عنوان اصلی کتاب: Thinking in Bets | نویسنده: Annie Duke
بخش اول: مشکل اصلی؛ نتیجهگرایی
آنی دوک معتقده یکی از بزرگترین خطاهای ذهن انسان اینه که کیفیت تصمیمها رو از روی نتیجه قضاوت میکنه. ما تقریباً از کودکی به این شکل تربیت شدیم که اگر نتیجه خوب بود، پس تصمیم هم خوب بوده و اگر نتیجه بد بود، پس حتماً تصمیم اشتباه بوده. اما دنیای واقعی خیلی پیچیدهتر از این حرفهاست. بین تصمیم و نتیجه یک عامل بسیار مهم وجود داره که اغلب فراموشش میکنیم: شانس.
فرض کن از یک چهارراه شلوغ بدون توجه به چراغ قرمز رد میشی و سالم هم به مقصد میرسی. آیا این یعنی تصمیم درستی گرفته بودی؟ قطعاً نه. فقط نتیجه خوبی اتفاق افتاده. تصمیم همچنان پرریسک و اشتباه بوده، اما خوششانسی باعث شده هزینه آن را پرداخت نکنی.
حالا برعکسش را تصور کن. فرض کن با رعایت تمام قوانین رانندگی در حال حرکت هستی، کمربندت را بستهای، سرعت مجاز را رعایت میکنی و همه کارها را درست انجام میدهی، اما ناگهان یک راننده مست با ماشین تو تصادف میکند. نتیجه بد شده، اما این به معنای بد بودن تصمیمهای تو نیست. فقط اتفاق بدی افتاده است.
مشکل اینجاست که ذهن ما معمولاً این تفاوت را نمیبیند. ما به محض دیدن نتیجه، درباره کیفیت تصمیم قضاوت میکنیم. اگر موفق شویم، فکر میکنیم تصمیم درستی گرفتهایم. اگر شکست بخوریم، نتیجه میگیریم که اشتباه کردهایم. در حالی که خیلی وقتها نتیجه فقط حاصل تصمیم ما نیست؛ حاصل تصمیم ما به اضافه شانس، شرایط محیطی و اتفاقاتی است که خارج از کنترل ما بودهاند.
این موضوع در معاملهگری حتی مهمتر هم میشود. فرض کن یک معاملهگر بدون استاپ وارد بازار میشود، حجم بزرگی میگیرد و تمام قوانین مدیریت سرمایه را زیر پا میگذارد. بازار هم اتفاقاً در جهت او حرکت میکند و سود بزرگی نصیبش میشود. بیشتر آدمها به او تبریک میگویند و تصور میکنند معامله فوقالعادهای انجام داده است. اما از نگاه آنی دوک، این یک تصمیم ضعیف بوده که فقط نتیجه خوبی داده است. از طرف دیگر ممکن است معاملهگری با یک سیستم تستشده، مدیریت سرمایه مناسب و اجرای دقیق قوانین وارد بازار شود، اما همان معامله خاص با ضرر بسته شود. خیلیها فوراً نتیجه میگیرند که تصمیم اشتباه بوده، در حالی که ممکن است آن معامله یکی از بهترین تصمیمهای ممکن در آن شرایط بوده باشد.
اینجاست که تفاوت معاملهگر حرفهای و آماتور مشخص میشود. معاملهگر آماتور نتیجهمحور است. او فقط به این نگاه میکند که سود کرده یا ضرر. اما معاملهگر حرفهای تصمیممحور است. او اول از خودش میپرسد آیا طبق سیستم عمل کرده؟ آیا با اطلاعاتی که در آن لحظه در اختیار داشته، تصمیم منطقی گرفته؟ آیا قوانینش را رعایت کرده؟ اگر جواب این سؤالها مثبت باشد، حتی یک معامله ضررده هم میتواند یک تصمیم خوب باشد.
آنی دوک برای این خطای ذهنی یک اسم دارد: Resulting یعنی قضاوت کردن کیفیت تصمیم از روی نتیجه. از نظر او این یکی از مخربترین اشتباهات فکری انسان است، چون باعث میشود شانس را با مهارت اشتباه بگیریم.
ممکن است یک مدیر تصمیم احمقانهای بگیرد و اتفاقاً موفق شود. ممکن است یک سرمایهگذار تصمیم درستی بگیرد و به خاطر شرایط بازار ضرر کند. ممکن است یک پزشک بهترین درمان ممکن را انتخاب کند اما بیمار فوت کند. ممکن است یک معاملهگر عالیترین ورود ممکن را بگیرد اما استاپ بخورد. نتیجه به تنهایی چیزی درباره کیفیت تصمیم نمیگوید.
در واقع بخش بزرگی از موفقیت در زندگی به این بستگی دارد که یاد بگیریم تصمیمها را جدا از نتایج ارزیابی کنیم. اگر بعد از هر موفقیت فکر کنیم نابغهایم و بعد از هر شکست فکر کنیم احمقیم، هیچوقت نمیتوانیم واقعیت را ببینیم. دنیا پر از شانس، نویز و عدمقطعیت است. برای همین آدمهای حرفهای به جای اینکه عاشق نتیجه شوند، عاشق فرآیند تصمیمگیری خوب میشوند. آنها میدانند که در بلندمدت، تصمیمهای خوب معمولاً نتایج خوبی هم تولید میکنند، اما در کوتاهمدت هر چیزی ممکن است اتفاق بیفتد.
شاید بهترین سؤالی که بعد از هر تصمیم بتوان از خود پرسید این باشد: «اگر زمان به عقب برگردد و دوباره دقیقاً در همان شرایط قرار بگیرم، با اطلاعاتی که آن لحظه داشتم، باز هم همین تصمیم را میگیرم؟» اگر جواب مثبت باشد، احتمالاً تصمیم خوبی گرفتهای، حتی اگر نتیجه بد شده باشد. اگر جواب منفی باشد، احتمالاً تصمیم بدی گرفتهای، حتی اگر نتیجه خوب از آب درآمده باشد.
خلاصه حرف آنی دوک این است که زندگی، سرمایهگذاری و معاملهگری بازی نتیجهها نیست؛ بازی تصمیمهاست. نتیجهها همیشه تا حدی تحت تأثیر شانس هستند، اما کیفیت تصمیمگیری چیزی است که واقعاً در کنترل ما قرار دارد. آدمهای موفق یاد میگیرند به جای قضاوت کردن خودشان بر اساس نتیجههای کوتاهمدت، روی ساختن فرآیندهای تصمیمگیری بهتر تمرکز کنند. چون در نهایت، چیزی که آینده را میسازد چند نتیجه تصادفی نیست؛ مجموعهای از تصمیمهای خوب است که بارها و بارها تکرار میشوند.
بخش دوم: زندگی یک بازی آماری است
یکی از مهمترین تفاوتهای آدمهای معمولی و تصمیمگیرندگان حرفهای این نیست که حرفهایها اطلاعات بیشتری دارند؛ بلکه این است که آنها دنیا را متفاوت میبینند. بیشتر مردم به دنبال قطعیت هستند. دوست دارند بدانند چه چیزی درست است، چه چیزی غلط است، چه اتفاقی خواهد افتاد و چه اتفاقی نخواهد افتاد. ذهن ما عاشق جملههایی مثل «مطمئنم»، «قطعاً»، «صددرصد» و «شکی نیست» است. اما آنی دوک میگوید یکی از بزرگترین اشتباهات انسان همین جا اتفاق میافتد؛ چون دنیای واقعی تقریباً هیچوقت با قطعیت کامل کار نمیکند.
