عنوان اصلی کتاب: Against the Gods | نویسنده: Peter Bernstein
بخش اول: ریسک یعنی چه؟ فرق ریسک با خطر و عدمقطعیت
یکی از مهمترین حرفهای کتاب در برابر خدایان اینه که بیشتر آدمها اصلاً نمیدونن ریسک چیه. جالبه که ما هر روز از این کلمه استفاده میکنیم، اما معمولاً ریسک، خطر و عدمقطعیت رو با هم قاطی میکنیم. در حالی که پیتر برنستاین میگه بخش بزرگی از پیشرفت تمدن زمانی اتفاق افتاد که انسان فهمید این سه تا یکی نیستن.
بذار با یک مثال ساده شروع کنیم. فرض کن میخوای از یک ساختمان ده طبقه بپری پایین. این ریسک نیست؛ این تقریباً یک خطر قطعی و فاجعهباره. نتیجه تا حد زیادی مشخصه. یا فرض کن دستت رو داخل آتش ببری. این هم ریسک نیست؛ چون تقریباً میدونی چه اتفاقی میافته. وقتی نتیجه تا حد زیادی معلومه، بیشتر با «خطر» سروکار داریم تا ریسک.
اما حالا فرض کن میخوای یک رستوران جدید باز کنی. ممکنه موفق بشه، ممکنه شکست بخوره. یا میخوای روی یک سهم سرمایهگذاری کنی. ممکنه سود کنی، ممکنه ضرر کنی. اینجا وارد قلمرو ریسک میشی. یعنی چند نتیجه مختلف ممکنه اتفاق بیفته و ما تا حدی میتونیم احتمال هر کدوم رو تخمین بزنیم.
اما یک مرحله هم از ریسک جلوتر وجود داره و اون «عدمقطعیت»ه. عدمقطعیت یعنی حتی نمیدونی چه اتفاقهایی ممکنه رخ بده. مثلاً فرض کن سال ۲۰۱۸ ازت میپرسیدن دو سال دیگه چه چیزی اقتصاد جهان رو فلج میکنه؟ کمتر کسی میتونست ظهور کرونا رو پیشبینی کنه. یا در سال ۲۰۰۶ کمتر کسی بحران مالی ۲۰۰۸ رو با آن ابعاد تصور میکرد. اینها بیشتر در قلمرو عدمقطعیت قرار میگیرن؛ یعنی نه فقط نتیجه رو نمیدونی، بلکه حتی نوع اتفاقات احتمالی رو هم کامل نمیشناسی.
پیتر برنستاین میگه هزاران سال انسانها فکر میکردن همه این چیزها در اختیار خدایان، سرنوشت، تقدیر یا نیروهای ماوراییه. اگر محصول کشاورزی خوب میشد، لطف خدایان بود. اگر خشکسالی میاومد، خشم خدایان بود. اگر جنگی برده میشد، تقدیر الهی بود. انسان خودش رو موجودی میدید که فقط باید منتظر اتفاقات بمونه.
اما یک اتفاق بزرگ در تاریخ افتاد. کمکم بعضی آدمها شروع کردن به این سؤال فکر کردن که: «آیا واقعاً همه چیز کاملاً تصادفیه؟ یا میشه بعضی از اتفاقات آینده رو اندازه گرفت؟»
این سؤال ساده، یکی از بزرگترین انقلابهای فکری تاریخ بشر رو ساخت.
مثلاً وقتی یک شرکت بیمه عمر تشکیل میشه، مدیر شرکت نمیدونه کدام فرد خاص سال بعد فوت میکنه. اما میتونه از روی آمار حدس بزنه در بین صد هزار نفر تقریباً چند نفر فوت خواهند کرد. او آینده را نمیبینه، اما ریسک را اندازه میگیره.
کازینو هم همین کار را میکنه. مدیر کازینو نمیدونه نفر بعدی روی قرمز برنده میشه یا روی سیاه. اما میدونه در بلندمدت امید ریاضی بازیها به نفع اونه. بنابراین بدون اینکه آینده را پیشبینی کنه، از ریسک پول درمیاره.
جالبه که در معاملهگری هم دقیقاً همین اتفاق میفته. بیشتر معاملهگرهای تازهکار فکر میکنن موفقیت یعنی پیشبینی آینده. مدام میپرسن: «بازار بالا میره یا پایین؟» اما معاملهگرهای حرفهای کمکم میفهمن که هیچکس آینده را نمیدونه. چیزی که اهمیت داره مدیریت ریسکه، نه پیشگویی.
این دقیقاً همون چیزیه که قبلاً در کتابهای معاملهگری هم دیدیم. یک سیستم خوب قرار نیست آینده را پیشبینی کنه. قرار است وقتی اشتباه میکنی ضررت کوچک باشه و وقتی درست میگی سودت بزرگ باشه. یعنی به جای حذف عدمقطعیت، با آن کنار میای.
شاید مهمترین درسی که این فصل به ما میده این باشه که هدف انسان هرگز حذف ریسک نبوده و نیست. چنین چیزی اصلاً ممکن نیست. هر کسبوکار، هر سرمایهگذاری، هر ازدواج، هر مهاجرت و حتی هر تصمیم مهم زندگی مقداری ریسک داره. چیزی که تمدن مدرن را ساخت این نبود که ریسک از بین رفت؛ این بود که انسان یاد گرفت ریسک را اندازه بگیره، مدیریت کنه و با آن زندگی کنه.
خلاصه حرف پیتر برنستاین اینه: خطر چیزی است که تقریباً میدانی چه نتیجهای دارد. ریسک چیزی است که نتایج مختلف دارد و میتوانی احتمال آنها را تخمین بزنی. عدمقطعیت جایی است که حتی نمیدانی دقیقاً با چه چیزی روبهرو هستی. تمام پیشرفت دنیای مدرن، از بیمه و بانکداری گرفته تا بورس و سرمایهگذاری، از لحظهای شروع شد که انسان فهمید این سه تا یکی نیستند. و شاید مهمترین مهارت زندگی هم همین باشد: اینکه بفهمی الان با خطر روبهرویی، با ریسک سروکار داری یا در دل عدمقطعیت قدم گذاشتهای.
بخش دوم: وقتی آینده دست خدایان بود
امروز برای ما کاملاً عادیه که درباره بیمه، سرمایهگذاری، آمار، احتمال و مدیریت ریسک حرف بزنیم. اما پیتر برنستاین میگه اگر فقط چند صد سال به عقب برگردی، میبینی انسانها تقریباً نگاه کاملاً متفاوتی به آینده داشتن. برای بخش بزرگی از تاریخ، مردم اصلاً فکر نمیکردن آینده چیزی باشه که بشه دربارهاش محاسبه کرد. آینده متعلق به خدایان، سرنوشت، تقدیر و نیروهای ماورایی بود و انسان فقط میتوانست منتظر بماند و ببیند چه اتفاقی میافتد.
