عنوان اصلی: The Evaluation and Optimization of Trading Strategies | نویسنده: Robert Pardo
بخش اول: چرا بیشتر بکتستها دروغ میگویند؟
یکی از بزرگترین شوکهایی که رابرت پاردو در همان ابتدای کتاب به معاملهگر وارد میکند این است که میگوید: «بیشتر بکتستهایی که معاملهگرها به آن افتخار میکنند، احتمالاً هیچ ارزشی ندارند» این جمله در نگاه اول عجیب به نظر میرسد. چون خیلی از ما فکر میکنیم اگر یک استراتژی را روی ده سال گذشته تست کنیم و نتیجه عالی بگیریم، پس یک سیستم سودده پیدا کردهایم. اما پاردو میگوید دقیقاً همینجا یکی از بزرگترین دامهای معاملهگری قرار دارد.
مشکل از اینجا شروع میشود که بازار گذشته با بازار آینده فرق دارد. وقتی امروز به نمودار ده سال گذشته نگاه میکنی، همه چیز مشخص است. میدانی کجا روند شروع شده، کجا برگشته و کجا سقوط کرده. اما معاملهگر آن زمان هیچکدام از این اطلاعات را نداشته است. ذهن ما وقتی به گذشته نگاه میکند، دچار یک خطای بزرگ میشود؛ همه چیز را واضحتر از چیزی که واقعاً بوده میبیند.
فرض کن امروز نمودار طلا را نگاه میکنی و میگویی: «وای! اینجا که کاملاً معلوم بوده باید خرید میکردیم» اما آن روزی که بازار واقعاً در آن نقطه بوده، هیچکس آینده را نمیدانسته. برای همین بکتست گرفتن روی گذشته خیلی راحتتر از معامله کردن در زمان واقعی است.
اما خطر اصلی جای دیگری است. پاردو میگوید معاملهگرها معمولاً دنبال کشف حقیقت نیستند؛ دنبال اثبات ایده خودشان هستند. یعنی قبل از اینکه بکتست را شروع کنند، در ذهنشان تصمیم گرفتهاند که استراتژیشان خوب است. حالا فقط دنبال شواهدی میگردند که این باور را تأیید کند.
فرض کن یک استراتژی ساده داری. بکتست میگیری و نتیجه معمولی میشود. حالا کمی تنظیمات را تغییر میدهی. دوباره تست میکنی. باز هم تغییر میدهی. بعد یک فیلتر اضافه میکنی. بعد یک اندیکاتور دیگر اضافه میکنی. بعد ساعت ورود را عوض میکنی. بعد استاپ را تغییر میدهی. بعد تارگت را دستکاری میکنی.
بعد از صد بار تغییر بالاخره به یک بکتست فوقالعاده میرسی. اینجاست که اکثر معاملهگرها خوشحال میشوند. اما پاردو میگوید دقیقاً همینجا باید بترسی. چرا؟ چون احتمال دارد اصلاً مزیتی پیدا نکرده باشی. فقط داری گذشته را حفظ میکنی.
فرض کن معلم فردا امتحان ریاضی میگیرد. اگر امشب سؤالات امتحان را بدزدی و حفظ کنی، فردا نمره ۲۰ میگیری. اما آیا ریاضی یاد گرفتهای؟ نه. بکتستهای زیادی هم همینطورند. آنها آینده را یاد نگرفتهاند. فقط گذشته را حفظ کردهاند. این همان چیزی است که در دنیای مالی به آن Data Mining یا دادهکاوی افراطی میگویند. یعنی آنقدر داخل دادههای گذشته بگردی تا بالاخره چیزی پیدا کنی که خوب به نظر برسد.
مشکل اینجاست که وقتی هزاران بار داخل دادهها جستجو کنی، بالاخره به صورت تصادفی یک چیز سودده پیدا میشود؛ حتی اگر هیچ مزیت واقعی وجود نداشته باشد.
مثلاً فرض کن من هزار استراتژی کاملاً شانسی بسازم. احتمال خیلی زیادی وجود دارد که چند تا از آنها روی گذشته فوقالعاده به نظر برسند. اما این به معنی وجود مزیت نیست؛ فقط نتیجه شانس است.
پاردو میگوید یکی از خطرناکترین جملات در معاملهگری این است: «ببین بکتستش چقدر قشنگه!» چون بازار هیچ تعهدی ندارد که در آینده شبیه گذشته رفتار کند.
خیلی از معاملهگرها دقیقاً همین اشتباه را میکنند. وقتی یک منحنی سود صاف و زیبا میبینند، فکر میکنند سیستم عالی پیدا کردهاند. در حالی که گاهی همان منحنی زیبا خودش علامت خطر است. چون بازار واقعی معمولاً پر از نوسان، افت سرمایه، ضررهای متوالی و دورههای سخت است. اگر یک بکتست بیش از حد کامل به نظر برسد، باید شک کنی.
پاردو یک نکته مهم دیگر هم مطرح میکند. او میگوید هدف بکتست این نیست که ثابت کنیم سیستم ما عالی است. هدف بکتست این است که بفهمیم سیستم ما کجاها ضعف دارد.
این تفاوت نگاه فوقالعاده مهم است. معاملهگر آماتور وارد بکتست میشود تا رؤیای خودش را تأیید کند. معاملهگر حرفهای وارد بکتست میشود تا سیستم خودش را زیر سؤال ببرد. او دنبال پیدا کردن نقاط ضعف میگردد. دنبال بدترین سناریوها میگردد. دنبال روزهایی میگردد که سیستم شکست میخورد. چون اگر سیستم در شرایط سخت زنده بماند، آن وقت احتمال دارد در آینده هم دوام بیاورد.
شاید مهمترین درسی که از این فصل میگیریم این باشد که بکتست یک دستگاه تولید پول نیست؛ یک دستگاه کشف اشتباهات است. هرچه بیشتر بتوانی خودت را در مرحله بکتست نقد کنی، احتمال اینکه بازار بعداً غافلگیرت کند کمتر میشود.
خلاصه حرف رابرت پاردو این است که بیشتر بکتستها دروغ نمیگویند چون دادهها اشتباه هستند؛ دروغ میگویند چون ما سؤال اشتباهی از آنها میپرسیم. ما از بکتست میخواهیم ثابت کند سیستممان عالی است، در حالی که باید از آن بخواهیم ثابت کند سیستممان کجاها خراب میشود. معاملهگرهای آماتور دنبال تأیید هستند؛ معاملهگرهای حرفهای دنبال حقیقت. این تفاوت کوچک، یکی از بزرگترین تفاوتهای بین یک سیستم خیالی و یک سیستم واقعاً سودده است.
بخش دوم: مزیت واقعی چیست؟
پاردو میگه یکی از بزرگترین اشتباهات معاملهگرها اینه که شانس را با مهارت اشتباه میگیرن. فرض کن دو نفر وارد بازار میشن. نفر اول بدون هیچ دانش خاصی یک معامله باز میکنه و هزار دلار سود میکنه. نفر دوم یک سیستم دقیق و حرفهای داره، اما همان روز پانصد دلار ضرر میکنه. اگر فقط به نتیجه نگاه کنیم، نفر اول باهوشتر به نظر میرسه. اما واقعیت اینه که هنوز هیچ چیز معلوم نیست. چون یک معامله، پنج معامله یا حتی ده معامله نمیتونن ثابت کنن که مزیتی وجود داره.
