عنوان اصلی: Systematic Trading | نویسنده: Robert Carver
بخش اول: معاملهگری سیستماتیک یعنی چه؟
بیشتر معاملهگرها فکر میکنن مشکل اصلیشون پیدا نکردن استراتژی خوبه. مدام از این اندیکاتور به اون اندیکاتور میرن، از این سبک به اون سبک میرن، امروز پرایس اکشن میخونن، فردا اسمارت مانی، پسفردا الیوت و هفته بعد هم یک استراتژی جدید پیدا میکنن. اما رابرت کارور معتقده مشکل اصلی اکثر معاملهگرها اصلاً استراتژی نیست؛ مشکل اینه که تصمیمهاشون سیستمی نیست.
فرض کن دو نفر دقیقاً یک استراتژی یکسان دارن. هر دو میدونن کجا باید وارد بشن، کجا باید خارج بشن و کجا باید استاپ بگذارن. اما نفر اول وقتی بازار نزدیک استاپ میشه میگه: «نه، بذار یکم بیشتر بهش فضا بدم.» وقتی سود میره بالا میگه: «نکنه برگرده؟ بذار ببندمش.» وقتی سه تا ضرر پشت سر هم میکنه میگه: «این سیستم دیگه خراب شده.» اما نفر دوم دقیقاً طبق قوانین از قبل تعیینشده عمل میکنه. بعد از صد معامله، معمولاً نتایج این دو نفر زمین تا آسمون فرق میکنه؛ در حالی که استراتژیشون یکی بوده.
اینجاست که مفهوم معاملهگری سیستماتیک وارد میشه. معاملهگری سیستماتیک یعنی تا جایی که ممکنه تصمیمها از حالت سلیقهای و لحظهای خارج بشن و تبدیل بشن به مجموعهای از قوانین مشخص. یعنی قبل از اینکه معامله باز بشه، بخش بزرگی از تصمیمها گرفته شده باشه. نه اینکه هر بار جلوی نمودار بشینی و از نو تصمیم بگیری.
رابرت کارور میگه بزرگترین دشمن معاملهگر معمولاً بازار نیست؛ خود معاملهگره. چون ذهن انسان برای معاملهگری ساخته نشده. ذهن ما عاشق قطعیت، امنیت و فرار از درد است. برای همین وقتی ضرر میکنیم، دوست داریم استاپ را جابهجا کنیم. وقتی سود میکنیم، دوست داریم سریع ببندیم تا سود از دست نره. (بعد از چندبار سود هم دوست داریم حجم معامله رو چند برابر کنیم، که خود این باعث میشه اگه بعدش ضرر شد، تمام این سودها رو پس بدیم!) وقتی چند معامله ضررده داریم، ناگهان کل سیستم را زیر سؤال میبریم. وقتی چند معامله سودده داریم، بیش از حد اعتمادبهنفس پیدا میکنیم و حجم را زیاد میکنیم. همه اینها تصمیمهای انسانیاند، نه تصمیمهای سیستمی.
برای همین معاملهگری سیستماتیک یک هدف اصلی داره: کاهش اثر انسان روی معامله.
دقت کن نمیگه حذف کامل انسان. چون بالاخره خودت باید سیستم را طراحی کنی، خودت باید بازار را انتخاب کنی و خودت باید عملکرد سیستم را بررسی کنی. اما وقتی نوبت اجرای معامله میرسه، سیستم باید بیشتر از احساسات تصمیم بگیره.
مثلاً فرض کن تو برای ورود به معامله چهار شرط داری. روند در تایمفریم روزانه صعودی باشه، قیمت به ناحیه مشخصی برگرده، حجم معاملات افزایش پیدا کنه و نسبت سود به ضرر حداقل دو به یک باشه. حالا اگر هر چهار شرط برقرار شد وارد میشی. اگر یکی از آنها برقرار نبود وارد نمیشی. نه اینکه امروز چون حس خوبی داری وارد بشی و فردا چون استرس داری وارد نشی. این یعنی سیستم.
یکی از اشتباهات بزرگ معاملهگرهای تازهکار اینه که فکر میکنن سیستم فقط یعنی پیدا کردن نقطه ورود. در حالی که نقطه ورود شاید فقط ده درصد کل ماجرا باشه. سیستم واقعی باید جواب سؤالهای خیلی بیشتری را بده. چقدر ریسک میکنی؟ اگر سه ضرر پشت سر هم داشتی چه کار میکنی؟ چه زمانی معامله نمیکنی؟ چه زمانی حجم را کم میکنی؟ چه زمانی سیستم را بازبینی میکنی؟ اگر این سؤالها جواب نداشته باشن، در واقع هنوز سیستم نداری.
مثلاً فرض کن دو معاملهگر هر دو استراتژی فوقالعادهای دارن که در بلندمدت سودده است. نفر اول روی هر معامله ۲۰ درصد حسابش را ریسک میکنه. نفر دوم فقط ۱ درصد. ممکنه نفر اول قبل از اینکه مزیت استراتژی خودش را ببیند حسابش را نابود کند، در حالی که نفر دوم سالها در بازار باقی بماند. اینجاست که میفهمی سیستم فقط ورود و خروج نیست؛ کل فرآیند تصمیمگیری است.
کارور یک نکته خیلی مهم هم میگه. او معتقده بیشتر مردم بیش از حد روی پیشبینی تمرکز میکنن. مدام میپرسن: «بازار فردا بالا میره یا پایین؟» اما معاملهگر سیستماتیک سؤال دیگری میپرسه: «اگر بازار بالا رفت چه میکنم؟ اگر پایین رفت چه میکنم؟» یعنی به جای پیشبینی آینده، برای سناریوهای مختلف برنامه میسازه.
خلاصه حرف رابرت کارور اینه که موفقیت بلندمدت در معاملهگری معمولاً از پیدا کردن یک پیشبینی جادویی به دست نمیاد؛ از ساختن یک سیستم قابل تکرار به دست میاد. سیستمی که حتی در روزهایی که حالت خوب نیست، حتی وقتی میترسی، حتی وقتی طمع میکنی و حتی وقتی اعتمادبهنفست بیش از حد زیاد شده، باز هم بتواند تو را وادار کند کار درست را انجام بدهی. این همان نقطهای است که معاملهگری از یک فعالیت احساسی به یک کسبوکار واقعی تبدیل میشود.
بخش دوم: مزیت معاملاتی چیست؟
یکی از مهمترین سؤالهایی که هر معاملهگر باید از خودش بپرسه اینه: «اصلاً چرا باید پول دربیارم؟» سؤال عجیبی به نظر میرسه، اما رابرت کارور میگه بیشتر معاملهگرها هیچ جواب روشنی برای این سؤال ندارن. فقط یک استراتژی پیدا کردن، چند تا نمودار دیدن، چند تا معامله خوب داشتن و فکر میکنن حالا یک سیستم سودده پیدا کردهاند. اما داشتن چند معامله سودده با داشتن مزیت معاملاتی زمین تا آسمون فرق داره.
مزیت معاملاتی یا Edge یعنی دلیلی که باعث میشه اگر یک روش را بارها و بارها اجرا کنی، در بلندمدت پول دربیاری. دقت کن که کلمه مهم اینجا «بلندمدت» است. مزیت معاملاتی قرار نیست هر معامله را برنده کند. قرار نیست هفته بعد تو را ثروتمند کند. قرار نیست جلوی ضرر را بگیرد. فقط قرار است اگر صدها بار تکرار شود، نتیجه نهایی مثبت باشد.
خیلی از تازهکارها این بخش را نمیفهمن. فکر میکنن اگر سه معامله پشت سر هم سود کردند، پس سیستمشان مزیت دارد. اما واقعیت این است که سه معامله تقریباً هیچ چیزی را ثابت نمیکند. حتی اگر سکه را پرتاب کنی، ممکن است پنج بار پشت سر هم شیر بیاید. آیا این یعنی سکه جادویی شده؟ نه. فقط تعداد نمونهها کم بوده. بازار هم همینطوره.