فرض کن یک کشاورز دوهزار سال پیش زندگی میکرد. آیا میدانست امسال باران میآید یا نه؟ نه. آیا میتوانست احتمال خشکسالی را محاسبه کند؟ نه. آیا میتوانست محصولش را بیمه کند؟ نه. اگر محصولش از بین میرفت، معمولاً توضیحش این بود که خدایان خشمگین شدهاند یا تقدیر چنین بوده است. اگر محصول خوبی برداشت میکرد، لطف آسمان بوده است. در ذهن او آینده چیزی نبود که بشود اندازه گرفت؛ آینده چیزی بود که باید تحملش میکرد.
این نگاه فقط مربوط به کشاورزی نبود. تقریباً همه چیز همینطور بود. جنگها، بیماریها، ثروت، فقر، موفقیت و شکست. مردم بیشتر از اینکه دنبال فهمیدن علت اتفاقات باشن، دنبال راضی کردن نیروهای نامرئی بودن. برای همین در بسیاری از تمدنها، کاهنان، جادوگران، فالگیرها و منجمان جایگاه بسیار مهمی داشتن. چون مردم فکر میکردن اگر کسی بتواند نظر خدایان را بفهمد، شاید بتواند آینده را هم بفهمد.
جالبه که حتی پادشاهان بزرگ هم همینطور فکر میکردن. قبل از جنگهای مهم، قبل از تصمیمهای بزرگ یا قبل از ساختن یک شهر، معمولاً سراغ پیشگوها میرفتن. نه به این خاطر که احمق بودن؛ بلکه چون ابزار دیگری برای برخورد با آینده نداشتن. وقتی علم احتمال وجود نداره، وقتی آمار وجود نداره، وقتی بیمه وجود نداره، طبیعی است که انسان برای فهم آینده به سراغ نیروهای ماورایی بره.
برنستاین میگه یکی از بزرگترین تغییرات تاریخ بشر زمانی اتفاق افتاد که انسان کمکم از این سؤال دست کشید که «خدایان چه میخواهند؟» و شروع کرد بپرسه «الگوهای دنیا چطور کار میکنند؟»
این تغییر ظاهراً کوچک بود، اما دنیا را عوض کرد.
مثلاً فرض کن یک بازرگان در گذشته میخواست کشتیاش را به آن سوی دریا بفرسته. اگر کشتی غرق میشد، همه چیزش را از دست میداد. برای قرنها این موضوع فقط به شانس و تقدیر نسبت داده میشد. اما کمکم بعضی افراد شروع کردن به جمعآوری اطلاعات. چند درصد کشتیها غرق میشوند؟ چند درصد سالم برمیگردند؟ چه مسیرهایی خطرناکترند؟ همین سؤالها بعدها پایه صنعت بیمه را ساخت.
در واقع تمدن مدرن زمانی شروع شد که انسان فهمید بین «نمیدانم چه میشود» و «هیچ چیز قابل دانستن نیست» تفاوت وجود دارد.
این یکی از مهمترین ایدههای کتابه.
خیلی وقتها ما آینده را نمیدانیم، اما میتوانیم درباره آن تخمینهای معقول بزنیم. مثلاً هیچ شرکت بیمهای نمیداند کدام خانه سال بعد آتش میگیرد، اما میتواند احتمال کلی آتشسوزی را محاسبه کند. هیچ بانکداری نمیداند کدام وام دقیقاً نکول میشود، اما میتواند نرخ کلی نکول را تخمین بزند. هیچ معاملهگری نمیداند معامله بعدی برنده میشود یا نه، اما میتواند مزیت آماری سیستمش را بشناسد.
این نگاه برای ما امروزیها بدیهی به نظر میرسد، اما در واقع یکی از بزرگترین انقلابهای فکری تاریخ بشر بوده است.
نکته جالبتر اینجاست که آن ذهنیت قدیمی هنوز هم کاملاً از بین نرفته. حتی امروز هم خیلی از آدمها وقتی اتفاقی میافتد، دنبال داستان میگردند نه احتمال. وقتی بازار سقوط میکند، میخواهند یک دلیل قطعی پیدا کنند. وقتی یک کسبوکار موفق میشود، میخواهند یک راز جادویی پیدا کنند. ذهن انسان هنوز هم عاشق قطعیت است. هنوز هم دوست دارد فکر کند همه چیز دلیل ساده و مشخصی دارد.
اما دنیای واقعی خیلی وقتها اینطور نیست. دنیای واقعی پر از احتماله. پر از عدمقطعیت و اتفاقات پیشبینینشده است. و دقیقاً به همین دلیل بود که علم احتمال، آمار، بیمه، مدیریت ریسک و سرمایهگذاری به وجود آمدند.
اگر بخواهیم حرف اصلی این فصل را در یک جمله خلاصه کنیم، میشود این:
تمدن مدرن زمانی متولد شد که انسان دست از تلاش برای پیشگویی آینده برداشت و شروع کرد به اندازهگیری آن.
قبل از آن، آینده در اختیار خدایان بود. بعد از آن، انسان فهمید شاید نتواند آینده را کنترل کند، اما میتواند ریسک آن را بهتر بفهمد. و همین تغییر کوچک، پایه بسیاری از چیزهایی شد که امروز بدیهی میدانیم؛ از بانک و بیمه گرفته تا بورس، سرمایهگذاری و حتی معاملهگری.
بخش سوم: تولد احتمال؛ وقتی انسان شانس را عددی کرد
اگر بخوای فقط یک نقطه را در تاریخ پیدا کنی که دنیا را از دوران خرافه به دوران مدرن هل داد، یکی از مهمترین آنها همین لحظه بود؛ زمانی که انسان فهمید شانس فقط یک نیروی اسرارآمیز نیست، بلکه میتوان آن را اندازه گرفت. پیتر برنستاین میگه تا قبل از این اتفاق، مردم یا آینده را کار خدایان میدانستند یا کار سرنوشت. اگر اتفاق خوبی میافتاد، لطف آسمان بود. اگر اتفاق بدی میافتاد، تقدیر چنین خواسته بود. اما کمکم بعضی آدمها شروع کردند به یک سؤال عجیب فکر کردن: «آیا ممکنه شانس هم قانون داشته باشه؟»
جالبه که این انقلاب بزرگ از دانشگاهها یا کاخهای سلطنتی شروع نشد؛ از قمار شروع شد. قماربازها میخواستند بفهمند شانس واقعاً چطور کار میکند. وقتی تاس میانداختند، آیا همه نتایج احتمال یکسانی دارند؟ آیا میشود احتمال برد را حساب کرد؟ این سؤالها ظاهراً ساده بودند، اما پایه یکی از مهمترین شاخههای ریاضیات تاریخ را ساختند.
