چرا بعضی کشورها ثروتمندند و بعضی فقیر؟
سؤال اصلی کتاب «چرا ملتها شکست میخورند» خیلی ساده است، اما جوابش ساده نیست. چرا بعضی کشورها مثل انگلستان، آمریکا، آلمان، ژاپن یا کره جنوبی ثروتمند شدند، اما بعضی کشورها با وجود منابع، جمعیت، تاریخ و ظرفیت زیاد، هنوز در فقر و بیثباتی گیر کردهاند؟ نویسنده میگوید برای جواب دادن به این سؤال، نباید فقط به ظاهر کشورها نگاه کنیم. نباید بگوییم فلان کشور ثروتمند شد چون مردمش باهوشتر بودند یا فلان کشور فقیر ماند چون مردمش تنبل بودند. این توضیحها خیلی سادهانگارانهاند.
کتاب میگوید تفاوت اصلی کشورها در «قوانین بازی» است. یعنی در اینکه مردم یک کشور در چه سیستمی زندگی میکنند. آیا اگر زحمت بکشند، نتیجه زحمتشان به خودشان میرسد؟ آیا میتوانند کسبوکار بسازند؟ آیا قانون از آنها حمایت میکند؟ آیا حکومت اجازه میدهد آدمهای معمولی رشد کنند؟ یا برعکس، عدهای محدود قدرت را گرفتهاند و بقیه مردم فقط باید کار کنند، مالیات بدهند و سهم کمی از ثروت ببرند؟
به زبان ساده، بعضی کشورها ثروتمند میشوند چون سیستمشان به مردم اجازه میدهد کار کنند، یاد بگیرند، اختراع کنند، سرمایهگذاری کنند و نتیجه تلاششان را ببینند. بعضی کشورها فقیر میمانند چون سیستمشان طوری طراحی شده که فرصتها در دست گروه کوچکی باقی بماند و بقیه مردم انگیزهای برای ساختن آینده نداشته باشند.
آیا جغرافیا سرنوشت کشورها را تعیین میکند؟
یک توضیح معروف این است که میگوید کشورها به خاطر جغرافیا ثروتمند یا فقیر میشوند. مثلاً میگویند کشورهای گرمسیری فقیرترند، چون بیماری بیشتر دارند، کشاورزی سختتر است یا مردم در آبوهوای گرم کمتر کار میکنند. نویسندهها این توضیح را قبول ندارند، یا حداقل میگویند کافی نیست.
چرا؟ چون نمونههایی وجود دارد که جغرافیای یکسان دارند، اما سرنوشتشان کاملاً متفاوت شده. مثال معروف کتاب شهر نوگالس است؛ یک شهر در مرز آمریکا و مکزیک. یک طرفش در آمریکا قرار دارد و طرف دیگرش در مکزیک. آبوهوا تقریباً یکی است، مردم از نظر ریشههای فرهنگی هم خیلی دور از هم نیستند، اما سطح زندگی، درآمد، امنیت، قانون و فرصتها در دو طرف مرز فرق زیادی دارد. پس مشکل اصلی نمیتواند فقط آبوهوا یا خاک یا موقعیت جغرافیایی باشد.
جغرافیا میتواند اثر داشته باشد، اما سرنوشت قطعی نمیسازد. اگر جغرافیا همه چیز را تعیین میکرد، دو منطقه شبیه به هم باید سرنوشت شبیه به هم پیدا میکردند. اما تاریخ نشان میدهد چیزی مهمتر از جغرافیا وجود دارد: نوع حکمرانی، قانون، مالکیت، امنیت، آزادی اقتصادی و اینکه قدرت دست چه کسانی است.
آیا فرهنگ علت اصلی موفقیت کشورهاست؟
توضیح دوم این است که بعضیها میگویند فرهنگ علت اصلی موفقیت یا شکست کشورهاست. مثلاً میگویند فلان ملت منظمتر است، فلان ملت اهل کار است، فلان ملت اهل پسانداز است و فلان ملت اهل تنبلی یا فساد است. این حرفها گاهی بخشی از واقعیت را نشان میدهند، اما کتاب میگوید باز هم توضیح اصلی نیستند.
چرا؟ چون فرهنگ هم خودش تا حد زیادی زیر تأثیر نهادها و سیستمها شکل میگیرد. اگر در کشوری قانون درست اجرا نشود، فساد سود داشته باشد، تلاش نتیجه ندهد و آدم سالم مدام عقب بیفتد، کمکم رفتار مردم هم تغییر میکند. مردم یاد میگیرند به جای تولید، رابطه بسازند. به جای نوآوری، مجوز بگیرند. به جای کار بلندمدت، دنبال راه میانبر باشند. اینها الزاماً ذات فرهنگی مردم نیست؛ خیلی وقتها واکنش مردم به یک سیستم خراب است.
فرض کن در یک مدرسه، معلم به دانشآموزی که تقلب میکند نمره خوب بدهد و دانشآموزی که درس خوانده را نادیده بگیرد. بعد از مدتی فرهنگ کلاس خراب میشود. اما آیا مشکل از «ذات» بچهها بود؟ نه. مشکل از قانون بازی بود. وقتی قانون بازی خراب باشد، رفتار آدمها هم خراب میشود. کتاب میگوید کشورها هم همینطورند.
آیا نادانی حاکمان علت اصلی فقر است؟
یک توضیح دیگر این است که میگوید کشورهای فقیر فقیرند چون حاکمانشان نمیدانند چه کار باید بکنند. یعنی اگر اقتصاددانهای خوب بیایند، برنامه درست بدهند و به حاکمان آموزش بدهند، مشکل حل میشود. اما نویسندهها میگویند این هم سادهانگارانه است.
خیلی وقتها مشکل این نیست که حاکمان نمیدانند چه چیزی به نفع کشور است. مشکل این است که انجام دادن آن چیز به ضرر قدرت خودشان تمام میشود. مثلاً ممکن است یک حکومت بداند آموزش عمومی، آزادی کسبوکار، قانون عادلانه و مبارزه با فساد به نفع کشور است، اما اگر این کارها باعث شود مردم مستقلتر شوند، طبقه متوسط قویتر شود و قدرت از دست گروه حاکم خارج شود، ممکن است حکومت عمداً جلوی آن را بگیرد.