فرض کن من یک سیستم کاملاً شانسی طراحی کنم. ممکنه ده معامله اولش سودده باشند. حتی ممکنه بیست معامله اولش هم سودده باشند. اما این هنوز ثابت نمیکنه که مزیتی وجود دارد. مزیت زمانی خودش را نشان میدهد که تعداد زیادی معامله انجام شده باشد و سیستم همچنان سودآور باقی بماند.
کارور میگه یکی از بزرگترین اشتباهات معاملهگرها اینه که شانس را با مهارت اشتباه میگیرن.
فرض کن دو نفر وارد بازار میشن. نفر اول بدون هیچ دانشی یک معامله باز میکنه و هزار دلار سود میکنه. نفر دوم یک سیستم دقیق و حرفهای داره اما همان روز پانصد دلار ضرر میکنه. بیشتر آدمها فکر میکنن نفر اول بهتر بوده. اما در واقع ما هنوز هیچ اطلاعاتی نداریم. چون یک معامله هیچ چیز را ثابت نمیکنه. برای همین معاملهگر حرفهای به جای تمرکز روی نتیجه یک معامله، روی امید ریاضی سیستم تمرکز میکنه.
امید ریاضی در سادهترین حالت یعنی اگر این سیستم را بارها اجرا کنم، به طور متوسط چه اتفاقی میافتد؟ مثلاً فرض کن سیستمی داری که فقط ۴۰ درصد معاملاتش برندهاند. خیلیها فوراً میگن این سیستم افتضاحه. اما صبر کن. اگر هر بار که میبازی ۱۰۰ دلار ضرر کنی و هر بار که میبری ۳۰۰ دلار سود بگیری، داستان کاملاً عوض میشه.
فرض کن ۱۰ معامله انجام بدی:
۶ معامله ضرر:
۶۰۰ دلار ضرر
۴ معامله سود:
۱۲۰۰ دلار سود
نتیجه نهایی:
۶۰۰ دلار سود
میبینی؟ تو بیشتر مواقع اشتباه بودی، اما هنوز پول درآوردی. اینجاست که میفهمی مزیت معاملاتی الزاماً به معنی پیشبینی درست بازار نیست.
خیلی از معاملهگرهای آماتور تمام عمرشان دنبال این هستن که درصد برد را بالا ببرن. دوست دارن ۸۰ درصد یا ۹۰ درصد مواقع درست بگن. اما معاملهگر حرفهای بیشتر دنبال مزیت کلی سیستمه. ممکنه فقط در ۴۵ درصد مواقع درست بگه، اما چون سودهایش از ضررهایش بزرگترند، در نهایت پول درمیاره.
معاملهگر آماتور میپرسه: «چند درصد مواقع درست میگی؟»
معاملهگر حرفهای میپرسه: «اگر این سیستم را هزار بار اجرا کنم، در نهایت چقدر پول درمیاره؟»
این دو سؤال کاملاً متفاوتاند.
نکته مهم بعدی اینه که مزیت واقعی معمولاً خیلی خستهکنندهتر از چیزی است که مردم تصور میکنن. بیشتر آدمها دنبال رازهای مخفی هستن. دنبال اندیکاتور جادویی، الگوی فوقالعاده یا سیگنال محرمانه میگردن. اما در دنیای واقعی مزیتها معمولاً خیلی سادهترن:
مثلاً شاید مزیت تو این باشه که فقط در جهت روند معامله میکنی. یا فقط روی چند جفتارز محدود کار میکنی. یا فقط در ساعات خاصی معامله میکنی. یا فقط زمانی وارد میشی که نسبت سود به ضرر مناسب وجود داشته باشه. هیچکدام از اینها هیجانانگیز نیستن. اما اگر واقعاً مزیت ایجاد کنند، ارزشمندند.
کارور روی یک موضوع دیگر هم خیلی تأکید میکنه: مزیت بدون اجرای منظم هیچ ارزشی ندارد.
فرض کن بهترین سیستم دنیا را پیدا کردی. اما فقط نیمی از سیگنالها را اجرا میکنی. بعضی وقتها زود خارج میشی. بعضی وقتها استاپ را جابهجا میکنی. بعضی وقتها حجم را دو برابر میکنی. در این حالت دیگر مزیت اصلی سیستم را دریافت نمیکنی.
مزیت فقط زمانی خودش را نشان میدهد که بارها و بارها و بارها به شکل منظم اجرا شود.
در معاملهگری قرار نیست آینده را پیشبینی کنیم؛ قرار است یک مزیت کوچک پیدا کنیم و آن را صدها بار اجرا کنیم. درست مثل کازینو که روی هر بازی مزیت کوچکی دارد، اما چون هزاران بار بازی تکرار میشود، در نهایت برنده میشود.
خلاصه حرف رابرت کارور اینه که معاملهگرهای موفق جادوگر نیستن. آنها آینده را نمیبینن. فقط یک مزیت واقعی پیدا میکنن، آن را اندازهگیری میکنن و بعد با نظم و انضباط کافی اجازه میدن قانون اعداد بزرگ به نفعشان کار کند. در واقع ثروت بلندمدت در بازار بیشتر از آنکه نتیجه پیشبینیهای درخشان باشد، نتیجه اجرای مداوم یک مزیت کوچک اما واقعی است. (مثل کازینو که فقط مزیتش اینه که احتمال بردش 1 درصد تو مجموع تمام بازیها بیشتره، کافیه یه چوس مزیت 1 درصدی داشته باشی اما مثل کایزن هر سری مرتب اجراش کنی!)
بخش سوم: ساختن قوانین ورود و خروج
یکی از بزرگترین اشتباهات معاملهگرها اینه که فکر میکنن داشتن یک ایده معاملاتی یعنی داشتن یک سیستم معاملاتی. مثلاً میگن: «من وقتی روند صعودی باشه میخرم.» یا «من روی ناحیه عرضه و تقاضا وارد میشم.» یا «من وقتی شکست اتفاق بیفته وارد میشم.» اما رابرت کارور میگه اینها سیستم نیستن؛ اینها فقط ایده هستن. سیستم زمانی به وجود میاد که ابهام از بین بره و قانون جای سلیقه را بگیره.
فرض کن من از تو بپرسم دقیقاً چه زمانی وارد معامله میشی؟ اگر جواب بدی «وقتی بازار خوب به نظر برسه» یا «وقتی حس کنم روند قویه» یا «وقتی فکر کنم وقت خرید رسیده»، هنوز سیستم نداری. چون اگر همین سؤال را فردا دوباره بپرسم، احتمالاً جواب متفاوتی میدی. سیستم باید طوری باشه که اگر ده نفر مختلف قوانینش را بخونن، تقریباً به یک نتیجه مشابه برسن.
یکی از تفاوتهای بزرگ معاملهگر آماتور و حرفهای همینجاست. آماتورها عاشق انعطاف هستن. فکر میکنن هرچه دستشان بازتر باشد بهتر معامله میکنند. اما حرفهایها برعکس فکر میکنن. آنها میدانن هرجا ابهام وجود داشته باشه، احساسات وارد تصمیم میشن. و هرجا احساسات وارد تصمیم بشن، سیستم کمکم از بین میره.
مثلاً فرض کن قانون ورود تو این باشه که وقتی میانگین متحرک ۵۰ روزه بالای میانگین ۲۰۰ روزه قرار گرفت و قیمت بالای سقف ۲۰ روز اخیر شکست، وارد خرید میشی. حالا شاید این قانون بهترین قانون دنیا نباشه، اما یک مزیت مهم داره: مشخصه. فردا هم همون معنی را میده. هفته بعد هم همون معنی را میده. این یعنی سیستم میتونه آن را اجرا کنه.