در قرن هفدهم یک قمارباز فرانسوی به نام شوالیه دو مره با یک مسئله قمار گیر کرد و از ریاضیدان مشهور، بلز پاسکال، کمک خواست. پاسکال هم با پیر فرما شروع به نامهنگاری کرد. همین نامهها بعدها تبدیل شد به پایه علم احتمال. شاید آن زمان هیچکدامشان تصور نمیکردند که دارند ابزاری میسازند که بعدها بانکداری، بیمه، بورس، سرمایهگذاری، مدیریت ریسک و حتی بخش بزرگی از علم مدرن روی آن بنا خواهد شد.
نکته مهم این بود که برای اولین بار انسان فهمید لازم نیست آینده را دقیق پیشبینی کند تا بتواند درباره آن تصمیم بگیرد. این یک تغییر ذهنی عظیم بود. تا قبل از آن، آدمها دنبال قطعیت بودند. میخواستند بدانند چه خواهد شد. اما علم احتمال یک حرف جدید زد: شاید نتوانی دقیقاً بدانی چه میشود، اما میتوانی احتمال رخ دادن اتفاقات مختلف را تخمین بزنی.
فرض کن یک سکه سالم داری. هیچکس نمیتواند بگوید پرتاب بعدی شیر میشود یا خط. اما همه میدانند اگر هزار بار سکه را پرتاب کنی، تقریباً نیمی از نتایج شیر و نیمی خط خواهد بود. اینجا برای اولین بار انسان با یک واقعیت عجیب روبهرو شد: در کوتاهمدت همهچیز نامنظم و غیرقابل پیشبینی به نظر میرسد، اما در بلندمدت الگوها ظاهر میشوند.
این همان چیزی است که بعدها دنیای مالی را متحول کرد. شرکتهای بیمه نمیدانند کدام فرد خاص تصادف میکند، اما میتوانند احتمال کلی تصادف را محاسبه کنند. بانکها نمیدانند کدام وامگیرنده نکول میکند، اما میتوانند نرخ کلی نکول را تخمین بزنند. معاملهگر حرفهای هم نمیداند معامله بعدی برنده میشود یا بازنده، اما میتواند مزیت آماری سیستمش را بشناسد.
جالبه که بسیاری از معاملهگرهای تازهکار هنوز در ذهن قبل از انقلاب احتمال زندگی میکنند! آنها دائماً دنبال پیشبینی قطعیاند. میپرسند: «بازار فردا بالا میره یا پایین؟» «این معامله صددرصد جواب میده؟» «کدام ستاپ همیشه برنده است؟» اما دنیای واقعی چنین چیزی ندارد. همانطور که هیچ کازینویی نمیداند دست بعدی چه میشود، هیچ معاملهگری هم نمیداند معامله بعدی چه خواهد شد.
در واقع یکی از بزرگترین درسهای علم احتمال این بود که موفقیت از پیشبینی کامل آینده به دست نمیآید؛ از مدیریت درست عدمقطعیت به دست میآید. این دقیقاً همان چیزی است که بعداً در کتابهای معاملهگری مثل هنر باختن، هنر اجرا، معاملهگری سیستماتیک و ون تارپ هم بارها دیدیم. معاملهگر حرفهای قرار نیست غیبگو باشد. او فقط باید سیستمی داشته باشد که در بلندمدت امید ریاضی مثبت داشته باشد.
اینجا یک اشتباه ذهنی رایج هم وجود دارد که برنستاین به آن اشاره میکند. انسانها معمولاً از چند اتفاق کوتاهمدت نتیجهگیریهای بزرگ میکنند. مثلاً اگر سه بار پشت سر هم شیر بیاید، بعضیها فکر میکنند احتمال خط آمدن در پرتاب بعدی بیشتر شده است. یا اگر چند معامله پشت سر هم سود بدهد، معاملهگر فکر میکند نابغه شده. اگر چند معامله پشت سر هم ضرر بدهد، فکر میکند سیستمش مرده است. در حالی که یکی از مهمترین درسهای احتمال این است که نتایج کوتاهمدت میتوانند بسیار فریبدهنده باشند.
در حقیقت علم احتمال به انسان یاد داد که بین «نتیجه یک اتفاق» و «کیفیت یک تصمیم» تفاوت وجود دارد. ممکن است یک تصمیم عالی بگیری و نتیجه بدی بگیری. ممکن است یک تصمیم احمقانه بگیری و شانسی نتیجه خوبی بگیری. برای همین قضاوت کردن بر اساس چند نتیجه کوتاهمدت معمولاً ما را گمراه میکند.
اگر بخواهیم حرف اصلی این فصل را در یک جمله خلاصه کنیم، میشود این:
تمدن مدرن زمانی متولد شد که انسان فهمید لازم نیست آینده را پیشبینی کند؛ کافی است احتمالهای آن را بفهمد.
از آن لحظه به بعد، شانس دیگر فقط یک نیروی مرموز نبود. برای اولین بار در تاریخ، انسان توانست شانس را به عدد تبدیل کند. و همین اتفاق ساده، پایه بانکها، بیمهها، بازارهای مالی، مدیریت ریسک و بخش بزرگی از دنیای مدرن شد. مهمتر از همه، به ما یاد داد که در دنیای واقعی، تصمیمهای خوب بیشتر از پیشبینیهای خوب ارزش دارند.
بخش چهارم: قمار، ریاضی و کشف قانون احتمالات
یکی از عجیبترین بخشهای تاریخ علم اینه که بعضی از مهمترین ابزارهایی که امروز بانکها، شرکتهای بیمه، سرمایهگذاران و معاملهگرها استفاده میکنن، از دل قمار بیرون اومدن. اگر به یک دانشمند قرون وسطی میگفتی که روزی بزرگترین نظریههای مالی جهان از روی میزهای قمار متولد میشن، احتمالاً بهت میخندید. اما دقیقاً همین اتفاق افتاد.