اینجاست که کتاب یک نکته خیلی مهم میگوید: فقر خیلی وقتها نتیجه نادانی نیست؛ نتیجه منافع است. یعنی عدهای از همین وضع خراب سود میبرند. برای مردم عادی فقر بد است، اما برای گروهی که منابع، مجوزها، زمینها، انحصارها و قدرت سیاسی را در دست دارد، همین سیستم ممکن است بسیار سودآور باشد.
پس سؤال اصلی کتاب این نیست که «چرا حاکمان نمیفهمند؟» سؤال عمیقتر این است: «چه کسانی از این سیستم سود میبرند و چرا اجازه تغییر نمیدهند؟» اینجاست که کتاب وارد بحث اصلی خودش میشود: نهادها. یعنی همان قوانین بازیای که مشخص میکنند قدرت و ثروت در جامعه چطور توزیع شود.
نهادها چیستند؟
اگر بخوایم کل کتاب Why Nations Fail رو در یک کلمه خلاصه کنیم، اون کلمه احتمالاً «نهادها»ست. مشکل اینجاست که وقتی مردم کلمه نهاد رو میشنون، معمولاً یاد ادارهها، سازمانها یا ساختمانهای دولتی میفتن. اما منظور نویسندهها این نیست.
نهادها در واقع «قوانین بازی» هستن. یعنی مجموعه قوانینی که مشخص میکنن چه کسی میتونه کسبوکار راه بندازه، چه کسی مالک دارایی خودش باشه، چه کسی تصمیم بگیره، چه کسی به قدرت برسه و چه کسی از ثمره تلاشش بهره ببره.
فرض کن دو زمین فوتبال کاملاً شبیه هم وجود داشته باشه. چمنها یکسان باشن، توپ یکسان باشه و بازیکنان هم تقریباً همسطح باشن. اما در یکی از زمینها داور عادلانه قضاوت کنه و در دیگری هر تصمیمی به نفع یک تیم گرفته بشه.
بعد از مدتی نتیجه دو بازی کاملاً متفاوت خواهد شد. کتاب میگه کشورها هم همینطورن. تفاوت اصلی فقط در منابع، فرهنگ یا جغرافیا نیست. تفاوت اصلی در قوانین بازیه. نهادها مشخص میکنن که مردم برای کار کردن، سرمایهگذاری کردن، یاد گرفتن و ساختن آینده انگیزه داشته باشن یا نه.
چرا نهادها از همه چیز مهمترند؟
یکی از مهمترین حرفهای کتاب اینه که تقریباً همه چیز از نهادها تأثیر میگیره. اقتصاد از نهادها تأثیر میگیره. فرهنگ از نهادها تأثیر میگیره. سرمایهگذاری از نهادها تأثیر میگیره. حتی رفتار روزمره مردم هم از نهادها تأثیر میگیره.
فرض کن کشوری وجود داره که اگر کسی کسبوکار موفقی بسازه، فردا ممکنه یک مقام قدرتمند آن را از او بگیره. آیا مردم با انگیزه سرمایهگذاری میکنن؟ احتمالاً نه.
یا فرض کن کشوری وجود داره که اگر کسی سخت کار کنه، خلاقیت به خرج بده و ارزش خلق کنه، قانون از او حمایت میکنه و میتونه نتیجه زحمتش رو ببینه. در چنین شرایطی انگیزه مردم کاملاً فرق میکنه.
برای همین نویسندهها معتقدن که نهادها از خیلی از عوامل دیگر مهمترن. چون نهادها تعیین میکنن که مردم چه انگیزههایی داشته باشن و انگیزهها در نهایت رفتار جامعه رو شکل میدن.
نهادهای فراگیر
Inclusive Institutions
حالا به مهمترین مفهوم کتاب میرسیم. نهادهای فراگیر یعنی نهادهایی که فرصتها رو برای تعداد زیادی از مردم باز میکنن.
در یک سیستم فراگیر، قانون فقط برای افراد خاص نیست. مالکیت خصوصی تا حد زیادی محترم شمرده میشه. مردم میتونن کسبوکار راه بندازن. رقابت وجود داره. آموزش در دسترسه. افراد میتونن پیشرفت کنن و اگر ایده خوبی داشته باشن، شانس موفقیت دارن. نویسندهها نمیگن چنین سیستمهایی کامل یا بینقص هستن. هیچ کشوری کامل نیست. اما در این کشورها، موفقیت فقط در اختیار یک گروه محدود نیست.
فرض کن مسابقهای برگزار شده و درهای ورزشگاه به روی همه بازه. ممکنه همه برنده نشن، اما حداقل همه اجازه شرکت کردن دارن. نهادهای فراگیر همین کار رو میکنن. آنها فرصت تولید، رقابت، یادگیری و پیشرفت رو بین بخش بزرگی از جامعه پخش میکنن. به همین دلیل کشورهایی که نهادهای فراگیر قویتری دارن، معمولاً در بلندمدت رشد بیشتری هم تجربه میکنن.
نهادهای استخراجی
Extractive Institutions
در طرف مقابل، نهادهای استخراجی قرار دارن؛ اسمشون خیلی هوشمندانه انتخاب شده. استخراجی یعنی سیستمی که ثروت، فرصت و قدرت رو از بخش بزرگی از جامعه استخراج میکنه و به دست گروه کوچکی میرسونه.
در چنین سیستمی ممکنه انتخابات وجود داشته باشه، ساختمانهای مدرن وجود داشته باشه یا حتی رشد اقتصادی موقت هم دیده بشه. اما در عمق ماجرا، فرصتها برای همه یکسان نیست. گروه کوچکی به منابع اصلی دسترسی دارن. گروه کوچکی تصمیمگیر هستن. گروه کوچکی از مزایای اصلی بهرهمند میشن.
در چنین شرایطی بسیاری از مردم انگیزه خودشون رو از دست میدن. چرا باید ریسک کنی، نوآوری کنی یا سالها زحمت بکشی وقتی میدونی نتیجه اصلی به جیب فرد دیگری میره؟ کتاب معتقده بسیاری از کشورهای فقیر دنیا دقیقاً به خاطر همین نهادهای استخراجی در فقر گیر افتادن. نه به خاطر کمبود استعداد. نه به خاطر کمبود منابع. بلکه چون قوانین بازی به نفع گروه کوچکی طراحی شده.