برای فهم این موضوع، تصور کن یک سکه سالم را ده بار پرتاب کنیم. احتمال داره هفت یا هشت بار پشت سر هم شیر بیاد. حتی گاهی ممکنه ده بار پشت سر هم شیر بیاد. اما آیا این یعنی سکه جادویی شده؟ نه. فقط تعداد نمونهها هنوز خیلی کمه. در معاملهگری هم همین اتفاق میافته. ممکنه یک سیستم کاملاً شانسی در بیست معامله اول فوقالعاده عمل کنه و یک سیستم واقعاً سودده در بیست معامله اول ضررده باشه. برای همین حرفهایها هیچوقت بر اساس چند معامله قضاوت نمیکنن.
اینجاست که مفهوم «مزیت» یا Edge وارد میشه. مزیت یعنی دلیلی که باعث میشه اگر یک روش را بارها و بارها و بارها تکرار کنی، در نهایت به سود برسی. دقت کن که این تعریف هیچ قولی درباره معامله بعدی نمیده. مزیت نمیگه معامله بعدی سودده خواهد بود. مزیت فقط میگه اگر این فرآیند را صدها بار تکرار کنی، احتمالاً در مجموع جلو خواهی افتاد.
برای همین پاردو تأکید میکنه که معاملهگر حرفهای به جای تمرکز روی نتیجه یک معامله، روی امید ریاضی سیستم تمرکز میکنه. امید ریاضی در واقع پاسخ این سؤال است: «اگر این سیستم را تعداد زیادی بار اجرا کنم، به طور متوسط چه نتیجهای میگیرم؟»
خیلی از معاملهگرها فکر میکنن تنها راه موفقیت داشتن درصد برد بالاست. مثلاً اگر سیستمی فقط ۴۰ درصد مواقع درست باشه، فوراً آن را کنار میذارن. اما پاردو توضیح میده که این نگاه اشتباهه. فرض کن سیستمی داری که از هر ده معامله، فقط چهار معامله را میبره. در نگاه اول ضعیف به نظر میرسه. اما اگر در هر ضرر ۱۰۰ دلار از دست بدی و در هر سود ۳۰۰ دلار به دست بیاری، داستان کاملاً عوض میشه. در ده معامله، شش ضرر معادل ۶۰۰ دلار خواهی داشت، اما چهار سود معادل ۱۲۰۰ دلار. نتیجه نهایی هنوز ۶۰۰ دلار سود خواهد بود. یعنی ممکنه بیشتر مواقع اشتباه بگی، اما هنوز پول درمیاری.
اینجاست که تفاوت معاملهگر حرفهای و آماتور مشخص میشه. معاملهگر آماتور میپرسه: «چند درصد مواقع درست میگی؟» اما معاملهگر حرفهای میپرسه: «اگر این سیستم را هزار بار اجرا کنم، در نهایت چقدر پول درمیاره؟» این دو سؤال کاملاً متفاوتاند.
یکی دیگر از اشتباهات رایج اینه که معاملهگرها خیلی زود نتیجهگیری میکنن. مثلاً یک سیستم را روی پانزده معامله تست میکنن و بعد میگن این سیستم عالیه یا این سیستم آشغاله. اما پاردو توضیح میده که تعداد معاملات اهمیت فوقالعادهای داره. هرچه تعداد نمونهها کمتر باشه، نقش شانس بیشتر میشه. هرچه تعداد معاملات بیشتر بشه، تصویر واقعی سیستم خودش را بهتر نشان میده.
فرض کن دو فروشنده داریم. یکی فقط دو مشتری داشته و هر دو خرید کردهاند. دیگری هزار مشتری داشته و ششصد نفر خرید کردهاند. کدام فروشنده را بهتر میتوان ارزیابی کرد؟ طبیعتاً دومی. چون داده بیشتری داریم. در معاملهگری هم همین اتفاق میافته. بیست معامله تقریباً هیچ چیز را ثابت نمیکنه. صد معامله تصویر بهتری میده. چندصد معامله تازه شروع میکنه واقعیت سیستم را آشکار کردن.
پاردو بارها تأکید میکنه که معاملهگرها عاشق داستانها هستن. اگر یک معامله فوقالعاده سودده داشته باشن، فوراً برایش داستان میسازن. اگر یک معامله فاجعهبار داشته باشن، باز هم داستان میسازن. اما بازار به داستانها اهمیت نمیده. بازار فقط به آمار اهمیت میده. برای همین معاملهگر حرفهای سعی میکنه کمتر به تکتک معاملات نگاه کنه و بیشتر به عملکرد بلندمدت سیستم توجه کنه.
شاید مهمترین درس این فصل این باشه که موفقیت در معاملهگری از پیشبینی درست معامله بعدی نمیاد. حتی بهترین سیستمهای دنیا هم پر از ضرر هستند. چیزی که اهمیت داره وجود یک مزیت واقعی است؛ مزیتی که وقتی صدها بار اجرا بشه، خودش را نشان بده. به همین دلیل معاملهگر حرفهای به جای اینکه بعد از هر معامله احساس نابغه بودن یا احمق بودن داشته باشه، بیشتر شبیه یک دانشمند فکر میکنه. او میدونه که هر معامله فقط یک داده است، نه یک حکم نهایی.
خلاصه حرف رابرت پاردو اینه که چند معامله هیچ چیز را ثابت نمیکنن. نه سودهای کوتاهمدت نشانه وجود مزیت هستند و نه ضررهای کوتاهمدت نشانه نبودن مزیت. تنها چیزی که اهمیت داره عملکرد یک سیستم در تعداد زیادی معامله است. مزیت واقعی جایی خودش را نشان میدهد که شانس کمکم کنار میرود و آمار فرصت پیدا میکند حقیقت را آشکار کند.
بخش سوم: ساختن بکتست معتبر
بعد از اینکه فهمیدی بیشتر بکتستها میتونن گمراهکننده باشن و فهمیدی چند معامله یا چند ماه سوددهی چیزی را ثابت نمیکنه، حالا به مهمترین سؤال عملی میرسیم: اصلاً یک بکتست معتبر چطور ساخته میشه؟
رابرت پاردو معتقده بیشتر معاملهگرها اصلاً بکتست نمیگیرن؛ چیزی که انجام میدن بیشتر شبیه رؤیاپردازی روی نموداره. یعنی نمودار را باز میکنن، چند نقطه ورود قشنگ پیدا میکنن، چند معامله موفق را میبینن و بعد نتیجه میگیرن که سیستم فوقالعادهای کشف کردهاند. اما بکتست واقعی خیلی خشکتر، سختتر و بیرحمتر از این حرفهاست.
اولین شرط یک بکتست معتبر، داشتن قوانین دقیقه. اگر نتونی قوانین سیستم را به شکل کاملاً واضح روی کاغذ بنویسی، احتمالاً هنوز چیزی برای تست کردن نداری. مثلاً فرض کن قانون ورودت این باشه که «وقتی بازار قوی به نظر رسید وارد خرید میشم». این اصلاً قانون نیست. چون هر بار ممکنه برداشت متفاوتی از «قوی به نظر رسیدن» داشته باشی. اما اگر بگی «وقتی میانگین متحرک ۵۰ بالای میانگین ۲۰۰ قرار گرفت و سقف بیست روز اخیر شکسته شد وارد خرید میشم»، حالا یک قانون قابل تست داری.
پاردو میگه سیستم باید آنقدر شفاف باشه که اگر آن را به ده نفر مختلف بدی، تقریباً همه به نتایج مشابهی برسن. اگر اجرای سیستم به برداشت شخصی وابسته باشه، بکتست هم اعتبار چندانی نخواهد داشت. چون ممکنه ناخواسته جاهایی که دوست داری را انتخاب کنی و جاهایی که دوست نداری را نادیده بگیری.
