برای ساختن یک باغ سالها زحمت کشیدهای، نسبت به آن حساس میشوی، خانوادهها هم نسبت به چیزی که برایش پول و انرژی صرف کردهاند حساس میشوند.
البته نباید به این نتیجه رسید که هر کمک مالیای بد است. اصلاً اینطور نیست. گاهی خانوادهها در شرایطی کمک میکنند که واقعاً زندگی فرزندشان را نجات میدهد. تفاوت در یک چیز است: مرزها. کمک سالم این شکلی است: «من این پول را به شما میدهم تا زندگیتان راحتتر شود. تصمیم نهایی با خودتان است» کمک ناسالم این شکلی است: «من این پول را میدهم، پس باید همان کاری را بکنید که من صلاح میدانم» در ظاهر فقط چند کلمه فرق دارند، اما در واقع دو جهان کاملاً متفاوت هستند.
یکی دیگر از مشکلاتی که پول ایجاد میکند، شکلگیری ائتلافهای پنهان است. فرض کن خانواده زن بیشتر از خانواده مرد کمک مالی کردهاند. کمکم ممکن است این حس در بعضی افراد شکل بگیرد که «ما بیشتر زحمت کشیدهایم» یا «اگر ما نبودیم این زندگی نمیچرخید.» از آن طرف خانواده مرد هم ممکن است احساس تحقیر یا عقبماندگی کنند. چیزی که در ابتدا یک کمک بوده، کمکم تبدیل به رقابت، حسابوکتاب و دلخوری میشود.
جالب است که بسیاری از زوجهای آرام و موفقی که رابطه خوبی با خانوادهها دارند، الزاماً ثروتمند نیستند. اما یک ویژگی مشترک دارند: تا حد ممکن روی پای خودشان ایستادهاند. شاید خانه کوچکتری داشته باشند، ماشین سادهتری سوار شوند یا سالها بیشتر تلاش کنند، اما در عوض آزادی تصمیمگیری دارند.
استقلال مالی فقط یک موضوع اقتصادی نیست؛ یک موضوع روانی هم هست. وقتی خودت هزینه انتخابهایت را میدهی، راحتتر میتوانی از انتخابهایت دفاع کنی. اما وقتی دیگران هزینه را پرداخت کردهاند، معمولاً بخشی از اختیار هم همراه آن منتقل میشود.
البته اینجا یک سوءتفاهم مهم وجود دارد. استقلال مالی به این معنا نیست که هیچوقت نباید از خانواده کمک گرفت. زندگی همیشه قابل پیشبینی نیست. بیماری، بیکاری، بحرانهای اقتصادی و هزار اتفاق دیگر ممکن است رخ دهند. مسئله این نیست که کمک بگیری یا نگیری. مسئله این است که قبل از گرفتن کمک، درباره مرزهای آن شفاف باشی.
پول فقط پول نیست. پول در روابط انسانی معمولاً با احساس قدرت، نفوذ، بدهکاری، حقبهجانب بودن و انتظار همراه میشود. برای همین خانوادههایی که میخواهند واقعاً کمک کنند، باید مراقب باشند کمکشان تبدیل به ابزار کنترل نشود. و زوجهایی که کمک میگیرند، باید بدانند هر کمک مالی ممکن است تعهدها و حساسیتهای جدیدی هم به همراه بیاورد.
پول وقتی خطرناک میشود که همراه با آن، حق تصمیمگیری هم وارد زندگی مشترک شود.
بسیاری از دخالتهای خانوادگی از پشت درِ احساسات وارد نمیشوند؛ از پشت درِ حساب بانکی وارد میشوند. برای همین یکی از مهمترین سرمایهگذاریهای هر زوج، فقط پسانداز کردن نیست؛ ساختن استقلالی است که اجازه بدهد فرمان زندگیشان در دست خودشان باقی بماند.
نزدیک خانواده زندگی کنیم یا نه؟
یکی از سؤالهایی که خیلی از زوجها قبل یا بعد از ازدواج با آن روبهرو میشوند این است که آیا بهتر است نزدیک خانوادهها زندگی کنیم یا نه؟ بعضیها معتقدند هرچه نزدیکتر باشی بهتر است؛ چون حمایت بیشتری وجود دارد. بعضیها هم میگویند باید تا جای ممکن دور بود تا دخالتها کمتر شود. اما واقعیت این است که پاسخ این سؤال به کیلومتر و خیابان بستگی ندارد؛ به مرزها بستگی دارد.
خیلی از آدمها فکر میکنند مشکل از نزدیک بودن است، در حالی که گاهی مشکل از نزدیک بودن نیست، از نزدیک نبودن مرزهاست. زوجهایی وجود دارند که در یک ساختمان با خانوادههایشان زندگی میکنند و سالها رابطهای آرام و محترمانه دارند. در مقابل، زوجهایی هم هستند که در دو شهر متفاوت زندگی میکنند اما خانوادهها هر روز از طریق تلفن، پیام و تماس تصویری در همه تصمیمهای زندگی آنها حضور دارند. بنابراین سؤال اصلی این نیست که چند متر یا چند کیلومتر فاصله وجود دارد. سؤال اصلی این است که آیا استقلال زندگی مشترک حفظ شده یا نه.
البته این را هم نباید نادیده گرفت که نزدیک بودن، احتمال دخالت را بیشتر میکند. نه لزوماً به خاطر بد بودن خانوادهها، بلکه به خاطر دسترسی بیشتر. وقتی مادرشوهر یا مادرزن هر روز شما را میبینند، طبیعی است که فرصت بیشتری برای نظر دادن، پرسیدن و ورود به جزئیات زندگی پیدا کنند. چیزی که شاید در فاصله زیاد اصلاً اتفاق نیفتد.
یکی از رایجترین مشکلات زمانی ایجاد میشود که زوجها در طبقه بالا یا پایین خانوادهها زندگی میکنند. در روزهای اول همه چیز عالی به نظر میرسد. اگر غذایی کم بیاید، کمک هست. اگر بچه مریض شود، کمک هست. اگر مشکلی پیش بیاید، کمک هست. اما کمکم یک اتفاق دیگر هم میافتد: حریم خصوصی کم رنگتر میشود.
مثلاً مادر متوجه میشود امروز عروس دیر از خانه بیرون رفته است. پدر متوجه میشود داماد چند روزی سر کار نرفته است. خواهر متوجه میشود آخر هفته مهمان داشتهاند. هیچکس جاسوسی نکرده؛ فقط فاصله آنقدر کم بوده که اطلاعات خودبهخود منتقل شده است. همین اطلاعات گاهی زمینهساز قضاوتها و دخالتهای بعدی میشود.
از طرف دیگر، زندگی خیلی دور از خانوادهها هم همیشه ایدهآل نیست. بعضی زوجها وقتی صاحب فرزند میشوند یا وارد دورههای سخت زندگی میشوند، تازه متوجه ارزش حضور خانوادهها میشوند. در شرایط بیماری، بحران مالی، مراقبت از کودک یا اتفاقات غیرمنتظره، داشتن خانوادهای نزدیک میتواند یک نعمت بزرگ باشد. برای همین موضوع فقط «نزدیک بودن» یا «دور بودن» نیست. موضوع این است که آیا خانوادهها و خود زوجها به بلوغی رسیدهاند که مرزها را رعایت کنند یا نه.