اما داستان فقط ورود نیست. اتفاقاً بیشتر پول معاملهگرها هنگام خروج از بین میره، نه هنگام ورود.
خیلی از افراد سالها دنبال نقطه ورود عالی میگردن. ساعتها روی نمودار زوم میکنن تا بهترین نقطه ورود را پیدا کنن. اما وقتی وارد معامله شدن، دیگر هیچ برنامهای ندارن. اگر بازار بر خلافشان حرکت کنه، امیدوار میشن. اگر کمی سود بدن، میترسن و میبندن. اگر بیشتر سود کنه، حسرت میخورن که چرا حجم بیشتری نگرفتن. در نتیجه تمام نظم سیستم از بین میره.
کارور میگه یک سیستم خوب باید قبل از ورود، تکلیف خروج را مشخص کرده باشه. یعنی قبل از اینکه معامله باز بشه، بدانی کجا اشتباهت ثابت میشه و باید خارج بشی. این همان استاپ لاس است. همچنین باید بدانی تحت چه شرایطی از معامله سودده خارج میشی. نه اینکه وسط معامله هر پنج دقیقه نظرت عوض بشه.
اینجا یک نکته خیلی مهم وجود داره که اکثر معاملهگرها دیر متوجهش میشن. بازار هیچ اهمیتی به نقطه ورود تو نمیده. بازار نمیدونه تو کجا خرید کردی یا کجا فروختی. بنابراین خروج باید بر اساس منطق سیستم باشه، نه بر اساس احساسات تو.
فرض کن وارد معامله خرید شدی و بازار ده درصد رشد کرده. معاملهگر آماتور میگه: «خوبه، بذار ببندمش قبل از اینکه برگرده» اما سیستم میگه: «قانون خروج هنوز فعال نشده. پس کاری نکن» همین تفاوت کوچک در طول صدها معامله میتونه تفاوت بین یک حساب موفق و یک حساب شکستخورده باشه.
یکی از اشتباهات رایج دیگه، استفاده از قوانین مبهمه. مثلاً بعضیها میگن: «وقتی بازار ضعیف شد خارج میشم.» سؤال اینجاست که ضعیف یعنی چی؟ ده درصد افت؟ شکست حمایت؟ تغییر روند؟ کاهش حجم؟ اگر نتونی دقیق تعریفش کنی، سیستم نمیتونه اجراش کنه.
رابرت کارور تأکید میکنه که سیستم خوب باید تا حد ممکن قابل اندازهگیری باشه. چون هرچه قوانین دقیقتر باشن، احتمال دخالت احساسات کمتر میشه. البته این به معنی پیچیده کردن سیستم نیست. اتفاقاً خیلی وقتها سیستمهای ساده از سیستمهای پیچیده بهتر عمل میکنن. هدف این نیست که صد قانون بنویسی؛ هدف اینه که قوانینت واضح باشن.
یک نکته جالب هم اینه که معاملهگرهای تازهکار معمولاً نود درصد انرژیشان را روی ورود میذارن و ده درصد روی خروج. در حالی که حرفهایها میدونن خروج اغلب مهمتر از ورود است. چون ورود فقط تعیین میکنه وارد بازار میشی یا نه؛ اما خروج تعیین میکنه چقدر سود میکنی یا چقدر ضرر میکنی.
اگر بخواهیم حرف این فصل را در یک جمله خلاصه کنیم، رابرت کارور میگه: «اگر نتونی قوانین ورود و خروجت را روی یک کاغذ بنویسی، احتمالاً هنوز سیستم نداری» سیستم واقعی جایی شروع میشه که تصمیمهای لحظهای کمکم جای خودشان را به قوانین از پیش تعیینشده میدن. هرچه قوانین شفافتر باشند، اثر ترس، طمع، امید و هیجان کمتر میشه و هرچه اثر احساسات کمتر بشه، معاملهگری بیشتر شبیه یک کسبوکار میشه تا یک قمار احساسی.
بخش چهارم: مدیریت ریسک و پوزیشن سایز
اگر رابرت کارور را مجبور کنی فقط یک عامل را به عنوان مهمترین تفاوت معاملهگرهای موفق و ناموفق انتخاب کند، احتمال زیادی دارد که به جای استراتژی، به جای تحلیل و حتی به جای روانشناسی، روی مدیریت ریسک انگشت بگذارد. چون واقعیت تلخ این است که خیلی از معاملهگرها قبل از اینکه فرصت داشته باشند مزیت معاملاتیشان را نشان بدهند، حسابشان را نابود میکنند. (دقیقا همینه! شاید 5 سال کار کرده باشه روی تحلیل بازار، اما این فقط یک بخش از کل فرآیند معاملهگریه. اصلا زیاد عمیق نشده روی مدیریت حجم. بنابراین در عرض 10 معامله حسابش کال مارجین میشه. باز میره 5 سال دیگه روی همون بخش اول کار میکنه، یه استراتژی دیگه پیدا میکنه با سرمایه دوباره میاد، باز در عرض 10 معامله حسابش رو به فنا میده. چون این شخص فقط روی بخش اول، از کل فرآیند معامله گری کار کرده. یه قسمت دیگه این فرآیند یه حفره داره که همه تلاشها ازش خالی میشه!)
بیشتر تازهکارها عاشق پیدا کردن نقطه ورود هستند. ساعتها وقت میگذارند تا بهترین الگوها را پیدا کنند. اما وقتی از آنها بپرسی روی هر معامله چقدر ریسک میکنی، معمولاً جواب دقیقی ندارند. در حالی که از نگاه کارور، نقطه ورود مهم است، اما چیزی که آینده حساب را تعیین میکند حجم معامله است.
فرض کن دو معاملهگر دقیقاً یک استراتژی دارند. هر دو در یک نقطه وارد میشوند و هر دو در یک نقطه خارج میشوند. تنها تفاوت این است که نفر اول روی هر معامله ۱۰ درصد حسابش را ریسک میکند و نفر دوم فقط ۱ درصد. اگر هر دو پنج ضرر پشت سر هم داشته باشند، نفر دوم هنوز تقریباً سالم مانده، اما نفر اول وارد منطقه خطر شده است. حالا اگر ده ضرر پشت سر هم رخ بدهد، ممکن است کل بازی برای نفر اول تمام شود.
اینجاست که یکی از مهمترین حقیقتهای معاملهگری خودش را نشان میدهد: در بازار اول باید زنده بمانی، بعد سود کنی.
این جمله شاید ساده به نظر برسد، اما بخش بزرگی از معاملهگرها دقیقاً برعکس عمل میکنند. آنها تمام تمرکزشان روی سود کردن است و تقریباً هیچ تمرکزی روی زنده ماندن ندارند. در حالی که اگر حساب نابود شود، دیگر فرصتی برای استفاده از مزیت معاملاتی باقی نمیماند.
کارور معتقد است بسیاری از معاملهگرها بدون اینکه متوجه باشند، در حال قمار کردن هستند. چون حجم معامله را بر اساس احساس انتخاب میکنند. وقتی اعتمادبهنفسشان زیاد میشود حجم را بالا میبرند. وقتی چند ضرر میکنند حجم را دو برابر میکنند تا ضررها را جبران کنند. وقتی هیجانزده میشوند روی یک معامله بخش بزرگی از حسابشان را درگیر میکنند. اما سیستماتیک فکر کردن یعنی حجم معامله هم باید قانون داشته باشد.
فرض کن یک حساب ۱۰ هزار دلاری داری. اگر تصمیم بگیری روی هر معامله فقط ۱ درصد ریسک کنی، یعنی حداکثر ضرر مجاز تو روی هر معامله ۱۰۰ دلار است. حالا مهم نیست استاپ تو ۲۰ پیپ باشد یا ۵۰ پیپ یا ۱۰۰ پیپ؛ حجم معامله باید طوری تنظیم شود که اگر استاپ خوردی، بیشتر از همان ۱۰۰ دلار از دست ندهی.