داستان از اینجا شروع شد که قماربازها یک مشکل داشتن. آنها پول واقعی وسط میگذاشتن و میخواستن بفهمن آیا بعضی بازیها منصفانهاند یا نه. مثلاً اگر یک بازی نصفهکاره متوقف بشه، پول باید چطور تقسیم بشه؟ اگر دو نفر در حال بازی باشن و هنوز برنده نهایی مشخص نشده باشه، سهم هر نفر از جایزه چقدره؟ این سؤالها در ظاهر ساده به نظر میرسیدن، اما هیچکس جواب دقیقی براشون نداشت.
همین سؤالها بود که پای بلز پاسکال و پیر فرما رو وسط کشید. این دو ریاضیدان فرانسوی شروع کردن به بررسی این مسائل و کمکم متوجه شدن که پشت اتفاقاتی که ما بهشون «شانس» میگیم، الگوهای ریاضی وجود داره. برای اولین بار در تاریخ، انسان شروع کرد به اندازهگیری چیزی که تا قبل از اون کاملاً تصادفی به نظر میرسید.
این کشف خیلی بزرگتر از چیزی بود که در ابتدا به نظر میرسید. چون اگر بشه احتمال نتیجه یک بازی تاس رو محاسبه کرد، شاید بشه احتمال غرق شدن یک کشتی رو هم تخمین زد. اگر بشه احتمال برد و باخت در یک بازی رو حساب کرد، شاید بشه احتمال آتشسوزی یک خانه یا احتمال بازپرداخت یک وام رو هم اندازه گرفت. ناگهان مشخص شد که قمار فقط درباره قمار نیست؛ درباره درک آینده است.
اینجا یک ایده بسیار مهم متولد شد: در کوتاهمدت هر اتفاقی ممکنه رخ بده، اما در بلندمدت الگوها خودشون رو نشون میدن.
فرض کن یک تاس سالم داری. ممکنه سه بار پشت سر هم عدد شش بیاد. ممکنه ده بار پشت سر هم شش نیاد. اما اگر هزاران بار تاس رو بندازی، کمکم میبینی هر عدد تقریباً به یک اندازه ظاهر میشه. این کشف ساده پایه چیزی شد که بعدها به قانون اعداد بزرگ معروف شد.
این موضوع برای معاملهگرها فوقالعاده مهمه. چون بیشتر معاملهگرهای تازهکار هنوز مثل قماربازهای قدیمی فکر میکنن. مثلاً سه معامله سود میکنن و فکر میکنن سیستمشون عالیه. سه معامله ضرر میکنن و فکر میکنن سیستم خراب شده. در حالی که از نگاه علم احتمال، سه معامله تقریباً هیچ چیزی رو ثابت نمیکنه. حتی ده معامله هم معمولاً چیز زیادی رو ثابت نمیکنه. چیزی که اهمیت داره مجموعه بزرگی از نتایجه.
اتفاقاً یکی از بزرگترین اشتباهات ذهن انسان همینجاست. ما عاشق داستان ساختن از نتایج کوتاهمدتیم. اگر پنج بار پشت سر هم شیر بیاد، بعضیها فکر میکنن حالا نوبت خطه. اگر یک سهم چند روز رشد کنه، بعضیها فکر میکنن حتماً فردا هم رشد میکنه. اگر یک معاملهگر چند ماه سود کنه، بعضیها فکر میکنن نابغه است. اما ریاضیات احتمال میگه دنیا اینقدر ساده نیست.
جالبتر اینکه بسیاری از شرکتهای بزرگ دنیا دقیقاً بر اساس همین کشف ساخته شدن. شرکت بیمه نمیدونه خانه کدام مشتری آتش میگیره. بانک نمیدونه کدام وامگیرنده بدحساب از آب درمیاد. کازینو نمیدونه نفر بعدی برنده میشه یا بازنده. اما همه اینها یک چیز رو میدونن: اگر تعداد اتفاقات کافی باشه، الگوهای آماری خودشون رو نشون میدن.
این همون چیزیه که بعدها در معاملهگری به اسم «امید ریاضی» دیدیم. کازینو به این دلیل پول درمیاره که آینده رو پیشبینی میکنه؟ نه. چون امید ریاضی بازیها به نفعشه. معاملهگر حرفهای هم قرار نیست معامله بعدی رو پیشبینی کنه. او فقط باید سیستمی داشته باشه که در بلندمدت امید ریاضی مثبت داشته باشه.
شاید مهمترین دستاورد این دوران این بود که برای اولین بار انسان فهمید بین «تصادفی بودن یک اتفاق» و «بیقانون بودن آن اتفاق» تفاوت وجود داره. یک تاس تصادفیه. هیچکس نمیدونه عدد بعدی چی میشه. اما کاملاً بیقانون هم نیست. پشت این تصادف ظاهری، یک نظم آماری پنهان وجود داره.
و این دقیقاً یکی از عمیقترین درسهای این کتابه. خیلی از چیزهایی که در زندگی تصادفی به نظر میرسن، در مقیاس بزرگتر الگوهای مشخصی دارن. بازارهای مالی، بیمه، اقتصاد، سرمایهگذاری و حتی بخش زیادی از رفتار انسانها همین ویژگی رو دارن. در کوتاهمدت پر از آشوب و سردرگمی هستن، اما در بلندمدت میشه بعضی از الگوهاشون رو دید.
خلاصه حرف این فصل اینه که انقلاب واقعی زمانی شروع شد که انسان فهمید شانس دشمن فهمیدن نیست. شانس هم قانون داره. و وقتی این قانونها کشف شدن، برای اولین بار بشر تونست به جای تسلیم شدن در برابر آینده، شروع به مدیریت کردن اون بکنه. این شاید یکی از مهمترین قدمهایی بود که انسان از دنیای تقدیر و سرنوشت به سمت دنیای علم، آمار، سرمایهگذاری و مدیریت ریسک برداشت.
بخش پنجم: بیمه؛ تبدیل ترس از آینده به حسابوکتاب
اگر بخواهیم یکی از مهمترین کاربردهای علم احتمال را در زندگی واقعی پیدا کنیم، احتمالاً بیمه یکی از بهترین مثالهاست. پیتر برنستاین میگه بیمه فقط یک صنعت مالی نیست؛ بیمه در واقع یکی از بزرگترین پیروزیهای انسان بر ترس از آینده است. چون برای هزاران سال مردم از اتفاقاتی میترسیدن که هیچ کنترلی روی آنها نداشتن؛ آتشسوزی، طوفان، بیماری، مرگ، غرق شدن کشتیها و صدها حادثه دیگر. مشکل این بود که یک اتفاق کوچک میتوانست تمام زندگی یک نفر را نابود کند.