دو خانواده را تصور کن. در خانواده اول، دختر و داماد در همان محله پدر و مادر زندگی میکنند. اما قبل از ازدواج همه پذیرفتهاند که بدون هماهنگی وارد خانه هم نشوند، درباره تصمیمهای شخصی اظهارنظر نکنند و اجازه بدهند زوجها زندگی خودشان را داشته باشند. نتیجه این میشود که نزدیکی جغرافیایی به یک مزیت تبدیل میشود. در خانواده دوم، زوج در شهر دیگری زندگی میکنند. اما مادر هر روز چند بار تماس میگیرد، درباره همه چیز سؤال میپرسد، برای هر موضوعی نظر میدهد و از تمام جزئیات زندگی خبر دارد. در این حالت، با وجود صدها کیلومتر فاصله، دخالت همچنان وجود دارد.
یکی از نکات مهمی که خیلی از زوجها دیر متوجه آن میشوند این است که فاصله فیزیکی گاهی میتواند فرصتی برای شکلگیری هویت مستقل زندگی مشترک باشد. وقتی زن و شوهر مجبور میشوند خودشان مشکلاتشان را حل کنند، خودشان تصمیم بگیرند و خودشان مسئولیت زندگی را به عهده بگیرند، رابطه بالغتر میشود. درست مثل کودکی که اگر همیشه دستش را بگیری، هیچوقت یاد نمیگیرد مستقل راه برود.
البته نباید به دام افراط هم افتاد. بعضی افراد فکر میکنند برای استقلال باید خانوادهها را کاملاً حذف کنند. این هم اشتباه است. هدف زندگی مشترک قطع رابطه با خانوادهها نیست. هدف این است که رابطهای سالم، محترمانه و متعادل وجود داشته باشد.
مسئله اصلی بلوغ، مرزگذاری و احترام به استقلال است. نزدیکی جغرافیایی به تنهایی نه نعمت است و نه مشکل. چیزی که تعیین میکند این نزدیکی به آرامش ختم شود یا به تنش، کیفیت مرزهای رابطه است.
خطر اصلی در چند قدمی خانواده زندگی کردن نیست؛ خطر اصلی این است که چند قدمی خانواده زندگی کنی اما مرزهای زندگی مشترکت چندان مشخص نباشد.
خیلی از زوجها سالها وقت صرف پیدا کردن خانه مناسب میکنند، اما کمتر به این فکر میکنند که مهمتر از آدرس خانه، کیفیت مرزهای آن خانه است. چون گاهی یک دیوار نازک با مرزهای سالم، آرامش بیشتری از صدها کیلومتر فاصله بدون مرز ایجاد میکند.
چطور محترمانه به خانوادهها «نه» بگوییم؟
یکی از سختترین مهارتهایی که خیلی از زن و شوهرها بعد از ازدواج باید یاد بگیرند، نه گفتن است. جالب اینجاست که مشکل معمولاً از اینجا شروع میشود که خیلیها تصور میکنند فقط دو انتخاب وجود دارد: یا باید هرچه خانوادهها گفتند قبول کنیم، یا باید دعوا کنیم و رابطه را خراب کنیم. در حالی که در زندگی واقعی، یک راه سوم هم وجود دارد؛ میشود هم محترمانه بود و هم مرز داشت.
بعضی آدمها آنقدر از ناراحت شدن پدر و مادرشان میترسند که تقریباً هیچوقت «نه» نمیگویند. هر درخواستی پذیرفته میشود، هر نظری اجرا میشود و هر فشاری تحمل میشود. در کوتاهمدت شاید آرامش ظاهری وجود داشته باشد، اما در بلندمدت معمولاً یک اتفاق خطرناک رخ میدهد: دلخوری جمع میشود.
مثلاً زنی که بارها و بارها از خواستههای خودش میگذرد تا خانوادهاش ناراحت نشوند. این آدم معمولاً مدتی سکوت میکند، اما بعد از چند سال احساس خستگی، خشم یا حتی انفجار عاطفی پیدا میکند.
از طرف دیگر بعضی افراد هم از آن طرف بام میافتند. برای مرزگذاری، وارد جنگ میشوند. لحنشان تند میشود، تحقیر میکنند یا به گونهای رفتار میکنند که انگار خانوادهها دشمن هستند. نتیجه این میشود که رابطهای که میتوانست محترمانه باقی بماند، به میدان نبرد تبدیل میشود.
هنر واقعی این است که بتوانی بدون جنگیدن، مرز بگذاری.
مثلاً مادری از پسر متأهلش میخواهد که هر آخر هفته حتماً به خانه آنها برود. پسر میداند که خودش و همسرش هم به زمان خصوصی نیاز دارند. اگر بگوید: «نه، ما نمیایم، هر کاری دوست داری بکن»، احتمالاً رابطه آسیب میبیند. اگر هم هر بار تسلیم شود، زندگی خودش آسیب میبیند. اما راه سومی هم وجود دارد: «مامان جان، ما خیلی دوست داریم شما رو ببینیم، ولی نیاز داریم بعضی آخر هفتهها هم برای خودمون وقت داشته باشیم. بیایم یه برنامه منظم پیدا کنیم که هم شما رو ببینیم و هم به زندگی خودمون برسیم.» در این پاسخ نه بیاحترامی وجود دارد، نه تسلیم شدن. هم محبت حفظ شده، هم مرز.
یکی از اشتباهات رایج این است که افراد برای نه گفتن، دنبال توجیههای طولانی میروند. هرچه توضیح بیشتری بدهی، معمولاً راه برای بحث و چانهزنی بیشتر باز میشود. گاهی یک پاسخ کوتاه، محترمانه و قاطع بسیار مؤثرتر است. مثلاً: «ممنون از نظرتون، ولی تصمیم گرفتیم این موضوع رو خودمون مدیریت کنیم» یا: «خیلی لطف دارین که نگران ما هستین، اما ترجیح میدیم این تصمیم رو خودمون بگیریم» این جملهها سادهاند، اما یک پیام مهم دارند: «ما حرف شما را شنیدیم، اما تصمیمگیرنده نهایی خودمان هستیم.»
یکی از دلایل سخت بودن نه گفتن این است که خیلی از آدمها احساس گناه میکنند. انگار اگر به پدر یا مادرشان نه بگویند، فرزند بدی هستند. اما باید یک نکته مهم را فهمید: مخالفت با یک درخواست، به معنای بیاحترامی به شخص نیست. فرض کن پدرت از تو بخواهد در شغلی کار کنی که دوستش نداری. اگر نپذیری، لزوماً به این معنا نیست که پدرت را دوست نداری. فقط به این معناست که زندگی خودت را داری. در واقع یکی از نشانههای بلوغ این است که بتوانی بین محبت و اطاعت تفاوت قائل شوی. کودکان معمولاً اطاعت میکنند. بزرگسالان محترمانه تصمیم میگیرند.