خیلی از افراد تازهکار برعکس عمل میکنند. اول حجم را انتخاب میکنند، بعد استاپ را تعیین میکنند. اما حرفهایها اول ریسک را تعیین میکنند، بعد حجم را محاسبه میکنند. این تفاوت کوچکی نیست؛ این تفاوت بین معاملهگر و قمارباز است.
یکی از نکات جالبی که کارور روی آن تأکید میکند این است که بیشتر معاملهگرها اهمیت ضررهای بزرگ را دستکم میگیرند. مثلاً فکر میکنند اگر ۵۰ درصد حسابشان از بین برود، کافی است ۵۰ درصد سود کنند تا جبران شود. اما ریاضیات چیز دیگری میگوید.
اگر حسابت ۵۰ درصد افت کند، برای برگشت به نقطه اول باید ۱۰۰ درصد سود کنی. اگر ۷۵ درصد حساب از بین برود، باید ۳۰۰ درصد سود کنی تا فقط به نقطه شروع برگردی. و اگر ۹۰ درصد حساب از بین برود، باید ۹۰۰ درصد سود کنی.
برای همین حرفهایها بیش از اینکه به فکر سودهای بزرگ باشند، به فکر جلوگیری از ضررهای بزرگ هستند.
این دقیقاً شبیه کاری است که شرکتهای بیمه انجام میدهند. آنها هر روز دنبال سودهای انفجاری نیستند. اول مطمئن میشوند که یک اتفاق بزرگ نمیتواند کل شرکت را نابود کند. بعد به سود فکر میکنند.
کارور همچنین روی مفهوم نوسان یا Volatility تأکید زیادی دارد. چون همه بازارها یکسان نیستند. مثلاً نوسان طلا با EURUSD یکی نیست. نوسان GBPJPY با EURCHF یکی نیست. اگر روی همه بازارها با یک حجم ثابت معامله کنی، عملاً روی بعضی بازارها ریسک بیشتری میکنی و روی بعضی کمتر.
یک نکته دیگر که خیلیها را نابود میکند، وسوسه جبران ضررهاست. فرض کن سه معامله پشت سر هم ضرر کردهای. ذهن انسان فوراً میگوید: «حجم را دو برابر کن تا سریع برگردی.» اما کارور میگوید دقیقاً در همین لحظه باید بیشترین انضباط را داشته باشی. چون بزرگترین فاجعههای مالی معمولاً بعد از یک دوره ضرر رخ میدهند؛ زمانی که معاملهگر میخواهد انتقام بازار را بگیرد.
بیشتر معاملهگرها فکر میکنند پول از تحلیل خوب به دست میآید،
اما در واقع پول از مدیریت ریسک خوب حفظ میشود.
ممکن است یک استراتژی عالی داشته باشی، اما اگر حجم معاملاتت اشتباه باشد، دیر یا زود حساب را نابود میکنی. برعکس، حتی یک مزیت نسبتاً معمولی هم اگر با مدیریت ریسک حرفهای همراه شود، میتواند سالها سود تولید کند.
رابرت کارور در نهایت میخواهد یک تغییر ذهنی بزرگ ایجاد کند. او میگوید معاملهگر حرفهای قبل از اینکه بپرسد «چقدر میتوانم سود کنم؟» اول میپرسد: «اگر اشتباه کردم چقدر ضرر میکنم؟» و همین تغییر سؤال، یکی از مهمترین تفاوتهای بین آماتورها و حرفهایهاست. چون در بازار، کسانی که اول به بقا فکر میکنند، معمولاً همانهایی هستند که در بلندمدت به سودهای بزرگ هم میرسند.
بخش پنجم: بکتست واقعی
یکی از خطرناکترین اتفاقهایی که برای یک معاملهگر میتونه بیفته این نیست که یک استراتژی بد پیدا کنه؛ اینه که فکر کنه یک استراتژی فوقالعاده پیدا کرده، در حالی که در واقع فقط خودش را گول زده است. رابرت کارور معتقده بخش بزرگی از چیزی که معاملهگرها به اسم «سیستم سودده» میشناسن، در حقیقت نتیجه بکتستهای اشتباه، دادهکاوی بیش از حد و خوشبینی افراطیه.
بیشتر آدمها وقتی یک ایده معاملاتی پیدا میکنن، سریع میرن سراغ گذشته بازار. روی نمودار زوم میکنن و شروع میکنن به پیدا کردن مثالهایی که ایدهشان را تأیید میکنه. مثلاً میگن: «ببین! اینجا اگر وارد میشدم سود میکردم. اینجا هم سود میکردم. اینجا هم عالی جواب داده.» اما مشکل اینجاست که ذهن انسان عاشق پیدا کردن تأییدیه است. ما ناخودآگاه جاهایی را میبینیم که ایدهمان جواب داده و جاهایی را که شکست خورده نادیده میگیریم.
برای همین کارور میگه بکتست واقعی باید تا حد ممکن مکانیکی و بیطرف باشه. یعنی قوانین از قبل مشخص باشن و تمام معاملات، چه خوب و چه بد، ثبت بشن. نه اینکه فقط نمونههای قشنگ را انتخاب کنیم.
فرض کن من یک استراتژی پیدا کردم که روی نمودار EURUSD در سال ۲۰۲۳ فوقالعاده جواب داده. حالا سؤال اینه: آیا واقعاً مزیت پیدا کردهام یا فقط یک دوره خاص بازار به نفع من بوده؟ اینجا دقیقاً جاییه که بسیاری از معاملهگرها اشتباه میکنن. آنها یک دوره کوتاه را میبینن و فکر میکنن قانون جهان را کشف کردهاند.
اما بازارها دائماً تغییر میکنن. بعضی سالها روندیاند. بعضی سالها رنجاند. بعضی دورهها نوسان زیاد دارن. بعضی دورهها آرومن. اگر یک سیستم فقط در یک نوع بازار جواب بده، ممکنه در ظاهر عالی به نظر برسه اما در دنیای واقعی دوام نیاره.
کارور میگه بکتست خوب باید روی دادههای زیاد انجام بشه. نه ده معامله، نه بیست معامله، نه یک ماه و نه دو ماه. هرچه تعداد معاملات بیشتر باشه، تصویر واقعیتر میشه. چون در بازار، شانس کوتاهمدت میتونه هر چیزی را شبیه یک نابغه یا یک احمق نشون بده.
یکی از مفاهیم مهمی که اینجا مطرح میشه «برازش بیش از حد» یا Overfitting هست. این یکی از بزرگترین قاتلان سیستمهای معاملاتیه. فرض کن آنقدر تنظیمات یک استراتژی را دستکاری کنی تا روی گذشته عالی به نظر برسه. مثلاً به جای میانگین متحرک ۵۰ از ۴۷ استفاده کنی، به جای ۲۰ از ۲۳ استفاده کنی، استاپ را کمی تغییر بدی، فیلتر اضافه کنی و همینطور ادامه بدی تا نتیجه گذشته فوقالعاده بشه.
مشکل اینجاست که تو در واقع سیستم را برای گذشته طراحی کردهای، نه برای آینده.
مثل دانشآموزی که جواب سؤالات امتحان سال قبل را حفظ کرده اما درس را یاد نگرفته. ممکنه در امتحان سال قبل نمره کامل بگیره، اما در امتحان جدید شکست بخوره.
خیلی از استراتژیهای فوقالعادهای که در اینترنت میبینی دقیقاً همین مشکل را دارن. روی گذشته شگفتانگیز به نظر میرسن، اما به محض ورود به بازار واقعی از هم میپاشن.