تفاوت یک کشور فراگیر با یک کشور استخراجی
در یک کشور فراگیر، سیستم تلاش میکنه مردم بیشتری وارد بازی بشن.
در یک کشور استخراجی، سیستم تلاش میکنه افراد بیشتری بیرون از بازی بمونن.
در کشور فراگیر، موفقیت یک کارآفرین معمولاً تهدید محسوب نمیشه؛ چون سیستم اجازه رقابت میده. اما در کشور استخراجی، موفقیت آدمهای جدید ممکنه برای گروههای قدرتمند خطرناک باشه. چون هر فرد موفق جدید، بخشی از قدرت و ثروتی رو که قبلاً در انحصار بوده تهدید میکنه.
در کشور فراگیر، مردم بیشتر به فکر ساختن ثروت هستن؛ در کشور استخراجی، مردم بیشتر به فکر دسترسی پیدا کردن به ثروت موجود هستن.
در کشور فراگیر، رقابت ارزشمنده؛ در کشور استخراجی، ارتباطات ارزشمندتر از رقابته.
در کشور فراگیر، مردم سعی میکنن چیزی خلق کنن؛ در کشور استخراجی، خیلیها سعی میکنن به منبع قدرت نزدیک بشن.
کشورها معمولاً فقیر نمیمانند چون مردمشان ضعیفاند؛ کشورها فقیر میمانند چون قوانین بازی طوری طراحی شده که عدهای محدود از رشد بقیه سود نمیبرند و بنابراین اجازه نمیدهند فرصتها بین مردم پخش شود.
چرا قدرت سیاسی مهمتر از ثروت است؟
بیشتر مردم وقتی به موفقیت یا شکست یک کشور فکر میکنن، ذهنشون مستقیم میره سمت پول. فکر میکنن اگر کشوری پول داشته باشه، همه چیز درست میشه و اگر پول نداشته باشه، محکوم به فقره. اما نویسندگان تقریباً تمام کتاب رو صرف توضیح یک نکته مهم میکنن: پول نتیجه است، نه علت.
سؤال اصلی اینه که چه کسی تصمیم میگیره پول چطور توزیع بشه؟ چه کسی قانون مینویسه؟ چه کسی تعیین میکنه چه کسی میتونه کسبوکار راه بندازه، مالک دارایی باشه یا وارد رقابت بشه؟ جواب همه این سؤالها به قدرت سیاسی برمیگرده.
فرض کن فردی یک میلیارد دلار داشته باشه، اما هر لحظه ممکن باشه یک مقام قدرتمند داراییاش رو مصادره کنه. آیا واقعاً ثروتمنده؟ روی کاغذ بله، اما در عمل نه. چون قدرت بالای سر ثروت نشسته. برای همین نویسندهها میگن اگر میخوای بفهمی چرا یک کشور موفق یا ناموفق شده، اول به قدرت نگاه کن، بعد به پول.
در واقع ثروت در بسیاری از مواقع از دل قدرت بیرون میاد. اگر قدرت درست توزیع شده باشه، قانون از مردم حمایت میکنه و فرصتها گسترده میشن. اما اگر قدرت در دست گروه کوچکی متمرکز بشه، دیر یا زود ثروت هم به همان سمت کشیده میشه.
وقتی قدرت در دست عدهای محدود میافتد
یکی از الگوهایی که بارها در تاریخ تکرار شده اینه که گروه کوچکی قدرت رو در دست میگیرن و کمکم قوانین رو به نفع خودشون تغییر میدن. در ابتدا شاید هدف فقط حفظ موقعیت خودشون باشه، اما به مرور کل ساختار جامعه تحت تأثیر قرار میگیره.
فرض کن در یک مسابقه فوتبال، داور، برگزارکننده مسابقه و مالک ورزشگاه همگی از یک تیم باشن. حتی اگر از روز اول قصد تقلب نداشته باشن، کمکم تصمیمها به نفع همون تیم گرفته میشه. حالا تصور کن این وضعیت دهها سال ادامه پیدا کنه.
در بسیاری از کشورهای فقیر، مشکل فقط کمبود پول یا فناوری نبوده. مشکل این بوده که گروه کوچکی از وضعیت موجود سود میبردن. آنها زمینها، منابع، مجوزها، فرصتهای اقتصادی و قدرت سیاسی را در اختیار داشتن. طبیعی بود که تمایلی به تغییر قوانین نداشته باشن.
اینجاست که توسعه سخت میشه. چون توسعه واقعی معمولاً به معنی باز شدن فرصتها برای افراد بیشتریه و این دقیقاً چیزی است که بعضی گروههای قدرتمند از آن خوششان نمیآید.
چرا بعضی حکومتها از پیشرفت مردم میترسند؟
این یکی از مهمترین و در عین حال عجیبترین ایدههای کتابه. خیلی از ما فرض میکنیم هر حکومتی باید از رشد اقتصادی استقبال کنه. بالاخره ثروت بیشتر که چیز خوبیه، نه؟ اما نویسندهها میگن همیشه اینطور نیست.
گاهی اوقات پیشرفت اقتصادی میتونه برای گروه حاکم خطرناک باشه. چون مردم ثروتمندتر، باسوادتر و مستقلتر معمولاً سؤالهای بیشتری میپرسن. آنها کمتر وابسته میشن و بیشتر مطالبه میکنن. ممکنه خواهان مشارکت سیاسی بیشتر بشن یا بخوان در تصمیمگیریها نقش داشته باشن.
برای همین در بعضی دورههای تاریخی، حکومتها عمداً جلوی برخی تغییرات اقتصادی رو گرفتن. نه چون نمیفهمیدن آن تغییرات مفیده، بلکه چون میترسیدن کنترل خودشون رو از دست بدن.