بعد از قوانین، نوبت دادهها میرسه. اینجا یکی از جاهایی است که خیلی از معاملهگرها اشتباه میکنن. فرض کن یک استراتژی را فقط روی دو سال اخیر تست کردهای. شاید در این دو سال بازار شرایط خاصی داشته که دقیقاً به نفع سیستم تو بوده. اما آیا در شرایط متفاوت هم جواب میده؟ معلوم نیست. برای همین هرچه دادههای بیشتری داشته باشی، تصویر واقعیتری از عملکرد سیستم به دست میاری.
مثلاً اگر روی فارکس کار میکنی، بهتره سیستم را روی دورههای مختلف تست کنی. دورههای روندی، دورههای رنج، دورههای پرنوسان، دورههای کمنوسان، دوران بحرانهای اقتصادی و دوران آرامش بازار. چون بازار فقط یک چهره نداره. اگر سیستم فقط در یک نوع بازار خوب عمل کنه، ممکنه در دنیای واقعی دوام زیادی نداشته باشه.
اما یکی از مهمترین مفاهیم این فصل «نمونه آماری کافی» است. این همان چیزی است که اکثر معاملهگرها نادیده میگیرن. فرض کن یک سیستم را تست کردی و از ده معامله، هشت معامله سودده بوده. خیلیها با دیدن چنین نتیجهای هیجانزده میشن. اما پاردو میگه ده معامله تقریباً هیچ ارزشی برای قضاوت نداره. چون هنوز شانس نقش بسیار بزرگی بازی میکنه.
فرض کن یک نفر بسکتبالیست باشد و یک نفر کاملاً مبتدی. اگر هر کدام فقط دو پرتاب انجام بدن، ممکنه مبتدی هر دو را گل کنه و حرفهای هر دو را از دست بده. آیا این ثابت میکنه مبتدی بهتره؟ معلومه که نه. چون تعداد نمونهها خیلی کمه. در معاملهگری هم همین اتفاق میافته. هرچه تعداد معاملات بیشتر بشه، نقش شانس کمتر و نقش مزیت واقعی بیشتر میشه.
پاردو معتقده یکی از دلایل اصلی شکست معاملهگرها اینه که خیلی زود عاشق نتایج اولیه میشن. ده معامله خوب میبینن و فکر میکنن جام مقدس را پیدا کردهاند. در حالی که حرفهایها میدونن صدها معامله لازم است تا کمکم تصویر واقعی سیستم مشخص بشه.
اما حتی اگر قوانین دقیق داشته باشی، دادههای مناسب داشته باشی و تعداد معاملاتت هم زیاد باشه، هنوز یک دشمن خطرناک باقی میمونه: خودت.
بخش بزرگی از خطاهای بکتست از ذهن معاملهگر میاد. مثلاً ممکنه ناخودآگاه فقط دورههای خوب را انتخاب کنی. یا وقتی سیستم نتیجه بدی میگیره، قوانین را کمی تغییر بدی تا نتیجه بهتر بشه. یا جاهایی که استاپ خورده را نادیده بگیری. یا فرض کنی همیشه دقیقاً روی بهترین قیمت وارد و خارج میشی. همه اینها باعث میشن بکتست کمکم از واقعیت فاصله بگیره.
پاردو میگه بکتست خوب باید شبیه یک دادگاه باشه، نه یک تبلیغات انتخاباتی. یعنی هدفش اثبات خوب بودن سیستم نیست؛ هدفش پیدا کردن نقاط ضعف سیستمه. اگر وارد بکتست بشی تا ثابت کنی استراتژی تو عالیه، احتمالاً خودت را گول میزنی. اما اگر وارد بکتست بشی تا ببینی سیستم کجاها شکست میخوره، کجاها آسیبپذیره و در چه شرایطی عملکرد ضعیفی داره، آن وقت احتمالاً داری کار درستی انجام میدی.
شاید مهمترین درسی که از این فصل میگیریم این باشه که بکتست معتبر بیشتر از آنکه یک ابزار برای پیدا کردن سود باشد، ابزاری برای حذف توهمات است. بکتست خوب قرار نیست به تو احساس نابغه بودن بده. برعکس، قرار است ایدههای ضعیف را نابود کند و فقط ایدههایی را نگه دارد که واقعاً شانس زنده ماندن در بازار را دارند. به همین خاطر معاملهگرهای حرفهای عاشق بکتستهای قشنگ نیستن؛ عاشق بکتستهای صادق هستن. چون در نهایت چیزی که حساب معاملاتی را نجات میدهد، زیبایی نتایج نیست؛ نزدیک بودن نتایج به واقعیت است.
بخش چهارم: بهینهسازی یا خراب کردن سیستم؟
یکی از رایجترین دلایل شکست معاملهگرهای سیستماتیک این نیست که سیستم بدی ساختهاند؛ اینه که آنقدر سیستم را دستکاری کردهاند تا نابودش کردهاند. رابرت پاردو میگه یکی از خطرناکترین لحظههای زندگی یک معاملهگر زمانی است که برای اولین بار میفهمد میتواند نتایج بکتست را بهتر کند. چون از آن لحظه به بعد وسوسهای شروع میشود که خیلیها نمیتوانند جلویش مقاومت کنند.
فرض کن یک استراتژی ساختهای و بکتست اولیه آن سودده است، اما نه آنقدر که دوست داری. مثلاً در ده سال گذشته سالی ۱۲ درصد سود داده. ذهن معاملهگر آماتور فوراً شروع به فکر کردن میکند: «اگر یک فیلتر دیگر اضافه کنم چی؟ اگر به جای میانگین متحرک ۵۰ از ۴۷ استفاده کنم چی؟ اگر ساعت ورود را کمی تغییر بدهم چی؟ اگر استاپ را کمی جابهجا کنم چی؟» در ظاهر این کارها منطقی به نظر میرسند. بالاخره مگر هدف ما بهتر کردن سیستم نیست؟ مشکل اینجاست که خیلی وقتها دیگر در حال بهتر کردن سیستم نیستی؛ در حال بهتر کردن گذشته هستی.
پاردو میگوید این همان چیزی است که به آن Overfitting یا برازش بیش از حد میگویند. یعنی آنقدر سیستم را با دادههای گذشته هماهنگ میکنی که کمکم تبدیل میشود به یک متخصص گذشته، نه یک متخصص آینده. مثل دانشآموزی که به جای یاد گرفتن ریاضی، فقط جواب امتحان پارسال را حفظ کرده باشد. شاید در امتحان پارسال نمره ۲۰ بگیرد، اما در امتحان جدید شکست خواهد خورد.
مشکل اینجاست که Overfitting در ابتدا فوقالعاده جذاب به نظر میرسد. چون هر بار که یک تنظیم جدید اضافه میکنی، منحنی سود زیباتر میشود. ضررها کمتر میشوند. افت سرمایه کاهش پیدا میکند. درصد برد بالاتر میرود. همه چیز بهتر به نظر میرسد. اما دقیقاً همین زیبایی بیش از حد باید تو را نگران کند.
فرض کن دو سیستم داری. سیستم اول در ده سال گذشته سود خوبی داده، اما افت سرمایه داشته، دورههای ضرر داشته و منحنی سودش کاملاً صاف نیست. سیستم دوم تقریباً بدون هیچ افتی رشد کرده، ضررهایش خیلی کم بوده و نمودارش شبیه یک خط صاف رو به بالاست. بیشتر معاملهگرها عاشق سیستم دوم میشوند. اما پاردو میگوید در بسیاری از مواقع سیستم اول از سیستم دوم قابل اعتمادتر است. چون بازار واقعی هیچوقت آنقدر مرتب و تمیز نیست که چنین نتایج بینقصی تولید کند.