یکی دیگه از اشتباهات رایج، نادیده گرفتن هزینههای واقعی بازاره. وقتی روی نمودار گذشته نگاه میکنی، همه چیز تمیز و مرتب به نظر میاد. اما در دنیای واقعی اسپرد وجود داره، اسلیپیج وجود داره، تأخیر وجود داره، اجرای ناقص وجود داره و گاهی اصلاً نمیتونی دقیقاً در قیمتی که میخوای وارد یا خارج بشی.
برای همین کارور تأکید میکنه که بکتست باید تا حد ممکن به شرایط واقعی نزدیک باشه. وگرنه داری یک نسخه خیالی از بازار را تست میکنی، نه بازار واقعی را.
نکته جالب دیگه اینه که معاملهگرهای تازهکار معمولاً دنبال بکتستی میگردن که تقریباً هیچ ضرری نداشته باشه. وقتی یک سیستم میبینن که ۱۰ ضرر پشت سر هم داشته، فوراً ردش میکنن. اما حرفهایها میدونن که وجود ضررهای متوالی کاملاً طبیعی است. در واقع اگر بکتست تو بیش از حد زیبا به نظر میرسه، شاید باید بیشتر به آن شک کنی.
کارور معتقده هدف بکتست پیدا کردن یک سیستم بینقص نیست. چون چنین چیزی وجود نداره. هدف اینه که بفهمی رفتار سیستم در شرایط مختلف چطوره. چند ضرر پشت سر هم ممکنه داشته باشه؟ بیشترین افت سرمایه چقدره؟ میانگین سود و ضرر چقدره؟ آیا مزیتش در دورههای مختلف حفظ میشه یا نه؟
در واقع بکتست خوب بیشتر از اینکه به تو اعتمادبهنفس بده، باید به تو شناخت بده. باید بدانی قرار است وارد چه بازیای شوی. (از اول انتظار درستی برات سِت بشه. که بعد اومدی تو معامله واقعی، از خطاها جا نخوری!)
شاید مهمترین درس این فصل این باشه که بکتست قرار نیست آینده را پیشبینی کنه. هیچ بکتستی نمیتونه تضمین بده که یک سیستم در آینده سودده خواهد بود. اما میتونه احتمال موفقیت یا شکست را بهتر نشان بده. درست مثل این که بخواهی قبل از ساختن یک پل، روی نقشه و مدل آن آزمایش انجام بدهی. آزمایش تضمین نمیکند پل هرگز خراب نشود، اما احتمال ساختن یک پل فاجعهبار را خیلی کمتر میکند.
خلاصه حرف رابرت کارور اینه که بکتست یک ابزار کشف واقعیت است، نه یک ابزار اثبات رؤیاها. اگر وارد بکتست بشی تا ثابت کنی سیستم تو عالیه، احتمالاً خودت را گول میزنی. اما اگر وارد بکتست بشی تا ضعفها، محدودیتها و رفتار واقعی سیستم را بشناسی، آن وقت بکتست میتونه یکی از ارزشمندترین ابزارهای یک معاملهگر سیستماتیک باشه. چون در نهایت، بازار به چیزی که امیدوار هستی اهمیت نمیده؛ فقط به چیزی که واقعاً کار میکنه اهمیت میده.
بخش ششم: تنوع و چند سیستم
یکی از اشتباهاتی که تقریباً همه معاملهگرها در مقطعی از مسیرشان مرتکب میشن اینه که عاشق یک سیستم میشن. چند ماه روی آن کار میکنن، بکتست میگیرن، به آن اعتماد پیدا میکنن و کمکم فکر میکنن کل آینده مالیشان به همان یک سیستم وابسته است. رابرت کارور معتقده این یکی از خطرناکترین وابستگیهایی است که یک معاملهگر میتونه داشته باشه.
مشکل اینجاست که هیچ سیستم معاملاتی در تمام شرایط بازار عالی عمل نمیکنه. اصلاً چنین چیزی وجود نداره. بعضی سیستمها در بازارهای رونددار میدرخشن و در بازارهای رنج نابود میشن. بعضی سیستمها در نوسانات بالا فوقالعادهاند اما در بازارهای آرام ضعیف عمل میکنن. بعضی سیستمها در طلا عالیاند اما روی جفتارزها مزیت خاصی ندارن. برای همین یکی از مهمترین چیزهایی که کارور روی آن تأکید میکنه، مفهوم تنوع یا Diversification هست.
خیلی از آدمها وقتی کلمه تنوع را میشنون، یاد بورس و سرمایهگذاری میفتن. اما کارور میگه تنوع فقط مربوط به داراییها نیست؛ سیستمها هم باید متنوع باشن. چون اگر تمام امیدت به یک سیستم باشه، عملاً داری روی یک ایده شرطبندی میکنی.
فرض کن یک سیستم روندی داری که در سال ۲۰۲۰ فوقالعاده عمل کرده. بازارها روندهای بزرگی ساختن و سیستم تو سودهای خوبی گرفته. حالا دو سال بعد بازار وارد فاز رنج میشه. سیستم همان سیستم قبلیه، اما نتایجش ناگهان افت میکنه. اگر فقط همین یک سیستم را داشته باشی، احتمالاً فکر میکنی سیستم خراب شده و شروع میکنی به دستکاری آن. اما اگر همزمان یک سیستم دیگر داشته باشی که در بازارهای رنج بهتر عمل میکنه، بخشی از این افت جبران میشه.
این دقیقاً شبیه یک کسبوکاره. فرض کن تمام درآمد یک شرکت فقط از یک مشتری تأمین بشه. حتی اگر آن مشتری فوقالعاده باشد، باز هم ریسک بزرگی وجود دارد. چون اگر فردا آن مشتری از دست برود، کل کسبوکار ضربه میخورد. اما اگر درآمد بین ده مشتری مختلف تقسیم شده باشد، ریسک کمتر میشود. در معاملهگری هم داستان مشابهی وجود دارد.
کارور حتی پا را فراتر میگذارد و میگوید تنوع فقط بین سیستمها نیست؛ بین بازارها هم هست. مثلاً اگر تمام معاملاتت فقط روی EURUSD باشد، عملاً سرنوشتت به رفتار یک بازار گره خورده است. اما اگر روی چند بازار مختلف با ویژگیهای متفاوت کار کنی، نوسانات عملکرد کلی سیستم کمتر میشود.
البته اینجا یک سوءتفاهم رایج وجود دارد. بعضی معاملهگرها بعد از شنیدن بحث تنوع، شروع میکنن به اضافه کردن دهها سیستم و بیست تا بازار مختلف. نتیجه این میشود که خودشان هم دیگر نمیدانند دقیقاً چه چیزی را معامله میکنند. کارور اصلاً چنین چیزی را توصیه نمیکند. منظور او تنوع هوشمندانه است، نه آشفتگی.
مثلاً فرض کن سه سیستم داری که هر سه دقیقاً یک منطق را دنبال میکنن. هر سه روندی هستند، هر سه تقریباً در یک شرایط وارد میشن و هر سه در یک شرایط ضرر میکنن. این تنوع واقعی نیست. چون وقتی یکی از آنها ضربه بخورد، احتمالاً هر سه ضربه میخورند.
تنوع واقعی زمانی اتفاق میافتد که منابع سود متفاوت باشند. یعنی سیستمها از منطقهای مختلفی استفاده کنند و در شرایط مختلف بازار عملکرد خوبی داشته باشند. آن وقت وقتی یکی وارد دوره ضعیف میشود، لزوماً بقیه هم ضعیف نمیشوند.
یکی از جذابترین ایدههای این فصل اینه که کارور معاملهگری را شبیه یک مزرعه میبینه. کشاورز حرفهای تمام زمینش را به یک محصول اختصاص نمیدهد. چون میداند ممکن است یک بیماری، یک آفت یا یک تغییر آبوهوا کل محصول را نابود کند. برای همین چند محصول مختلف میکارد. شاید بعضی سالها یکی از آنها عملکرد ضعیفی داشته باشد، اما کل مزرعه نابود نمیشود.