کتاب مثالهای زیادی از این موضوع میاره. جاهایی که فناوری جدید وجود داشت، اما اجازه رشد پیدا نکرد. جاهایی که تجارت میتوانست رونق بگیره، اما محدود شد. جاهایی که فرصت توسعه وجود داشت، اما قدرت سیاسی مانعش شد. این یکی از تلخترین واقعیتهای تاریخه. گاهی بزرگترین مانع پیشرفت، نادانی نیست؛ ترس از دست دادن قدرته.
چرخه معیوب قدرت و فقر
یکی از مفاهیمی که کتاب بارها بهش برمیگرده، چرخه معیوبه. یعنی سیستمی که خودش دائماً خودش رو بازتولید میکنه.
فرض کن گروه کوچکی قدرت رو در دست دارن. چون قدرت دارن، قوانین رو به نفع خودشون تنظیم میکنن. چون قوانین به نفعشونه، ثروت بیشتری به دست میارن. چون ثروت بیشتری دارن، قدرتشون بیشتر میشه. و چون قدرتشون بیشتر میشه، باز هم قوانین رو بیشتر به نفع خودشون تغییر میدن.
کمکم یک حلقه بسته شکل میگیره:
قدرت، ثروت تولید میکنه.
ثروت، قدرت تولید میکنه.
و این چرخه مرتب تکرار میشه.
مشکل اینه که در چنین سیستمی، افراد بیرون از حلقه شانس زیادی برای رشد ندارن. حتی اگر بااستعداد، پرتلاش یا خلاق باشن، سقفی بالای سرشون وجود داره. برای همین بعضی کشورها دههها یا حتی قرنها در یک وضعیت مشابه باقی میمونن. نه به خاطر کمبود استعداد مردم، بلکه چون ساختار قدرت اجازه تغییر جدی رو نمیده.
چرخه مثبت قدرت و توسعه
خوشبختانه کتاب فقط درباره شکست نیست. همانطور که چرخه معیوب وجود داره، یک چرخه مثبت هم وجود داره.
در کشورهایی که نهادهای فراگیر شکل میگیرن، افراد بیشتری به فرصتها دسترسی پیدا میکنن. افراد بیشتری میتونن کسبوکار راه بندازن، نوآوری کنن و ثروت بسازن. وقتی ثروت بین بخش بزرگتری از جامعه پخش بشه، گروههای بیشتری در تصمیمگیریها نقش پیدا میکنن و این باعث میشه قدرت هم متوازنتر بشه.
بعد چه اتفاقی میفته؟ قدرت متوازنتر، نهادهای بهتری میسازه. نهادهای بهتر، فرصتهای بیشتری ایجاد میکنن. فرصتهای بیشتر، ثروت بیشتری تولید میکنن. و ثروت گستردهتر، از نهادهای فراگیر محافظت میکنه. این هم یک چرخه است، اما این بار چرخهای که جامعه رو به سمت رشد هل میده.
شاید مهمترین چیزی که این بخش کتاب میخواد به ما یاد بده اینه که توسعه فقط یک مسئله اقتصادی نیست. قبل از اینکه مسئله پول باشه، مسئله قدرته. تا وقتی نفهمیم قدرت در یک جامعه چطور توزیع شده، نمیتونیم بفهمیم چرا آن جامعه ثروتمند میشه یا فقیر میمونه. برای همین نویسندگان معتقدن اگر میخوای ریشه موفقیت یا شکست یک کشور رو پیدا کنی، باید مسیر حرکت قدرت رو دنبال کنی، نه فقط مسیر حرکت پول رو.
نقطه عطفهای تاریخی چیستند؟
اگر تاریخ را نگاه کنی، میبینی خیلی از کشورها قرنها تقریباً در یک مسیر حرکت میکنن و بعد ناگهان اتفاقی میفته که مسیرشون عوض میشه. نویسندههای کتاب به این لحظهها میگن «نقطه عطف تاریخی».
نقطه عطف تاریخی یعنی رویدادی که فرصت تغییر قوانین بازی را ایجاد میکنه. خود آن رویداد به تنهایی کشور را ثروتمند یا فقیر نمیکنه، اما میتونه در را به روی یک مسیر جدید باز کنه.
فرض کن یک کشتی سالها در یک مسیر مشخص حرکت کرده. حالا به یک دوراهی میرسه. فقط چند درجه تغییر در جهت حرکت کافیه تا صدها کیلومتر بعد به مقصد کاملاً متفاوتی برسه. تاریخ کشورها هم همینطوره.
جنگها، انقلابها، بحرانهای بزرگ، کشف قارههای جدید یا تغییرات مهم سیاسی گاهی چنین دوراهیهایی ایجاد میکنن. اما نکته مهم اینه که همه کشورها از این فرصتها به یک شکل استفاده نمیکنن.
دو کشور ممکنه با یک بحران مشابه روبهرو بشن، اما یکی از آن برای اصلاح قوانین بازی استفاده کنه و دیگری نه. برای همین کتاب میگه خود رویداد مهمه، اما مهمتر از آن اینه که جامعه بعد از آن رویداد چه تصمیمی بگیره.
انقلاب شکوهمند انگلستان و آغاز توسعه
یکی از مهمترین مثالهای کل کتاب، اتفاقیه که در سال 1688 در انگلستان افتاد و به «انقلاب شکوهمند» معروف شد.
قبل از آن، پادشاه قدرت بسیار زیادی داشت. او میتوانست قوانین را تغییر دهد، مالیات وضع کند یا در اقتصاد دخالت کند. این وضعیت باعث میشد مردم و سرمایهگذاران همیشه نگران باشن. چون هیچ تضمینی وجود نداشت که نتیجه زحمت و سرمایهگذاریشان حفظ شود.
اما بعد از انقلاب شکوهمند، بخشی از قدرت از دست پادشاه خارج شد و بین نهادهای مختلف تقسیم شد. پارلمان قدرت بیشتری پیدا کرد و قانون محدودیت بیشتری برای حاکمان ایجاد کرد.
شاید این موضوع در نگاه اول خیلی هیجانانگیز به نظر نرسه، اما از نظر اقتصادی فوقالعاده مهم بود. چون مردم کمکم مطمئن شدن که اگر کسبوکاری راه بندازن، سرمایهگذاری کنن یا ثروتی بسازن، احتمال اینکه ناگهان همه چیز از دستشون گرفته بشه کمتره.