ما دوست داریم فکر کنیم که زندگی شبیه یک امتحان ریاضی است؛ یعنی برای هر سؤال یک جواب درست وجود دارد. اما زندگی بیشتر شبیه یک بازی پوکر است. در پوکر ممکن است بهترین تصمیم ممکن را بگیری و ببازی. ممکن است بدترین تصمیم ممکن را بگیری و برنده شوی. دلیلش این است که همیشه بخشی از اطلاعات پنهان است و بخشی از نتیجه در اختیار شانس قرار دارد. آنی دوک معتقد است زندگی، کسبوکار، سرمایهگذاری و معاملهگری هم دقیقاً همینطور هستند.
فرض کن از یک معاملهگر بپرسی قیمت طلا هفته آینده بالا میرود یا پایین؟ معاملهگر آماتور ممکن است بگوید: «قطعاً بالا میرود» اما معاملهگر حرفهای معمولاً اینطور حرف نمیزند. او بیشتر چیزی شبیه این میگوید: «به نظر من حدود ۶۰ درصد احتمال رشد وجود دارد» شاید در نگاه اول این حرف نشانه ضعف یا تردید به نظر برسد، اما در واقع نشانه درک عمیقتر از واقعیت است. او فهمیده که آینده قطعی نیست و فقط میتواند درباره احتمالها صحبت کند.
این طرز فکر در ابتدا عجیب به نظر میرسد، چون ما از کودکی عادت کردهایم همه چیز را سیاه و سفید ببینیم. یا درست یا غلط. یا موفق یا شکستخورده. یا بله یا خیر. اما دنیا بیشتر خاکستری است تا سیاه و سفید. مثلاً فرض کن یک پزشک به بیماری نگاه میکند و میگوید: «احتمال دارد این بیماری ۸۰ درصد به درمان پاسخ بدهد» این به معنی ناآگاهی پزشک نیست؛ بلکه به این معنی است که او واقعیت را همانطور که هست میبیند. او میداند که در دنیای واقعی، قطعیت کامل وجود ندارد.
آنی دوک میگوید یکی از خطرناکترین کلمات در تصمیمگیری، کلمه «مطمئنم» است. چون وقتی مطمئن میشویم، مغزمان ناخودآگاه در را به روی اطلاعات مخالف میبندد. دیگر دنبال شواهد جدید نمیگردیم. دیگر احتمال اشتباه بودن خودمان را بررسی نمیکنیم. دیگر سؤال نمیپرسیم. به همین دلیل است که بسیاری از اشتباهات بزرگ زندگی از جایی شروع میشوند که فرد بیش از حد مطمئن شده است.
این موضوع را در بازارهای مالی خیلی راحت میشود دید. معاملهگر تازهکار معمولاً دنبال پیشبینی قطعی است. مدام میپرسد: «بازار بالا میرود یا پایین؟» اما معاملهگر حرفهای کمکم متوجه میشود که این سؤال اشتباه است. سؤال درست این است: «احتمال کدام سناریو بیشتر است؟» این تفاوت ظاهراً کوچک، کل نگاه آدم را عوض میکند. چون وقتی با احتمال فکر میکنی، دیگر مجبور نیستی همیشه درست باشی. فقط باید در بلندمدت تصمیمهایی بگیری که امید ریاضی مثبت دارند.
فرض کن یک سیستم معاملاتی داری که در ۶۰ درصد مواقع درست عمل میکند. این یعنی در ۴۰ درصد مواقع هم اشتباه خواهد کرد. اگر هنوز با ذهنیت قطعیت فکر کنی، هر ضرر تو را شوکه میکند. اما اگر با ذهنیت احتمالاتی فکر کنی، ضررها بخشی طبیعی از سیستم خواهند بود. در واقع یکی از دلایلی که بسیاری از معاملهگرها از نظر روانی نابود میشوند این است که هنوز دنیا را با عینک قطعیت میبینند. آنها انتظار دارند وقتی تصمیم درستی میگیرند، نتیجه هم حتماً خوب باشد. اما دنیا چنین قولی به کسی نداده است.
آنی دوک معتقد است یکی از نشانههای بلوغ فکری این است که بتوانی به جای جوابهای قطعی، با درصدها فکر کنی. یعنی به جای اینکه بگویی «این کار حتماً موفق میشود»، بگویی «به نظر من احتمال موفقیت این کار بالاست.» به جای اینکه بگویی «این معامله قطعاً سود میدهد»، بگویی «در شرایط فعلی احتمال موفقیت این معامله بیشتر از احتمال شکست آن است.» شاید این نوع حرف زدن در ابتدا ضعیف به نظر برسد، اما در واقع بسیار دقیقتر و واقعبینانهتر است.
جالب اینجاست که این طرز فکر فقط برای معاملهگری مفید نیست. در کسبوکار، سرمایهگذاری، ازدواج، استخدام و تقریباً همه تصمیمهای مهم زندگی کاربرد دارد. هیچکس نمیداند یک کسبوکار جدید قطعاً موفق میشود یا نه. هیچکس نمیداند یک استخدام جدید حتماً عالی از آب درمیآید یا نه. هیچکس نمیداند یک سرمایهگذاری حتماً سود خواهد داد یا نه. چیزی که وجود دارد فقط احتمالهاست.
شاید مهمترین درسی که این فصل میخواهد به ما بدهد این باشد که زندگی یک بازی قطعیت نیست؛ یک بازی احتمالاتی است. آدمهای ضعیف دنبال پیشگویی آیندهاند. آدمهای حرفهای دنبال مدیریت احتمالها هستند. آنها میدانند که هیچوقت همه اطلاعات را در اختیار ندارند، هیچوقت آینده را کامل نمیبینند و هیچوقت نمیتوانند مطمئن باشند. اما همین پذیرش عدمقطعیت به آنها اجازه میدهد تصمیمهای بهتری بگیرند. (نمیتونم بگم صد درصد به فلان نتیجه میرسم! اما میتونم با انجام دادن و رعایت کارهای کوچکی، احتمال رسیدن به اون رو بالاتر ببرم. همین چند کار کوچک شاید باعث بشه اون چیز اتفاق بیافته. شانس اون نتیجه رو بالاتر بردم!)
خلاصه حرف آنی دوک این است که هر وقت کلمه «مطمئنم» در ذهنت ظاهر شد، باید کمی محتاط شوی. چون دنیا معمولاً کمتر از چیزی که فکر میکنیم قابل پیشبینی است. موفقیت واقعی از پیدا کردن قطعیت به دست نمیآید؛ از یاد گرفتن زندگی و تصمیمگیری در میان احتمالها به دست میآید. این دقیقاً همان ذهنیتی است که یک معاملهگر، سرمایهگذار یا تصمیمگیرنده حرفهای را از بقیه جدا میکند.
بخش سوم: تصمیم خوب در برابر نتیجه خوب
یکی از مهمترین پیامهای کتاب Thinking in Bets اینه که ما باید یاد بگیریم بین «تصمیم خوب» و «نتیجه خوب» تفاوت قائل بشیم. مشکل اینجاست که ذهن انسان به طور طبیعی این دو تا رو با هم قاطی میکنه. وقتی نتیجه خوبی میگیریم، فرض میکنیم تصمیم درستی گرفتهایم. وقتی نتیجه بدی میگیریم، نتیجه میگیریم که تصمیم اشتباه بوده. اما آنی دوک میگه این یکی از بزرگترین خطاهای فکری انسانه، چون در دنیای واقعی همیشه بین تصمیم و نتیجه، چیزی به اسم شانس وجود داره.