معاملهگرهای آماتور معمولاً دنبال این هستن که بهترین سیستم دنیا را پیدا کنن. اما معاملهگرهای حرفهای بیشتر دنبال ساختن مجموعهای از سیستمهای خوب هستن. چون میدانند پیدا کردن یک سیستم کامل تقریباً غیرممکنه.
نکته مهم دیگر اینه که تنوع فقط سود را افزایش نمیدهد؛ مهمتر از آن، نوسانات را کاهش میدهد. خیلی وقتها مشکل اصلی معاملهگرها کم بودن سود نیست؛ تحمل افت سرمایه است. وقتی یک سیستم وارد دوره افت میشود، فشار روانی زیادی ایجاد میکند. اما وقتی چند سیستم مختلف داری، معمولاً افتهای شدید کمتر میشوند و اجرای سیستم راحتتر میشود.
اگر بخواهیم حرف این فصل را در یک جمله خلاصه کنیم، کارور میگوید: «به جای اینکه دنبال یک قهرمان بگردی، یک تیم بساز.» همانطور که یک کسبوکار خوب نباید به یک کارمند وابسته باشد، یک معاملهگر حرفهای هم نباید تمام آیندهاش را به یک سیستم، یک بازار یا یک ایده گره بزند.
شاید مهمترین درسی که از این فصل میگیریم این باشد که هدف معاملهگری سیستماتیک پیدا کردن بهترین سیستم دنیا نیست؛ ساختن مجموعهای از مزیتهای کوچک و مستقل است که در کنار هم یک ماشین پایدار برای کسب سود ایجاد کنند. درست مثل چیزی که مایکل گربر در کسبوکار یاد میداد: سیستمهای خوب روی یک نابغه بنا نمیشوند؛ روی مجموعهای از فرآیندهای قابل تکرار بنا میشوند. رابرت کارور هم دقیقاً همین حرف را در دنیای معاملهگری تکرار میکند.
بخش هفتم: اجرای سیستم در دنیای واقعی
یکی از تلخترین لحظههای زندگی هر معاملهگر زمانی است که بعد از ماهها بکتست، یک سیستم فوقالعاده پیدا میکند، نتایجش عالی به نظر میرسد و همه چیز امیدوارکننده است، اما به محض اینکه وارد بازار واقعی میشود، ناگهان همه چیز تغییر میکند. رابرت کارور میگوید فاصله بین «داشتن یک سیستم» و «اجرای یک سیستم» بسیار بیشتر از چیزی است که اکثر معاملهگرها تصور میکنند. بیشتر آدمها فکر میکنند سختترین بخش معاملهگری پیدا کردن یک استراتژی سودده است، اما در عمل اجرای مداوم همان استراتژی معمولاً خیلی سختتر از پیدا کردن آن است. دلیلش هم ساده است؛ در بکتست خبری از ترس نیست، خبری از طمع نیست، خبری از دیدن پول واقعی نیست و هیچ فشار روانی وجود ندارد. اما وقتی پول واقعی وسط باشد، ناگهان مغز شروع به رفتارهای عجیب میکند.
فرض کن بکتست سیستم تو نشان داده که هفت ضرر پشت سر هم کاملاً طبیعی است. وقتی این را روی کاغذ میبینی، مشکلی نداری. اما وقتی در حساب واقعی به ضرر پنجم یا ششم میرسی، کمکم ذهن شروع میکند به سؤال پرسیدن. نکنه سیستم خراب شده؟ نکنه بازار عوض شده؟ نکنه این بار فرق میکند؟ نکنه بکتست اشتباه بوده؟ دقیقاً در همین نقطه است که بیشتر معاملهگرها سیستم را رها میکنند. نه به این خاطر که سیستم بد بوده، بلکه به این خاطر که نتوانستهاند آن را اجرا کنند. کارور معتقد است بسیاری از افراد چیزی را که در واقع مشکل اجرای سیستم است، با مشکل خود سیستم اشتباه میگیرند.
موضوع مهم دیگر تفاوت بین بازار واقعی و نمودارهای گذشته است. روی نمودارهای تاریخی همه چیز تمیز و مرتب به نظر میرسد. نقطه ورود مشخص است، نقطه خروج مشخص است و انگار تصمیمها کاملاً واضح بودهاند. اما وقتی بازار زنده را نگاه میکنی، شرایط کاملاً فرق میکند. کندل هنوز بسته نشده، یک خبر مهم در راه است، اسپرد ناگهان زیاد شده، قیمت با سرعت حرکت میکند و ذهن تو هم تحت فشار قرار گرفته است. تصمیمی که روی نمودار گذشته بسیار ساده به نظر میرسید، ناگهان تبدیل به یک تصمیم سخت و استرسزا میشود. به همین دلیل کارور معتقد است یکی از اهداف اصلی سیستمسازی این است که تعداد تصمیمهای لحظهای را تا حد ممکن کاهش بدهیم، چون هر تصمیم اضافی فرصتی است برای ورود احساسات.
یکی دیگر از تفاوتهای مهم بین بکتست و بازار واقعی، مسئله اسلیپیج یا لغزش قیمت است. در بکتست معمولاً فرض میکنیم دقیقاً در همان قیمتی که میخواهیم وارد یا خارج میشویم، اما در بازار واقعی همیشه اینطور نیست. گاهی قیمت از دستت فرار میکند، گاهی سفارش با چند پیپ اختلاف اجرا میشود و گاهی در زمان انتشار اخبار اصلاً امکان خروج در قیمت مورد نظر وجود ندارد. این موارد شاید کوچک به نظر برسند، اما وقتی صدها معامله انجام میدهی، همین جزئیات میتوانند تفاوت بزرگی در عملکرد نهایی سیستم ایجاد کنند.
کارور روی یک نکته مهم دیگر هم تأکید میکند و آن اعتماد به سیستم است. البته نه اعتماد کورکورانه، بلکه اعتمادی که از داده، بکتست و تجربه به دست آمده باشد. فرض کن یک خلبان وسط پرواز تصمیم بگیرد به جای ابزارهای هواپیما فقط به حس خودش اعتماد کند. احتمالاً نتیجه فاجعهبار خواهد بود. بسیاری از معاملهگرها هم دقیقاً همین اشتباه را مرتکب میشوند. وقتی شرایط سخت میشود، ناگهان سیستم را کنار میگذارند و به احساسات خودشان اعتماد میکنند. مشکل اینجاست که احساسات در کوتاهمدت بسیار منطقی به نظر میرسند. وقتی میترسی، ترس کاملاً منطقی به نظر میرسد. وقتی طمع میکنی، طمع منطقی به نظر میرسد. وقتی میخواهی سود را زودتر ببندی، آن تصمیم کاملاً معقول به نظر میرسد. اما در بلندمدت همین تصمیمهای احساسی هستند که عملکرد سیستم را نابود میکنند.
یکی از جالبترین نکاتی که کارور مطرح میکند این است که معاملهگرهای موفق معمولاً عاشق هیجان نیستند. اتفاقاً بسیاری از آنها سعی میکنند معاملهگری را تا حد ممکن خستهکننده کنند. قوانین مشخص، حجم مشخص، ورود مشخص، خروج مشخص و فرآیند مشخص. هرچه فرآیند تکراریتر شود، احتمال دخالت احساسات کمتر میشود. خیلی از افراد وارد بازار میشوند چون هیجان میخواهند، اما حرفهایها تلاش میکنند هیجان را از معاملهگری حذف کنند. چون میدانند سود پایدار معمولاً از تصمیمهای هیجانی به دست نمیآید؛ از اجرای مداوم یک فرآیند مشخص به دست میآید.