به زبان ساده، انقلاب شکوهمند بیش از آنکه یک انقلاب اقتصادی باشه، یک انقلاب در قوانین بازی بود. همین تغییر قوانین بود که بعدها زمینه رشد اقتصادی عظیم انگلستان رو فراهم کرد.
چرا انقلاب صنعتی در انگلستان شکل گرفت؟
یکی از سؤالهای معروف تاریخه اینه که چرا انقلاب صنعتی در انگلستان شروع شد و نه در کشورهای دیگر؟
خیلیها جوابهایی مثل منابع طبیعی، زغالسنگ یا موقعیت جغرافیایی میدن. نویسندهها قبول دارن که این عوامل بیتأثیر نبودن، اما معتقدن علت اصلی جای دیگهای بود.
در انگلستان بعد از تغییرات سیاسی، مردم انگیزه بیشتری برای نوآوری پیدا کردن. مخترعان، تاجران و کارآفرینان میدونستن که اگر چیزی بسازن یا ایده جدیدی ارائه بدن، میتونن از نتیجه کارشون بهره ببرن. وقتی قوانین بازی از نوآوری حمایت کنه، آدمها بیشتر ریسک میکنن. بیشتر اختراع میکنن. بیشتر سرمایهگذاری میکنن. انقلاب صنعتی از آسمان نیفتاد. نتیجه هزاران تصمیم، اختراع و سرمایهگذاری بود که در محیطی نسبتاً مناسب رشد کردن.
کتاب میگه مردم انگلستان از مردم بقیه کشورها باهوشتر نبودن. چیزی که فرق داشت، محیطی بود که به آنها اجازه میداد استعدادهاشون را به کار بگیرن.
چرا همان اتفاق در اسپانیا رخ نداد؟
اینجا یکی از جذابترین مقایسههای کتاب شکل میگیره. اسپانیا در دورهای از تاریخ حتی از انگلستان ثروتمندتر به نظر میرسید. از مستعمراتش طلا و نقره فراوان وارد کشور میشد و ثروت عظیمی در اختیار داشت. اما مشکلی وجود داشت.
بخش بزرگی از این ثروت از دل تولید، نوآوری و رقابت بیرون نیومده بود. بیشتر از دل استخراج منابع و کنترل مستعمرات به دست اومده بود.
از طرف دیگر، ساختار قدرت در اسپانیا همچنان بسیار متمرکز باقی موند. گروههای قدرتمند زیادی وجود داشتن که از تغییرات اقتصادی و اجتماعی سودی نمیبردن و حتی گاهی از آن میترسیدن.
در نتیجه، در حالی که انگلستان کمکم محیطی مناسب برای نوآوری و رقابت ایجاد میکرد، اسپانیا بیشتر درگیر حفظ ساختارهای قدیمی خودش بود. داشتن پول همیشه به معنی داشتن توسعه نیست. گاهی کشوری ثروت زیادی داره، اما چون نهادهای مناسبی نداره، نمیتونه آن ثروت رو به رشد پایدار تبدیل کنه.
نقش شانس در تاریخ کشورها
حالا ممکنه این سؤال پیش بیاد که پس شانس هیچ نقشی نداره؟
نویسندهها میگن شانس وجود داره. جنگها، بیماریها، کشف منابع طبیعی، موقعیتهای تاریخی خاص و دهها عامل دیگر میتونن روی سرنوشت کشورها اثر بذارن. اما شانس معمولاً تعیینکننده نهایی نیست.
فرض کن دو نفر بلیت بختآزمایی بخرن. یکی برنده بشه و دیگری نه. اینجا شانس نقش اصلی رو داره. اما توسعه کشورها معمولاً اینطوری نیست.
بیشتر شبیه اینه که دو نفر زمین کشاورزی مشابهی داشته باشن. ممکنه یکی کمی باران بیشتری دریافت کنه یا شرایط بهتری داشته باشه، اما در نهایت کسی موفقتر میشه که بهتر کشت کنه، بهتر یاد بگیره و بهتر مدیریت کنه.
کتاب میگه شانس میتونه فرصت ایجاد کنه یا مانع ایجاد کنه، اما چیزی که تعیین میکنه یک کشور در بلندمدت چه سرنوشتی پیدا کنه، نحوه واکنش آن کشور به فرصتها و بحرانهاست. (به بینششون بستگی داره؛ به اینکه چقدر عمیق آگاهی داشته باشن!)
تاریخ از قبل نوشته نشده. کشورها همیشه در برابر نقطههای عطف تاریخی قرار میگیرن. بعضی جوامع از این فرصتها برای بازتر کردن قوانین بازی استفاده میکنن و بعضی دیگر همان ساختارهای قدیمی را حفظ میکنن. به همین خاطر است که دو کشور با فرصتهای تقریباً مشابه میتونن چند دهه بعد به دو دنیای کاملاً متفاوت تبدیل بشن.
تخریب خلاق چیست؟
یکی از مهمترین مفاهیم کل کتاب، مفهومی به اسم «تخریب خلاق» است. اسمش شاید عجیب به نظر برسه، اما ایدهاش خیلی ساده است: هر پیشرفت بزرگی معمولاً یک چیز قدیمی را از بین میبره.
وقتی خودرو اختراع شد، بخشی از کسبوکارهای مربوط به اسب و درشکه آسیب دیدن. وقتی دوربین دیجیتال اومد، بخش بزرگی از صنعت فیلم عکاسی از بین رفت. وقتی اینترنت گسترش پیدا کرد، بسیاری از کسبوکارهای سنتی مجبور شدن خودشون رو تغییر بدن. به همین دلیله که بهش میگن تخریب خلاق. چیزی قدیمی تخریب میشه تا چیزی بهتر ساخته بشه.
مشکل اینجاست که همه از این فرآیند سود نمیبرن. هر نوآوری جدید معمولاً برای بعضی آدمها فرصت ایجاد میکنه و برای بعضی دیگر تهدید. مثلاً اگر کسی سالها از یک فناوری قدیمی پول درآورده باشه، طبیعی است که از فناوری جدید استقبال نکنه. چون میدونه هرچه دنیا جلوتر بره، بخشی از قدرت و درآمدش از بین میره.
