عنوان اصلی کتاب: Trade Your Way to Financial Freedom | نویسنده: وان تارپ
Position Sizing
اگر بخوام فقط یک ایده از کل کتاب ون تارپ را انتخاب کنم که زندگی یک معاملهگر را عوض میکنه، بدون شک همین مفهوم Position Sizing یا «اندازه موقعیت معاملاتی» است. جالبه که اکثر معاملهگرها سالها وقت صرف پیدا کردن نقطه ورود میکنن، اندیکاتورهای مختلف تست میکنن، پرایس اکشن یاد میگیرن، ستاپهای پیچیده میسازن و ساعتها نمودار نگاه میکنن، اما تقریباً هیچکس به اندازه کافی درباره حجم معامله فکر نمیکنه. در حالی که ون تارپ معتقده مهمترین عامل موفقیت بلندمدت نه نقطه ورود است، نه نقطه خروج، نه حتی وینریت؛ بلکه نحوه مدیریت حجم معاملات است.
بذار با یک مثال ساده شروع کنیم. فرض کن تو و من دقیقاً یک سیستم یکسان داریم. هر دو یک ستاپ را میبینیم، هر دو در یک قیمت وارد میشویم، هر دو در یک قیمت خارج میشویم و هر دو تعداد برد و باخت یکسانی داریم. از بیرون همه چیز کاملاً یکسان به نظر میرسد. اما ممکنه پنج سال بعد یکی از ما حسابش چندین برابر شده باشد و دیگری تقریباً نابود شده باشد. چطور چنین چیزی ممکن است؟ پاسخ در حجم معامله نهفته است.
اکثر معاملهگرها ناخودآگاه حجم معامله را احساسی انتخاب میکنند. وقتی مطمئن هستند حجم را زیاد میکنند. وقتی میترسند حجم را کم میکنند. بعد از چند برد پشت سر هم احساس نابغه بودن میکنند و حجم را بالا میبرند. بعد از چند ضرر پشت سر هم اعتمادشان را از دست میدهند و حجم را کم میکنند. نتیجه این میشود که بزرگترین حجمها را دقیقاً در زمانی استفاده میکنند که بیش از حد هیجانزدهاند و کوچکترین حجمها را زمانی استفاده میکنند که سیستم واقعاً آماده سوددهی است.
ون تارپ میگوید معاملهگر حرفهای برعکس عمل میکند. او قبل از اینکه حتی به نقطه ورود فکر کند، تکلیف حجم معامله را مشخص کرده است. یعنی قبل از ورود میداند اگر اشتباه کند چقدر ضرر خواهد کرد. در ذهن او سؤال اصلی این نیست که «چقدر سود میکنم؟» سؤال اصلی این است که «اگر اشتباه کنم چقدر از دست میدهم؟»
اینجا یکی از مهمترین تغییرات ذهنی معاملهگری اتفاق میافتد. بیشتر آدمها روی سود تمرکز میکنند، اما حرفهایها روی ریسک تمرکز میکنند. این دقیقاً شبیه کسبوکار است. مایکل گربر هم در افسانه کارآفرینی بارها تأکید میکرد که کسبوکارهای موفق اول به بقا فکر میکنند و بعد به رشد. ون تارپ همین نگاه را وارد معاملهگری میکند.
فرض کن حسابی ده هزار دلاری داری. اگر روی هر معامله ده درصد حسابت را ریسک کنی، فقط چند ضرر پشت سر هم کافی است تا بخش بزرگی از سرمایهات از بین برود. اما اگر روی هر معامله فقط یک درصد ریسک کنی، حتی یک دوره ضرردهی طولانی هم نمیتواند تو را از بازار خارج کند. نکته جالب اینجاست که خیلی از معاملهگرها دنبال سیستمهای بهتر میگردند، در حالی که مشکل اصلیشان اصلاً سیستم نیست؛ حجم معاملاتشان است.