در نهایت کارور به یک حقیقت مهم میرسد؛ داشتن سیستم از اجرای سیستم آسانتر است. تقریباً هر کسی میتواند چند قانون روی کاغذ بنویسد. تقریباً هر کسی میتواند یک بکتست بگیرد. اما اینکه ماهها و سالها همان قوانین را در شرایط سخت اجرا کنی، جایی است که معاملهگرهای واقعی از بقیه جدا میشوند. به همین دلیل او معتقد است سود واقعی فقط از داشتن مزیت معاملاتی به دست نمیآید، بلکه از اجرای مداوم آن مزیت به دست میآید. چون در نهایت بازار به چیزی که میدانی پول نمیدهد؛ به چیزی پول میدهد که واقعاً اجرا میکنی.
مهمترین درس این فصل همین است: سیستم خوب زمانی ارزش دارد که بتوانی در دنیای واقعی و زیر فشار واقعی به آن وفادار بمانی. خیلی از معاملهگرها به خاطر نداشتن سیستم شکست نمیخورند؛ به خاطر اجرا نکردن سیستمی که خودشان ساختهاند شکست میخورند.
بخش هشتم: بازبینی و اصلاح سیستم
یکی از بزرگترین اشتباهاتی که تقریباً همه معاملهگرها مرتکب میشن اینه که نمیتونن بین «سیستم خراب» و «دوره طبیعی ضرر» تفاوت قائل بشن. فرض کن یک سیستم را شش ماه بکتست گرفتی، نتایجش خوب بوده، وارد بازار واقعی شدی و ناگهان پنج یا شش معامله پشت سر هم ضرر کردی. در همین لحظه ذهن شروع میکنه به زمزمه کردن: «سیستم دیگه جواب نمیده»، «بازار عوض شده»، «باید قوانین رو تغییر بدم»، «باید یه فیلتر جدید اضافه کنم». رابرت کارور معتقده خیلی از سیستمها نه به خاطر ضعف خودشان، بلکه به خاطر دستکاری مداوم معاملهگر از بین میرن.
مشکل اینجاست که اکثر آدمها تحمل دورههای افت را ندارن. همه دوست دارن یک سیستم پیدا کنن که همیشه سود بده، اما چنین چیزی وجود نداره. هر سیستم سوددهی در دنیا دورههای افت، ضررهای متوالی و ماههای ضعیف خواهد داشت. در واقع اگر سیستمی هیچ دوره افتی نداشته باشه، احتمالاً یا بیش از حد روی گذشته بهینه شده یا اصلاً واقعی نیست. برای همین اولین کاری که یک معاملهگر سیستماتیک باید یاد بگیره اینه که بدونه ضرر کردن لزوماً به معنی خراب شدن سیستم نیست.
فرض کن یک رستوران موفق داری که ده ساله خوب کار میکنه. آیا اگر یک هفته فروشش کم بشه فوراً کل منو را عوض میکنی؟ احتمالاً نه. اول بررسی میکنی آیا این فقط یک نوسان طبیعی بوده یا واقعاً یک مشکل اساسی به وجود آمده. معاملهگرهای آماتور اما دقیقاً برعکس عمل میکنن. کافی است چند معامله ضرر بدن تا شروع کنن به تغییر دادن قوانین ورود، جابهجا کردن استاپ، عوض کردن تایمفریم یا اضافه کردن اندیکاتورهای جدید.
کارور میگه سیستم خوب باید فرصت کافی برای اثبات خودش داشته باشه. اگر بکتست تو بر اساس صدها معامله انجام شده، پنج معامله یا ده معامله هیچ چیز مهمی را ثابت نمیکنه. این یکی از مهمترین تفاوتهای نگاه آماتوری و حرفهایه. آماتورها روی آخرین چند معامله تمرکز میکنن، اما حرفهایها روی عملکرد بلندمدت سیستم تمرکز دارن.
البته این به این معنی نیست که سیستمها هرگز نباید تغییر کنن. بازارها تغییر میکنن، شرایط عوض میشه و گاهی واقعاً لازم میشه سیستم بازبینی بشه. اما نکته مهم اینه که بازبینی باید بر اساس داده انجام بشه، نه بر اساس احساسات. اگر تصمیم تغییر سیستم از روی ترس، خستگی، عصبانیت یا ناامیدی گرفته بشه، معمولاً نتیجه خوبی نداره.
اینجاست که مفهوم ژورنال معاملاتی اهمیت پیدا میکنه. خیلی از معاملهگرها ژورنال را فقط برای ثبت سود و ضرر میدونن، در حالی که کارور نگاه عمیقتری داره. ژورنال در واقع دفترچه ثبت عملکرد سیستمه. وقتی همه معاملات، دلایل ورود، دلایل خروج، شرایط بازار و نتایج را ثبت میکنی، کمکم تصویر واقعی سیستم را میبینی. آن وقت اگر مشکلی وجود داشته باشه، به جای حدس زدن میتونی بر اساس داده تصمیم بگیری.
یکی از خطرناکترین اتفاقها در سیستمسازی چیزی است که به آن «بهینهسازی افراطی» میگن. فرض کن سیستم تو در یک سال اخیر عملکرد متوسطی داشته. حالا شروع میکنی به تغییر دادن قوانین تا نتایج گذشته بهتر به نظر برسن. یک فیلتر اضافه میکنی، یک قانون حذف میکنی، استاپ را جابهجا میکنی و همینطور ادامه میدی تا بکتست گذشته فوقالعاده بشه. مشکل اینجاست که خیلی وقتها در حال بهتر کردن آینده نیستی؛ فقط داری گذشته را زیباتر نشون میدی. (احمقانه است که یک سیستم رو بر اساس داده های 3 سال قبل درست کردی و بک تست گرفتی، حالا تو اجرا با 20 بار اجرا، میخوای بهش فیلتر اضافه کنی و … میخوای تغییرش بدی. این سیستم دیگه از کار میافته با این کار. چون بر اساس این 20 اجراا داری تغییرش میدی!)
این دقیقاً شبیه دانشآموزیه که بعد از دیدن جواب امتحان، سؤالها را عوض میکنه تا نمرهاش بهتر بشه. روی کاغذ همه چیز عالی به نظر میرسه، اما در امتحان بعدی دوباره همان مشکل تکرار میشه. برای همین کارور معتقده باید بین «اصلاح سیستم» و «خراب کردن سیستم» تفاوت قائل شد. هر تغییری که فقط برای بهتر کردن نتایج گذشته انجام بشه، معمولاً خطرناکتر از چیزی است که به نظر میرسه.
یکی از ویژگیهای معاملهگرهای حرفهای اینه که از قبل مشخص میکنن تحت چه شرایطی حق دارن سیستم را بازبینی کنن. مثلاً ممکنه تصمیم بگیرن هر شش ماه یک بار عملکرد سیستم را بررسی کنن. یا بعد از تعداد مشخصی معامله نتایج را ارزیابی کنن. اما اجازه نمیدن هر ضرر یا هر دوره افت، باعث تغییر قوانین بشه. چون میدونن اگر مدام سیستم را دستکاری کنن، هیچوقت فرصت نمیکنن عملکرد واقعی آن را ببینن.
در نهایت کارور به یک نکته بسیار مهم میرسه. او میگه هدف از سیستمسازی این نیست که یک سیستم کامل و بینقص پیدا کنی. هدف اینه که یک سیستم معقول پیدا کنی و بعد آن را با نظم و انضباط اجرا کنی. خیلی وقتها بزرگترین دشمن یک سیستم، خود معاملهگره که نمیتونه دست از دستکاری برداره. هر بار که سیستم وارد یک دوره سخت میشه، وسوسه میشه چیزی را تغییر بده و همین تغییرات مداوم باعث میشه هیچوقت مزیت واقعی سیستم فرصت شکوفا شدن پیدا نکنه.