فرض کن چندصد سال پیش یک بازرگان تمام سرمایهاش را داخل یک کشتی میگذاشت و آن را راهی سفر میکرد. اگر کشتی سالم برمیگشت، ثروتمند میشد. اما اگر کشتی در دریا غرق میشد، همه چیزش از بین میرفت. یعنی سرنوشت مالی او به یک اتفاق وابسته بود. این دقیقاً همان چیزی است که انسان همیشه از آن میترسیده؛ اینکه یک حادثه کل زندگی را نابود کند.
اینجا بود که یک ایده بسیار ساده اما انقلابی متولد شد. بعضی افراد گفتند: «اگر به جای اینکه هر کس به تنهایی با خطر روبهرو شود، همه کمی پول روی هم بگذارند چه؟» فرض کن هزار بازرگان وجود دارند. هر کدام مقدار کمی پول پرداخت میکنند. حالا اگر یکی از کشتیها غرق شود، خسارتش از صندوق مشترک پرداخت میشود. ناگهان یک فاجعه بزرگ فردی تبدیل میشود به یک هزینه کوچک جمعی.
این دقیقاً هسته اصلی بیمه است.
جالبه که بیمه آینده را حذف نمیکند. طوفان هنوز وجود دارد. آتشسوزی هنوز اتفاق میافتد. بیماری هنوز میآید. اما اثر مالی آنها را قابل تحمل میکند. به زبان ساده، بیمه تلاش نمیکند آینده را کنترل کند؛ تلاش میکند آسیب آینده را مدیریت کند.
اینجا یکی از مهمترین تفاوتهای دنیای مدرن با دنیای قدیم را میبینیم. انسانهای قدیم سعی میکردند خدایان را راضی کنند تا حادثه رخ ندهد. انسان مدرن میداند شاید حادثه رخ بدهد، پس از قبل خودش را آماده میکند.
پیتر برنستاین معتقده این تغییر طرز فکر یکی از بزرگترین جهشهای تمدن بوده است. چون وقتی انسان یاد گرفت ریسک را توزیع کند، توانست کارهای بزرگتری انجام دهد. تجارتهای بزرگ شکل گرفتند. کشتیهای بیشتری راهی سفر شدند. سرمایهگذاریها افزایش پیدا کرد. چون دیگر یک اشتباه یا یک حادثه لزوماً به معنای نابودی کامل نبود.
جالبتر اینکه همین منطق بعدها وارد تقریباً همه بخشهای اقتصاد شد. بانکها همین کار را میکنند. صندوقهای سرمایهگذاری همین کار را میکنند. حتی معاملهگرهای حرفهای هم به نوعی همین کار را انجام میدهند.
مثلاً فرض کن یک معاملهگر روی هر معامله فقط یک درصد سرمایهاش را ریسک میکند. او هم دقیقاً مثل شرکت بیمه فکر میکند. میداند بعضی معاملات ضررده خواهند بود. اصلاً انتظار ندارد همه معاملاتش برنده شوند. اما اجازه نمیدهد یک اتفاق کل سرمایهاش را نابود کند.
اینجا یک درس فوقالعاده مهم وجود دارد که فقط مربوط به بیمه نیست؛ مربوط به کل زندگی است. بیشتر آدمها فکر میکنند موفقیت یعنی حذف ریسک. اما برنستاین میگوید موفقیت واقعی معمولاً از مدیریت ریسک میآید، نه از حذف آن.
هیچ کارآفرین موفقی بدون ریسک وجود ندارد. هیچ سرمایهگذار موفقی بدون ریسک وجود ندارد. هیچ معاملهگر موفقی بدون ریسک وجود ندارد. سؤال اصلی این نیست که آیا ریسک وجود دارد یا نه. سؤال اصلی این است که اگر اتفاق بد افتاد، آیا هنوز زنده میمانی؟
این دقیقاً همان چیزی است که در معاملهگری هم بارها دیدیم. معاملهگرهای تازهکار معمولاً دنبال سیستمی هستند که ضرر نداشته باشد. اما معاملهگرهای حرفهای دنبال سیستمی هستند که وقتی ضرر میکند، آن ضرر قابل تحمل باشد.
در واقع صنعت بیمه یکی از اولین جاهایی بود که انسان فهمید بقا مهمتر از سود است. اگر زنده بمانی، فرصت جبران داری. اگر نابود شوی، دیگر فرصتی وجود ندارد.
شاید مهمترین جمله این فصل این باشد:
بیمه هنر حذف حادثه نیست؛ هنر زنده ماندن بعد از حادثه است.
و این فقط درباره بیمه نیست. درباره سرمایهگذاری، معاملهگری، کسبوکار و حتی زندگی شخصی هم صدق میکند. آدمهای موفق معمولاً کسانی نیستند که هیچوقت اشتباه نمیکنند یا هیچوقت با حادثه روبهرو نمیشوند. آنها کسانی هستند که طوری زندگی و تصمیمگیری میکنند که یک اشتباه، یک بحران یا یک اتفاق بد نتواند کل بازی را برایشان تمام کند.
خلاصه حرف پیتر برنستاین اینه که یکی از بزرگترین دستاوردهای بشر این نبود که آینده را پیشبینی کند؛ این بود که یاد گرفت چگونه با آیندهای که نمیتواند پیشبینی کند زندگی کند. و بیمه یکی از اولین و درخشانترین نمونههای این پیروزی بود.
بخش ششم: بازارهای مالی؛ جایی که ریسک قیمت پیدا میکند
اگر بیمه یکی از اولین جاهایی بود که انسان یاد گرفت با ریسک کنار بیاید، بازارهای مالی جایی هستند که ریسک وارد مرحله جدیدی شد. پیتر برنستاین میگه قبل از شکلگیری بازارهای مالی مدرن، بیشتر مردم فقط با ریسک زندگی میکردند؛ اما نمیتوانستند آن را معامله کنند. یعنی ممکن بود از خشکسالی بترسند، از سقوط قیمت محصولاتشان بترسند یا از غرق شدن کشتیهایشان بترسند، اما ابزار زیادی برای مدیریت این نگرانیها نداشتند. بازارهای مالی این وضعیت را تغییر دادند.
یکی از عمیقترین ایدههای کتاب اینه که بازارهای مالی در اصل بازار خرید و فروش ریسک هستند. خیلی از آدمها فکر میکنند بورس یا فارکس فقط محل خرید و فروش سهام و ارز است، اما برنستاین میگه پشت پرده، چیزی که واقعاً معامله میشود ریسک است. هر معامله در واقع انتقال ریسک از یک نفر به نفر دیگر است.