ون تارپ یک جمله معروف دارد که تقریباً خلاصه کل کتاب است: هدف اول معاملهگر کسب سود نیست؛ زنده ماندن است. چون اگر در بازار بمانی، فرصت سود کردن خواهی داشت. اما اگر حسابت نابود شود، دیگر مهم نیست سیستم تو چقدر خوب بوده است. (اگه دیگه نتونی تو بازی باقی بمونی، چه فایده که 5 سال رفتی روی ابتدای فرآیند معامله گری، مثلا تحلیل بازار و تحلیل فاندامنتال کار کردی؟ هیچ فایده ای نداره که یه بخش از کل این فرآیند رو عالی جلو رفتی! چون انتهای فرآیند انقدر تنظیم نشده بوده که یکشبه کل سرمایهات رو بلعیده و کارت رو تمام کرده!)
یکی از چیزهایی که باعث شد این کتاب مشهور شود همین نگاه متفاوت است. بیشتر کتابهای معاملهگری میپرسند: «کجا وارد شویم؟» اما ون تارپ میپرسد: «اگر وارد شدی، با چه حجمی وارد میشوی؟» و جالب اینجاست که از نظر او سؤال دوم مهمتر است.
برای همین او معتقد است بسیاری از معاملهگرها در جای اشتباهی دنبال جام مقدس میگردند. آنها فکر میکنند راز موفقیت در یک ستاپ مخفی یا یک اندیکاتور جادویی است. اما ون تارپ میگوید دو معاملهگر میتوانند دقیقاً یک استراتژی داشته باشند و نتایج کاملاً متفاوتی بگیرند، فقط به این دلیل که یکی مدیریت حجم را میفهمد و دیگری نه.
در بلندمدت چیزی که تو را ثروتمند میکند کیفیت ورودها نیست،
نحوه مدیریت سرمایه روی آن ورودهاست.
اکثر معاملهگرها سالها وقت صرف بهتر کردن نقطه ورود میکنند تا شاید چند درصد به وینریتشان اضافه شود. اما حرفهایها میدانند که گاهی تغییر در نحوه تعیین حجم معامله، تأثیری بسیار بزرگتر از تغییر کل استراتژی دارد. به همین خاطر ون تارپ معتقد است معاملهگری واقعی از نمودار شروع نمیشود؛ از مدیریت ریسک و اندازه موقعیت معاملاتی شروع میشود. این دقیقاً همان نقطهای است که بسیاری از معاملهگرها هرگز به آن نمیرسند.
فرض کن یک سیستم معاملاتی داری که در بلندمدت سوددهه، اما تو حجم معاملههات رو طبق قانون ثابت انتخاب نمیکنی. مثلاً وقتی سه تا معامله پشت سر هم سود میکنی، با خودت میگی «دیگه دستم اومده» و معامله بعدی رو با حجم خیلی بزرگتر میزنی. اتفاقاً همون معامله ضرر میشه و سود چند معامله قبلیت رو یکجا پس میگیره. بعدش میترسی و حجم رو خیلی کم میکنی. حالا سیستم دوباره چند معامله سودده میده، اما چون با حجم کوچیک وارد شدی، سود خاصی نمیگیری. دوباره که اعتمادبهنفست برگشت، حجم رو زیاد میکنی و باز ممکنه همونجا ضرر بخوری. یعنی مشکل از خود سیستم نیست؛ مشکل اینه که تو حجم رو با احساسات کم و زیاد میکنی. در نتیجه بردهات کوچیک میشن و باختهات بزرگ. همین باعث میشه حتی با یک روش نسبتاً خوب هم آخرش ضررده بشی.
پس نکته اصلی این درس اینه که حجم معامله نباید هر بار با حس و حال ما تغییر کنه؛ باید از قبل داخل سیستم معاملاتی تعریف شده باشه. یعنی معاملهگر حرفهای قبل از ورود میدونه در هر معامله چند درصد سرمایهاش را ریسک میکنه و بعد، چه هیجانزده باشه چه ترسیده، طبق همان قانون عمل میکنه.
Expectancy
ون تارپ معتقده تا وقتی Expectancy را نفهمی، اصلاً نمیفهمی یک سیستم سودده چیست. جالبه که بیشتر معاملهگرها سالها در بازار فعالیت میکنن، اما هنوز سیستم را با وینریت قضاوت میکنن. یعنی اولین سؤالشان این است: «چند درصد مواقع درست میگه؟» در حالی که از نظر ون تارپ این سؤال تقریباً سؤال اشتباهی است.