یک نکته ظریف دیگر هم وجود دارد. خیلی وقتها خانوادهها به خودِ «نه» ناراحت نمیشوند؛ به نحوه گفتن آن ناراحت میشوند. اگر کسی سالها هرچه گفتهاند انجام داده و ناگهان با عصبانیت منفجر شود، طبیعی است که تنش ایجاد شود. اما اگر از همان ابتدا مرزها آرام و محترمانه تعیین شوند، معمولاً پذیرش آنها آسانتر خواهد بود.
مثلاً تصور کن زوجی از ابتدای ازدواج تصمیم گرفتهاند که بدون هماهنگی کسی وارد خانهشان نشود. اگر این موضوع از همان اول با احترام مطرح شود، خیلی راحتتر پذیرفته میشود تا اینکه ده سال همه آزادانه رفتوآمد کنند و بعد ناگهان درها بسته شود.
یکی از هوشمندانهترین نکات این است که بسیاری از «نه»ها را باید به صورت مشترک گفت، نه انفرادی. وقتی خانوادهها ببینند که زوجین بصورت مشترک پشت یک تصمیم ایستادهاند، احتمال دخالت کمتر میشود. اما اگر یکی از آنها دیگری را مقصر نشان دهد، تنش بیشتر میشود.
مثلاً به جای اینکه مرد بگوید: «زنم نمیذاره بیایم»، بهتر است بگوید: «ما تصمیم گرفتیم این آخر هفته برنامه دیگهای داشته باشیم.» یا به جای اینکه زن بگوید: «شوهرم قبول نمیکنه»، بگوید: «ما به این نتیجه رسیدیم که این کار برای زندگیمون بهتره.» این تفاوت کوچک، جلوی بسیاری از دشمنیهای خانوادگی را میگیرد.
در نهایت باید پذیرفت که گاهی حتی محترمانهترین نهها هم بعضی افراد را ناراحت میکنند. این بخش اجتنابناپذیر زندگی است. اگر هدف تو این باشد که هیچکس هیچوقت از تصمیمهایت ناراحت نشود، عملاً اختیار زندگیات را به دیگران واگذار کردهای. بلوغ یعنی بتوانی ناراحتی موقت دیگران را تحمل کنی تا از آسیب بلندمدت به زندگی خودت جلوگیری کنی.
مرزگذاری واقعی زمانی اتفاق میافتد که حاضر باشی هزینه احساسی آن را هم بپردازی. چون بعضی وقتها نه گفتن باعث دلخوری کوتاهمدت میشود، اما نگفتن آن باعث آسیب بلندمدت خواهد شد.
«نه» گفتن به یک درخواست، به معنای «نه» گفتن به رابطه نیست. هدف از مرزگذاری قطع رابطه نیست؛ هدف این است که رابطه آنقدر سالم بماند که سالها دوام بیاورد.
وقتی همسرت طرف خانواده خودش را میگیرد
یکی از دردناکترین تجربههایی که ممکن است یک زن یا شوهر در زندگی مشترک داشته باشد، این است که احساس کند در یک اختلاف، همسرش کنار او نایستاده است. خیلی از دعواهای خانوادگی در واقع از خودِ دخالت خانوادهها شروع نمیشوند؛ از جایی شروع میشوند که یکی از دو نفر احساس میکند همسرش او را تنها گذاشته و طرف خانواده خودش را گرفته است.
فرض کن مادر مرد در یک مهمانی حرفی میزند که همسر پسر از آن ناراحت میشود. شاید حرف خیلی بزرگی هم نباشد، اما زن احساس میکند مورد بیاحترامی قرار گرفته است. بعد از مهمانی، وقتی این موضوع را با شوهرش مطرح میکند، مرد بدون اینکه حتی حرف او را کامل بشنود میگوید: «نه، مامانم همچین منظوری نداشت. حتماً اشتباه فهمیدی.»
در ظاهر مرد فقط دارد از مادرش دفاع میکند. اما پیامی که همسرش دریافت میکند چیز دیگری است: «اگر بین احساس من و خانوادهات تعارضی پیش بیاید، تو اول حرف خانوادهات را باور میکنی.» و دقیقاً همینجاست که مشکل آغاز میشود.
یکی از مهمترین نیازهای هر انسان در ازدواج، احساس امنیت عاطفی است. یعنی این باور که «همسرم در لحظات سخت کنار من خواهد ایستاد» وقتی این احساس از بین برود، رابطه کمکم آسیب میبیند. چون زن یا شوهر دیگر احساس نمیکند عضو یک تیم دو نفره است.
جالب اینجاست که در بسیاری از مواقع، خانواده واقعاً هم مقصر نیست. مشکل اصلی این نیست که حق با چه کسی است. مشکل این است که یکی از طرفین احساس میکند صدایش شنیده نشده است. برای بسیاری از افراد، طرفداری بیقید و شرط همسر از خانواده خودش دقیقاً چنین حسی ایجاد میکند.
یکی از بزرگترین اشتباهات زوجها این است که فکر میکنند حمایت از همسر یعنی اثبات مقصر بودن خانواده. در حالی که این دو موضوع کاملاً جدا هستند. گاهی اصلاً لازم نیست تعیین کنیم چه کسی مقصر بوده است. فقط کافی است همسر احساس کند درکش کردهایم.
اما چرا بعضی آدمها این کار را میکنند؟
اولین دلیل این است که خانواده اصلی سالها قبل از همسر وارد زندگی آنها شده است. یک مرد ممکن است سی سال با مادرش زندگی کرده باشد و فقط سه سال با همسرش. یا یک زن ممکن است تمام کودکی و نوجوانی خود را با خانوادهاش گذرانده باشد. بنابراین در لحظههای احساسی و بحرانی، مغز ناخودآگاه به سمت وفاداری قدیمیتر کشیده میشود.
دلیل دوم احساس گناه است. بعضی افراد فکر میکنند اگر از همسرشان حمایت کنند، به خانواده خودشان خیانت کردهاند. انگار دنیا فقط دو رنگ دارد: یا باید طرف مادرت را بگیری یا طرف همسرت را. در حالی که زندگی بالغانه معمولاً اینطور نیست. یک انسان بالغ میتواند هم به پدر و مادرش احترام بگذارد و هم از همسرش حمایت کند.
مثلاً خانواده زن پیشنهاد میدهند که زوج در شهر آنها زندگی کنند. خانواده مرد هم پیشنهاد دیگری دارند. اگر زن از همان ابتدا بگوید: «خانواده من درست میگن» و مرد بگوید: «خانواده من بیشتر میفهمن»، عملاً ازدواج تبدیل میشود به مسابقه دو خانواده. اما اگر هر دو بگویند: «ببینیم برای زندگی خودمون چی بهتره»، مرکز تصمیمگیری از خانوادهها به زندگی مشترک منتقل میشود.