فرض کن دو نفر همزمان وارد بازار میشن. نفر اول با یک سیستم دقیق، مدیریت سرمایه مناسب و تحلیل منطقی وارد معامله میشه. نفر دوم بدون برنامه، بدون استاپ و صرفاً از روی حدس وارد معامله میشه. حالا بازار برخلاف انتظار نفر اول حرکت میکنه و استاپش فعال میشه، اما اتفاقاً در جهت نفر دوم حرکت میکنه و سود بزرگی نصیبش میشه. اگر فقط به نتیجه نگاه کنیم، باید بگیم نفر دوم تصمیم بهتری گرفته. اما واقعیت دقیقاً برعکسه. نفر اول تصمیم حرفهای گرفته ولی نتیجه بدی دیده. نفر دوم تصمیم ضعیفی گرفته ولی نتیجه خوبی نصیبش شده.
اینجاست که آنی دوک میگه کیفیت تصمیم را نباید از روی نتیجه سنجید. باید ببینیم در لحظه تصمیمگیری چه اطلاعاتی در اختیار داشتیم و با آن اطلاعات چقدر منطقی عمل کردیم. چون ما آینده را نمیبینیم. تنها چیزی که در کنترل ماست کیفیت فرآیند تصمیمگیری ماست. نتیجه همیشه تا حدی تحت تأثیر عواملی قرار دارد که خارج از کنترل ما هستند.
در واقع بخش بزرگی از موفقیتهای دنیا ترکیبی از مهارت و شانس هستند. مشکل اینجاست که ما معمولاً نقش شانس را دستکم میگیریم. وقتی یک نفر موفق میشود، فوراً دنبال توضیحی میگردیم که تمام موفقیتش را به مهارت نسبت دهد. اگر یک سرمایهگذار ثروتمند شود، فرض میکنیم حتماً نابغه بوده. اگر یک کارآفرین موفق شود، فکر میکنیم همه تصمیمهایش درست بوده. اما آنی دوک میگه واقعیت خیلی پیچیدهتره. در بسیاری از موفقیتهای بزرگ، علاوه بر مهارت، مقداری شانس هم وجود داشته است؛ همانطور که در بسیاری از شکستها، علاوه بر اشتباهات فرد، مقداری بدشانسی هم نقش داشته است.
این حرف به این معنا نیست که مهارت مهم نیست. اتفاقاً مهارت فوقالعاده مهمه. اما تفاوت مهارت و شانس در زمان خودش را نشان میدهد. شانس معمولاً در کوتاهمدت بسیار قدرتمند است، اما مهارت در بلندمدت خودش را آشکار میکند. ممکن است یک معاملهگر ضعیف چند ماه فوقالعاده سود کند. ممکن است یک معاملهگر حرفهای چند ماه عملکرد متوسطی داشته باشد. اما وقتی تعداد تصمیمها زیاد میشود، کمکم اثر مهارت از اثر شانس جدا میشود.
برای همین آنی دوک معتقده یکی از اشتباهات رایج اینه که از نتایج کوتاهمدت درس میگیریم. مثلاً یک معامله سودده انجام میدهیم و نتیجه میگیریم روش ما عالی است. یا یک معامله ضررده انجام میدهیم و فکر میکنیم باید سیستم را عوض کنیم. در حالی که چیزی که باید بررسی کنیم خود تصمیم است، نه صرفاً نتیجه آن. سؤال درست این نیست که «سود کردم یا ضرر؟» سؤال درست اینه که «آیا در آن لحظه، با اطلاعاتی که داشتم، تصمیم منطقی گرفتم یا نه؟»
فرض کن یک پزشک برای درمان بیماری دو گزینه دارد. بر اساس دانش پزشکی، گزینه اول ۸۰ درصد احتمال موفقیت دارد و گزینه دوم فقط ۲۰ درصد. پزشک گزینه اول را انتخاب میکند، اما بیمار جزو آن ۲۰ درصدی میشود که درمان جواب نمیدهد. آیا پزشک تصمیم بدی گرفته؟ نه. او بهترین تصمیم ممکن را با اطلاعات موجود گرفته است. نتیجه فقط برخلاف انتظار پیش رفته. معاملهگری هم دقیقاً همینطور است. ممکن است بهترین ستاپ ممکن را بگیری و ضرر کنی. ممکن است بدترین ستاپ ممکن را بگیری و سود کنی. نتیجه به تنهایی چیزی درباره کیفیت تصمیم نمیگوید.
به همین دلیل آدمهای حرفهای سعی میکنند به جای نتیجهمحوری، فرآیندمحور باشند. آنها بعد از هر تصمیم از خودشان نمیپرسند «برنده شدم یا بازنده؟» بلکه میپرسند «آیا فرآیند تصمیمگیری من درست بود؟» چون میدانند اگر فرآیند درست باشد، در بلندمدت نتایج هم به سمت بهبود حرکت خواهند کرد. اما اگر فقط به نتایج کوتاهمدت نگاه کنند، ممکن است دائماً بین روشهای مختلف سرگردان شوند و هیچوقت به ثبات نرسند.
شاید مهمترین درس این فصل این باشد که زندگی، معاملهگری و کسبوکار مسابقه پیشبینی آینده نیست. مسابقه گرفتن تصمیمهای خوب در شرایطی است که آینده را نمیدانیم. آدمهای ضعیف به نتیجهها وابسته میشوند، اما آدمهای حرفهای روی کیفیت تصمیمهایشان تمرکز میکنند. چون میدانند نتیجهها میتوانند فریبنده باشند، اما یک فرآیند تصمیمگیری خوب، در بلندمدت ارزش واقعی خودش را نشان خواهد داد. در نهایت چیزی که ما را موفق میکند چند نتیجه تصادفی خوب نیست؛ مجموعهای از تصمیمهای خوب است که بارها و بارها تکرار میشوند، حتی وقتی بعضی از آنها موقتاً نتیجه دلخواه ما را تولید نمیکنند.
بخش چهارم: فریب داستانها
یکی از جالبترین و در عین حال خطرناکترین ویژگیهای ذهن انسان اینه که نمیتونه با «نمیدانم» کنار بیاد. ذهن ما عاشق توضیح دادنه. عاشق اینه که برای هر اتفاقی یک علت پیدا کنه، برای هر نتیجهای یک داستان بسازه و برای هر رویدادی یک توضیح منظم ارائه بده. مشکل اینجاست که دنیا خیلی وقتها آنقدر مرتب و منطقی نیست که ذهن ما دوست داره. اما مغز ما این واقعیت رو نمیپذیره و شروع میکنه به پر کردن جاهای خالی داستان.
فرض کن امروز بازار طلا ۳ درصد رشد کرده. فردا صبح دهها تحلیل منتشر میشه که توضیح میدن چرا این اتفاق افتاده. یکی میگه به خاطر فلان خبر اقتصادی بوده. یکی میگه به خاطر سیاستهای بانک مرکزی بوده. یکی میگه به خاطر تنشهای سیاسی بوده. جالبه که اگر بازار به جای رشد، ۳ درصد سقوط کرده بود، باز هم دهها تحلیل آماده وجود داشت که توضیح بده چرا این سقوط رخ داده. ذهن انسان از اینکه بگه «واقعاً نمیدانیم» خوشش نمیاد. برای همین تقریباً همیشه یک داستان آماده میکنه.
آنی دوک میگه این یکی از بزرگترین دامهای ذهنه. چون به اشتباه ما کمکم باور میکنیم که آن داستانهای ساختگی واقعاً علت اتفاقات بودهاند، در حالی که خیلی وقتها فقط توضیحاتی هستند که بعد از رخ دادن اتفاق ساخته شدهاند. ذهن ما عاشق اینه که بین رویدادها ارتباط پیدا کنه، حتی وقتی آن ارتباط وجود نداره.
مثلاً فرض کن یک کارآفرین کسبوکارش موفق شده. چند سال بعد همه شروع میکنن به توضیح دادن علت موفقیتش. میگن چون فلان کتاب رو خونده بود. چون فلان عادت رو داشت. چون فلان تصمیم رو گرفت. اما چیزی که معمولاً فراموش میشه اینه که هزاران نفر دیگر هم همان کتابها را خواندهاند و همان عادتها را داشتهاند و موفق نشدهاند. ذهن ما بعد از وقوع موفقیت، یک داستان مرتب میسازه که انگار همه چیز از اول مشخص بوده.