فرض کن یک کشاورز گندم کاشته است. او نگران است که تا زمان برداشت محصول، قیمت گندم سقوط کند. از آن طرف یک کارخانه آرد نگران است که قیمت گندم بالا برود. یکی از کاهش قیمت میترسد، دیگری از افزایش قیمت. بازار به این دو نفر اجازه میدهد ریسکشان را با هم مبادله کنند. در واقع هر دو حاضرند مقداری پول بدهند تا از یک آینده نامطمئن فرار کنند.
همین منطق بعدها در بازارهای سهام، اوراق قرضه، ارزها و قراردادهای مشتقه هم ظاهر شد. هر جا که عدمقطعیت وجود دارد، بازار شکل میگیرد. چون همیشه عدهای هستند که حاضرند ریسک را واگذار کنند و عدهای دیگر حاضرند آن را بپذیرند.
اینجا یک نکته خیلی مهم وجود دارد که معاملهگرها باید خوب بفهمند. بیشتر افراد وقتی وارد بازار میشوند، فکر میکنند آمدهاند پول دربیاورند. اما از دید برنستاین، اولین چیزی که وارد زندگی آنها میشود ریسک است. بازار قبل از اینکه فرصتی برای سود باشد، یک دستگاه انتقال ریسک است. هر سودی که میخواهی به دست بیاوری، در واقع پاداش پذیرش نوعی ریسک است.
این دقیقاً همان چیزی است که خیلی از تازهکارها درک نمیکنند. آنها فقط سود احتمالی را میبینند. مثلاً میبینند یک معامله میتواند ۱۰ درصد سود بدهد، اما به این فکر نمیکنند که چرا چنین سودی وجود دارد. دلیلش این است که عدمقطعیت وجود دارد. اگر نتیجه از قبل معلوم بود، اصلاً سودی وجود نداشت.
در واقع سود و ریسک مثل دو روی یک سکهاند. هر جا ریسک نباشد، معمولاً سود بزرگی هم وجود ندارد. و هر جا سودهای بزرگ دیده میشود، معمولاً ریسکهای بزرگی هم پنهان شدهاند. یکی از اشتباهات همیشگی انسانها این است که عاشق سود میشوند و ریسک را نادیده میگیرند.
برنستاین میگوید بازارهای مالی یکی از عجیبترین اختراعات بشر هستند، چون میلیونها نفر با اطلاعات ناقص، ترسها، امیدها و انتظارات مختلف وارد آن میشوند و در نهایت چیزی به نام «قیمت» شکل میگیرد. این قیمت در واقع خلاصهای از تمام پیشبینیها، نگرانیها و انتظارات مردم درباره آینده است.
مثلاً وقتی قیمت سهام یک شرکت بالا میرود، فقط به این معنی نیست که شرکت امروز خوب است. یعنی جمع زیادی از افراد باور دارند آینده آن شرکت ارزشمندتر خواهد بود. وقتی قیمت سقوط میکند، یعنی بازار نسبت به آینده بدبینتر شده است. بنابراین قیمتها در واقع زبان بازار برای حرف زدن درباره آینده هستند.
اینجاست که یکی از مهمترین درسهای کتاب برای معاملهگرها ظاهر میشود. بازارهای مالی ماشین پیشبینی آینده نیستند؛ ماشین قیمتگذاری ریسکاند. قیمتها دائماً در حال تغییرند، چون مردم دائماً در حال تغییر ارزیابی خودشان از آیندهاند.
این موضوع توضیح میدهد چرا بازارها گاهی غیرمنطقی به نظر میرسند. چون قیمت فقط حاصل واقعیت نیست؛ حاصل برداشت انسانها از واقعیت هم هست. ترس، طمع، خوشبینی، بدبینی و هزاران عامل دیگر وارد بازی میشوند. برای همین است که بازارها گاهی حباب میسازند، گاهی وحشت میکنند و گاهی بیش از حد خوشبین میشوند.
برای یک معاملهگر حرفهای، این درس فوقالعاده مهم است. او کمکم یاد میگیرد که دنبال قطعیت نگردد. چون میفهمد تمام بازار بر پایه عدمقطعیت ساخته شده است. اگر آینده کاملاً معلوم بود، اصلاً بازاری وجود نداشت. معاملهگر موفق کسی نیست که آینده را میداند؛ کسی است که بهتر از دیگران با ریسک آینده کنار میآید.
جالبه که این نگاه دوباره ما را به همان مفاهیمی برمیگرداند که در کتابهای معاملهگری خواندیم. مدیریت سرمایه، استاپ لاس، اندازه موقعیت معاملاتی، امید ریاضی و بقا در بازار، همه در نهایت ابزارهایی برای مدیریت ریسکاند. بسیاری از معاملهگرها فکر میکنند اینها جزئیات فنی هستند، اما برنستاین نشان میدهد که در واقع اینها ادامه همان مسیر تاریخیاند که از بیمه و احتمال شروع شد.
خلاصه حرف این فصل اینه که بازارهای مالی فقط محل خرید و فروش دارایی نیستند؛ محل خرید و فروش ریسکاند. هر قیمتی که روی صفحه میبینی، در واقع قیمتی است که انسانها برای یک آینده نامعلوم تعیین کردهاند. و هر معاملهای که انجام میدهی، یعنی تصمیم گرفتهای بخشی از آن عدمقطعیت را بپذیری. شاید به همین دلیل باشد که معاملهگری در نهایت کمتر درباره پیشبینی است و بیشتر درباره مدیریت ریسک است؛ چون بازار جایی است که ریسک برای اولین بار قیمت پیدا میکند.
بخش هفتم: چرا انسانها با ریسک بد برخورد میکنند؟
اگر تا اینجای کتاب یک سؤال در ذهن آدم شکل بگیره، احتمالاً اینه: اگر انسان این همه درباره احتمال، آمار، بیمه و مدیریت ریسک یاد گرفته، پس چرا هنوز اینقدر اشتباه میکنه؟ چرا حبابهای مالی شکل میگیرن؟ چرا مردم در اوج قیمت میخرن و در کف قیمت میفروشن؟ چرا خیلیها ریسکهای بزرگ رو دستکم میگیرن و از ریسکهای کوچک وحشت میکنن؟
پیتر برنستاین میگه مشکل اصلی اینه که مغز انسان برای دنیای احتمالها طراحی نشده؛ برای دنیای بقا طراحی شده. هزاران سال اجداد ما در محیطی زندگی میکردن که باید سریع تصمیم میگرفتن. اگر صدایی در بوتهها میشنیدن، وقت نداشتن جدول احتمالات درست کنن. یا فرار میکردن یا خورده میشدن. برای همین مغز ما عاشق میانبرها، داستانها و قضاوتهای سریع شده است.