نکته مهم دیگری هم وجود دارد. بعضی وقتها همسر واقعاً نمیخواهد طرف خانواده خودش را بگیرد؛ فقط از درگیری با خانوادهاش میترسد. مثلاً مردی میداند مادرش اشتباه کرده، اما جرئت ندارد با او صحبت کند. بنابراین سادهترین راه را انتخاب میکند: نادیده گرفتن ناراحتی همسرش. در کوتاهمدت شاید از دعوا با مادرش فرار کند، اما در بلندمدت اعتماد همسرش را از دست میدهد.
اما یک نکته ظریف را هم نباید فراموش کرد. حمایت از همسر به معنای تأیید همه رفتارهای او نیست. اگر همسرت واقعاً اشتباه کرده باشد، میتوانی بعداً در فضای خصوصی با او صحبت کنی. اما فرق زیادی وجود دارد بین اینکه جلوی دیگران او را تنها بگذاری یا بعداً در آرامش درباره اشتباهش حرف بزنی.
بسیاری از زوجهای موفق یک قانون نانوشته دارند: «جلوی دیگران کنار هم میایستیم، اگر لازم بود بعداً در خلوت اختلافهایمان را حل میکنیم.» این قانون ساده جلوی بسیاری از زخمهای عمیق را میگیرد.
بعد از ازدواج، مهمترین تغییر فقط عوض شدن خانه یا فامیل نیست؛ تغییر مرکز وفاداری است. یعنی زن و شوهر یاد میگیرند که در تصمیمها و بحرانهای زندگی، اول یک تیم باشند و بعد فرزند خانوادههایشان. این به معنای بیاحترامی به پدر و مادر نیست. اتفاقاً خانوادههای بالغ هم همین را انتظار دارند. آنها میدانند که فرزندشان حالا خانواده جدیدی ساخته است و باید ستون اصلی آن خانواده باشد.
در زندگی مشترک، آدمها بیشتر از اینکه از حرف خانوادهها زخم بخورند، از تنها ماندن کنار همسرشان زخم میخورند.
خیلی از اختلافهای خانوادگی قابل حل هستند. خیلی از سوءتفاهمها هم با گذشت زمان از بین میروند. اما وقتی زن یا شوهر احساس کند در لحظه نیاز، همسرش او را رها کرده و در جبهه مقابل ایستاده است، ترمیم آن زخم بسیار سختتر میشود. برای همین یکی از مهمترین وظایف زن و شوهر این نیست که همیشه حق را پیدا کنند؛ این است که اجازه ندهند احساس «تنها ماندن» در رابطه شکل بگیرد.
اتحاد زن و شوهر؛ مهمترین سپر زندگی مشترک
اگر بخواهیم فقط یک عامل را نام ببریم که میتواند جلوی بخش بزرگی از دخالتهای خانوادگی را بگیرد، آن عامل اتحاد زن و شوهر است. نه پول، نه فاصله جغرافیایی، نه تحصیلات، نه شخصیت قوی و نه حتی خانوادههای بسیار منطقی، هیچکدام به اندازه اتحاد زن و شوهر در حفظ آرامش زندگی مشترک نقش ندارند.
خیلی از آدمها تصور میکنند بزرگترین تهدید زندگی مشترک خانوادههای دخالتگر هستند. اما واقعیت این است که خانوادهها معمولاً از جایی وارد میشوند که بین زن و شوهر شکاف وجود داشته باشد. وقتی یک زوج واقعاً کنار هم باشند، دخالت کردن بسیار سختتر میشود. اما وقتی هر کدام در یک جبهه جداگانه بایستند، دیگران به راحتی میتوانند وارد ماجرا شوند.
فرض کن خانواده مرد از او میخواهند تصمیمی بگیرد که همسرش با آن موافق نیست. اگر مرد به خانوادهاش بگوید: «باید با همسرم صحبت کنم و با هم تصمیم بگیریم»، عملاً پیام روشنی داده است: «ما یک تیم هستیم.» اما اگر بگوید: «من راضیام، فقط زنم مشکل داره»، در واقع همسرش را در مقابل خانواده خودش تنها گذاشته است. در حالت اول خانوادهها با یک واحد روبهرو هستند. در حالت دوم با دو نفر روبهرو هستند که میتوان آنها را مقابل هم قرار داد.
اتحاد به این معنا نیست که زن و شوهر همیشه همعقیده باشند. هیچ ازدواج سالمی وجود ندارد که در آن دو نفر درباره همه چیز نظر یکسان داشته باشند. اتحاد یعنی حتی وقتی اختلاف نظر داریم، اجازه نمیدهیم دیگران از آن اختلاف علیه رابطه ما استفاده کنند. زوجهای موفق یک ویژگی مشترک دارند. آنها قبل از هر چیز به خودشان یادآوری میکنند که در یک تیم هستند.
خانوادههای دخالتگر تا حد زیادی شبیه همان مهاجمان در بازی فوتبال هستند؛ وقتی زن و شوهر متحد باشند، نفوذ کردن به رابطه بسیار سختتر میشود.
البته اتحاد یک دشمن بزرگ هم دارد؛ نیاز به تأیید خانوادهها! بعضی افراد آنقدر به تأیید پدر، مادر، خواهر یا برادر نیاز دارند که حاضر نیستند حتی برای حفظ زندگی مشترکشان آنها را ناراحت کنند. در نتیجه بین رضایت همسر و رضایت خانواده گیر میکنند و معمولاً هیچکدام را هم به طور کامل به دست نمیآورند.
بلوغ واقعی زمانی اتفاق میافتد که زن و شوهر بفهمند قرار نیست همه از تصمیمهای آنها راضی باشند. گاهی ممکن است خانوادهها ناراحت شوند، مخالفت کنند یا حتی دلخور شوند. اما اگر تصمیمی به نفع زندگی مشترک باشد، زن و شوهر باید بتوانند کنار هم بایستند و مسئولیت آن تصمیم را بپذیرند.
یکی از نشانههای نبود اتحاد این است که زن یا شوهر مدام خانواده خود را به عنوان اهرم فشار وارد رابطه میکند. مثلاً میگوید: «بابام هم میگه حق با منه» یا «مامانم هم از رفتار تو ناراحته.» در ظاهر فقط یک جمله است، اما در واقع پیامش این است که به جای حل مسئله با تو، دارم نیرو جمع میکنم. در مقابل، زوجهای متحد حتی وقتی با هم اختلاف دارند، تلاش میکنند مسئله را داخل رابطه حل کنند. آنها ممکن است ساعتها بحث کنند، ناراحت شوند یا حتی قهر کنند، اما اجازه نمیدهند اختلافشان به جنگ دو خانواده تبدیل شود.
جالب است که اتحاد زن و شوهر فقط در برابر دخالت خانوادهها مفید نیست. در برابر مشکلات مالی، بیماری، تربیت فرزند، بحرانهای شغلی و تقریباً همه چالشهای زندگی هم نقش دارد. چون در نهایت مهمترین سرمایه هر زندگی مشترک این نیست که چه امکاناتی دارد؛ این است که دو نفر تا چه حد کنار هم ایستادهاند.