این خطا در بازارهای مالی حتی خطرناکتره. فرض کن یک تحلیلگر پیشبینی میکنه بازار بالا میره و اتفاقاً بازار هم بالا میره. اکثر آدمها فوراً نتیجه میگیرن که تحلیلگر فوقالعادهایه. اما شاید آن پیشبینی فقط شانسی درست از آب درآمده باشه. اگر هزار نفر پیشبینیهای مختلف انجام بدن، طبیعی است که بعضیها اتفاقاً درست از آب دربیان. اما ذهن ما دوست داره برای موفقیت آنها یک داستان قشنگ بسازه.
یکی از معروفترین خطاهایی که آنی دوک دربارهاش صحبت میکنه، همون چیزیه که بهش میگن «خطای از اول معلوم بود». حتماً این تجربه رو داشتی. یک اتفاق رخ میده و بعد از رخ دادن آن، ناگهان همه میگن: «خب معلوم بود که این اتفاق میفته!» اما اگر قبل از وقوع آن اتفاق از همان افراد سؤال میکردی، اغلب چنین اطمینانی نداشتن.
مثلاً بعد از بحران مالی ۲۰۰۸ افراد زیادی پیدا شدن که گفتن از اول معلوم بود بازار سقوط میکنه. بعد از ترکیدن حباب داتکام هم همین حرفها زده شد. بعد از کرونا هم خیلیها گفتن نشانهها کاملاً واضح بوده. اما واقعیت اینه که قبل از وقوع این اتفاقات، آینده برای اکثر آدمها مبهم و نامشخص بوده. فقط بعد از رخ دادن رویدادهاست که ذهن ما گذشته را بازنویسی میکنه و طوری وانمود میکنه که همه چیز از اول قابل پیشبینی بوده.
این موضوع یک اثر مخرب داره. وقتی فکر میکنیم گذشته از اول واضح بوده، کمکم اعتماد به نفس کاذب پیدا میکنیم. فکر میکنیم دفعه بعد هم میتونیم آینده را به همان راحتی پیشبینی کنیم. در حالی که آن وضوح، محصول نگاه کردن به گذشته است، نه دیدن آینده.
برای یک معاملهگر، این درس فوقالعاده مهمه. خیلی وقتها بعد از بسته شدن یک معامله، نمودار را نگاه میکنیم و میگیم: «وای، کاملاً معلوم بود باید اینجا وارد میشدم.» یا «واضح بود که بازار قرار بود برگرده.» اما اگر همان لحظه در بازار حضور داشتی، معمولاً شرایط خیلی مبهمتر از چیزی بوده که الان به نظر میرسه. ذهن ما بعد از دیدن نتیجه، شروع به مرتب کردن قطعات پازل میکنه و توهم وضوح ایجاد میکنه.
آنی دوک میگه یکی از نشانههای بلوغ فکری اینه که بپذیریم دنیا کمتر از چیزی که فکر میکنیم داستانوار و منظم عمل میکنه. بسیاری از اتفاقات حاصل ترکیب پیچیدهای از مهارت، شانس، شرایط محیطی و عوامل غیرقابل پیشبینی هستند. اما ذهن ما دوست داره همه این پیچیدگیها را حذف کنه و یک داستان ساده ارائه بده.
برای همین تصمیمگیرندههای حرفهای دائماً مراقب داستانهایی هستن که ذهن برایشان میسازه. آنها میپرسن: آیا این واقعاً علت اتفاق بوده یا فقط یک توضیح قشنگ بعد از وقوع اتفاقه؟ این سؤال ساده کمک میکنه کمتر فریب گذشته را بخوریم و با فروتنی بیشتری به آینده نگاه کنیم.
خلاصه حرف این فصل اینه که ذهن انسان یک ماشین داستانسازی فوقالعاده قدرتمنده. ما دوست داریم برای هر موفقیت، شکست، رشد بازار، سقوط بازار و اتفاق زندگی یک داستان منظم بسازیم. اما مشکل اینجاست که بسیاری از این داستانها بعد از وقوع اتفاق ساخته میشن، نه قبل از آن. آدمهای حرفهای یاد میگیرن بین واقعیت و داستانهایی که ذهن بعداً میسازه تفاوت قائل بشن. چون هرچه کمتر فریب این داستانها را بخوریم، تصمیمهای بهتری در آینده خواهیم گرفت.
بخش پنجم: چگونه اشتباهات خودمان را ببینیم؟
یکی از عجیبترین مشکلات ذهن انسان اینه که تشخیص اشتباهات دیگران معمولاً خیلی راحتتر از تشخیص اشتباهات خودمونه. ما خیلی سریع میفهمیم طرف مقابل کجا اشتباه کرده، کجا تعصب داشته، کجا منطقی فکر نکرده؛ اما وقتی نوبت به خودمون میرسه، ناگهان همه چیز سخت میشه. آنی دوک میگه دلیل اصلی این موضوع چیزی به اسم تعصب تأییدی یا Confirmation Bias هست؛ یکی از قدرتمندترین و خطرناکترین خطاهای ذهن انسان.
تعصب تأییدی یعنی وقتی به یک باور رسیدیم، ناخودآگاه شروع میکنیم به جمعآوری شواهدی که آن باور را تأیید میکنند و همزمان شواهد مخالف را نادیده میگیریم. جالب اینجاست که معمولاً این کار را آگاهانه انجام نمیدهیم. ذهن ما خودش این فیلتر را اجرا میکند. یعنی وقتی به چیزی باور پیدا کردیم، مغزمان مثل یک وکیل مدافع عمل میکند، نه مثل یک قاضی بیطرف.
فرض کن به این نتیجه رسیدی که بازار طلا قرار است رشد کند. از آن لحظه به بعد اتفاق عجیبی میافتد. شروع میکنی به دیدن خبرهایی که از رشد طلا حمایت میکنند. تحلیلگرهایی که با تو موافق هستند جذابتر به نظر میرسند. نمودارهایی که فرضیه تو را تأیید میکنند بیشتر به چشمت میآیند. اما تحلیلهای مخالف را کماهمیت جلوه میدهی یا برایشان توضیح میتراشی. کمکم وارد یک حباب ذهنی میشوی که در آن همه چیز ظاهراً ثابت میکند حق با توست.
این فقط مخصوص معاملهگری نیست. در سیاست، مذهب، روابط عاطفی، کسبوکار و تقریباً همه جنبههای زندگی همین اتفاق میافتد. اگر عاشق کسی بشوی، بیشتر ویژگیهای خوبش را میبینی. اگر از کسی خوشت نیاید، بیشتر اشتباهاتش را میبینی. اگر به یک ایده کسبوکاری دل ببندی، ذهنت مدام دلایل موفقیتش را پیدا میکند و خطرها را کوچک جلوه میدهد.
مشکل اصلی اینجاست که مغز ما حقیقت را جستجو نمیکند؛ خیلی وقتها فقط دنبال تأیید خودش میگردد. این شاید یکی از ناراحتکنندهترین واقعیتهای روانشناسی انسان باشد. ما دوست داریم فکر کنیم آدمهای منطقیای هستیم که دنبال حقیقت میگردیم، اما در عمل اغلب دنبال اثبات درستی خودمان هستیم.
آنی دوک میگه یکی از مهمترین مهارتهایی که هر تصمیمگیرنده حرفهای باید یاد بگیرد این است که عمداً دنبال دلایل مخالف بگردد. نه اینکه فقط منتظر باشد دیگران مخالفت کنند؛ خودش فعالانه شروع به شکار شواهد مخالف کند.