فرض کن من دو سیستم به تو معرفی کنم. سیستم اول در ۸۰ درصد مواقع برنده میشود و سیستم دوم فقط در ۴۰ درصد مواقع برنده میشود. تقریباً همه معاملهگرهای تازهکار فوراً جذب سیستم اول میشوند. چون ذهن انسان عاشق درست بودن است. ما دوست داریم زیاد برنده شویم. دوست داریم احساس کنیم حق با ما بوده. اما ون تارپ میگوید بازار هیچ اهمیتی به تعداد دفعات درست بودن تو نمیدهد. تنها چیزی که اهمیت دارد این است که در پایان پول بیشتری داری یا نه.
فرض کن سیستم اول هر بار که میبرد ۱۰۰ دلار سود میدهد، اما هر بار که میبازد ۵۰۰ دلار ضرر میکند. از آن طرف سیستم دوم فقط ۴۰ درصد مواقع برنده میشود، اما هر برد ۴۰۰ دلار سود میدهد و هر ضرر فقط ۱۰۰ دلار هزینه دارد. حالا ناگهان میبینی آن سیستم با وینریت پایینتر میتواند بسیار سوددهتر باشد.
اینجاست که مفهوم Expectancy وارد میشود. Expectancy در واقع پاسخ این سؤال است: «اگر این سیستم را صدها بار اجرا کنم، به طور متوسط از هر معامله چقدر انتظار سود یا ضرر دارم؟»
این یکی از مهمترین تغییرات ذهنی در مسیر حرفهای شدن است. معاملهگر آماتور به معامله بعدی فکر میکند. معاملهگر حرفهای به صد معامله بعدی فکر میکند.
فرض کن یک کازینو را نگاه کنی. آیا مدیر کازینو میداند مشتری بعدی برنده میشود یا بازنده؟ نه. آیا میداند روی میز بعدی چه اتفاقی میافتد؟ نه. اما با این حال با اطمینان کامل کسبوکارش را اداره میکند. چرا؟ چون امید ریاضی بازیها را میشناسد. او نمیداند در کوتاهمدت چه میشود، اما میداند در بلندمدت چه اتفاقی خواهد افتاد.
ون تارپ میگوید معاملهگر حرفهای هم باید همینطور فکر کند. مشکل بیشتر معاملهگرها این است که هنوز ذهنشان دنبال پیشبینی معامله بعدی است. میخواهند بدانند این معامله برنده میشود یا نه. اما واقعیت این است که حتی بهترین سیستمهای دنیا هم نمیتوانند نتیجه معامله بعدی را بدانند. چیزی که اهمیت دارد این است که در مجموعه بزرگی از معاملات، مزیت آماری به نفع تو باشد.
اتفاقاً اینجا یکی از دلایلی که خیلی از معاملهگرها شکست میخورند آشکار میشود. آنها چند ضرر پشت سر هم میبینند و نتیجه میگیرند سیستم خراب شده. چون هنوز در سطح معامله فکر میکنند، نه در سطح سیستم.
فرض کن یک سیستم واقعاً عالی داری که در هر صد معامله به طور میانگین سود خوبی تولید میکند. آیا این به این معنی است که ضررهای متوالی نخواهی داشت؟ اصلاً. ممکن است حتی ده ضرر پشت سر هم ببینی. اما اگر Expectancy سیستم مثبت باشد، آن ضررها بخشی از مسیر طبیعی سیستم هستند.
یکی از نکات فوقالعاده مهمی که ون تارپ مطرح میکند این است که بسیاری از معاملهگرها عاشق وینریت بالا هستند، چون وینریت بالا احساس خوبی ایجاد میکند. فرض کن سیستمی داشته باشی که ۹۰ درصد مواقع برنده میشود. از نظر روانی فوقالعاده جذاب است. اما اگر آن ۱۰ درصد ضررها کل سودهای قبلی را نابود کنند، آن سیستم ارزشی ندارد.