کتاب میگه بسیاری از جهشهای اقتصادی زمانی اتفاق افتادن که جامعه اجازه داده تخریب خلاق رخ بده. یعنی اجازه داده ایدههای جدید جای ایدههای قدیمی رو بگیرن، حتی اگر این تغییر برای بعضی افراد خوشایند نباشه.
چرا بعضی افراد قدرتمند با نوآوری دشمناند؟
یکی از اشتباهات رایج اینه که فکر کنیم همه آدمها از پیشرفت استقبال میکنن. در ظاهر همه از توسعه، فناوری و رشد اقتصادی حرف میزنن. اما در عمل همیشه اینطور نیست.
فرض کن تو صاحب بزرگترین شرکت تولید شمع در کشوری هستی. سالهاست پول خوبی درمیاری و بازار رو در اختیار داری. حالا برق اختراع میشه. آیا از این اتفاق خوشحال میشی؟ احتمالاً نه. نه به این خاطر که برق بد است، بلکه چون جایگاه تو را تهدید میکنه.
این دقیقاً همان چیزی است که نویسندهها بارها در تاریخ پیدا میکنن. بسیاری از افراد قدرتمند با نوآوری مخالفت نمیکردن چون احمق بودن؛ مخالفت میکردن چون نوآوری منافعشون رو تهدید میکرد.
وقتی یک فناوری جدید، یک صنعت جدید یا یک مدل کسبوکار جدید ظاهر میشه، معمولاً بخشی از قدرت قدیمیها رو از بین میبره. برای همین گاهی کسانی که بیشترین قدرت را دارن، بیشترین مقاومت را هم در برابر تغییر نشون میدن.
این موضوع فقط درباره کشورها نیست. در شرکتها، سازمانها و حتی زندگی روزمره هم دیده میشه. خیلی وقتها مشکل این نیست که راهحل وجود نداره؛ مشکل اینه که راهحل جدید به ضرر کسانی تمام میشه که از وضعیت فعلی سود میبرن.
ترس از دست دادن قدرت
بسیاری از تصمیمهای بد اقتصادی از نادانی نمیان؛ از ترس میان.
ترس از چی؟ ترس از دست دادن قدرت.
فرض کن گروهی سالهاست کنترل اقتصاد، سیاست یا منابع مهم یک کشور رو در اختیار دارن. حالا یک تغییر جدید در راهه که میتونه فرصتهای بیشتری برای مردم عادی ایجاد کنه. از نگاه جامعه، این اتفاق خوبه. اما از نگاه آن گروه خاص، این اتفاق ممکنه خطرناک باشه. چون هرچه مردم مستقلتر بشن، هرچه کسبوکارهای بیشتری شکل بگیره و هرچه ثروت بین افراد بیشتری پخش بشه، انحصار قدرت ضعیفتر میشه.
برای همین در طول تاریخ بارها دیده شده که بعضی حکومتها، اشراف، انحصارگران یا گروههای قدرتمند در برابر تغییر مقاومت کردن. آنها همیشه نمیگفتن ما با پیشرفت مخالفیم. معمولاً دلایل دیگری مطرح میکردن. اما در عمق ماجرا، نگرانی اصلی این بود که بعد از تغییر، جایگاه قبلی خودشون رو از دست بدن.
کتاب میگه اگر میخوای بفهمی چرا یک اصلاح اقتصادی یا اجتماعی متوقف شده، فقط دنبال اشتباهات فنی نگرد. گاهی باید ببینی چه کسانی از تغییر میترسن. (به قول ماکیاولی منافع افراد رو در نظر بگیر!)
وقتی منافع گروهی مانع منافع ملی میشود
خیلی وقتها ما تصور میکنیم اگر کاری به نفع کشور باشه، پس حتماً انجام خواهد شد. اما تاریخ بارها خلاف این رو نشون داده. فرض کن یک تصمیم اقتصادی میتونه زندگی میلیونها نفر رو بهتر کنه، اما همزمان سود چند هزار نفر از افراد بانفوذ رو کاهش بده. در چنین شرایطی چه اتفاقی میفته؟ از نظر منطقی، منافع ملی باید برنده بشه. اما در دنیای واقعی همیشه اینطور نیست. چون آن چند هزار نفر سازمانیافتهتر، بانفوذتر و قدرتمندتر هستن. آنها میتونن روی قوانین، سیاستها و تصمیمها اثر بذارن.
برای همین یکی از بزرگترین مشکلات بسیاری از کشورها اینه که منافع یک گروه کوچک بر منافع جامعه غلبه میکنه.
نویسندهها بارها تأکید میکنن که توسعه واقعی زمانی اتفاق میفته که قوانین بازی طوری طراحی بشن که موفقیت کشور به نفع تعداد زیادی از مردم باشه، نه فقط به نفع یک گروه محدود.
بزرگترین دشمن پیشرفت معمولاً کمبود ایده یا کمبود استعداد نیست؛ بزرگترین دشمن پیشرفت، کسانی هستن که از وضع موجود سود میبرن و چیزی برای از دست دادن دارن. به همین دلیله که در تاریخ، مبارزه اصلی همیشه بین «دانایی و نادانی» نبوده؛ خیلی وقتها بین «تغییر و منافع تثبیتشده» بوده است.
آیا دموکراسی به تنهایی کافی است؟
خیلی از مردم فکر میکنن همین که یک کشور انتخابات داشته باشه، مشکل توسعه حل میشه. اما نویسندههای کتاب میگن موضوع به این سادگی نیست.
دموکراسی میتونه کمک بزرگی باشه، اما به تنهایی کافی نیست. چون سؤال اصلی این نیست که مردم رأی میدن یا نه. سؤال اصلی اینه که بعد از رأی دادن چه اتفاقی میفته؟
فرض کن در یک شرکت، کارمندان اجازه داشته باشن مدیر رو انتخاب کنن، اما بعد از انتخاب، مدیر هر کاری خواست انجام بده، هیچ نظارتی وجود نداشته باشه و قانون هم نتونه جلوی سوءاستفاده رو بگیره. آیا صرف رأیگیری مشکل رو حل میکنه؟ نه.