یکی از مثالهای جالب این فصل شبیه انتخاب قفل برای خانه است. فرض کن یک دزد فقط یک خانه را برای سرقت انتخاب کرده و تو هم فقط برای مقابله با همان دزد خاص قفل طراحی کنی. احتمالاً قفل فوقالعادهای خواهی ساخت. اما اگر فردا یک دزد دیگر با روش متفاوت بیاید، قفل تو تقریباً بیفایده میشود. خیلی از سیستمهای بیش از حد بهینهشده دقیقاً همینطور هستند. آنها برای گذشته طراحی شدهاند، نه برای آینده.
پاردو میگوید هر بار که یک پارامتر جدید به سیستم اضافه میکنی، باید از خودت بپرسی: «آیا این تغییر یک منطق اقتصادی و رفتاری واقعی پشت خودش دارد یا فقط باعث شده نتایج گذشته بهتر شوند؟» این سؤال فوقالعاده مهم است. چون بسیاری از معاملهگرها بدون اینکه متوجه باشند، فقط در حال شکار اعداد قشنگ هستند.
مثلاً فرض کن تست کردهای و دیدهای میانگین متحرک ۴۸ دورهای بهترین نتیجه را داده. سؤال مهم این نیست که آیا نتیجه بهتر شده یا نه. سؤال مهم این است که چرا ۴۸؟ چه منطق واقعی پشت آن وجود دارد؟ اگر هیچ توضیحی نداشته باشی، احتمال زیادی وجود دارد که فقط داری نویزهای گذشته را به عنوان قانون بازار اشتباه میگیری.
یکی از خطرناکترین نشانههای Overfitting این است که هر بار سیستم را روی دادههای جدید امتحان میکنی، عملکردش ناگهان افت میکند. چون سیستم در واقع بازار را یاد نگرفته؛ فقط تاریخ را حفظ کرده است. درست مثل دانشآموزی که پاسخهای امتحان پارسال را حفظ کرده باشد. تا زمانی که سؤالها تکرار شوند موفق است، اما به محض اینکه شرایط تغییر کند، ضعفش آشکار میشود.
پاردو بارها تأکید میکند که هدف از بهینهسازی، پیدا کردن بهترین عدد نیست؛ پیدا کردن پایدارترین عدد است. معاملهگر آماتور دنبال این است که بهترین نتیجه ممکن را از گذشته بیرون بکشد. معاملهگر حرفهای دنبال این است که سیستمی پیدا کند که حتی اگر شرایط کمی تغییر کرد، هنوز بتواند زنده بماند.
برای همین گاهی یک سیستم که روی گذشته سود کمتری نشان میدهد، ارزش بسیار بیشتری از یک سیستم فوقالعاده سودده دارد. چون احتمال دارد آن سیستم کمتر به گذشته وابسته باشد و در آینده هم دوام بیاورد.
شاید مهمترین درسی که از این فصل میگیریم این باشد که بازار بابت منحنیهای زیبا پول نمیدهد. بازار بابت سیستمهای مقاوم پول میدهد. خیلی از معاملهگرها سالها وقت صرف پیدا کردن یک بکتست فوقالعاده میکنند، اما وقتی وارد بازار واقعی میشوند میبینند همه چیز از هم میپاشد. دلیلش این نیست که بازار علیه آنها توطئه کرده؛ دلیلش این است که آنها به جای ساختن یک سیستم، در حال حفظ کردن گذشته بودهاند.
خلاصه حرف رابرت پاردو این است که هر بار که یک تغییر جدید باعث میشود نتایج گذشته بهتر شوند، باید کمی بدبین شوی، نه خوشحال. چون ممکن است در حال نزدیک شدن به حقیقت باشی، اما ممکن است هم در حال دور شدن از آن باشی. هنر واقعی سیستمسازی این نیست که بهترین بکتست دنیا را بسازی؛ هنر واقعی این است که سیستمی بسازی که وقتی آینده با گذشته فرق کرد، هنوز سر پا بماند.
بخش پنجم: اعتبارسنجی سیستم
اگر فصل قبل درباره یکی از خطرناکترین دامهای معاملهگری یعنی Overfitting بود، این فصل درباره راه فرار از آن دام است. رابرت پاردو میگوید تقریباً هر معاملهگری میتواند یک بکتست زیبا بسازد، اما تعداد خیلی کمی از معاملهگرها میتوانند ثابت کنند که سیستمشان واقعاً معتبر است. تفاوت بین این دو موضوع بسیار بزرگ است. بکتست خوب لزوماً به معنی سیستم خوب نیست. همانطور که یک دانشآموز ممکن است در امتحان آزمایشی نمره عالی بگیرد، اما در امتحان اصلی شکست بخورد، یک سیستم هم ممکن است روی دادههای گذشته فوقالعاده باشد اما در آینده کاملاً فرو بپاشد.
برای همین پاردو میگوید بعد از ساختن سیستم، تازه مرحله مهمتر شروع میشود؛ اعتبارسنجی. یعنی باید از خودت بپرسی: «از کجا معلوم که این نتایج فقط حاصل شانس یا حفظ کردن گذشته نباشند؟»
اولین ابزار مهم در این مسیر چیزی است که به آن Out-of-Sample Testing میگویند. ایده آن خیلی ساده است. فرض کن ده سال داده تاریخی داری. اشتباه رایج این است که کل ده سال را برای ساخت و تنظیم سیستم استفاده کنی. در این حالت سیستم فرصت پیدا میکند تمام جزئیات آن دوره را حفظ کند. اما روش حرفهای این است که مثلاً هفت سال اول را برای طراحی سیستم استفاده کنی و سه سال آخر را کنار بگذاری. نکته مهم اینجاست که تا زمانی که طراحی سیستم تمام نشده، حق نداری به آن سه سال نگاه کنی.
بعد از اینکه سیستم آماده شد، تازه آن را روی آن سه سال ناشناخته امتحان میکنی. این شبیه امتحان نهایی است. اگر سیستم روی دادههایی که قبلاً ندیده هم عملکرد معقولی داشته باشد، اعتماد ما بیشتر میشود. اما اگر ناگهان نتایج فرو بریزند، احتمالاً سیستم فقط گذشته را حفظ کرده بوده است.
پاردو اینجا یک مثال جالب میزند. فرض کن میخواهی توانایی یک فوتبالیست را بسنجی. اگر فقط تمریناتی را به او بدهی که قبلاً بارها انجام داده، نتیجه چیز زیادی را ثابت نمیکند. اما اگر او را در شرایط جدید قرار بدهی، تازه میفهمی واقعاً چقدر توانمند است. بازار هم همینطور است. ارزش واقعی سیستم زمانی مشخص میشود که وارد دادههایی شود که قبلاً هرگز ندیده است.
اما اعتبارسنجی یک مرحله مهم دیگر هم دارد که به آن Forward Testing میگویند. اینجا دیگر حتی از دادههای گذشته هم خارج میشویم. فرض کن بکتست و تست خارج از نمونه را انجام دادهای و نتایج خوب بودهاند. حالا نوبت این است که سیستم را وارد بازار زنده کنی، اما نه با پول واقعی سنگین. هدف این مرحله این است که ببینی سیستم در شرایط واقعی چگونه رفتار میکند.
اینجاست که تفاوت بین نمودارهای تمیز گذشته و بازار واقعی خودش را نشان میدهد. اسپرد وجود دارد، اسلیپیج وجود دارد، اخبار ناگهانی وجود دارد، هیجان وجود دارد و مهمتر از همه، خود تو وجود داری. خیلی از سیستمها روی نمودار عالیاند، اما وقتی معاملهگر واقعی باید آنها را اجرا کند، داستان عوض میشود. برای همین Forward Testing مثل مرحله آزمایش جاده برای یک خودرو است. ممکن است ماشین در کارخانه عالی به نظر برسد، اما تا زمانی که روی جاده واقعی رانده نشود، نمیفهمیم واقعاً چقدر قابل اعتماد است.