از آن طرف ممکن است سیستمی فقط ۳۵ درصد مواقع برنده شود. این از نظر احساسی سخت است. چون بیشتر مواقع داری اشتباه میکنی. اما اگر هر برد چند برابر هر ضرر ارزش داشته باشد، آن سیستم میتواند بسیار سودده باشد.
در واقع یکی از بزرگترین بلوغهای ذهنی در معاملهگری زمانی اتفاق میافتد که دیگر هدفت «درست گفتن» نباشد. هدفت «پول درآوردن» باشد. این دو همیشه یکی نیستند.
خیلی از معاملهگرها هنوز دنبال اثبات باهوش بودن خودشان هستند. برای همین عاشق سیستمهایی میشوند که وینریت بالایی دارند. اما معاملهگر حرفهای بیشتر شبیه مدیر یک کسبوکار فکر میکند. برای او مهم نیست چند بار حق با او بوده؛ مهم این است که در پایان سال موجودی حسابش چه تغییری کرده است.
کازینو به این دلیل ثروتمند نشده که در هر دست بازی برنده میشود. ثروتمند شده چون امید ریاضی بازیها به نفع اوست. ون تارپ میگوید معاملهگر حرفهای هم باید همین ذهنیت را پیدا کند. او به جای وسواس روی معامله بعدی، روی مزیت آماری بلندمدت تمرکز میکند. چون در نهایت چیزی که حساب تو را رشد میدهد، تعداد دفعات درست بودن نیست؛ مقدار پولی است که سیستم تو در طول صدها معامله تولید میکند. و این دقیقاً همان چیزی است که Expectancy اندازهگیری میکند.
نکته اصلی این درس اینه که ما نباید یک استراتژی را با دو سه معامله قضاوت کنیم. ممکنه یک روش در چند معامله اول سود بده، اما در بلندمدت ضررده باشه؛ یا برعکس، چند ضرر اول بده اما در مجموع سیستم خوبی باشه. برای همین باید قبل از اجرای جدی، استراتژی را روی تعداد زیادی معامله تست کنیم؛ مثلاً با بکتست روی گذشته بازار، بررسی کنیم در صد معامله یا چندصد معامله چه نتیجهای داده، میانگین سود و ضررش چقدر بوده و آیا بعد از هزینهها، کارمزد، اسپرد و خطاهای واقعی هنوز امید ریاضی مثبت دارد یا نه. یعنی معاملهگر حرفهای دنبال این نیست که معامله بعدی حتماً سود شود؛ دنبال این است که کل سیستم در تعداد زیاد معاملات، برآیند سودده داشته باشد.
طراحی سیستم متناسب با شخصیت معاملهگر
یکی از متفاوتترین ایدههای ون تارپ در این کتاب اینه که میگه خیلی از معاملهگرها تمام عمر دنبال پیدا کردن «بهترین سیستم» میگردن، در حالی که سؤال درست اینه که «بهترین سیستم برای من کدومه؟» این دو تا سؤال شبیه هم به نظر میرسن، اما در عمل زمین تا آسمون با هم فرق دارن. بیشتر آدمها وقتی یک سیستم سودده پیدا میکنن فقط به این نگاه میکنن که چقدر سود میده، وینریتش چقدره یا افت سرمایهاش چقدره. اما ون تارپ معتقده قبل از همه اینها باید یک سؤال مهمتر پرسیده بشه: آیا من واقعاً میتونم این سیستم رو سالها اجرا کنم؟
فرض کن یک سیستم فوقالعاده وجود داره که در بلندمدت بازدهی بسیار خوبی داره، اما لازمه هر روز ده ساعت پای نمودار بشینی، مدام تصمیمهای سریع بگیری و روزی چندین معامله انجام بدی. اگر شخصیت تو آدمی باشه که آرامش دوست داره، حوصله فشار لحظهای نداره یا از تصمیمگیریهای سریع خسته میشه، حتی اگر اون سیستم روی کاغذ عالی باشه باز هم برای تو سیستم مناسبی نیست. از طرف دیگه ممکنه یک نفر دقیقاً عاشق همین سبک باشه و ازش لذت ببره. بنابراین سؤال اصلی فقط این نیست که یک سیستم چقدر خوبه؛ سؤال مهمتر اینه که چقدر با شخصیت و روحیه تو سازگاره.