کتاب میگه چیزی که اهمیت داره فقط انتخابات نیست؛ وجود نهادهای قدرتمند، قانون، پاسخگویی و محدود شدن قدرت هم مهمه. در طول تاریخ کشورهایی وجود داشتن که انتخابات برگزار میکردن اما همچنان بخش بزرگی از قدرت و ثروت در اختیار گروه کوچکی باقی میموند. از طرف دیگر، کشورهایی هم بودن که کمکم نهادهای پاسخگو ساختن و اجازه دادن قدرت بین افراد بیشتری توزیع بشه. برای همین دموکراسی میتونه بخشی از راهحل باشه، اما اگر نهادهای سالم وجود نداشته باشن، به تنهایی معجزه نمیکنه.
چرا بعضی کشورها در ظاهر مدرناند
اما توسعهیافته نیستند؟
این یکی از جذابترین نکات کتابه. گاهی وارد کشوری میشی و همه چیز مدرن به نظر میاد. ساختمانهای بلند، فرودگاههای بزرگ، بزرگراههای پیشرفته، مراکز خرید لوکس و پروژههای عظیم عمرانی. اما کتاب میگه توسعه واقعی را نباید فقط از روی ظاهر قضاوت کرد.
سؤال مهمتر اینه که آیا مردم عادی فرصت پیشرفت دارن؟ آیا رقابت وجود داره؟ آیا کسبوکارهای جدید میتونن رشد کنن؟ آیا قانون برای همه یکسان اجرا میشه؟
ممکنه کشوری ظاهر مدرنی داشته باشه اما بخش بزرگی از اقتصادش در اختیار گروه کوچکی باشه. ممکنه برجهای بزرگی ساخته شده باشه، اما فرصتهای اقتصادی بین مردم پخش نشده باشه.
توسعه واقعی بیشتر شبیه قوی شدن ریشههای یک درخته. از بیرون شاید دیده نشه، اما همان ریشهها هستن که تعیین میکنن درخت در طوفان دوام میاره یا نه. برای همین نویسندهها همیشه بین «مدرن به نظر رسیدن» و «واقعاً توسعهیافته بودن» تفاوت قائل میشن.
آیا میتوان فقر را از بیرون درمان کرد؟
این سؤال سالهاست ذهن اقتصاددانها و سیاستمدارها رو درگیر کرده. آیا میشه به یک کشور فقیر پول داد و مشکلش حل بشه؟ کمک خارجی میتونه مفید باشه. سرمایه خارجی میتونه مفید باشه. مشاوره و آموزش هم میتونه مفید باشه. اما اگر قوانین بازی مشکل داشته باشن، این کمکها معمولاً اثر محدودی دارن.
فرض کن خانهای سقفش سوراخ شده و هر روز آب واردش میشه. اگر فقط مرتب آب کف خانه رو جمع کنی، مشکل اصلی حل نشده. تا زمانی که سقف تعمیر نشه، مشکل برمیگرده.
نویسندهها معتقدن فقر پایدار معمولاً ریشه در ساختارهای سیاسی و اقتصادی داره. برای همین پول به تنهایی نمیتونه معجزه کنه. اگر نهادهای استخراجی باقی بمونن، حتی کمکهای بزرگ هم ممکنه در نهایت به دست همان گروههای قدرتمند برسه و تغییر عمیقی ایجاد نکنه.
چرا بعضی اصلاحات شکست میخورند؟
خیلی وقتها راهحلها شناخته شده هستن. همه میدونن فساد باید کمتر بشه، آموزش باید بهتر بشه، رقابت باید بیشتر بشه یا انحصارها باید شکسته بشن. اما سؤال اینه که اگر راهحل مشخصه، چرا اجرا نمیشه؟ چون هر اصلاحی برنده و بازنده داره!
فرض کن قرار باشه انحصار یک صنعت شکسته بشه. این اتفاق شاید به نفع میلیونها مصرفکننده باشه، اما به ضرر گروه کوچکی از افراد قدرتمند تموم میشه. مشکل اینجاست که آن گروه کوچک معمولاً سازمانیافتهتر، ثروتمندتر و بانفوذتر از میلیونها نفر پراکنده هستن. برای همین بسیاری از اصلاحات نه به خاطر بد بودن ایده، بلکه به خاطر مقاومت کسانی که از وضع موجود سود میبرن شکست میخورن.
این یکی از تلخترین درسهای کتابه. گاهی مشکل این نیست که کسی جواب رو نمیدونه؛ مشکل اینه که بعضیها از جواب خوششون نمیاد.
آیا کشورهای فقیر میتوانند ثروتمند شوند؟
اگر بخوایم صادق باشیم، کل کتاب در نهایت درباره همین سؤاله. خبر خوب اینه که نویسندهها جوابش رو «بله» میدونن. اگر قرار بود جغرافیا سرنوشت رو تعیین کنه، اگر فرهنگ غیرقابل تغییر بود یا اگر فقر برای همیشه ماندگار بود، اساساً هیچ امیدی وجود نداشت.
انگلستان زمانی فقیرتر از بسیاری از تمدنهای بزرگ دنیا بود. کره جنوبی زمانی یکی از فقیرترین کشورهای آسیا بود. تایوان و بسیاری از کشورهای موفق امروزی هم زمانی با مشکلات بزرگی روبهرو بودن.
آنچه مسیر آنها را تغییر داد، تغییر در قوانین بازی بود. یعنی گسترش فرصتها، محدود شدن قدرتهای انحصاری و ایجاد نهادهایی که به افراد بیشتری اجازه مشارکت در اقتصاد و جامعه را میداد.
البته نویسندهها نمیگن این کار آسونه. اتفاقاً بارها نشون میدن که تغییر نهادها یکی از سختترین کارهای دنیاست. هیچ کشوری محکوم به فقر نیست. همانطور که هیچ کشوری هم تضمینشده ثروتمند باقی نمیمونه.
در نهایت سرنوشت کشورها بیشتر از آنکه به خاک، آبوهوا یا شانس وابسته باشه، به این بستگی داره که قوانین بازی به نفع چه کسانی نوشته شده و آیا آن قوانین اجازه میدن استعداد میلیونها نفر شکوفا بشه یا نه.