اما شاید حرفهایترین روش اعتبارسنجی چیزی باشد که به آن Walk Forward Analysis میگویند. این روش یکی از مفاهیمی است که معاملهگرهای آماتور تقریباً هیچوقت سراغش نمیروند، اما در دنیای سیستمهای حرفهای بسیار مهم است.
فرض کن ده سال داده داری. به جای اینکه یک بار سیستم را روی هفت سال تنظیم کنی و روی سه سال تست بگیری، سیستم را بارها و بارها در بازههای مختلف امتحان میکنی. مثلاً دو سال اول را برای ساخت استفاده میکنی و شش ماه بعدی را برای آزمون. بعد پنجره را جلو میبری؛ دوباره دو سال بعدی را برای ساخت و شش ماه بعدی را برای آزمون استفاده میکنی. این فرآیند بارها تکرار میشود.
چرا این روش مهم است؟ چون بازار دائماً در حال تغییره. یک سیستم ممکن است در یک دوره خاص خوب عمل کند، اما سؤال واقعی این است که آیا در دورههای مختلف هم دوام میآورد یا نه. Walk Forward Analysis دقیقاً برای پاسخ دادن به همین سؤال طراحی شده است.
پاردو میگوید معاملهگرهای تازهکار عاشق نتایج عالی هستند، اما معاملهگرهای حرفهای عاشق نتایج پایدار هستند. اگر سیستمی در ده دوره مختلف عملکرد متوسط اما باثبات داشته باشد، معمولاً ارزشش خیلی بیشتر از سیستمی است که در یک دوره فوقالعاده و در چند دوره دیگر فاجعهبار بوده است.
یکی از مهمترین تغییرات ذهنی که این فصل ایجاد میکند این است که هدف از اعتبارسنجی، اثبات نابغه بودن خودمان نیست. هدف پیدا کردن حقیقت است. خیلی از معاملهگرها ناخودآگاه وارد فرآیند تست میشوند تا ثابت کنند سیستمشان عالی است. اما پاردو میگوید باید برعکس فکر کنی. باید مثل یک دادستان رفتار کنی که دنبال پیدا کردن ایرادهای سیستم است، نه مثل یک وکیل که دنبال دفاع از آن است.
هرچه بیشتر تلاش کنی سیستم را در شرایط سخت شکست بدهی و سیستم همچنان زنده بماند، اعتماد بیشتری میتوانی به آن داشته باشی. اما اگر مدام دنبال تأیید گرفتن باشی، احتمالاً فقط داری خودت را فریب میدهی.
یک بکتست خوب هنوز فقط یک فرضیه است. Out-of-Sample Testing، Forward Testing و Walk Forward Analysis ابزارهایی هستند که کمک میکنند این فرضیه را به چالش بکشیم. معاملهگرهای آماتور بعد از دیدن یک منحنی سود زیبا عاشق سیستم میشوند، اما معاملهگرهای حرفهای تازه از آن نقطه شروع به شک کردن میکنند. چون میدانند بازار به بکتستهای قشنگ اهمیتی نمیدهد؛ تنها چیزی که اهمیت دارد این است که سیستم بتواند در آینده هم زنده بماند. اعتبارسنجی دقیقاً فرآیندی است که احتمال زنده ماندن سیستم در آینده را بررسی میکند.
بخش ششم: افت سرمایه و واقعیت بازار
یکی از بزرگترین تفاوتهای معاملهگرهای تازهکار و حرفهای اینه که تازهکارها بیشتر به سود فکر میکنن، اما حرفهایها بیشتر به افت سرمایه فکر میکنن. وقتی یک نفر وارد بازار میشه معمولاً اولین سؤالش اینه که «این سیستم سالی چند درصد سود میده؟» اما رابرت پاردو میگه سؤال مهمتر اینه که «این سیستم در بدترین شرایط چقدر میتونه از حسابت کم کنه؟» چون در دنیای واقعی چیزی که بیشتر معاملهگرها را نابود میکنه، کم بودن سود نیست؛ ناتوانی در تحمل دورههای سخت بازاره.
افت سرمایه یا Drawdown در سادهترین تعریف یعنی فاصله بین بالاترین نقطه حساب تا پایینترین نقطه بعد از آن. فرض کن حسابت از ۱۰ هزار دلار به ۱۵ هزار دلار رسیده و بعد تا ۱۲ هزار دلار پایین اومده. در این حالت سه هزار دلار افت کردهای. این افت سرمایه بخشی طبیعی از هر سیستم معاملاتیه. نکته مهم اینه که هیچ سیستم واقعی وجود نداره که همیشه فقط رو به بالا حرکت کنه. هر سیستم سوددهی در دنیا دورههای افت، ضررهای متوالی و ماههای سخت خواهد داشت.
مشکل اینجاست که بیشتر معاملهگرها افت سرمایه را از نظر تئوری میپذیرن، اما از نظر روانی نه. وقتی روی کاغذ میبینن که سیستم ممکنه بیست درصد افت سرمایه داشته باشه، میگن مشکلی نیست. اما وقتی حساب واقعیشان واقعاً بیست درصد پایین میاد، ناگهان همه چیز تغییر میکنه. شک شروع میشه. ترس شروع میشه. اعتماد به سیستم از بین میره. ذهن شروع میکنه به ساختن داستانهای مختلف: «شاید بازار عوض شده»، «شاید سیستم دیگه جواب نمیده»، «شاید باید قوانین را تغییر بدم».
پاردو میگه یکی از دلایل اصلی شکست معاملهگرها اینه که قبل از شروع معاملهگری، بدترین سناریوها را جدی نمیگیرن. همه عاشق دیدن منحنی سود هستن، اما کمتر کسی میپرسه: «بدترین دوره این سیستم چه شکلی بوده؟» در حالی که اتفاقاً همین سؤال اهمیت بیشتری داره. چون در نهایت تو قرار نیست بهترین روزهای سیستم را زندگی کنی؛ باید بدترین روزهایش را هم تحمل کنی.
فرض کن دو سیستم داری. سیستم اول سالی ۳۰ درصد سود میده اما گاهی ۵۰ درصد افت سرمایه ایجاد میکنه. سیستم دوم سالی ۲۰ درصد سود میده اما افت سرمایهاش فقط ۱۵ درصده. خیلی از تازهکارها فوراً جذب سیستم اول میشن چون سود بیشتری داره. اما معاملهگر حرفهای سؤال دیگری میپرسه: «آیا من از نظر روانی میتونم افت ۵۰ درصدی را تحمل کنم؟» اگر جواب منفی باشه، آن سیستم عملاً به درد او نمیخوره؛ حتی اگر روی کاغذ سود بیشتری داشته باشه.
یکی از واقعیتهای تلخ بازار اینه که ضررهای متوالی کاملاً طبیعیاند. فرض کن سیستمی داری که در بلندمدت فوقالعاده سودده است و ۵۵ درصد معاملاتش برنده هستند. خیلی از افراد فکر میکنن چنین سیستمی نباید ضررهای متوالی زیادی داشته باشه. اما ریاضیات چیز دیگری میگه. حتی با چنین سیستمی ممکنه چندین ضرر پشت سر هم رخ بده. نه به خاطر اینکه سیستم خراب شده، بلکه چون توزیع نتایج در بازار کاملاً نامنظمه.
مشکل اینجاست که ذهن انسان برای چنین چیزی ساخته نشده. ما دوست داریم نظم ببینیم. دوست داریم اگر سیستم خوبی داریم، سودها مرتب و قابل پیشبینی باشن. اما بازار چنین قولی به ما نمیده. گاهی ده معامله عالی پشت سر هم میبینی و بعد ناگهان هشت ضرر متوالی تجربه میکنی. این بخشی از واقعیت بازاره.