ون تارپ میگه یکی از دلایل اصلی شکست معاملهگرها اینه که سعی میکنن کفش آدمهای دیگه رو بپوشن. یک نفر سیستم یک معاملهگر موفق رو میبینه و تلاش میکنه دقیقاً همون کارها رو تکرار کنه، بدون اینکه توجه کنه شاید شخصیت، روحیه، زمان آزاد، تحمل استرس و سبک زندگی او کاملاً متفاوت باشه. این دقیقاً شبیه اینه که یک نفر بخواد برنامه تمرینی یک ورزشکار حرفهای رو کپی کنه. شاید اون برنامه برای ورزشکار حرفهای عالی باشه، اما برای یک آدم عادی نهتنها مفید نباشه، بلکه باعث آسیب هم بشه.
در معاملهگری هم همین اتفاق میفته. بعضی آدمها ذاتاً صبور هستن و میتونن هفتهها منتظر بمونن تا یک ستاپ خوب شکل بگیره. بعضیها از این انتظار دیوونه میشن. بعضیها عاشق معاملات کوتاهمدت هستن و از سرعت بازار انرژی میگیرن. بعضیهای دیگه با همین سرعت مضطرب میشن و اشتباهات زیادی مرتکب میشن. هیچکدوم از این ویژگیها خوب یا بد نیستن؛ فقط متفاوته. مشکل زمانی شروع میشه که سیستم و شخصیت معاملهگر با هم هماهنگ نباشن.
مثلاً فرض کن ذاتاً آدم کمحوصلهای هستی. اگر وارد یک سیستم روندی بشی که گاهی باید یک یا دو ماه روی معامله بمونی تا سود اصلی شکل بگیره، احتمال زیادی وجود داره که وسط راه طاقت نیاری و زودتر خارج بشی. یا برعکس، اگر آدم بسیار صبوری باشی و وارد یک سیستم اسکالپینگ بشی که هر روز دهها تصمیم سریع میخواد، احتمالاً بعد از مدتی از نظر ذهنی فرسوده میشی. در هر دو حالت مشکل از سیستم نیست؛ مشکل از ناهماهنگی بین سیستم و کسیه که قراره اون رو اجرا کنه.
یکی از اشتباهات رایج اینه که معاملهگر یک سیستم سودده پیدا میکنه اما چون با روحیهاش سازگار نیست، مدام قوانین رو میشکنه. مثلاً سیستم میگه استاپ رو جابهجا نکن، اما چون فرد تحمل ضرر نداره، استاپ رو عقب میبره. یا سیستم میگه اجازه بده سود رشد کنه، اما چون فرد اضطراب داره، خیلی زود از معامله خارج میشه. بعد از مدتی هم نتیجه میگیره که سیستم بد بوده، در حالی که مشکل اصلی از اجراکننده سیستم بوده، نه خود سیستم.
در معاملهگری فقط دنبال یک سیستم سودده نباش. دنبال سیستمی باش که بتونی سالها بدون فشار غیرطبیعی اجراش کنی. چون در نهایت بهترین سیستم جهان هم اگر نتونی بهش پایبند بمونی هیچ ارزشی نداره. اما یک سیستم ساده که با شخصیت، روحیه، تحمل ریسک، زمان آزاد و سبک زندگی تو هماهنگ باشه، میتونه سالها برایت کار کنه و به مرور نتایج بزرگی بسازه.
خلاصه حرف ون تارپ اینه که خیلی از معاملهگرها دنبال پیدا کردن سیستم مناسب هستن، در حالی که باید دنبال پیدا کردن سیستم مناسبِ خودشان باشن. موفقیت فقط از مزیت معاملاتی به وجود نمیاد؛ از هماهنگی بین سیستم و انسانی که قراره هر روز اون سیستم رو اجرا کنه هم به وجود میاد. خیلی وقتها چیزی که یک سیستم رو سودده یا زیانده میکنه، خود سیستم نیست؛ کسیه که پشت مانیتور نشسته و قراره به اون پایبند بمونه.