مشکل اینجاست که همین مغز وقتی وارد دنیای مدرن میشه، خیلی وقتها ما رو به اشتباه میندازه. یکی از بزرگترین خطاها اینه که انسانها معمولاً احتمال را با احساسات قضاوت میکنن، نه با آمار. مثلاً خیلیها از سوار شدن به هواپیما میترسن، اما از رانندگی نمیترسن. در حالی که از نظر آماری، رانندگی معمولاً خطرناکتر از پروازه. اما سقوط هواپیما تصویر ترسناکتری در ذهن ما میسازه، برای همین ریسکش بزرگتر به نظر میاد.
در بازارهای مالی هم همین اتفاق میفته. فرض کن یک سهم یا یک ارز دیجیتال چند ماه پشت سر هم رشد کرده. کمکم ذهن آدم شروع میکنه به ساختن داستان. میگه: «این دفعه فرق داره.» «این رشد متوقف نمیشه.» «همه دارن پول درمیارن.» بعد مردم به جای اینکه به احتمالها نگاه کنن، به احساسات و داستانها نگاه میکنن.
برنستاین میگه یکی از عجیبترین ویژگیهای انسان اینه که وقتی همهچیز خوب پیش میره، ریسک را فراموش میکنه. در دوران رونق اقتصادی، آدمها فکر میکنن آینده قابل پیشبینی شده. بانکها راحتتر وام میدن. سرمایهگذارها جسورتر میشن. معاملهگرها حجم معاملاتشون رو زیاد میکنن. انگار همه باور میکنن که این بار اتفاق بدی نخواهد افتاد. اما دقیقاً در همین زمانهاست که بزرگترین خطرها در حال شکل گرفتنه.
از طرف دیگر وقتی بحران میاد، ذهن انسان دوباره به سمت افراط دیگه میره. ناگهان همه چیز خطرناک به نظر میاد. مردم داراییهاشون رو میفروشن. از سرمایهگذاری فرار میکنن. بدبین میشن. یعنی همان آدمی که چند ماه قبل ریسک را نمیدید، حالا همهجا فقط ریسک میبینه.
یکی از خطاهای مهم دیگر اینه که انسانها معمولاً از نتایج کوتاهمدت نتیجهگیریهای بزرگ میکنن. فرض کن یک معاملهگر سه معامله پشت سر هم سود کرده. خیلی راحت ممکنه به این نتیجه برسه که سیستمش فوقالعاده است یا خودش معاملهگر نابغهای شده. برعکس، اگر سه معامله پشت سر هم ضرر بده، ممکنه فکر کنه سیستم خراب شده. در حالی که از نگاه آماری، سه معامله تقریباً هیچ اطلاعات مهمی درباره کیفیت یک سیستم نمیده.
این همون چیزی بود که در کتابهای معاملهگری هم بارها دیدیم. بازار محل پاداش دادن به اعتماد به نفس نیست؛ محل پاداش دادن به انضباطه. چون ذهن انسان دائماً میخواد از چند اتفاق کوچک، نتیجههای بزرگ بگیره.
جالبتر اینکه ما معمولاً دنبال قطعیت میگردیم، حتی وقتی قطعیتی وجود نداره. اگر قیمت یک سهم بالا بره، سریع دنبال دلیل میگردیم. اگر بازار سقوط کنه، میخوایم یک علت مشخص پیدا کنیم. مغز ما از جمله «نمیدانم» خوشش نمیاد. دوست داره برای هر اتفاقی یک داستان بسازه. حتی اگر آن داستان اشتباه باشه.
در معاملهگری این موضوع خیلی خطرناکه. چون بازار پر از نویزه. پر از اتفاقات تصادفیه. پر از حرکتهاییه که هیچ توضیح سادهای ندارن. اما ذهن ما طاقت این ابهام رو نداره. برای همین شروع میکنه به داستانسازی. مثلاً میگه: «این الگو همیشه جواب میده.» «این سهم حتماً رشد میکنه.» «این بار مطمئنم.» و دقیقاً همین «مطمئن بودن»هاست که معمولاً آدمها رو به دردسر میندازه.
برنستاین معتقده بلوغ واقعی زمانی اتفاق میفته که انسان بپذیره دنیا کمتر از چیزی که فکر میکنه قابل پیشبینیه. معاملهگر حرفهای، سرمایهگذار حرفهای و مدیر حرفهای کسی نیست که فکر میکنه آینده رو میدونه؛ کسیه که میدونه چقدر کم میدونه.
شاید مهمترین درس این فصل همین باشه: مشکل اصلی ریسک نیست؛ مشکل نحوه نگاه ما به ریسکه. ما معمولاً در زمان اشتباه میترسیم و در زمان اشتباه اعتماد به نفس پیدا میکنیم. در اوج خوشبینی ریسک را فراموش میکنیم و در اوج ترس فرصتها را نمیبینیم.
خلاصه حرف پیتر برنستاین اینه که بزرگترین منبع ریسک در دنیا معمولاً بازار، اقتصاد یا آینده نیست؛ خود ذهن انسانه. چون مغز ما عاشق قطعیت، داستان و اطمینانه، در حالی که دنیای واقعی پر از احتمال، ابهام و عدمقطعیته. هرچه زودتر این واقعیت را بپذیریم، تصمیمهای بهتری خواهیم گرفت؛ چه در سرمایهگذاری، چه در معاملهگری و چه در زندگی.
بخش هشتم: میانگین، شانس و فریب نتایج کوتاهمدت
یکی از مهمترین چیزهایی که پیتر برنستاین در این کتاب سعی میکنه به خواننده یاد بده اینه که ذهن انسان رابطه خیلی بدی با آمار داره. ما عاشق دیدن نتیجههای سریع هستیم و از صبر کردن برای ظاهر شدن الگوهای واقعی متنفریم. برای همین دائماً فریب نتایج کوتاهمدت رو میخوریم. جالبه که این اشتباه فقط مخصوص معاملهگرها نیست؛ سرمایهگذارها، مدیران، سیاستمدارها و حتی آدمهای عادی هم هر روز مرتکبش میشن.
فرض کن دو نفر وارد بازار میشن. نفر اول در سه ماه اول ۵۰ درصد سود میکنه. نفر دوم در همان مدت ۱۰ درصد ضرر میکنه. بیشتر مردم فوراً نتیجه میگیرن که نفر اول نابغه است و نفر دوم بیاستعداد. اما برنستاین میگه مشکل اینجاست که سه ماه معمولاً زمان بسیار کوتاهیه. در کوتاهمدت شانس میتونه نقش فوقالعاده بزرگی بازی کنه.
