خلاصه کتاب چهار راه پولسازی رابرت کیوساکی

تفاوت خویش‌فرما و صاحب کسب‌وکار

این مبحث، تقریبا تنها مبحث ارزشمند کتاب هست که ارزش مطالعه داره!


تفاوت خویش‌فرما و صاحب کسب‌وکار یکی از مهم‌ترین چیزهایی است که خیلی‌ها دیر می‌فهمند. خیلی‌ها فکر می‌کنند همین که کارمند نیستند و برای خودشان کار می‌کنند، پس صاحب کسب‌وکارند. اما در نگاه کیوساکی، این دو تا یکی نیستند. خویش‌فرما کسی است که خودش رئیس خودش شده، اما هنوز درآمدش به کار مستقیم خودش وابسته است. یعنی اگر خودش نباشد، کار می‌خوابد. اما صاحب کسب‌وکار کسی است که یک سیستم ساخته؛ سیستمی که حتی اگر خودش چند روز، چند هفته یا حتی چند ماه حضور نداشته باشد، باز هم بتواند کار کند، مشتری بگیرد، خدمات بدهد و درآمد تولید کند. فرق این دو خیلی ساده اما عمیق است: خویش‌فرما خودش موتور کار است، صاحب کسب‌وکار سیستم را موتور کار کرده است.

مثلاً یک پزشک متخصص را در نظر بگیر که مطب شخصی دارد. درآمدش ممکن است خیلی بالا باشد. شاید از خیلی از مدیران و کارمندان هم پولدارتر باشد. اما اگر خودش مریض شود، سفر برود، یا یک ماه نتواند بیمار ببیند، درآمد مطب تقریباً متوقف می‌شود. این آدم از نظر اجتماعی ممکن است خیلی موفق به نظر برسد، اما از نظر مدل درآمدی هنوز خویش‌فرماست. چون درآمدش به ساعت، حضور، مهارت و انرژی مستقیم خودش وصل است. حالا در مقابلش یک نفر را تصور کن که یک کلینیک زنجیره‌ای ساخته، چند پزشک استخدام کرده، سیستم نوبت‌دهی دارد، مدیریت کیفیت دارد، برند دارد، تبلیغات دارد و حتی اگر خودش در کلینیک نباشد، خدمات همچنان ارائه می‌شود. این شخص به صاحب کسب‌وکار نزدیک‌تر است، چون درآمد فقط از بدن و زمان خودش نمی‌آید؛ از سیستم می‌آید.

این تفاوت را در خیلی از شغل‌ها می‌بینی. یک آرایشگر ماهر که مشتری‌ها فقط برای خودش می‌آیند، خویش‌فرماست. اگر دستش آسیب ببیند یا دو هفته سر کار نرود، درآمدش می‌خوابد. اما کسی که یک سالن آرایش حرفه‌ای ساخته، نیرو آموزش داده، استاندارد خدمات دارد، نوبت‌دهی و مدیریت مشتری دارد و مشتری فقط به خاطر یک نفر نمی‌آید، بلکه به خاطر برند و تجربه کلی آن سالن می‌آید، دارد به سمت صاحب کسب‌وکار بودن می‌رود. در حالت اول، آدم خودش کسب‌وکار است. در حالت دوم، آدم کسب‌وکار را ساخته است. این دو تا زمین تا آسمان فرق دارند.

یکی از دام‌های خطرناک خویش‌فرما بودن این است که آدم فکر می‌کند آزاد شده، اما در واقع فقط کارفرمایش را عوض کرده است. قبلاً رئیسش یک نفر دیگر بود، حالا رئیسش مشتری‌ها، سفارش‌ها، اجاره، قسط، هزینه‌ها و اضطراب روزانه است. شاید کسی بالای سرش نباشد، اما مجبور است همیشه خودش حضور داشته باشد. اگر جواب مشتری را ندهد، مشتری می‌رود. اگر خودش کار را انجام ندهد، کیفیت پایین می‌آید. اگر خودش پیگیری نکند، پول وارد نمی‌شود. این یعنی آدم از نظر ظاهری مستقل است، اما از نظر عملیاتی گرفتارتر از یک کارمند شده است.