پاردو معتقده قبل از اینکه حتی یک دلار وارد سیستم کنی، باید بدانی بدترین شرایط آن چه شکلیه. باید بدانی بیشترین افت سرمایه تاریخی چقدر بوده. باید بدانی طولانیترین دوره ضرردهی چقدر طول کشیده. باید بدانی چند ضرر متوالی ممکنه رخ بده. چون اگر این موارد را از قبل ندانی، وقتی واقعاً اتفاق بیفتن تصور میکنی سیستم خراب شده، در حالی که شاید دقیقاً همان رفتاری را نشان میدهد که همیشه نشان داده است.
یکی از مثالهای جالب این فصل مربوط به ساختن یک پل است. مهندس حرفهای فقط به میانگین وزن ماشینهایی که از روی پل عبور میکنن فکر نمیکنه. او به بدترین سناریو هم فکر میکنه. به روزی فکر میکنه که چند کامیون سنگین همزمان روی پل قرار بگیرن. اگر پل فقط برای شرایط عادی طراحی شده باشه، دیر یا زود فرو میریزه. سیستم معاملاتی هم همینطوره. اگر فقط برای شرایط خوب بازار طراحی شده باشه، در اولین دوره سخت از هم میپاشه.
یکی از مهمترین درسهای این فصل اینه که باید سیستم را متناسب با تحمل روانی خودت انتخاب کنی. خیلی از معاملهگرها سیستمهایی را انتخاب میکنن که روی کاغذ فوقالعادهاند، اما از نظر روانی توان اجرای آنها را ندارن. وقتی افت سرمایه شروع میشه، قوانین را میشکنن، حجم را تغییر میدن یا کلاً سیستم را کنار میذارن. در نتیجه مشکل از سیستم نیست؛ مشکل از عدم هماهنگی بین سیستم و شخصیت معاملهگره.
پاردو در نهایت به یک نتیجه مهم میرسه: موفقیت در معاملهگری فقط پیدا کردن یک سیستم سودده نیست؛ پیدا کردن سیستمیه که بتوانی در روزهای سخت هم به آن وفادار بمانی. چون تقریباً همه میتوانند در دوران سوددهی به سیستم اعتماد کنند. هنر واقعی زمانی شروع میشود که چندین هفته یا چندین ماه نتایج ضعیف میبینی و هنوز میتوانی به فرآیند پایبند بمانی.
خلاصه حرف این فصل اینه که افت سرمایه یک نقص سیستم نیست؛ بخشی از ماهیت هر سیستم واقعیه. معاملهگرهای آماتور وقتی افت سرمایه را میبینن فکر میکنن مشکلی به وجود آمده، اما معاملهگرهای حرفهای میدانن که این بخشی از هزینه حضور در بازاره. برای همین قبل از اینکه به سودهای احتمالی نگاه کنن، اول به بدترین سناریوها نگاه میکنن. چون در نهایت چیزی که یک معاملهگر را نابود میکنه معمولاً کم بودن سود نیست؛ ناتوانی در تحمل مسیر رسیدن به آن سود است.
بخش هفتم: چه زمانی سیستم واقعاً خراب شده؟
یکی از سختترین سؤالهای دنیای معاملهگری این نیست که چطور یک سیستم بسازیم؛ اینه که از کجا بفهمیم یک سیستم دیگر کار نمیکند؟ تقریباً هر معاملهگری که مدتی در بازار بوده، این لحظه را تجربه کرده است. چند ماه یا چند سال با یک سیستم کار کرده، نتایج خوبی گرفته و بعد وارد یک دوره سخت شده است. ضررها بیشتر شدهاند، افت سرمایه طولانیتر شده و کمکم این سؤال در ذهنش شکل گرفته: «آیا این فقط یک دوره بد است یا سیستم واقعاً مرده؟»
مشکل اینجاست که هیچ چراغ قرمز بزرگی در بازار وجود ندارد که روشن شود و بگوید: «تبریک! سیستم شما از امروز خراب شد!» واقعیت خیلی پیچیدهتر از این حرفهاست. به همین دلیل رابرت پاردو معتقد است یکی از مهمترین مهارتهای یک معاملهگر سیستماتیک، تشخیص تفاوت بین افت طبیعی و مرگ واقعی سیستم است.
بیشتر معاملهگرهای تازهکار هر وقت چند ضرر پشت سر هم میبینند، فوراً نتیجه میگیرند که سیستم خراب شده. اما این نتیجهگیری معمولاً اشتباه است. فرض کن یک سیستم در بکتست نشان داده که گاهی ده ضرر متوالی هم داشته است. حالا اگر در حساب واقعی به هفت یا هشت ضرر پشت سر هم برسی، اتفاق عجیبی نیفتاده. سیستم دقیقاً همان رفتاری را نشان میدهد که قبلاً هم نشان داده بود. مشکل اینجاست که ذهن انسان وقتی ضرر واقعی را تجربه میکند، خیلی سختتر از زمانی که روی کاغذ درباره آن میخواند واکنش نشان میدهد.
پاردو میگوید اولین سؤال این نیست که آیا ضرر کردهام؟ اولین سؤال این است که آیا این ضرر خارج از رفتار تاریخی سیستم است؟ این تفاوت فوقالعاده مهم است. اگر سیستمی قبلاً هم چنین دورههایی را تجربه کرده باشد، احتمالاً هنوز زنده است. اما اگر رفتارش به شکل غیرعادی از گذشته فاصله گرفته باشد، آن وقت باید بیشتر دقت کرد.
اینجاست که مفهوم تغییر رژیم بازار یا Market Regime Change وارد میشود. بازارها همیشه یکسان نیستند. بعضی سالها پر از روندهای بزرگ هستند. بعضی سالها بازار درجا میزند. بعضی دورهها نوسان شدید وجود دارد و بعضی دورهها بازار تقریباً خوابیده است. خیلی از سیستمها برای یک نوع خاص از محیط بازار ساخته میشوند. مثلاً یک سیستم روندی ممکن است سالها عالی عمل کند، اما وقتی بازار وارد فاز رنج طولانی شود، ناگهان عملکردش افت کند.
نکته مهم اینجاست که افت عملکرد لزوماً به معنی خراب شدن سیستم نیست. شاید فقط وارد محیطی شده که سیستم برای آن طراحی نشده است. درست مثل یک قایق که روی آب عالی کار میکند اما روی شن عملکرد بدی دارد. مشکل از قایق نیست؛ مشکل از محیط است.
اما گاهی واقعاً سیستم میمیرد. چرا؟ چون بعضی مزیتها به مرور زمان از بین میروند. فرض کن ده سال پیش یک ناکارآمدی خاص در بازار وجود داشته که سیستم تو از آن سود میگرفته. حالا با ورود الگوریتمها، صندوقهای بزرگ یا تغییر رفتار معاملهگرها آن ناکارآمدی از بین رفته است. در این حالت ممکن است مزیت اصلی سیستم واقعاً نابود شده باشد.
سؤال اینجاست که چطور این را تشخیص بدهیم؟
پاردو میگوید باید به دنبال نشانههای هشدار باشی، نه یک اتفاق واحد. مثلاً اگر فقط چند هفته ضرر کردهای، این نشانه مهمی نیست. اما اگر ماهها عملکرد سیستم به شکل معناداری از رفتار تاریخی خودش فاصله گرفته، اگر افت سرمایه بسیار بزرگتر از چیزی شده که قبلاً دیدهای، اگر مزیت آماری سیستم در بازارهای مختلف شروع به محو شدن کرده، اینها میتوانند نشانههای هشدار باشند.