SQN (System Quality Number)
اگر Position Sizing معروفترین ایده ون تارپ باشه، SQN احتمالاً اختصاصیترین ایده اونه. SQN مخفف System Quality Number هست؛ یعنی عدد کیفیت سیستم. ون تارپ این مفهوم رو معرفی کرد چون معتقد بود اکثر معاملهگرها سیستمها رو با معیارهای اشتباه قضاوت میکنن.
بیشتر معاملهگرها وقتی میخوان یک سیستم رو ارزیابی کنن، معمولاً فقط به چند چیز نگاه میکنن: وینریت چقدره؟ سالی چند درصد سود میده؟ بیشترین افت سرمایه چقدره؟ این معیارها مهم هستن، اما هر کدوم فقط بخشی از داستان رو نشون میدن. ون تارپ دنبال یک معیار بود که بتونه تصویر کاملتری از کیفیت واقعی یک سیستم بده.
دلیلش هم ساده است. فرض کن دو سیستم داری. سیستم اول وینریت ۷۵ درصد داره. سیستم دوم وینریت ۴۵ درصد داره. در نگاه اول اکثر آدمها عاشق سیستم اول میشن. اما شاید سیستم اول سودهای کوچیکی بگیره و هر از گاهی یک ضرر بزرگ بزنه. در حالی که سیستم دوم بردهای کمتری داره اما هر بردش چند برابر ضررهاشه. حالا کدوم بهتره؟ فقط با نگاه کردن به وینریت نمیتونی جواب بدی. (سعی کن سیستمی بسازی که ضررهای کوچک داشته باشه اما بردهای بزرگ. چطور؟ با استاپ لاس منطقی، 70 درصد معاملاتت ممکنه ضرر بشه، اما 30 درصد بهت سود 1 به 10 بده. این سیستم سوددهیه!)
یا فرض کن دو سیستم هر دو سالی ۳۰ درصد سود میدن. اما یکی این سود رو خیلی منظم و پایدار تولید میکنه و دیگری پر از نوسان و افت سرمایههای شدید هست. باز هم سود نهایی یکیه، اما کیفیت این دو سیستم یکسان نیست.
اینجاست که SQN وارد میشه. ایده اصلی SQN اینه که فقط به مقدار سود نگاه نکنیم؛ به کیفیت تولید اون سود هم نگاه کنیم. ون تارپ میگه یک سیستم خوب فقط سیستمی نیست که پول دربیاره؛ سیستمیه که این پول رو به شکلی پایدار، منطقی و قابل تکرار تولید کنه.
برای درک این موضوع یک مثال کسبوکاری بزنیم. فرض کن دو رستوران وجود دارن. هر دو سالی یک میلیارد تومان سود دارن. اما رستوران اول هر ماه تقریباً درآمد ثابتی داره. رستوران دوم بعضی ماهها فوقالعاده سود میکنه و بعضی ماهها نزدیک ورشکستگی میره. اگر قرار باشه یکی رو بخری، احتمالاً رستوران اول جذابتره. چون قابل پیشبینیتره. SQN هم تقریباً همین نگاه رو وارد معاملهگری میکنه.
ون تارپ معتقده بسیاری از معاملهگرها اسیر نتایج کوتاهمدت میشن. مثلاً یک سیستم در سه ماه اخیر فوقالعاده بوده و همه فکر میکنن شاهکار پیدا کردن. اما SQN سعی میکنه نویزهای کوتاهمدت رو کنار بزنه و کیفیت واقعی سیستم رو اندازه بگیره. یعنی کمک میکنه بفهمی آیا واقعاً یک مزیت پایدار وجود داره یا فقط چند معامله خوب پشت سر هم اتفاق افتاده.
اما شاید مهمترین کاربرد SQN جای دیگری باشه. این مفهوم به تو کمک میکنه سیستمها رو با هم مقایسه کنی. چون خیلی وقتها چند سیستم مختلف داری و نمیدونی کدوم واقعاً بهتره. یکی وینریت بالاتری داره، یکی سود بیشتری داره، یکی افت سرمایه کمتری داره. SQN تلاش میکنه این عوامل رو در یک نگاه کلی جمع کنه تا بتوانی کیفیت نسبی سیستمها رو ارزیابی کنی.