مثال خیلی واقعی‌اش صاحب یک پیج اینستاگرامی یا فریلنسر حرفه‌ای است. فرض کن کسی طراحی گرافیک انجام می‌دهد و مشتری‌های خوبی هم دارد. درآمدش خوب است، پروژه‌ها زیادند و همه می‌گویند «خوش به حالت، برای خودت کار می‌کنی.» اما اگر دقت کنی، می‌بینی این آدم باید خودش مشتری پیدا کند، خودش مذاکره کند، خودش طراحی کند، خودش اصلاحات بزند، خودش پول را پیگیری کند و خودش پشتیبانی بدهد. اگر یک هفته حال روحی‌اش خوب نباشد، کل کار می‌لنگد. این شخص شاید آزادتر از کارمند باشد، اما هنوز صاحب سیستم نیست. او یک شغل برای خودش ساخته، نه یک کسب‌وکار واقعی.

در مقابل، صاحب کسب‌وکار مدام از خودش می‌پرسد: «چطور این کار بدون وابستگی کامل به من انجام شود؟» او به جای اینکه فقط کار کند، فرآیند می‌سازد. به جای اینکه همه چیز در ذهن خودش باشد، دستورالعمل می‌نویسد. به جای اینکه مشتری فقط به شخص او وابسته باشد، برند می‌سازد. به جای اینکه کیفیت به حال و حوصله یک نفر وابسته باشد، استاندارد تعریف می‌کند. به جای اینکه هر روز خودش آتش خاموش کند، سیستم می‌چیند که آتش کمتر روشن شود. این همان چیزی است که مایکل گربر هم در کارآفرین افسانه‌ای می‌گفت: روی کسب‌وکار کار کن، نه فقط داخل کسب‌وکار.

مثلاً یک پیتزافروشی کوچک را در نظر بگیر. صاحب اول خودش خمیر درست می‌کند، خودش سفارش می‌گیرد، خودش با تأمین‌کننده حرف می‌زند، خودش صندوق می‌ایستد، خودش تبلیغ می‌کند و اگر یک روز نباشد همه چیز به هم می‌ریزد. او شاید صاحب مغازه باشد، اما در عمل یک خویش‌فرمای گرفتار است. حالا صاحب دوم را تصور کن که دستور پخت استاندارد دارد، آموزش کارکنان دارد، سیستم سفارش‌گیری دارد، کنترل کیفیت دارد، گزارش فروش روزانه دارد، تأمین‌کننده مشخص دارد و هر نیروی جدیدی که می‌آید می‌تواند طبق سیستم آموزش ببیند. این آدم شاید هنوز کسب‌وکار بزرگی نداشته باشد، اما ذهنش ذهن صاحب کسب‌وکار است. چون دارد چیزی می‌سازد که به مرور از حضور مستقیم خودش مستقل‌تر شود.

نکته خیلی مهم این است که خویش‌فرما بودن بد نیست. اتفاقاً برای مرحله لازم رشد است. آدم اول باید مهارت داشته باشد، مشتری بفهمد، بازار را بشناسد و کار را از نزدیک لمس کند. مشکل زمانی شروع می‌شود که آدم در این مرحله گیر می‌کند و فکر می‌کند به مقصد رسیده است. خویش‌فرما بودن مثل این است که خودت پشت فرمان تاکسی نشسته‌ای؛ درآمد داری، ولی تا وقتی حرکت می‌کنی پول می‌سازی. صاحب کسب‌وکار بودن یعنی شرکتی ساخته‌ای که چند ماشین، چند راننده، سیستم دریافت سفارش و مدیریت دارد. در اولی درآمد به رانندگی تو وابسته است؛ در دومی به سیستمی که ساخته‌ای.

فرق مهم دیگر در نوع فکر کردن است. خویش‌فرما معمولاً می‌پرسد: «چطور این کار را بهتر انجام بدهم؟» صاحب کسب‌وکار می‌پرسد: «چطور کاری کنم این کار همیشه درست انجام شود، حتی وقتی من نیستم؟» خویش‌فرما دنبال بهتر شدن مهارت شخصی خودش است. صاحب کسب‌وکار دنبال بهتر شدن سیستم است. خویش‌فرما می‌گوید «من باید مشتری بیشتری بگیرم.» صاحب کسب‌وکار می‌گوید «سیستم بازاریابی ما چطور باید مشتری تولید کند؟» خویش‌فرما می‌گوید «من باید کمتر اشتباه کنم.» صاحب کسب‌وکار می‌گوید «چه فرآیندی بچینیم که کل تیم کمتر اشتباه کند؟»