فرض کن میخواهی وارد یک معامله شوی. ذهن معمولی میپرسد: «چرا این معامله خوب است؟» اما ذهن حرفهای علاوه بر این سؤال، یک سؤال دیگر هم میپرسد: «اگر این معامله اشتباه باشد، دلیلش چه میتواند باشد؟» همین سؤال ساده میتواند جلوی تعداد زیادی از اشتباهات را بگیرد.
اتفاقاً یکی از دلایلی که بسیاری از معاملهگرها، سرمایهگذارها و مدیران بزرگ شکست میخورند همین است. نه به خاطر کمبود هوش. نه به خاطر کمبود دانش. بلکه به خاطر اینکه کمکم عاشق ایدههای خودشان میشوند. وقتی عاشق یک ایده شدی، دیگر سخت میتوانی ضعفهایش را ببینی.
در معاملهگری این موضوع بسیار خطرناک است. فرض کن چند ماه روی یک استراتژی کار کردهای. برایش بکتست گرفتهای. وقت گذاشتهای. انرژی صرف کردهای. حالا کمکم از نظر احساسی به آن وابسته میشوی. از این لحظه به بعد یک خطر جدید ظاهر میشود. هر دادهای که استراتژی را تأیید کند مهم به نظر میرسد و هر دادهای که آن را زیر سؤال ببرد بیاهمیت جلوه میکند. اینجاست که آدم کمکم از واقعیت فاصله میگیرد.
آنی دوک معتقده آدمهای موفق معمولاً یک ویژگی مشترک دارند: آنها راحتتر از بقیه میتوانند به خودشان شک کنند. منظورش این نیست که اعتمادبهنفس ندارند یا دائماً مردد هستند. اتفاقاً برعکس. آنها اعتمادبهنفس کافی دارند که بپذیرند ممکن است اشتباه کنند.
این یکی از جالبترین پارادوکسهای تصمیمگیری است. آدمهای ضعیف معمولاً بیش از حد مطمئن هستند. آدمهای قویتر معمولاً کمی فروتنترند. چون هرچه بیشتر درباره دنیا یاد میگیری، بیشتر متوجه میشوی چقدر چیزها را نمیدانی.
در واقع آنی دوک پیشنهاد میکند به جای اینکه از خودت بپرسی «چرا حق با من است؟» گاهی بپرسی «اگر اشتباه میکنم، محتملترین دلیل اشتباهم چیست؟» این سؤال ذهن را از حالت دفاعی خارج میکند و به سمت کشف حقیقت میبرد.
برای یک معاملهگر حرفهای، این شاید یکی از ارزشمندترین مهارتها باشد. چون بازار به غرور اهمیتی نمیدهد. بازار با کسی بحث نمیکند. فقط نتیجه را نشان میدهد. هرچه زودتر بتوانی احتمال اشتباه بودن خودت را بپذیری، زودتر میتوانی ضرر را قطع کنی، استراتژی را اصلاح کنی یا نظرت را تغییر بدهی. اما اگر اسیر تعصب تأییدی شوی، ممکن است ماهها یا حتی سالها از واقعیت فرار کنی.
خلاصه حرف این فصل اینه که بزرگترین دشمن تصمیمگیری خوب معمولاً کمبود اطلاعات نیست؛ تعصب تأییدی است. ذهن ما به طور طبیعی دنبال تأیید خودش میگردد، نه کشف حقیقت. برای همین آدمهای حرفهای عمداً دنبال شواهد مخالف میروند، فعالانه فرضیههای خودشان را زیر سؤال میبرند و از شک کردن به خودشان نمیترسند. چون میدانند خیلی وقتها حقیقت دقیقاً جایی پنهان شده که دوست نداریم به آن نگاه کنیم.
بخش ششم: تفکر علمی در زندگی و معاملهگری
یکی از عمیقترین ایدههای کتاب Thinking in Bets اینه که آدمهای موفق دنیا معمولاً کمتر شبیه واعظها فکر میکنن و بیشتر شبیه دانشمندها. واعظ دنبال حقیقت نهایی میگرده و وقتی به یک باور رسید، سعی میکنه از اون دفاع کنه. اما دانشمند به باورهاش مثل فرضیه نگاه میکنه. یعنی از همون ابتدا میدونه که ممکنه اشتباه کنه. آنی دوک میگه مشکل خیلی از ما اینه که به عقایدمون بیش از حد میچسبیم. به جای اینکه بگیم «این بهترین حدس فعلی منه»، طوری رفتار میکنیم که انگار حقیقت مطلق رو کشف کردهایم.
تفکر علمی از یک نقطه ساده شروع میشه: هیچچیز مقدس نیست. هر ایدهای، هر تحلیلی، هر استراتژیای و هر باوری میتونه اشتباه باشه. دانشمندها از اول فرض میکنن که ممکنه اشتباه کنند، برای همین دائماً دنبال شواهد جدید میگردن. اگر دادههای جدید خلاف فرضیهشون باشه، به جای جنگیدن با واقعیت، فرضیهشون رو اصلاح میکنن. اما ذهن انسان به طور طبیعی اینطوری نیست. ما عاشق ثباتیم. وقتی به چیزی باور پیدا میکنیم، دوست داریم همان باور را حفظ کنیم، حتی اگر دنیا آرامآرام خلافش را ثابت کند.
در معاملهگری این موضوع خیلی واضح دیده میشه. فرض کن بعد از ماهها تحقیق به این نتیجه رسیدی که یک استراتژی خاص سودده است. اگر ذهنیت علمی داشته باشی، این استراتژی را یک فرضیه میبینی، نه یک حقیقت ابدی. یعنی دائماً عملکردش را زیر نظر میگیری، دادههای جدید را بررسی میکنی و آمادهای که در صورت لزوم نظرت را تغییر بدهی. اما اگر ذهنیت متعصبانه داشته باشی، کمکم عاشق سیستم خودت میشی. هر نشانهای که موفقیتش را تأیید کند میبینی و هر نشانهای که ضعفش را نشان دهد نادیده میگیری. از آن لحظه به بعد دیگر در حال یادگیری نیستی؛ در حال دفاع از باورهای خودت هستی.
یکی از بزرگترین سوءتفاهمهای رایج اینه که مردم فکر میکنن تغییر نظر نشانه ضعف یا بیثباتیه. آنی دوک دقیقاً برعکس این رو میگه. از نظر او، تغییر نظر در برابر شواهد جدید یکی از نشانههای بلوغ فکریه. اگر پنج سال پیش چیزی را باور داشتی و امروز هنوز همان را باور داری، این لزوماً نشانه ثبات نیست. شاید نشانه این باشد که در این پنج سال هیچ چیز جدیدی یاد نگرفتهای. آدمهای باهوش معمولاً در طول زمان بعضی از عقایدشان را تغییر میدهند، چون اطلاعات جدید به دست میآورند.
در بازارهای مالی این موضوع حیاتی است. فرض کن معاملهای گرفتهای و همه دلایل ورودت منطقی بوده. اما بعد از ورود، اطلاعات جدیدی ظاهر میشود که نشان میدهد فرض اولیه تو احتمالاً اشتباه بوده است. معاملهگر آماتور معمولاً به تحلیل قبلی خودش میچسبد. چون نمیخواهد قبول کند که ممکن است اشتباه کرده باشد. اما معاملهگر حرفهای میگوید: «من با اطلاعات جدید روبهرو شدهام. پس باید باورم را بهروزرسانی کنم.» این دقیقاً همان کاری است که یک دانشمند انجام میدهد.