یکی از اشتباهات رایج معاملهگرها این است که خیلی زود یا خیلی دیر واکنش نشان میدهند. بعضیها بعد از پنج معامله ضررده کل سیستم را کنار میگذارند. بعضیهای دیگر هم حتی وقتی شواهد واضحی از مرگ سیستم وجود دارد، حاضر نیستند آن را بپذیرند. هر دو گروه مشکل مشابهی دارند؛ تصمیمهایشان بر اساس احساسات است، نه دادهها.
پاردو معتقد است زمان بازبینی سیستم باید از قبل مشخص شده باشد. یعنی نباید هر بار که ناراحت شدی یا چند ضرر کردی بروی سراغ تغییر سیستم. معاملهگر حرفهای از قبل تعیین میکند که مثلاً هر سه ماه، هر شش ماه یا بعد از تعداد مشخصی معامله عملکرد سیستم را ارزیابی خواهد کرد. این کار باعث میشود احساسات کمتر وارد فرآیند تصمیمگیری شوند.
شاید مهمترین درسی که این فصل به ما میدهد این باشد که بیشتر سیستمها خیلی دیرتر از چیزی که معاملهگرها فکر میکنند خراب میشوند، اما خیلی زودتر از چیزی که دوست دارند بپذیرند، مزیت خودشان را از دست میدهند. برای همین باید بین صبر و لجاجت تفاوت قائل شد. صبر یعنی اجازه بدهی سیستم دورههای طبیعی افت خودش را طی کند. لجاجت یعنی با وجود شواهد روشن همچنان به سیستمی بچسبی که مزیتش را از دست داده است.
خلاصه حرف رابرت پاردو این است که هدف معاملهگر حرفهای این نیست که هر ضرری را نشانه مرگ سیستم بداند و نه این است که هر افتی را نادیده بگیرد. هدف این است که با استفاده از داده، آمار و بازبینی منظم تشخیص دهد آیا سیستم هنوز همان رفتاری را دارد که برای آن طراحی شده بود یا نه. چون در نهایت یکی از مهمترین مهارتهای یک معاملهگر موفق فقط ساختن سیستم نیست؛ دانستن این است که چه زمانی باید به سیستم اعتماد کند و چه زمانی باید شجاعت کنار گذاشتن آن را داشته باشد.
بخش هشتم: ساختن سیستمهای ماندگار
بعد از تمام بحثهایی که تا اینجا داشتیم، رابرت پاردو به یک نتیجه جالب میرسه. او میگه بزرگترین مشکل اکثر معاملهگرها این نیست که سیستم ندارن؛ مشکل اینه که دنبال سیستمهای بیش از حد پیچیده میگردن. خیلیها تصور میکنن اگر یک سیستم واقعاً حرفهای باشه، باید پر از اندیکاتور، فیلتر، فرمول و قوانین پیچیده باشه. اما تجربه بازار دقیقاً برعکس این را نشان میده. بسیاری از سیستمهایی که سالها دوام آوردن، اتفاقاً از سادهترین سیستمهای دنیا بودن.
دلیلش هم ساده است. هرچه یک سیستم پیچیدهتر میشه، وابستگی آن به شرایط خاص گذشته بیشتر میشه. هرچه قوانین بیشتر بشن، احتمال Overfitting بالاتر میره. هرچه پارامترهای بیشتری اضافه بشن، احتمال اینکه سیستم فقط روی دادههای گذشته خوب به نظر برسه بیشتر میشه. برای همین پاردو معتقده یکی از نشانههای بلوغ یک معاملهگر اینه که کمکم از پیچیدگی فاصله میگیره و به سمت سادگی حرکت میکنه.
فرض کن دو سیستم داری. سیستم اول پنجاه قانون مختلف داره، ده اندیکاتور استفاده میکنه و فقط در شرایط بسیار خاص وارد معامله میشه. سیستم دوم چند قانون ساده داره که منطق پشت آنها کاملاً مشخصه. بیشتر معاملهگرهای تازهکار عاشق سیستم اول میشن چون حرفهایتر به نظر میاد. اما در دنیای واقعی معمولاً سیستم دوم شانس بیشتری برای بقا داره. چون بازار دائماً در حال تغییره و سیستمهای بیش از حد پیچیده معمولاً نمیتونن خودشان را با این تغییرات وفق بدن.
اینجاست که مفهوم استحکام یا Robustness وارد میشه. پاردو میگه هدف اصلی نباید ساختن بهترین سیستم باشد؛ هدف باید ساختن مقاومترین سیستم باشد. بهترین سیستم روی کاغذ شاید سالی صد درصد سود بده، اما اگر با یک تغییر کوچک در بازار فرو بپاشه، ارزش زیادی نداره. در مقابل، سیستمی که در شرایط مختلف عملکرد قابل قبولی داشته باشه، حتی اگر سود کمتری تولید کنه، معمولاً ارزشمندتره.
برای درک این موضوع یک مثال ساده وجود داره. فرض کن میخواهی یک پل بسازی. آیا هدفت اینه که سبکترین پل دنیا را بسازی یا مقاومترین پل را؟ اگر فقط به سبک بودن فکر کنی، شاید پل زیبایی بسازی، اما در اولین طوفان فرو بریزه. مهندس حرفهای همیشه مقداری حاشیه امنیت در نظر میگیره. سیستم معاملاتی هم دقیقاً همینطوره. سیستمی که فقط در شرایط ایدهآل خوب عمل میکنه، شبیه پلیه که فقط در هوای آفتابی دوام میاره.
یکی از ویژگیهای مهم سیستمهای ماندگار، انعطافپذیریه. البته منظور پاردو از انعطاف این نیست که هر روز قوانین را عوض کنی. برعکس، او بارها هشدار میده که دستکاری مداوم سیستم یکی از دلایل اصلی شکست معاملهگرهاست. منظور از انعطاف اینه که منطق سیستم به اندازهای عمومی باشه که بتواند در شرایط مختلف بازار هم زنده بماند.
مثلاً فرض کن کل سیستم تو بر اساس یک الگوی بسیار خاص ساخته شده که فقط در یک نوع بازار دیده میشه. چنین سیستمی احتمالاً عمر کوتاهی خواهد داشت. اما اگر سیستم بر پایه یک رفتار بنیادیتر بازار ساخته شده باشد، مثلاً دنبال کردن روند، بازگشت به میانگین یا واکنش به نوسانات، احتمال بیشتری وجود دارد که در آینده هم کار کند.
پاردو معتقده سیستمهای ماندگار معمولاً روی اصول ساخته میشن، نه روی جزئیات. جزئیات دائماً تغییر میکنن، اما بعضی رفتارهای انسانی دههها و حتی قرنها تقریباً ثابت میمونن. ترس، طمع، هیجان، رفتار گلهای و واکنش انسانها به عدم قطعیت چیزهایی هستن که در بازارهای مختلف بارها تکرار شدن. سیستمهایی که روی این واقعیتهای پایدار بنا میشن، معمولاً عمر طولانیتری دارن.
یکی از نکات جالب این فصل اینه که معاملهگرهای آماتور معمولاً دنبال سود حداکثری هستن، اما معاملهگرهای حرفهای بیشتر دنبال بقا هستن. این دو نگاه تفاوت بزرگی ایجاد میکنه. وقتی هدفت فقط بیشترین سود ممکن باشه، وسوسه میشی سیستم را تا حد انفجار بهینه کنی. اما وقتی هدفت بقا باشه، بیشتر به مقاومت سیستم فکر میکنی تا به سودهای رویایی.
در واقع پاردو میگه سیستم خوب سیستمی نیست که بهترین سال زندگیات را بسازه؛ سیستمیه که اجازه بده بیست سال در بازار بمانی. چون ثروت واقعی معمولاً از یک سال خارقالعاده ساخته نمیشه؛ از سالها اجرای مداوم یک مزیت واقعی ساخته میشه.