خانوادهها، مشکلات مالی یا فشارهای زندگی معمولاً به تنهایی ازدواج را نابود نمیکنند. چیزی که ازدواج را آسیبپذیر میکند، شکاف بین زن و شوهر است. وقتی این شکاف ایجاد شود، هر مشکل کوچکی میتواند بزرگ شود. اما وقتی اتحاد وجود داشته باشد، حتی مشکلات بزرگ هم قابل مدیریت میشوند.
قویترین دیوار دفاعی زندگی مشترک، نه فاصله از خانوادههاست و نه مخالفت با آنها؛ بلکه اتحاد زن و شوهر است.
خیلی از زوجها سالها دنبال راهی میگردند که دخالتها را کم کنند، در حالی که پاسخ اصلی اغلب جلوی چشمشان است. هرچه زن و شوهر بیشتر به شکل یک تیمِ متحد عمل کنند، دیگران کمتر میتوانند بین آنها فاصله بیندازند. چون در نهایت، خانوادهها زمانی قدرت زیادی پیدا میکنند که زن و شوهر در دو سمت مختلف ایستاده باشند؛ اما وقتی کنار هم بایستند، زندگی مشترک سپری پیدا میکند که عبور از آن برای هر دخالتی بسیار دشوارتر خواهد بود.
بدگویی از خانواده همسر؛ اشتباهی که آتش را شعلهور میکند
یکی از رایجترین اشتباهاتی که خیلی از زن و شوهرها در اوج عصبانیت مرتکب میشوند، بدگویی از خانواده همسر است. شاید در لحظه احساس کنند دارند فقط یک ناراحتی را بیان میکنند یا از خودشان دفاع میکنند، اما در عمل معمولاً وارد یکی از خطرناکترین میدانهای زندگی مشترک میشوند. چون خانواده برای بیشتر آدمها فقط چند نفر نیستند؛ بخشی از هویت آنها هستند.
خیلی از افراد حاضرند انتقاد از خودشان را راحتتر تحمل کنند تا انتقاد از پدر، مادر یا خانوادهشان را. حتی اگر خودشان بارها از خانوادهشان گلایه کرده باشند. این موضوع در نگاه اول عجیب به نظر میرسد، اما کاملاً طبیعی است.
فرض کن خودت از برادرت ناراحت باشی و بگویی: «واقعاً بعضی وقتها اعصابم رو خرد میکنه» احتمالاً مشکلی نیست. اما اگر فرد دیگری همان جمله را درباره برادرت بگوید، واکنش تو ممکن است کاملاً متفاوت باشد. چون وقتی خودت انتقاد میکنی، هنوز احساس تعلق وجود دارد؛ اما وقتی یک فرد بیرونی انتقاد میکند، مغز ناخودآگاه آن را حمله تلقی میکند.
مثلاً زنی از دست مادرشوهرش ناراحت است. در یک دعوا به شوهرش میگوید: «خانواده شما همیشه همینطوری بودن» یا «از مادرت انتظار بیشتری ندارم» شاید هدفش فقط تخلیه خشم باشد، اما شوهر معمولاً فقط یک انتقاد از مادرش نمیشنود. او حملهای به بخشی از هویت خودش میشنود.
از آن طرف هم همین موضوع وجود دارد. مردی که در اوج عصبانیت میگوید: «خانواده شما همیشه تو زندگی بقیه دخالت میکنن» یا «بابات هیچوقت درست رفتار نکرده»، معمولاً فقط درباره یک رفتار حرف نمیزند؛ او ناخواسته به ریشههای عاطفی همسرش حمله میکند. اینجاست که دعوا از یک اختلاف ساده زن و شوهری خارج میشود و وارد قلمرو خطرناکتری میشود.
در این حالت، همسر معمولاً به جای فکر کردن به اصل مشکل، شروع میکند به دفاع از خانوادهاش. یعنی توجه از حل مسئله برداشته میشود و روی دفاع و حمله متمرکز میشود.
فرض کن در محل کار، همکارت اشتباهی کرده است. مدیر میتواند بگوید: «این گزارش ایراد داره، بیا اصلاحش کنیم.» یا میتواند بگوید: «تو آدم بیعرضهای هستی.» در حالت اول یک رفتار نقد شده است. در حالت دوم شخصیت فرد هدف قرار گرفته است. بدگویی از خانواده همسر هم معمولاً همین اشتباه را تکرار میکند؛ به جای نقد یک رفتار، کل یک خانواده (خانواده طرف مقابل، به عبارتی هویِت طرف مقابل) را زیر سؤال میبرد.
نکته مهم دیگر این است که خانوادهها معمولاً تغییر نمیکنند فقط چون ما از آنها بدگویی کنیم. برعکس، بدگویی معمولاً باعث میشود همسر بیشتر از خانواده خودش دفاع کند. این یک واکنش طبیعی انسانی است. هرچه بیشتر به خانواده او حمله کنی، بیشتر احساس میکند باید از آنها محافظت کند. یکی از هوشمندانهترین راهها این است که به جای حمله به شخصیت افراد، درباره رفتارهای مشخص صحبت کنیم. به جای اینکه بگویی: «مادرت خیلی دخالتیه!» بگویی: «وقتی درباره تصمیمهای ما بدون اینکه بخوایم نظر میده، من احساس فشار میکنم.» یا به جای اینکه بگویی: «خانواده شما همیشه دخالت میکنن» بگویی: «وقتی مسائل خصوصی ما به خانوادهها منتقل میشه، احساس امنیت رابطهمون کمتر میشه.» در ظاهر تفاوت کوچکی است، اما در عمل زمین تا آسمان فرق دارد. در جمله اول، آدمها هدف قرار گرفتهاند. در جمله دوم، رفتارها هدف قرار گرفتهاند.
یکی از تلخترین اتفاقاتی که در بعضی ازدواجها رخ میدهد این است که زن و شوهر در اوج عصبانیت حرفهایی درباره خانوادههای هم میزنند که سالها بعد هم فراموش نمیشود. حتی وقتی خود دعوا تمام شده است. بعضی زخمها از خود اختلاف عمیقتر میشوند. ممکن است کسی یادش نماند دقیقاً سر چه چیزی دعوا کرده بودند، اما یادش بماند که یک روز همسرش به پدر یا مادرش توهین کرده بود. برای همین آدمهای بالغ یک قانون مهم دارند: آنها ممکن است درباره رفتار خانوادهها صحبت کنند، اما سعی میکنند حرمت افراد را حفظ کنند.
این به معنای سکوت کردن در برابر رفتار اشتباه نیست. اگر خانوادهای واقعاً دخالت میکند، بیاحترامی میکند یا مرزها را رعایت نمیکند، باید درباره آن صحبت شود. اما تفاوت زیادی وجود دارد بین گفتن: «این رفتار مشکل ایجاد کرده» و «خانواده تو مشکل هستن» اولی راه حل ایجاد میکند؛ دومی جنگ ایجاد میکند. حتی مسائل واقعی و جدی هم اگر با تحقیر، برچسبزدن و توهین مطرح شوند، معمولاً به جای حل شدن، بزرگتر میشوند.