البته ون تارپ خودش هم هشدار میده که SQN جام مقدس نیست. مثل هر عدد دیگری محدودیتهایی داره. قرار نیست فقط به یک عدد نگاه کنی و درباره کل سیستم تصمیم بگیری. اما میتونه یک ابزار مفید باشه تا از قضاوتهای احساسی فاصله بگیری.
به نظر من مهمترین درسی که پشت SQN پنهان شده، خود فرمول نیست. حتی خیلی از معاملهگرها بعدها فرمول دقیقش رو فراموش میکنن. ارزش واقعی SQN در طرز فکریه که ایجاد میکنه. این مفهوم به تو یاد میده که از نگاه کردن به چند معامله، چند هفته یا چند ماه فاصله بگیری و به کیفیت بلندمدت سیستم فکر کنی.
در واقع ون تارپ داره همون حرفی رو میزنه که در بخشهای قبلی بارها به شکلهای مختلف مطرح کرد: معاملهگری حرفهای یعنی فکر کردن در سطح سیستم، نه در سطح معامله. معاملهگر آماتور میپرسه: «آخرین معامله چی شد؟» معاملهگر حرفهای میپرسه: «کیفیت کلی این سیستم چقدره؟»
شاید خلاصهترین تعریف SQN همین باشه:
SQN تلاشی برای اندازهگیری کیفیت واقعی یک سیستم معاملاتیه، نه صرفاً نتیجه چند معامله اخیر. این دقیقاً همون چیزی هست که اکثر معاملهگرها هیچوقت یاد نمیگیرن. چون بیشتر مردم عاشق نتایج کوتاهمدتن، اما ثروت واقعی از سیستمهای باکیفیت و پایدار ساخته میشه، نه از چند برد هیجانانگیز و موقتی.
ساخت ماشین پولسازی
بیشتر معاملهگرها هنوز معاملهگری رو مثل یک شرطبندی میبینن. یعنی هر روز پشت مانیتور میشینن و با خودشون فکر میکنن: «امروز چی بخرم؟ کجا بفروشم؟ این معامله سود میده یا نه؟» اما معاملهگرهای حرفهای نگاه کاملاً متفاوتی دارن. اونا به معاملهگری به چشم یک کسبوکار نگاه میکنن؛ کسبوکاری که باید یک ماشین تولید پول داشته باشه.
اینجا دقیقاً همون جاییه که حرفهای ون تارپ به مایکل گربر نزدیک میشه. یادت هست گربر میگفت صاحب کسبوکار نباید هر روز از نو تصمیم بگیره که چکار کنه؛ باید یک سیستم بسازه که خودش کار کنه؟ ون تارپ هم تقریباً همین حرف رو در معاملهگری میزنه. او میگه موفقترین معاملهگرها کسانی نیستن که هر روز بازار رو بهتر پیشبینی میکنن؛ کسانی هستن که یک سیستم مالی ساختهاند که بارها و بارها قابل اجراست.
بیشتر افراد فکر میکنن ثروت در معاملهگری از پیدا کردن یک ستاپ جادویی به وجود میاد. اما ون تارپ میگه ثروت از ترکیب چند جزء ساخته میشه. اول باید یک مزیت واقعی داشته باشی؛ یعنی سیستمی که در بلندمدت امید ریاضی مثبت داشته باشه. بعد باید مدیریت ریسک مناسبی داشته باشی تا در دورههای سخت نابود نشی. بعد باید حجم معاملاتت درست تنظیم شده باشه تا رشد سرمایه ممکن بشه. بعد هم باید انضباط کافی داشته باشی تا همه اینها را واقعاً اجرا کنی. وقتی این قطعات کنار هم قرار میگیرن، کمکم چیزی ساخته میشه که ون تارپ اسمش را ماشین پولسازی میگذاره.