برای همین ممکن است یک نفر درآمد بالایی داشته باشد اما هنوز در سمت چپ چهارراه پول‌سازی گیر کرده باشد. کیوساکی می‌گوید کارمند و خویش‌فرما معمولاً پولشان را با زمانشان معاوضه می‌کنند. اما صاحب کسب‌وکار و سرمایه‌گذار دنبال ساختن یا مالکیت سیستم‌هایی هستند که بدون وابستگی کامل به زمان شخصی‌شان درآمد تولید کند. به زبان خیلی ساده، خویش‌فرما می‌گوید: «اگر من کار کنم، پول درمی‌آید.» صاحب کسب‌وکار می‌گوید: «اگر سیستم کار کند، پول درمی‌آید.»

یک مثال هوشمندانه دیگر، استاد یا مدرس است. یک مدرس ممکن است کلاس خصوصی بدهد و برای هر ساعت تدریس پول بگیرد. اگر خودش درس ندهد، درآمدی هم نیست. این خویش‌فرمایی است. اما اگر همان مدرس دوره ضبط‌شده بسازد، تیم فروش و پشتیبانی داشته باشد، سیستم ثبت‌نام داشته باشد، مدرس‌های دیگری تربیت کند و برند آموزشی بسازد، کم‌کم از فروش زمان خودش فاصله می‌گیرد و به سمت کسب‌وکار می‌رود. در حالت اول درآمد به حنجره و انرژی خودش وصل است. در حالت دوم درآمد به محصول، سیستم و برند وصل می‌شود.

خیلی از آدم‌ها از خویش‌فرما بودن خسته می‌شوند چون اولش فکر می‌کنند آزادی به دست آورده‌اند، اما بعد می‌بینند آزادی‌شان کمتر شده است. کارمند شاید ساعت کاری مشخصی داشته باشد، اما خویش‌فرما خیلی وقت‌ها همیشه درگیر است. شب مشتری پیام می‌دهد، صبح تأمین‌کننده مشکل دارد، ظهر حساب بانکی کم است، عصر کارمند نیامده، آخر هفته سفارش عقب افتاده. به همین دلیل خویش‌فرما اگر سیستم نسازد، ممکن است تبدیل شود به کارمندی که بدترین رئیس دنیا را دارد: خودش.

اما صاحب کسب‌وکار واقعی کم‌کم خودش را از مرکز عملیات بیرون می‌کشد و به مرکز طراحی سیستم می‌رود. یعنی به جای اینکه همیشه در حال انجام کار باشد، شروع می‌کند به ساختن روش انجام کار. این کار آسان نیست. حتی در کوتاه‌مدت ممکن است کندتر و سخت‌تر هم باشد. چون آموزش دادن نیرو، مستندسازی فرآیند، ساختن سیستم، کنترل کیفیت و استخدام درست وقت می‌برد. اما در بلندمدت، همین‌ها باعث می‌شود کسب‌وکار از یک شغل شخصی تبدیل شود به یک دارایی واقعی.

در نهایت، مهم‌ترین تفاوت این است: خویش‌فرما مالک کار خودش است، اما صاحب کسب‌وکار مالک یک سیستم است. خویش‌فرما اگر از کار بایستد، درآمدش می‌ایستد. صاحب کسب‌وکار اگر مدتی کنار برود، سیستم هنوز می‌تواند کار کند. خویش‌فرما آزادی ظاهری دارد، اما اغلب درگیر جزئیات روزمره است. صاحب کسب‌وکار شاید در ابتدا سختی بیشتری بکشد، اما هدفش این است که در آینده آزادی واقعی بسازد.

پس اگر بخواهیم کل این بحث را در یک جمله جمع کنیم، می‌شود این: خویش‌فرما کسی است که برای خودش کار می‌کند؛ صاحب کسب‌وکار کسی است که سیستمی ساخته که برای او کار می‌کند. این دقیقاً همان نقطه‌ای است که خیلی از مغازه‌دارها، فریلنسرها، پزشک‌ها، مشاورها، مدرس‌ها، رستوران‌دارها و حتی صاحبان شرکت‌های کوچک باید بفهمند. سؤال اصلی این نیست که «آیا برای خودم کار می‌کنم یا نه؟» سؤال اصلی این است: «اگر من یک ماه نباشم، آیا این کسب‌وکار هنوز نفس می‌کشد؟» اگر جواب نه باشد، هنوز بیشتر صاحب یک شغل هستی تا صاحب یک کسب‌وکار.