وقتی به خانواده همسرت حمله میکنی، معمولاً همسرت را هم به میدان دفاع میکشانی.
برای همین یکی از مهمترین مهارتهای زندگی مشترک این است که یاد بگیریم از رفتارها انتقاد کنیم، نه از اشخاص! چون هدف ازدواج این نیست که ثابت کنیم خانواده چه کسی بهتر یا بدتر است؛ هدف این است که زندگی آرامتر و سالمتری بسازیم. و این کار معمولاً با حمله به خانواده همسر اتفاق نمیافتد، بلکه با گفتوگوی محترمانه درباره رفتارها اتفاق میافتد.
دخالتهای کوچکی که زندگیها را خراب کردند
یکی از خطرناکترین باورها درباره دخالت خانوادهها این است که خیلی از آدمها فکر میکنند فقط دخالتهای بزرگ خطرناک هستند. اما واقعیت این است که بسیاری از زندگیها نه با یک دخالت بزرگ، بلکه با صدها دخالت کوچک و ظاهراً بیاهمیت آسیب میبینند. زندگی مشترک معمولاً یکباره فرو نمیریزد؛ کمکم فرسوده میشود.
یکی از مثالهای معروفی که مشاوران خانواده زیاد با آن روبهرو میشوند، مربوط به مادری است که تقریباً هر روز به دختر متأهلش زنگ میزد. نه برای دعوا، نه برای کنترل آشکار. فقط تماسهای معمولی. میپرسید امروز چی پختی؟ شوهرت کی اومد؟ آخر هفته کجا رفتین؟ چقدر پول خرج کردین؟ در ظاهر همه چیز کاملاً عادی بود.
اما بعد از چند سال اتفاق عجیبی افتاد. دختر تقریباً دیگر نمیتوانست بدون نظر مادرش تصمیم بگیرد. هر اختلاف کوچکی را اول با مادرش مطرح میکرد. هر تصمیم مهمی را اول با او چک میکرد. کمکم شوهر احساس کرد در زندگی خودش نفر سوم وجود دارد. نه به این دلیل که مادرزن آدم بدی بود، بلکه چون رابطه زن و شوهر فرصت پیدا نکرده بود روی پای خودش بایستد. جالب اینجاست که هیچ اتفاق فاجعهباری رخ نداده بود. فقط هزاران مداخله کوچک کنار هم جمع شده بودند.
مثال دیگری مربوط به زوجی است که در طبقه بالای خانه پدر و مادر مرد زندگی میکردند. سالهای اول همه چیز عالی بود. اگر غذایی کم میآمد، مادر کمک میکرد. اگر بچه مریض میشد، کمک میکرد. اگر مشکلی پیش میآمد، خانواده حضور داشتند. اما کمکم یک اتفاق ظریف رخ داد. مادرشوهر از ساعت بیرون رفتن عروس خبر داشت. از مهمانهای آنها خبر داشت. از خریدهایشان خبر داشت. از دعواهایشان خبر داشت. نه چون جاسوسی میکرد، بلکه چون فاصلهای وجود نداشت. بعد از مدتی جملاتی مثل این شروع شد: «چرا امروز اینقدر دیر بیدار شدی؟» «فکر نمیکنی برای بچه بهتر بود فلان کار رو میکردی؟» «زمان ما اینطوری نبود.» هیچکدام از این جملهها به تنهایی خطرناک نبودند. اما بعد از پنج سال، عروس احساس میکرد در خانه خودش هم تحت ارزیابی دائمی است. این ازدواج به خاطر یک دعوای بزرگ آسیب ندید. به خاطر هزاران قضاوت کوچک آسیب دید.
یک مثال دیگر که بسیار آموزنده است مربوط به کمک مالی است. خانوادهای برای خرید خانه به زوج جوان کمک بزرگی کردند. همه خوشحال بودند. اما بعد از مدتی، هر تصمیمی درباره خانه باید با نظر خانواده انجام میشد. رنگ دیوارها، خرید وسایل، حتی محل زندگی. جملهای که بارها تکرار میشد این بود: «بالاخره ما هم تو این خونه سهم داریم!» کمک مالی در ابتدا یک لطف بود، اما کمکم به مجوز ورود به همه تصمیمهای زندگی تبدیل شد. باز هم هیچ فاجعه بزرگی رخ نداده بود؛ بلکه فقط مرزها به تدریج از بین رفته بودند.
یکی از تلخترین نمونهها مربوط به مردی بود که هر بار با همسرش دعوا میکرد، پیش مادرش درد دل میکرد. مادر هم از روی محبت از او حمایت میکرد. این روند سالها ادامه پیدا کرد. بعد از مدتی اتفاق عجیبی افتاد. خود زن و شوهر خیلی از مشکلاتشان را حل کرده بودند، اما مادر هنوز از عروس دلخور بود. چون او فقط نسخههای تلخ داستان را شنیده بود. در نهایت رابطه مادر و عروس به جایی رسید که حتی حضور در یک مهمانی خانوادگی هم تنش ایجاد میکرد. وقتی مشاور علت را بررسی کرد، معلوم شد مشکل اصلی نه خیانت بوده، نه دعوای شدید، نه بیاحترامی بزرگ؛ فقط سالها انتقال جزئیات اختلافها به بیرون بوده است.
جالبترین نمونه مربوط به زوجی است که تقریباً هیچ دخالت مستقیمی از خانوادهها نداشتند، اما یک عادت کوچک داشتند: هر تصمیم مهمی را با خانوادهها مطرح میکردند. شغل جدید؟ اول نظر خانواده. خرید خانه؟ اول نظر خانواده. سرمایهگذاری؟ اول نظر خانواده. محل زندگی؟ اول نظر خانواده. بعد از چند سال متوجه شدند که عملاً زندگی خودشان را نمیکنند. هر تصمیمی باید از چندین فیلتر عبور میکرد. هیچکس آنها را مجبور نکرده بود. هیچکس تهدیدشان نکرده بود. اما آنقدر به تأیید گرفتن عادت کرده بودند که استقلال تصمیمگیری خودشان را از دست داده بودند.
این داستانها یک نقطه مشترک دارند. در هیچکدام یک هیولای شرور وجود نداشت. هیچکس قصد خراب کردن زندگی دیگری را نداشت. بیشتر آدمها از روی محبت، نگرانی، دلسوزی یا عادت رفتار میکردند. اما همین رفتارهای کوچک وقتی سالها تکرار شدند، اثر بزرگی ایجاد کردند. این دقیقاً شبیه قطرههای آب است. یک قطره آب سنگ را نابود نمیکند. هزاران قطره هم نابود نمیکنند. اما میلیونها قطره در طول سالها حتی سنگ را هم تغییر میدهند. دخالتهای خانوادگی هم معمولاً همینگونهاند. مشکل اصلی در یک جمله، یک تماس یا یک نظر نیست. مشکل در الگویی است که به مرور شکل میگیرد. بسیاری از زندگیها به خاطر یک بحران بزرگ آسیب نمیبینند؛ به خاطر فرسایش تدریجی مرزها آسیب میبینند.