شاید مهمترین درسی که این فصل به ما میده این باشه که سیستمهای بزرگ معمولاً خستهکنندهاند. این حرف برای خیلی از معاملهگرها ناامیدکننده است، چون همه دنبال فرمول مخفی، راز جادویی یا استراتژی انفجاری هستن. اما واقعیت اینه که سیستمهایی که دههها دوام میارن معمولاً ساده، قابل فهم، مقاوم و قابل تکرارن. آنها قرار نیست هر سال رکورد بزنن؛ قرار است سالهای طولانی زنده بمانن.
خلاصه حرف رابرت پاردو اینه که در معاملهگری، برنده واقعی کسی نیست که بهترین بکتست را ساخته یا بیشترین سود کوتاهمدت را گرفته است. برنده واقعی کسی است که سیستمی ساخته که در برابر تغییرات بازار، اشتباهات انسانی، دورههای افت و شرایط نامطلوب دوام میاره. چون در نهایت بازار یک مسابقه سرعت نیست؛ یک مسابقه بقاست. معمولاً کسانی که بیشترین دوام را میارن، در بلندمدت بیشترین ثروت را هم میسازن.
بخش نهم: بزرگترین اشتباه معاملهگرها
اگر بخواهیم تمام کتاب رابرت پاردو را در یک جمله خلاصه کنیم، شاید بشود گفت: «بیشتر معاملهگرها نه به خاطر بازار، بلکه به خاطر خودشان شکست میخورند» جالب اینجاست که بسیاری از اشتباهاتی که معاملهگرها مرتکب میشوند، از کمبود دانش نیست. اتفاقاً خیلی وقتها افراد اطلاعات زیادی دارند، کتابهای زیادی خواندهاند، بکتستهای زیادی گرفتهاند و ساعتهای زیادی پای نمودار نشستهاند. اما باز هم شکست میخورند. چرا؟ چون ذهن انسان دشمن بسیار زیرکتری از چیزی است که تصور میکنیم.
یکی از بزرگترین اشتباهات معاملهگرها عاشق شدن به سیستم است. شاید در نگاه اول عجیب به نظر برسد. مگر نباید به سیستم خودمان اعتماد داشته باشیم؟ بله، اما اعتماد با عاشق شدن فرق دارد. وقتی عاشق یک سیستم میشوی، کمکم توانایی دیدن ایرادهای آن را از دست میدهی. هر نشانه منفی را نادیده میگیری و فقط دنبال شواهدی میگردی که ثابت کند هنوز حق با توست.
این دقیقاً همان اتفاقی است که در بسیاری از کسبوکارها، سرمایهگذاریها و حتی روابط انسانی رخ میدهد. آدمها گاهی آنقدر به یک ایده وابسته میشوند که دیگر نمیتوانند واقعیت را ببینند. معاملهگر حرفهای باید بتواند بین خودش و سیستمش فاصله ایجاد کند. سیستم یک ابزار است، نه بخشی از هویت تو. اگر فردا دادهها نشان دادند که مزیت سیستم از بین رفته، باید بتوانی بدون احساس خیانت یا شکست شخصی آن را کنار بگذاری.
اشتباه بزرگ بعدی دستکاری مداوم سیستم است. این یکی از بیماریهای رایج معاملهگرهاست. یک ماه ضرر میکنند، قوانین را تغییر میدهند. دو ماه بعد دوباره نتایج خوب نیست، باز قوانین را تغییر میدهند. چند هفته بعد یک اندیکاتور جدید اضافه میکنند. بعد یک فیلتر جدید. بعد یک تایمفریم جدید. در ظاهر به نظر میرسد دارند سیستم را بهبود میدهند، اما در واقع اغلب در حال نابود کردن آن هستند.
فرض کن یک کشاورز هر هفته بذرهایش را از خاک بیرون بکشد تا ببیند چقدر رشد کردهاند. نتیجه چه میشود؟ محصولی به دست نمیآید. بعضی معاملهگرها هم دقیقاً همین کار را با سیستم خودشان میکنند. هیچوقت اجازه نمیدهند سیستم به اندازه کافی اجرا شود تا مزیت واقعی خودش را نشان دهد.
اما شاید خطرناکترین اشتباه، جستجوی جام مقدس باشد. تقریباً تمام معاملهگرها در بخشی از مسیرشان گرفتار این دام میشوند. مدام دنبال یک استراتژی کامل میگردند. سیستمی که ضرر نداشته باشد. سیستمی که همیشه درست بگوید. سیستمی که افت سرمایه نداشته باشد. سیستمی که هر ماه سود بدهد. مشکل اینجاست که چنین چیزی وجود ندارد.
پاردو میگوید بسیاری از معاملهگرها سالها از این سیستم به آن سیستم میپرند، نه به این دلیل که سیستمهای قبلی بد بودهاند، بلکه چون هنوز قبول نکردهاند که ضرر بخشی از بازی است. آنها هر بار که با اولین دوره افت مواجه میشوند، نتیجه میگیرند که هنوز سیستم درست را پیدا نکردهاند. بعد سراغ سیستم بعدی میروند و این چرخه سالها ادامه پیدا میکند. جالب اینجاست که خیلی وقتها مشکل اصلاً سیستم نیست؛ مشکل انتظارات غیرواقعی معاملهگر است.
فرض کن یک سیستم واقعاً بتواند سالی ۲۰ درصد سود پایدار تولید کند. برای بسیاری از سرمایهگذاران حرفهای این یک عملکرد فوقالعاده است. اما یک معاملهگر تازهکار ممکن است به آن نگاه کند و بگوید: «فقط ۲۰ درصد؟» چون ذهنش پر از رؤیاهای سودهای چندصددرصدی شده است. همین طرز فکر باعث میشود دائماً دنبال چیزهای جدید بگردد و هیچوقت روی یک مزیت واقعی متمرکز نشود. اما در نهایت همه این اشتباهات به یک ریشه مشترک برمیگردند: فرار از واقعیت.
پاردو معتقد است بخش بزرگی از معاملهگری در واقع مدیریت رابطه ما با واقعیت است. بازار هر روز اطلاعات جدیدی به ما میدهد. گاهی این اطلاعات خوشایندند و گاهی نیستند. بعضی معاملهگرها وقتی واقعیت را دوست ندارند، سعی میکنند آن را تغییر دهند. استاپ را جابهجا میکنند. قوانین را نادیده میگیرند. ضررها را توجیه میکنند. آمار را نادیده میگیرند. اما بازار به احساسات ما اهمیتی نمیدهد. بزرگترین خطر زمانی است که معاملهگر شروع میکند به تحریف واقعیت تا با باورهای خودش سازگار شود. (به عبارتی اگر بکتست تو نشان داده که سیستم در 100 معامله سودده است، آن وقت وظیفه تو این نیست که هر معامله را نجات بدهی. وظیفه تو فقط اجرای سیستم است. اگر این معامله ضرر شد، واقعیت را میپذیری و میروی سراغ معامله بعدی!)
شاید مهمترین درسی که از این فصل میگیریم این باشد که موفقیت در معاملهگری بیشتر از آنکه به پیدا کردن سیستم فوقالعاده وابسته باشد، به توانایی پذیرش حقیقت وابسته است. حقیقت گاهی این است که سیستم تو وارد یک دوره افت طبیعی شده. گاهی این است که سیستم واقعاً مزیتش را از دست داده و گاهی هم این است که باید صبور باشی و به فرآیند زمان بدهی.
معاملهگر حرفهای کسی است که وقتی واقعیت با خواستههایش فرق دارد، باز هم حاضر است واقعیت را بپذیرد.