آنی دوک میگوید بهتر است به زندگی مثل یک آزمایش بزرگ نگاه کنیم. هر تصمیمی که میگیریم در واقع یک آزمایش است. وقتی یک کسبوکار جدید راه میاندازی، در حال آزمایش یک فرضیه هستی. وقتی یک استراتژی معاملاتی را اجرا میکنی، در حال آزمایش یک فرضیه هستی. حتی وقتی وارد یک رابطه میشوی یا یک کارمند جدید استخدام میکنی، در حال آزمایش یک فرضیه هستی. مشکل از جایی شروع میشود که نتایج آزمایش را نادیده میگیریم و همچنان به باورهای قبلی خودمان میچسبیم.
جالب اینجاست که بسیاری از آدمها دقیقاً برعکس عمل میکنند. آنها اول به یک نتیجه میرسند و بعد تمام تلاششان را میکنند که آن نتیجه را حفظ کنند. اما تفکر علمی میگوید باید آماده باشی که هر لحظه نظرت را تغییر بدهی. نه از روی احساسات، بلکه بر اساس شواهد. این تفاوت بسیار مهمی است. تغییر نظر به خاطر ترس یا هیجان نشانه ضعف است، اما تغییر نظر به خاطر دادههای جدید نشانه بلوغ فکری است.
برای همین آنی دوک معتقده یکی از بهترین سؤالهایی که میتوانیم از خودمان بپرسیم اینه: «چه چیزی میتواند باعث شود نظرم را عوض کنم؟» اگر هیچ جوابی برای این سؤال نداشته باشیم، احتمالاً دیگر در حال فکر کردن نیستیم؛ در حال دفاع از عقایدمان هستیم. اما اگر بتوانیم شرایطی را تصور کنیم که در آن حاضر به تغییر نظر باشیم، هنوز ذهنمان باز است و میتوانیم یاد بگیریم.
خلاصه حرف این فصل اینه که زندگی بیشتر شبیه یک آزمایشگاه است تا یک دادگاه. در دادگاه آدمها دنبال اثبات درستی خودشان هستند. در آزمایشگاه آدمها دنبال کشف حقیقت هستند، حتی اگر آن حقیقت برخلاف باورهای قبلیشان باشد. آدمهای موفق معمولاً بیشتر شبیه دانشمندها فکر میکنند تا وکیلها. آنها فرضیه میسازند، آزمایش میکنند، از نتایج یاد میگیرند و در صورت نیاز باورهایشان را بهروزرسانی میکنند. چون میدانند در دنیایی که پر از عدمقطعیت است، بزرگترین مزیت این نیست که همیشه حق با تو باشد؛ بزرگترین مزیت این است که بتوانی سریعتر از بقیه از اشتباهاتت یاد بگیری.
بخش هفتم: تصمیمگیری در شرایط عدم قطعیت
یکی از بزرگترین اشتباهاتی که بیشتر آدمها در زندگی، کسبوکار و معاملهگری مرتکب میشن اینه که منتظر میمونن تا همه چیز روشن بشه و بعد تصمیم بگیرن. مشکل اینجاست که آن روز تقریباً هیچوقت نمیرسه. آنی دوک میگه ما معمولاً تصور میکنیم تصمیمهای خوب از اطلاعات کامل به وجود میان، در حالی که تقریباً تمام تصمیمهای مهم زندگی در شرایطی گرفته میشن که بخشی از اطلاعات در دسترس نیست. اگر قرار بود برای هر تصمیمی منتظر قطعیت کامل بمونیم، عملاً هیچ کاری انجام نمیدادیم.
فرض کن میخوای یک کسبوکار راه بندازی. آیا میدونی قطعاً موفق میشه؟ نه. آیا میدونی بازار پنج سال بعد چه شکلی خواهد بود؟ نه. آیا میدونی رقبا چه کار خواهند کرد؟ نه. اما با وجود همه این ابهامها، بالاخره باید تصمیم بگیری. یا فرض کن میخوای ازدواج کنی. آیا میتونی مطمئن باشی ده سال بعد همه چیز عالی خواهد بود؟ قطعاً نه. اما باز هم آدمها تصمیم میگیرن. دلیلش اینه که زندگی منتظر کامل شدن اطلاعات نمیمونه.
در معاملهگری این موضوع حتی واضحتره. خیلی از معاملهگرهای تازهکار دائماً دنبال تأیید بیشتر هستن. یک اندیکاتور کافی نیست، دومی را هم اضافه میکنن. بعد سومی و چهارمی را هم اضافه میکنن. دنبال خبرها میرن. دنبال نظر تحلیلگرها میرن. دنبال تأییدهای بیشتر میرن. در واقع چیزی که دنبالش هستن اطلاعات بیشتر نیست؛ قطعیت بیشتره. اما مشکل اینجاست که بازار چنین چیزی ارائه نمیکنه. حتی بهترین معامله دنیا هم قبل از ورود فقط یک احتمال است، نه یک قطعیت.
آنی دوک میگه آدمهای حرفهای یک تفاوت مهم با بقیه دارن. آنها دنبال «بهترین تصمیم ممکن با اطلاعات موجود» هستن، نه «تصمیم کامل». چون میدونن تصمیم کامل وجود نداره. هر تصمیمی در نهایت با مقداری ابهام همراهه. برای همین به جای اینکه منتظر اطلاعات بینهایت بمونن، وقتی اطلاعات کافی جمع شد اقدام میکنن.
این موضوع را میشه با یک مثال ساده فهمید. فرض کن میخوای از خیابون رد بشی. هیچوقت نمیتونی صددرصد مطمئن باشی که اتفاقی نمیافته. اما وقتی به چپ و راست نگاه میکنی و شرایط را مناسب میبینی، تصمیم میگیری حرکت کنی. اگر بخوای تا زمانی صبر کنی که احتمال خطر کاملاً صفر بشه، احتمالاً هیچوقت از خیابون رد نخواهی شد.
خیلی از آدمها تصور میکنن مشکلشان کمبود اطلاعاته، در حالی که مشکل واقعیشان ترس از تصمیمگیری در شرایط ابهامه. آنها دوست دارن مسئولیت تصمیم را به گردن آینده بندازن. برای همین دائماً منتظر یک نشانه دیگر، یک تأیید دیگر یا یک اطمینان بیشتر میمونن. اما آنی دوک میگه این هم خودش یک تصمیمه. تصمیم به تعویق انداختن و خیلی وقتها این تصمیم از خود تصمیم اصلی پرهزینهتره.
در بازارهای مالی این موضوع دائماً دیده میشه. فرض کن یک ستاپ معاملاتی تمام شرایط ورود را دارد. سیستم تو هم بارها بکتست شده و مزیتش ثابت شده. اما معاملهگر هنوز مردده. میگه صبر کنم ببینم یک کندل دیگر چه میشود. بعد میگه بگذار یک خبر دیگر هم منتشر شود. بعد میگه بگذار بازار یک تأیید دیگر هم بدهد. در نهایت یا فرصت از دست میره یا آنقدر دیر وارد میشه که نسبت ریسک به بازده خراب میشه. مشکل او کمبود اطلاعات نبوده؛ مشکل او نیاز به قطعیت بوده.
یکی از عمیقترین درسهای این فصل اینه که در دنیای واقعی، کیفیت تصمیم را باید با اطلاعاتی که در لحظه تصمیم در اختیار داشتی قضاوت کنی، نه با اطلاعاتی که بعداً آشکار شدند. این اشتباهی است که خیلیها مرتکب میشن. بعد از وقوع یک اتفاق، به گذشته نگاه میکنن و میگن: «باید این را میفهمیدم» اما واقعیت اینه که آن زمان هنوز آن اطلاعات وجود نداشت. ما نباید تصمیمهای گذشته را با دانشی که امروز داریم قضاوت کنیم.