خلاصه حرف این فصل اینه که معاملهگرهای موفق فقط بلد نیستن سیستم بسازن؛ بلد هستن چه زمانی به سیستم دست نزنن. گاهی بزرگترین تصمیم حرفهای اینه که بعد از چند ضرر، چند هفته افت یا چند ماه عملکرد ضعیف، به جای تغییر دادن همه چیز، اجازه بدی سیستم همان کاری را انجام بده که برایش طراحی شده است. چون در بسیاری از مواقع، مشکل از سیستم نیست؛ مشکل از صبر نداشتن ماست.
بخش نهم: سیستمسازی برای فارکس
تا اینجای کتاب درباره مزیت معاملاتی، مدیریت ریسک، بکتست، اجرای سیستم و بازبینی سیستم صحبت کردیم. اما حالا به مهمترین سؤال عملی میرسیم: اگر بخواهیم واقعاً برای بازار فارکس یک سیستم بسازیم، از کجا باید شروع کنیم؟
بیشتر معاملهگرها مسیر را برعکس میروند. اول دنبال یک نقطه ورود جادویی میگردند. چند ماه روی اندیکاتورها، الگوها و استراتژیها وقت میگذارند و بعد تازه یادشان میافتد که باید به مدیریت سرمایه، قوانین خروج و کنترل ریسک هم فکر کنند. رابرت کارور معتقد است سیستمسازی واقعی دقیقاً برعکس این است. قبل از اینکه به فکر نقطه ورود باشی، باید بدانی چه نوع معاملهگری هستی و چه نوع سیستمی میخواهی بسازی.
مثلاً بعضی افراد شغل تماموقت دارند و فقط شبها میتوانند بازار را بررسی کنند. بعضیها تمام روز پای نمودار هستند. بعضیها از نوسانات کوتاهمدت لذت میبرند و بعضیها ترجیح میدهند چند هفته داخل یک معامله بمانند. هیچکدام از اینها درست یا غلط نیست. اما اگر سیستم با شخصیت و سبک زندگی تو هماهنگ نباشد، دیر یا زود اجرای آن سخت میشود.
یکی از مهمترین اشتباهات معاملهگرهای تازهکار این است که سعی میکنند همه بازار را معامله کنند. امروز روی طلا هستند، فردا روی GBPJPY، پسفردا روی نفت، هفته بعد روی بیتکوین. نتیجه این میشود که هیچ شناخت عمیقی از هیچ بازاری پیدا نمیکنند. کارور پیشنهاد میکند تعداد محدودی بازار را انتخاب کنی و واقعاً آنها را بشناسی. چون هر بازار شخصیت خودش را دارد. رفتار طلا با EURUSD یکی نیست. رفتار GBPJPY با AUDUSD یکی نیست. هرچه شناخت عمیقتر شود، اجرای سیستم هم راحتتر میشود.
بعد از انتخاب بازار باید قوانین ورود تعریف شوند. اما نکته مهم اینجاست که قوانین ورود نباید مبهم باشند. مثلاً «وقتی حس کردم روند خوبه» سیستم نیست. «وقتی میانگین متحرک ۵۰ بالای ۲۰۰ باشد و قیمت سقف بیست روز اخیر را بشکند» یک قانون است. مهم نیست این قانون بهترین قانون دنیا باشد یا نه؛ مهم این است که قابل اندازهگیری باشد.
اما واقعیت جالبی وجود دارد. بسیاری از معاملهگرها بیش از حد روی ورود تمرکز میکنند، در حالی که در عمل مدیریت ریسک اهمیت بیشتری دارد. فرض کن دو معاملهگر دقیقاً یک نقطه ورود دارند. یکی روی هر معامله ۱ درصد ریسک میکند و دیگری ۱۰ درصد. احتمال زیادی وجود دارد که نفر دوم قبل از اینکه مزیت سیستمش فرصت خودش را نشان بدهد، حسابش را نابود کند. برای همین کارور بارها تأکید میکند که سیستم واقعی از مدیریت ریسک شروع میشود، نه از نقطه ورود.
یکی از اجزای مهم سیستم فارکس تعیین حجم معامله است. خیلی از افراد حجم را بر اساس هیجان انتخاب میکنند. وقتی مطمئن هستند حجم را بالا میبرند و وقتی میترسند حجم را کم میکنند. اما در سیستم معاملاتی حرفهای حجم هم باید قانون داشته باشد. مثلاً ممکن است تصمیم بگیری همیشه روی هر معامله فقط یک درصد حساب را در معرض ریسک قرار بدهی. در این حالت دیگر مهم نیست استاپ تو ۲۰ پیپ باشد یا ۱۰۰ پیپ؛ حجم معامله خودش بر اساس میزان ریسک تنظیم میشود.
بعد از ورود نوبت خروج میرسد. اینجا جایی است که اکثر معاملهگرها از سیستم خارج میشوند و دوباره به احساسات برمیگردند. وقتی بازار کمی سود میدهد، میترسند سود از بین برود و زود خارج میشوند. وقتی بازار وارد ضرر میشود، امیدوار میشوند و استاپ را جابهجا میکنند. اما سیستم حرفهای باید قبل از ورود تکلیف خروج را مشخص کرده باشد. یعنی قبل از باز شدن معامله بدانی کجا اشتباهت ثابت میشود و کجا از معامله خارج خواهی شد.
یکی دیگر از بخشهای مهم سیستمسازی در فارکس، داشتن چکلیست است. خلبان قبل از پرواز چکلیست دارد. جراح قبل از عمل چکلیست دارد. معاملهگر حرفهای هم باید چکلیست داشته باشد. قبل از هر معامله چند سؤال مشخص باید پاسخ داده شود. آیا شرایط ورود وجود دارد؟ آیا ریسک مجاز رعایت شده؟ آیا نسبت سود به ضرر مناسب است؟ آیا خبر مهمی در راه است؟ آیا معامله با قوانین سیستم هماهنگ است؟ اگر یکی از این موارد برقرار نباشد، معامله انجام نمیشود.
نکته مهم دیگر این است که سیستم فارکس باید بتواند بدون حضور احساسات هم کار کند. فرض کن یک روز حال روحی خوبی نداری. با همسرت دعوا کردهای. از محل کار ناراحتی. یا چند معامله پشت سر هم ضرر کردهای. اگر سیستم خوب طراحی شده باشد، در چنین روزهایی هم تقریباً همان تصمیمهایی را میگیری که در روزهای خوب میگرفتی. این دقیقاً همان هدف سیستمسازی است؛ کاهش اثر انسان روی نتیجه.
در نهایت رابرت کارور به یک نتیجه مهم میرسد. بیشتر معاملهگرها فکر میکنند سیستم یعنی پیدا کردن یک نقطه ورود عالی. اما در واقع سیستم مجموعهای از قوانین بههمپیوسته است. انتخاب بازار، شرایط ورود، شرایط خروج، مدیریت ریسک، اندازه پوزیشن، زمان معامله، بازبینی عملکرد و کنترل احساسات، همگی بخشی از سیستم هستند. اگر فقط یکی از این بخشها وجود نداشته باشد، هنوز سیستم کامل ساخته نشده است.
شاید مهمترین درس این فصل این باشد که در فارکس پول از پیشبینی آینده به دست نمیآید؛ از اجرای مداوم یک فرآیند به دست میآید. معاملهگر حرفهای هر روز نمینشیند تا حدس بزند بازار فردا چه میکند. او سیستمی ساخته که اگر بازار بالا رفت یک واکنش مشخص دارد، اگر پایین رفت یک واکنش مشخص دارد و اگر هیچ شرایط مناسبی وجود نداشت، اصلاً معامله نمیکند. این همان لحظهای است که معاملهگری از یک فعالیت احساسی و سلیقهای به یک کسبوکار واقعی تبدیل میشود.