برای همین زوجهای عاقل فقط مراقب دخالتهای بزرگ نیستند؛ مراقب عادتهای کوچک روزمره هم هستند. چون میدانند چیزی که امروز فقط یک تماس ساده یا یک نظر کوچک به نظر میرسد، اگر مرز نداشته باشد، ممکن است چند سال بعد به یکی از بزرگترین مشکلات زندگی تبدیل شود.
خیلی از ازدواجها با یک ضربه بزرگ نابود نمیشوند؛ با هزاران دخالت کوچک و ظاهراً بیاهمیت فرسوده میشوند.
زوجهایی که مرزهای سالم ساختند
بعد از اینکه درباره دخالتها، اشتباهات و زندگیهایی که به خاطر مرزهای ضعیف آسیب دیدند صحبت کردیم، شاید این سؤال پیش بیاید که خب زوجهای موفق چه کار متفاوتی انجام میدهند؟ آیا آنها خانوادههای فوقالعادهای داشتهاند؟ آیا خوششانس بودهاند؟ آیا اطرافیانشان هیچوقت دخالت نکردهاند؟ واقعیت این است که معمولاً نه.
خیلی از زوجهای موفق هم با همان چالشهایی روبهرو بودهاند که بقیه آدمها تجربه میکنند. تفاوت اصلی این بوده که آنها یاد گرفتهاند چطور مرز بسازند و مهمتر از آن، چطور از آن مرزها محافظت کنند.
یکی از مثالهای جالب اینست که زوجین تصمیم گرفتند یک قانون ساده داشته باشند: هیچکدام به تنهایی برای برنامههای خانوادگی تصمیم نمیگیرد. اگر خانواده مرد دعوتی میکردند، مرد نمیگفت «باشه حتماً میایم.» میگفت: «اجازه بده با همسرم هماهنگ کنم.» اگر خانواده زن درخواستی داشتند، زن هم همین پاسخ را میداد. این قانون ساده باعث شد همه خیلی زود بفهمند که با یک واحد دو نفره طرف هستند، نه دو فرد جداگانه. جالب اینجاست که بعد از مدتی خانوادهها هم به این موضوع عادت کردند و بسیاری از سوءتفاهمها از بین رفت.
نمونه دیگری مربوط به زوجی بود که در همان محله خانوادهها زندگی میکردند. خیلیها از همان ابتدا پیشبینی میکردند که این ازدواج به مشکل میخورد. اما برعکس، سالها رابطهای آرام و سالم داشتند. راز موفقیتشان چه بود؟ از همان روز اول یک قانون گذاشتند: هیچکس بدون هماهنگی وارد خانه نمیشود. نه از روی بیاحترامی. نه از روی سردی. فقط برای حفظ حریم زندگی مشترک. اوایل بعضی خانوادهها کمی تعجب کردند، اما وقتی دیدند این قانون برای همه یکسان است، به تدریج آن را پذیرفتند. نتیجه این شد که نزدیکی جغرافیایی به یک مزیت تبدیل شد، نه به یک مشکل. هم حمایت وجود داشت و هم حریم خصوصی.
مثال دیگری مربوط به زوجی است که در سالهای اول زندگی با مشکل مالی جدی روبهرو شدند. خانوادهها پیشنهاد کمک مالی دادند. آنها کمک را پذیرفتند، اما قبل از دریافت آن یک گفتوگوی مهم انجام دادند. خیلی محترمانه گفتند: «از کمکتون واقعاً ممنونیم. فقط میخوایم مطمئن باشیم که تصمیمهای زندگی خودمون همچنان توسط خودمون گرفته میشه.» شاید این جمله ساده به نظر برسد، اما جلوی بسیاری از سوءتفاهمهای آینده را گرفت. کمک دریافت شد، اما مرزها هم حفظ شدند. سالها بعد هنوز رابطه خوبی با خانوادهها داشتند، چون انتظارات از همان ابتدا روشن شده بود.
یکی از زیباترین نمونهها مربوط به زوجی بود که هر دو خانواده شخصیتهای قوی و پرنفوذی داشتند. هر دو میدانستند اگر هر اختلاف کوچکی را به بیرون منتقل کنند، خیلی زود چندین نفر وارد رابطه خواهند شد. برای همین یک توافق مهم داشتند: «اختلافهای معمولی داخل خانه میماند» این به معنای پنهان کردن مشکلات بزرگ یا خطرناک نبود. منظور این بود که هر ناراحتی کوچک، هر سوءتفاهم و هر دعوای روزمره را برای خانوادهها تعریف نمیکردند. بعد از چند سال، خانوادهها همچنان احترام زیادی برای طرف مقابل قائل بودند. چون بیشتر از زخمها، خوبیها را دیده بودند.
یکی دیگر از مثالهای جالب مربوط به مردی بود که مادرش عادت داشت درباره خیلی از مسائل زندگی او نظر بدهد. نه از روی بدخواهی، بلکه از روی عادت چند دهساله. او به جای دعوا یا قطع رابطه، روش دیگری انتخاب کرد. هر بار با احترام گوش میداد، تشکر میکرد و در نهایت میگفت: «ممنون از نظرت. حتماً دربارهش فکر میکنیم.» نه بحث میکرد. نه تحقیر میکرد. نه میجنگید. اما در نهایت خودش و همسرش تصمیم میگرفتند. بعد از مدتی مادرش هم متوجه شد که میتواند نظر بدهد، اما تصمیم نهایی جای دیگری گرفته میشود. این دقیقاً همان مرز سالم است.
یکی از نکات مشترک همه این زوجها این بود که مرزهایشان را با جنگ نساخته بودند. خیلی از آدمها تصور میکنند مرزگذاری یعنی دعوا کردن، قهر کردن یا فاصله گرفتن. در حالی که در بیشتر مثالهای موفق، مرزها با آرامش، احترام و ثبات ساخته شده بودند. آنها هر بار که فشاری ایجاد میشد، همان پیام را تکرار میکردند: «ما شما را دوست داریم، اما تصمیم این بخش از زندگی با خود ماست.» کمکم اطرافیان هم یاد گرفتند که این مرزها واقعی هستند.
شاید مهمترین نکته این باشد که این زوجها دنبال کنترل خانوادهها نبودند. چون کنترل خانوادهها تقریباً غیرممکن است. آنها روی چیزی تمرکز کرده بودند که واقعاً در اختیارشان بود: رفتار خودشان. آنها نمیتوانستند تعیین کنند خانواده چه نظری میدهد، اما میتوانستند تعیین کنند چقدر آن نظر وارد زندگیشان شود.