آنی دوک معتقده تصمیمگیرندههای حرفهای به جای سؤال «آیا مطمئنم؟» سؤال دیگری میپرسن: «آیا اطلاعات فعلی برای اقدام کافی است؟» این دو سؤال کاملاً متفاوتاند. اولی دنبال قطعیت میگرده. دومی دنبال کفایت اطلاعات میگرده. در دنیای واقعی تقریباً همیشه باید با اطلاعات ناکامل تصمیم گرفت. (هر شخصی هر ازدواجی بکنه و هر زنی بگیره، همواره باید بپذیره که با اطلاعات ناقصی که در دستشه داره ازدواج میکنه! تمام افراد بعد از ازدواج میگن ما الآن تازه داریم چیزهایی میفهمیم که قبلا نامشخص بوده. پس تو هیچ ازدواجی از همون اول اطلاعات در مورد طرف مقابل کامل نیست! پس وقتی بپذیری که داری با اطلاعات ناقص که همواره تو همه ازدواج ا ناقصه تصمیم میگیری، دیگه برای این یه تصمیم نمیای 100 سکه مهریه بنویسی سرتو بزاری زیر تیغ گیوتین!)
جالب اینجاست که بسیاری از بزرگترین فرصتهای زندگی دقیقاً در زمانی ظاهر میشن که هنوز عدمقطعیت زیادی وجود داره. وقتی همه چیز برای همگان روشن و واضح شد، معمولاً بخش بزرگی از فرصت از بین رفته. (مثلا تازه سال 2020 همه فهمیدن که بیت کوین واقعا ارزش داره که دیگه کار از کار گذشته بود). در سرمایهگذاری، کسبوکار و حتی زندگی شخصی، پاداش معمولاً نصیب کسانی میشه که حاضرن قبل از رسیدن قطعیت کامل تصمیم بگیرن.
خلاصه حرف این فصل اینه که عدمقطعیت یک نقص در سیستم نیست؛ بخشی از واقعیت زندگیه. هیچوقت همه اطلاعات را نخواهیم داشت. هیچوقت آینده را کامل نخواهیم دید. هیچوقت به قطعیت صددرصدی نمیرسیم. برای همین آدمهای موفق منتظر کامل شدن تصویر نمیمونن. آنها سعی میکنن با اطلاعات موجود، بهترین تصمیم ممکن را بگیرن و بعد اگر اطلاعات جدیدی ظاهر شد، مسیرشان را اصلاح کنن. چون در نهایت، موفقیت متعلق به کسانی نیست که بیشتر از همه صبر میکنن تا مطمئن شوند؛ متعلق به کسانی است که یاد گرفتهاند در دنیای نامطمئن تصمیم بگیرند.
بخش هشتم: گروههای فکری و قدرت بازخورد
یکی از عجیبترین چیزهایی که آنی دوک در کتاب توضیح میده اینه که بزرگترین دشمن تصمیمگیری خوب همیشه کمبود اطلاعات نیست؛ خیلی وقتها تنهایی فکر کردنه. بیشتر ما تصور میکنیم اگر ساعتهای بیشتری فکر کنیم، بیشتر مطالعه کنیم و بیشتر تحلیل کنیم، تصمیمهای بهتری خواهیم گرفت. اما مشکل اینجاست که مغز ما پر از تعصبها، نقطهکورها و خطاهای ذهنیه که خودمان معمولاً آنها را نمیبینیم. درست مثل کسی که لکه روی صورت خودش را نمیبیند اما دیگران فوراً متوجهش میشوند.
وقتی تنها فکر میکنیم، معمولاً درون یک اتاق بسته ذهنی گیر میافتیم. همان باورهای قبلی را میشنویم، همان تحلیلهای قبلی را تکرار میکنیم و همان نتیجههایی را میگیریم که از قبل دوست داشتیم به آنها برسیم. ذهن ما استاد دفاع از خودش است. اگر به یک ایده علاقه پیدا کنیم، خیلی راحت دهها دلیل برای درست بودنش پیدا میکنیم. اما پیدا کردن اشتباهات خودمان خیلی سختتر است. برای همین آنی دوک میگه یکی از بهترین ابزارهای تصمیمگیری، داشتن آدمهایی است که حاضر باشند با ما مخالفت کنند.
البته منظورش مخالفتهای از روی لجبازی یا دشمنی نیست. او درباره «مخالفت سازنده» حرف میزنه. یعنی افرادی که هدفشان زمین زدن تو نیست؛ هدفشان پیدا کردن نقاط ضعفی است که خودت نمیبینی. جالبه که بیشتر آدمها از چنین افرادی فرار میکنند. ما معمولاً کسانی را دوست داریم که با ما موافق باشند، حرفهایمان را تأیید کنند و احساس خوبی به ما بدهند. اما از نگاه آنی دوک، این افراد همیشه مفیدترین دوستان ما نیستند.
فرض کن یک معاملهگر هستی و به این نتیجه رسیدهای که بازار طلا قرار است صعود کند. اگر فقط تحلیلگرهایی را دنبال کنی که همین نظر را دارند، کمکم مطمئن میشوی که حق با توست. اما اگر عمداً دنبال بهترین استدلالهای مخالف بگردی، تصویر کاملتری از واقعیت پیدا میکنی. حتی اگر در نهایت همچنان روی همان نظر اولیه بمانی، کیفیت تصمیم تو بهتر خواهد شد. چون این بار از زوایای بیشتری به موضوع نگاه کردهای.
آنی دوک معتقده تصمیمگیرندههای حرفهای چیزی شبیه «حلقه بازخورد» برای خودشان میسازند. یعنی گروهی از آدمها که بتوانند تصمیمهایشان را نقد کنند، فرضیههایشان را زیر سؤال ببرند و اشتباهات احتمالی را نشان دهند. این افراد قرار نیست همیشه با ما مخالف باشند. اتفاقاً هدفشان مخالفت کردن نیست. هدفشان کمک به نزدیکتر شدن به واقعیته.
یکی از جالبترین نکات کتاب اینه که این حلقه بازخورد باید روی کیفیت تصمیم تمرکز کنه، نه فقط نتیجه. فرض کن یک معامله گرفتی و سود خوبی کردی. اگر دوستت فقط بگه «آفرین، عالی بود»، چیز زیادی یاد نمیگیری. اما اگر بپرسه «دلیل ورودت چی بود؟ آیا واقعاً طبق سیستم عمل کردی؟ اگر بازار برعکس حرکت میکرد باز هم همین تصمیم را درست میدانستی؟» ناگهان بحث از نتیجه فاصله میگیره و به سمت کیفیت تصمیم حرکت میکنه. این دقیقاً همان چیزی است که باعث رشد میشود.
در واقع یکی از دلایل شکست بسیاری از افراد موفق همینه که کمکم خودشان را از بازخوردهای واقعی محروم میکنند. هرچه موفقتر میشوند، افراد بیشتری دورشان جمع میشوند که فقط تأییدشان میکنند. کمکم صدای مخالف کمتر میشود و فرد تصور میکند همیشه حق با اوست. اما درست در همین نقطه خطر شروع میشود. چون وقتی دیگر کسی اشتباهاتت را به تو نشان ندهد، احتمال گرفتار شدن در خطاهای بزرگ بیشتر میشود.
این موضوع در معاملهگری هم اهمیت فوقالعادهای دارد. خیلی از معاملهگرها سالها در اتاق خودشان مینشینند، معامله میکنند و فقط نتایج را میبینند. اما معاملهگری که ژورنال مینویسد، تصمیمهایش را بررسی میکند و گاهی آنها را در معرض نقد دیگران قرار میدهد، معمولاً سریعتر رشد میکند. دلیلش ساده است؛ او به اشتباهاتی دسترسی پیدا میکند که به تنهایی هرگز نمیتوانست ببیند.