خیلی از معاملهگرها روی یک قطعه از این پازل وسواس پیدا میکنن. مثلاً تمام عمر دنبال نقطه ورود بهتر میگردن. انگار اگر فقط یک درصد وینریتشان بیشتر بشه، همه مشکلات حل میشه. اما ون تارپ میگه این نگاه اشتباهه. چون یک سیستم متوسط با مدیریت سرمایه عالی معمولاً از یک سیستم عالی با مدیریت سرمایه ضعیف عملکرد بهتری خواهد داشت. (دقیقاً اون چیزی که گفتم. خیلی از معاملهگرها فقط روی بخشی از این فرآیند کار میکنن و اصلاً حواسشون نیست که بابا شاید بخش اول که مثلاً وینریت استراتژیت 90 درصد هست، عالیه، حالا باید اصلاً روی بخش دیگهای از فرآیند مثلاً مدیریت ریسک کار کنی. یا مدیریت حجم معامله یا اینکه اجازه بدی بعد از ورود چقدر تو سود بمونی!)
فرض کن دو کشاورز داریم. هر دو بذرهای خوبی دارن. اما یکی سیستم آبیاری، نگهداری و برداشت منظمی داره و دیگری هر روز یک روش جدید امتحان میکنه. احتمالاً در بلندمدت کشاورز اول موفقتر خواهد بود. در معاملهگری هم داستان مشابهیه. مزیت معاملاتی فقط بذر کاره؛ ثروت واقعی از سیستمی میاد که بتواند آن مزیت را بارها و بارها به شکلی منظم اجرا کند.
یکی از مهمترین چیزهایی که ون تارپ روی آن تأکید میکنه اینه که معاملهگر حرفهای دیگر به هر معامله اهمیت بیش از حد نمیدهد. چون میداند درآمدش از یک معامله ساخته نمیشود. همانطور که یک کارخانه با فروش یک محصول ثروتمند نمیشود، یک معاملهگر هم با یک معامله ثروتمند نمیشود. ثروت از تکرار یک فرآیند درست در طول زمان به وجود میاد.
این دقیقاً همون جاییه که بسیاری از معاملهگرها شکست میخورن. آنها هنوز در سطح معامله فکر میکنن، نه در سطح سیستم. بعد از یک برد احساس نابغه بودن میکنن. بعد از یک ضرر احساس شکست میکنن. در حالی که معاملهگر حرفهای بیشتر شبیه مدیر یک کارخانه فکر میکنه. او میدونه بعضی روزها فروش کمتره، بعضی روزها بیشتره، اما چیزی که اهمیت داره عملکرد کل سیستم در بلندمدته.
ون تارپ همچنین روی قدرت رشد مرکب تأکید زیادی داره. بیشتر آدمها دنبال سودهای انفجاری هستن، اما او میگه ثروتهای بزرگ معمولاً از رشدهای کوچک و پایدار ساخته میشن. اگر بتوانی سالها یک سیستم سودده را با مدیریت سرمایه درست اجرا کنی، اثر مرکب کمکم وارد بازی میشه و نتایجی خلق میکنه که در ابتدا باورکردنی نیستن.
به همین دلیل ون تارپ معتقده هدف نهایی معاملهگر نباید پیدا کردن بهترین معامله دنیا باشه. هدف باید ساختن یک فرآیند پایدار باشه که بتواند سالها کار کند. چون در نهایت پول واقعی از پیشبینیهای درخشان ساخته نمیشود؛ از سیستمهای تکرارپذیر ساخته میشود.
بیشتر معاملهگرها دنبال این هستن که معاملهگر بهتری بشن. اما ون تارپ میگه بهتره به جای این هدف، دنبال ساختن یک سیستم بهتر باشی. چون انسانها خسته میشن، میترسن، هیجانزده میشن و اشتباه میکنن. اما سیستمها اگر درست طراحی شده باشن، میتونن بارها و بارها همان کار درست را تکرار کنن.
خلاصه حرف ون تارپ اینه که معاملهگری حرفهای در اصل ساختن یک ماشین تولید پول است. ماشینی که از مزیت معاملاتی، مدیریت ریسک، مدیریت حجم، انضباط و اجرای مداوم ساخته شده. بیشتر افراد دنبال یک معامله عالی هستن، اما حرفهایها دنبال یک سیستم عالی هستن. و در بلندمدت، همیشه سیستمها هستند که ثروت میسازن، نه معاملههای منفرد.