مرزهای سالم معمولاً با یک تصمیم بزرگ ساخته نمیشوند؛ با صدها رفتار کوچک و ثابت ساخته میشوند. هر بار که زن و شوهر کنار هم میایستند، هر بار که محترمانه نه میگویند، هر بار که اختلافهایشان را داخل رابطه حل میکنند، یک آجر دیگر روی دیوار اعتماد و استقلال زندگیشان گذاشته میشود.
زوجهای موفق خانوادههایشان را حذف نمیکنند؛ آنها یاد میگیرند چگونه خانوادهها را دوست داشته باشند، بدون اینکه فرمان زندگیشان را به آنها واگذار کنند. این شاید مهمترین تفاوت بین یک زندگی پرتنش و یک زندگی آرام باشد. چون هدف مرزگذاری دور شدن از خانواده نیست؛ هدف این است که هم خانوادهها حفظ شوند و هم زندگی مشترک فرصت پیدا کند روی پای خودش رشد کند.
مهمترین اشتباه زوجها در مدیریت خانوادهها
زن و شوهر فراموش میکنند که باید اول یک تیم باشند.
خیلی از دخالتها، دلخوریها، سوءتفاهمها و حتی بعضی طلاقها از اینجا شروع نمیشوند که خانوادهها آدمهای بدی بودهاند. از اینجا شروع میشوند که زن و شوهر نتوانستهاند یک جبهه مشترک بسازند.
مثلاً زن از رفتار خانواده خودش ناراحت نیست، اما شوهرش ناراحت است. در چنین شرایطی خیلی از آدمها ناخودآگاه به سمت خانواده خودشان میروند، چون سالهاست آنها را میشناسند، دوستشان دارند و به آنها احساس وفاداری میکنند. اما همینجا یک اشتباه مهم رخ میدهد. زن و شوهر به جای اینکه کنار هم بایستند و بگویند: «ببینیم چه چیزی به نفع زندگی ماست»، تبدیل میشوند به وکیل خانوادههای خودشان. مرد وکیل مادر و پدر خودش میشود و زن وکیل مادر و پدر خودش. از آن لحظه به بعد، اختلاف دیگر بین زن و شوهر نیست؛ بین دو خانواده است.
یکی از تلخترین واقعیتهای ازدواج این است که خیلی از آدمها قبل از ازدواج برای انتخاب لباس، تالار، مهریه، جهیزیه و صدها موضوع دیگر وقت میگذارند، اما هیچوقت درباره این سؤال فکر نمیکنند: «اگر یک روز بین خانواده من و همسرم تعارض ایجاد شد، من چه خواهم کرد؟» و درست همان روزی که این تعارض به وجود میآید، بحران شروع میشود.
یکی دیگر از اشتباهات بزرگ این است که بعضی زوجها خیال میکنند میتوانند همه را راضی نگه دارند. این یکی از خطرناکترین توهمهای زندگی مشترک است. واقعیت این است که در بعضی موقعیتها، هر تصمیمی بگیری، یک نفر ناراحت خواهد شد. ممکن است خانواده مرد ناراحت شوند، ممکن است خانواده زن ناراحت شوند و حتی ممکن است هر دو ناراحت شوند. اما اگر زن و شوهر بخواهند به هر قیمتی رضایت همه را به دست بیاورند، معمولاً در نهایت آرامش زندگی خودشان را از دست میدهند. (به عبارتی اگه قرار باشه تصمیمی بگیری که همه خوشحال باشن، جوری زندگی کنی که همه راضی باشن، با این ذهنیت، بقایِ زندگی مشترک به خطر میافته! باید بپذیری که برای بقای زندگی مشترک، گاهی باید تصمیمهایی با شریک زندگی گرفت، که ممکنه خانواده من، یا خانواده خودش از این تصمیم ناراحت بشن!)
فرض کن ناخدای یک کشتی بخواهد مسیر حرکت را با رأیگیری از تمام مسافران تعیین کند. یکی میگوید شمال برو، یکی میگوید جنوب، یکی میگوید سریعتر حرکت کن و یکی میگوید آرامتر. نتیجه چه میشود؟ کشتی احتمالاً هیچوقت به مقصد نمیرسد. زندگی مشترک هم همینطور است. اگر قرار باشد هر تصمیم مهمی با رضایت همه اطرافیان گرفته شود، عملاً فرمان زندگی از دست زن و شوهر خارج میشود.
اشتباه مهم دیگر، دیر مرز گذاشتن است. خیلی از زوجها از روز اول هیچ مرزی تعیین نمیکنند. همه چیز آزاد و باز است. هر کسی هر زمان خواست میآید، هر نظری خواست میدهد و هر سؤالی خواست میپرسد. بعد از پنج یا ده سال که خسته میشوند، ناگهان تصمیم میگیرند مرز بگذارند. طبیعی است که در این شرایط مقاومت زیادی ایجاد شود، چون اطرافیان سالها به یک الگوی مشخص عادت کردهاند. مرزهایی که از روز اول با احترام ساخته شوند، بسیار راحتتر از مرزهایی هستند که بعد از سالها تنش ایجاد میشوند.
اما شاید اشتباهی که کمتر درباره آن صحبت میشود، این باشد که بعضی زوجها تمام انرژی خود را صرف تغییر خانوادهها میکنند. میخواهند مادرشوهر را عوض کنند، میخواهند پدرزن را عوض کنند، میخواهند خواهرشوهر یا برادرزن را عوض کنند. در حالی که واقعیت این است که بیشتر آدمها به راحتی تغییر نمیکنند. آدم عاقل به جای تمرکز روی تغییر دیگران، روی مدیریت مرزهای خودش تمرکز میکند.
نکته جالب اینجاست که بسیاری از زوجهای موفق خانوادههای کاملاً ایدهآلی نداشتهاند. آنها هم مادرهای حساس، پدرهای پرنفوذ، خواهرها و برادرهای مداخلهگر یا بستگان پرسروصدا داشتهاند. تفاوت اصلی این بوده که زن و شوهر یاد گرفتهاند ابتدا رابطه خودشان را تقویت کنند. چون وقتی ستون اصلی ساختمان محکم باشد، فشارهای بیرونی کمتر آسیب میزنند.
خانوادهها همیشه نظر خواهند داشت، همیشه نگرانی خواهند داشت و همیشه پیشنهاد خواهند داد. این بخش طبیعی زندگی است. اما اینکه این نظرها چقدر وارد زندگی شوند، تا حد زیادی به رفتار خود زن و شوهر بستگی دارد.
خیلی از آدمها سالها دنبال مقصر میگردند؛ مادرشوهر، مادرزن، پدرشوهر، پدرزن یا بستگان دیگر. اما در بسیاری از موارد، ریشه اصلی مشکل جای دیگری است: زن و شوهری که هنوز یاد نگرفتهاند در لحظههای حساس کنار هم بایستند و از زندگی مشترکشان به عنوان یک خانواده مستقل محافظت کنند. وقتی این مهارت شکل بگیرد، بسیاری از دخالتها خودبهخود ضعیف میشوند؛ چون دیگر شکافی وجود ندارد که از طریق آن وارد زندگی شوند.