اهمیت قوانین بازی
یکی از بزرگترین اشتباهاتی که آدمها در زندگی شخصی و کاری مرتکب میشن اینه که بیش از حد روی افراد تمرکز میکنن و کمتر به قوانین بازی توجه میکنن. در صورتیکه حقیقت اینه که آدمها مهم هستن، اما سیستمها مهمترن.
فرض کن دو نفر با استعداد یکسان وارد دو شرکت متفاوت میشن. در شرکت اول ارتقا بر اساس شایستگیه، ایدههای خوب شنیده میشه و افراد بابت تلاششون پاداش میگیرن. در شرکت دوم چاپلوسی مهمتر از عملکرده، تصمیمها سلیقهای گرفته میشه و فرصت رشد فقط برای عده خاصیه. بعد از چند سال احتمالاً نتایج این دو نفر کاملاً متفاوت خواهد بود. چرا؟ چون قوانین بازی متفاوت بوده.
همین اتفاق در کشورها هم رخ میده. نویسندههای کتاب بارها تأکید میکنن که قبل از اینکه به افراد نگاه کنیم، باید به محیطی نگاه کنیم که آن افراد در آن فعالیت میکنن. گاهی تغییر محیط از چند برابر کردن تلاش مهمتره.
چرا محیط از استعداد مهمتر است؟
خیلی از ما دوست داریم موفقیت رو به استعداد نسبت بدیم. چون داستان جذابیه. تصور یک نابغه که از بقیه باهوشتره، از نظر ذهنی هیجانانگیزه. اما کتاب دیدگاه متفاوتی داره.
فرض کن بهترین بذر دنیا رو داشته باشی، اما اون رو روی سنگ بکاری. آیا تبدیل به درخت بزرگی میشه؟ نه! حالا یک بذر معمولی رو در خاک مناسب، با آب کافی و نور مناسب قرار بده. احتمال رشدش خیلی بیشتره. استعداد هم تا حد زیادی همینطوره.
محیط خوب باعث میشه استعداد شکوفا بشه. محیط بد حتی میتونه استعدادهای فوقالعاده رو هم هدر بده. به همین دلیله که بعضی کشورها با وجود داشتن میلیونها انسان باهوش، رشد نمیکنن و بعضی کشورها با آدمهای کاملاً معمولی، نتایج فوقالعادهای میگیرن.
کتاب میگه اگر میخوای موفقیت رو بفهمی، فقط به افراد نگاه نکن. به محیطی نگاه کن که افراد در آن تصمیم میگیرن، کار میکنن و رشد میکنن؛ خیلی وقتها محیط از خود فرد مهمتره.
قدرت تمرکز در برابر استخراج
نسانها هم میتونن رفتار فراگیر داشته باشن و هم رفتار استخراجی.
رفتار استخراجی یعنی تلاش کنی بدون خلق ارزش، از دیگران منفعت بگیری. یعنی بیشتر انرژیات صرف پیدا کردن میانبر، رانت، سوءاستفاده یا بهرهبرداری از موقعیتها بشه.
اما رفتار فراگیر برعکس عمل میکنه. تمرکز روی خلق ارزشه. تمرکز روی ساختنه. تمرکز روی اینه که چیزی تولید کنی که قبل از تو وجود نداشته.
در کسبوکارها هم همین تفاوت وجود داره؛ بعضی شرکتها بیشتر وقتشون رو صرف پیدا کردن راههای گرفتن پول از بازار میکنن. بعضی شرکتها بیشتر وقتشون رو صرف بهتر کردن محصول، بهتر کردن خدمات و خلق ارزش میکنن. در کوتاهمدت شاید تفاوت زیادی دیده نشه، اما در بلندمدت معمولاً گروه دوم برنده میشه. یکی از پیامهای پنهان کتاب اینه که ثروت پایدار تقریباً همیشه از خلق ارزش میاد، نه از استخراج ارزش دیگران.
ساختن سیستم به جای تکیه بر افراد
یکی از دلایلی که بعضی کشورها رشد میکنن و بعضی کشورها رشد نمیکنن اینه که بعضیها سیستم میسازن و بعضیها قهرمان میسازن. کشوری که همه چیزش به یک رهبر فوقالعاده وابسته باشه، با رفتن آن رهبر دچار مشکل میشه. اما کشوری که نهادهای قوی ساخته باشه، حتی با تغییر آدمها هم میتونه مسیر خودش رو ادامه بده.
این موضوع در کسبوکار هم کاملاً دیده میشه؛ بعضی شرکتها به یک فرد وابستهان. اگر آن فرد نباشه، همه چیز از هم میپاشه. اما بعضی شرکتها فرآیند، فرهنگ و سیستم دارن. افراد مهم هستن، اما کل مجموعه روی دوش یک نفر قرار نگرفته.
مهمترین درس کتاب Why Nations Fail
موفقیت یا شکست یک جامعه بیشتر از آنکه به هوش مردم، منابع طبیعی، فرهنگ یا شانس وابسته باشه، به قوانین بازی وابسته است.
کشورها زمانی رشد میکنن که فرصتها بین افراد بیشتری پخش بشه، رقابت وجود داشته باشه، قانون از مردم محافظت کنه و قدرت در انحصار گروه کوچکی باقی نمونه. اما این درس فقط برای کشورها نیست.
در زندگی شخصی هم اگر خودت را در محیطی قرار بدی که یادگیری تشویق بشه، تلاش نتیجه بده، اشتباه کردن مجاز باشه و فرصت رشد وجود داشته باشه، احتمال موفقیتت بسیار بیشتر میشه.
وقتی قوانین بازی درست باشه، حتی آدمهای معمولی هم میتونن کارهای فوقالعاده انجام بدن. اما وقتی قوانین بازی خراب باشه، حتی آدمهای بااستعداد هم بخش زیادی از توانایی خودشون رو از دست میدن.
شاید به همین دلیله که Why Nations Fail در نهایت کمتر درباره اقتصاد و بیشتر درباره این سؤال بزرگه که: چطور محیطی بسازیم که بهترین ویژگیهای انسانها فرصت شکوفا شدن پیدا کنه؟