آنی دوک حتی معتقده یکی از ارزشمندترین دوستان زندگی، کسی نیست که همیشه به تو بگوید عالی هستی؛ بلکه کسی است که وقتی همه دارند تو را تشویق میکنند، جرئت داشته باشد بپرسد: «مطمئنی چیزی را از قلم ننداختهای؟» چنین آدمی شاید همیشه خوشایند نباشد، اما اغلب بسیار ارزشمندتر از دهها نفر است که فقط حرفهای ما را تأیید میکنند.
خلاصه حرف این فصل اینه که ذهن انسان به تنهایی ابزار کاملی برای رسیدن به حقیقت نیست. همه ما نقطهکور داریم. همه ما تعصب داریم. همه ما بعضی چیزها را نمیبینیم. برای همین تصمیمگیرندههای حرفهای عمداً خودشان را در معرض بازخورد قرار میدهند، از مخالفتهای سازنده استقبال میکنند و حلقهای از آدمهای قابل اعتماد میسازند که اشتباهاتشان را به آنها نشان دهند. چون در نهایت، هدف این نیست که همیشه حق با ما باشد؛ هدف این است که کمتر اشتباه کنیم و سریعتر از اشتباهاتمان یاد بگیریم.
بخش نهم: تفکر شرطبندی در معاملهگری
آنی دوک میگوید زندگی شبیه پوکر است، نه شطرنج. در شطرنج همه اطلاعات روی میز قرار دارد. اگر به اندازه کافی باهوش باشی، میتوانی بهترین حرکت را پیدا کنی. اما در پوکر بخشی از اطلاعات همیشه پنهان است. تو کارتهای حریف را نمیبینی. آینده را نمیبینی. فقط بر اساس اطلاعات ناقص تصمیم میگیری. بازارهای مالی هم دقیقاً همینطورند.
بزرگترین اشتباهی که بیشتر معاملهگرهای تازهکار مرتکب میشوند این است که فکر میکنند کار آنها پیشبینی آینده است. مدام دنبال این هستند که بفهمند بازار فردا بالا میرود یا پایین. دنبال تحلیلگری میگردند که آینده را دقیق پیشبینی کند. دنبال اندیکاتوری میگردند که هیچوقت اشتباه نکند. اما هرچه حرفهایتر میشوند، بیشتر متوجه میشوند که اصل بازی چیز دیگری است. معاملهگر حرفهای آینده را پیشبینی نمیکند؛ او روی احتمالات شرطبندی میکند.
فرض کن یک سیستم معاملاتی داری که بعد از صدها معامله و بکتست متوجه شدهای حدود ۵۵ درصد مواقع موفق میشود. آیا این یعنی معامله بعدی حتماً برنده خواهد شد؟ قطعاً نه. معامله بعدی ممکن است بازنده باشد. حتی ممکن است پنج معامله بعدی پشت سر هم بازنده باشند. اما چیزی که اهمیت دارد این است که در بلندمدت، این سیستم مزیت آماری دارد. دقیقاً مثل کازینو.
کازینو نمیداند نفر بعدی برنده میشود یا بازنده. اصلاً برایش مهم نیست. چیزی که برای کازینو اهمیت دارد این است که در هزاران بازی آینده، امید ریاضی به نفع اوست. معاملهگر حرفهای هم کمکم به همین ذهنیت میرسد. او کمتر به معامله بعدی فکر میکند و بیشتر به مجموعه بزرگی از معاملات نگاه میکند.
اینجاست که مفهوم «هر معامله یک شرط است» اهمیت پیدا میکند. وقتی وارد یک معامله میشوی، در واقع داری روی یک سناریو شرط میبندی. نه به این معنا که قمار میکنی؛ بلکه به این معنا که قبول کردهای نتیجه از قبل مشخص نیست. درست مثل کسی که روی یک دست پوکر شرط میبندد. ممکن است کارتهایش عالی باشند و باز هم ببازد. ممکن است کارتهایش متوسط باشند و برنده شود. چیزی که اهمیت دارد کیفیت تصمیم در لحظه شرطبندی است، نه نتیجه آن دست خاص.
این نگاه یکی از بزرگترین تغییرات ذهنی در معاملهگری است. بیشتر تازهکارها با ذهنیت پیشگویی وارد بازار میشوند. وقتی معاملهای میگیرند، ناخودآگاه انتظار دارند بازار ثابت کند حق با آنها بوده. برای همین وقتی بازار خلاف جهتشان حرکت میکند، ناراحت، عصبانی یا مضطرب میشوند. چون احساس میکنند اشتباه کردهاند. اما معاملهگر حرفهای میداند که حتی بهترین ستاپ دنیا هم ممکن است ضرر بدهد. او از قبل این احتمال را پذیرفته است.
در واقع تفکر احتمالاتی یعنی پذیرفتن این حقیقت که هیچ معاملهای تضمینشده نیست. فرض کن یک ستاپ فوقالعاده داری که در گذشته ۶۰ درصد مواقع موفق بوده است. هنوز هم چهار معامله از هر ده معامله ممکن است ضررده باشند. اگر این واقعیت را از قبل نپذیری، هر ضرر تو را از نظر روانی به هم میریزد. اما اگر با ذهنیت احتمالاتی وارد بازار شوی، ضررها دیگر نشانه خراب بودن سیستم نیستند؛ بخشی طبیعی از سیستم هستند.
این دقیقاً دلیلی است که حرفهایها روی فرآیند تمرکز میکنند. آنها میدانند نتیجه کوتاهمدت قابل کنترل نیست. چیزی که در کنترل آنهاست رعایت قوانین ورود، رعایت مدیریت سرمایه، اجرای درست سیستم و حفظ انضباط است. به همین دلیل بعد از یک معامله ضررده از خودشان نمیپرسند «چرا ضرر کردم؟» بلکه میپرسند «آیا طبق برنامه عمل کردم؟» و بعد از یک معامله سودده هم نمیپرسند «چقدر باهوش بودم؟» بلکه میپرسند «آیا این سود حاصل اجرای درست سیستم بود یا فقط شانس؟»
این تفاوت شاید کوچک به نظر برسد، اما دقیقاً همان چیزی است که معاملهگر حرفهای را از معاملهگر آماتور جدا میکند. آماتور به هر معامله مثل یک امتحان نگاه میکند؛ انگار هر معامله قرار است ثابت کند او باهوش است یا نه. اما حرفهای به هر معامله مثل یکی از هزاران شرطی نگاه میکند که قرار است در طول زمان اجرا شوند. برای همین نه با یک برد مغرور میشود و نه با یک باخت فرو میریزد.
جالب اینجاست که این نگاه فقط در معاملهگری کاربرد ندارد. در کسبوکار، سرمایهگذاری و حتی زندگی شخصی هم همین منطق وجود دارد. هیچ تصمیم مهمی با قطعیت کامل گرفته نمیشود. ما همیشه در حال شرطبندی روی آینده هستیم. تفاوت آدمهای موفق این نیست که آینده را بهتر پیشبینی میکنند؛ تفاوتشان این است که بهتر با احتمالات فکر میکنند.
خلاصه حرف آنی دوک در این فصل این است که معاملهگری بازی پیشگویی نیست؛ بازی شرطبندی روی احتمالات است. هر معامله فقط یک شرط است، نه یک حقیقت قطعی. حرفهایها به جای تلاش برای پیشبینی دقیق آینده، سعی میکنند مزیت آماری پیدا کنند و بارها و بارها آن را اجرا کنند. آنها میدانند که نتیجه یک معامله تقریباً هیچ اهمیتی ندارد؛ چیزی که اهمیت دارد کیفیت فرآیند و مجموعه بزرگی از تصمیمهای درست در طول زمان است. چون در نهایت، ثروت در بازار از درست بودن در یک معامله به دست نمیآید؛ از درست فکر کردن در صدها و هزاران معامله به دست میآید.