برای درک این موضوع یک مثال ساده بزنیم. فرض کن هزار نفر سکه بندازن. احتمال شیر یا خط شدن هر بار تقریباً برابره. حالا از بین این هزار نفر، چند نفر پیدا میشن که پنج یا شش بار پشت سر هم شیر بیارن؟ قطعاً تعدادی پیدا میشن. اگر فقط به نتیجه نگاه کنی، ممکنه فکر کنی این افراد مهارت خاصی در سکه انداختن دارن. اما واقعیت اینه که بیشترش حاصل شانس بوده.
بازارهای مالی هم همینطورن. همیشه افرادی پیدا میشن که در یک بازه کوتاه عملکرد فوقالعادهای دارن. مشکل اینجاست که ما معمولاً نمیدونیم چقدر از این موفقیت ناشی از مهارت بوده و چقدر ناشی از شانس.
برنستاین میگه یکی از خطرناکترین اشتباهات انسان اینه که از روی نتایج کوتاهمدت درباره توانایی افراد قضاوت میکنه. مثلاً یک مدیر در دو سال اول موفق میشه و همه فکر میکنن نابغه است. یک سرمایهگذار چند سال سود عالی میگیره و همه بهش لقب استاد میدن. اما بعدها مشخص میشه بخش بزرگی از موفقیتش فقط محصول شرایط خاص بازار بوده.
در معاملهگری این موضوع اهمیت فوقالعادهای داره. فرض کن یک معاملهگر تازهکار در ماه اول ده معامله میگیره و هشت معاملهاش سودده میشن. خیلی راحت ممکنه به این نتیجه برسه که سیستم فوقالعادهای پیدا کرده. بعد حجم معاملاتش رو بالا میبره، ریسک بیشتری میکنه و اعتماد به نفسش بیش از حد رشد میکنه. اما شاید آن ده معامله اصلاً نمونه آماری کافی نبوده باشن.
این دقیقاً همون چیزیه که قبلاً در کتاب «ارزیابی و بهینهسازی استراتژیهای معاملاتی» هم دیدیم. چند معامله، چند هفته یا حتی چند ماه خیلی وقتها چیزی رو ثابت نمیکنن. کیفیت واقعی یک سیستم وقتی خودش رو نشون میده که تعداد زیادی معامله انجام شده باشه.
یکی از مفاهیم مهمی که از دل این موضوع بیرون میاد، مفهوم «میانگین»ه. انسانها معمولاً از میانگین خوششون نمیاد چون هیجان نداره. اما بخش بزرگی از علم احتمال روی همین مفهوم بنا شده. فرض کن قد یک نفر ۱۸۰ سانتیمتره. این عدد به تنهایی چیز زیادی نمیگه. اما وقتی هزار نفر رو بررسی کنی، کمکم الگوهای آماری ظاهر میشن. در بازارها هم همین اتفاق میفته. هر معامله میتونه هر نتیجهای داشته باشه، اما وقتی تعداد معاملات زیاد میشه، میانگین عملکرد سیستم خودش رو نشون میده.
جالب اینجاست که بیشتر مردم دقیقاً برعکس عمل میکنن. وقتی چند نتیجه خوب میبینن، تصور میکنن این روند تا ابد ادامه پیدا میکنه. وقتی چند نتیجه بد میبینن، فکر میکنن همه چیز خراب شده. در حالی که دنیا پر از نوسان حول میانگینه. نه موفقیتهای کوتاهمدت همیشه نشانه نبوغ هستن و نه شکستهای کوتاهمدت همیشه نشانه ضعف.
یکی از بهترین مثالها در دنیای سرمایهگذاری همین صندوقهای سرمایهگذاریه. هر سال تعدادی صندوق عملکرد فوقالعاده دارن. رسانهها دربارهشون مینویسن و مردم به سمتشون هجوم میبرن. اما وقتی چند سال بعد نگاه میکنی، بخش بزرگی از اونها نتونستن عملکرد اولیه خودشون رو تکرار کنن. چرا؟ چون مردم شانس کوتاهمدت رو با مهارت بلندمدت اشتباه گرفته بودن.
این موضوع یک درس مهم برای زندگی هم داره. خیلی وقتها آدمها موفقیت یا شکست خودشون رو بیش از حد شخصی میکنن. اگر چند بار موفق بشن، فکر میکنن نابغه هستن. اگر چند بار شکست بخورن، فکر میکنن بیعرضه هستن. در حالی که واقعیت پیچیدهتره. بخشی از نتایج زندگی حاصل مهارته، بخشی حاصل تلاشه و بخشی هم حاصل شانس.
پیتر برنستاین نمیگه شانس همه چیزه. اتفاقاً برعکس. حرفش اینه که اگر نقش شانس رو نادیده بگیری، دچار توهم میشی. آدمهای موفق واقعی معمولاً میدونن که بخشی از موفقیتشون به شرایط، زمانبندی و خوششانسی هم مربوط بوده. همین آگاهی باعث میشه کمتر مغرور بشن و بهتر ریسک رو مدیریت کنن.
اگر بخوایم مهمترین درس این فصل رو در یک جمله خلاصه کنیم، میشه این:
در کوتاهمدت شانس میتواند خودش را شبیه مهارت جا بزند، اما در بلندمدت میانگینها حقیقت را آشکار میکنند.
برای همین معاملهگر حرفهای، سرمایهگذار حرفهای و حتی مدیر حرفهای سعی نمیکنه از روی چند نتیجه زود قضاوت کنه. او میدونه که باید به نمونههای بزرگتر نگاه کنه، باید به میانگینها نگاه کنه و باید صبر کنه تا مهارت واقعی خودش را از نویز و شانس جدا کند. این شاید یکی از مهمترین تفاوتهای آدمهای حرفهای و آماتور در هر حوزهای باشد.
بخش نهم: مدیریت ریسک؛ نه حذف آینده، بلکه زنده ماندن در برابر آن
اگر بخوایم تمام کتاب در برابر خدایان را در یک جمله خلاصه کنیم، شاید بهترین جمله این باشه: «هدف مدیریت ریسک پیشبینی آینده نیست؛ زنده ماندن در برابر آینده است.»
این یکی از مهمترین تغییرات ذهنیه که انسان مدرن بهش رسید. برای هزاران سال مردم سعی میکردن آینده را پیشبینی کنن. میخواستن بدونن سال بعد خشکسالی میشه یا نه. جنگ اتفاق میفته یا نه. محصول خوب میشه یا نه. بازار بالا میره یا نه. اما کمکم مشخص شد که آینده خیلی پیچیدهتر از اونیه که بشه کامل پیشبینیش کرد.
پیتر برنستاین میگه اشتباه بزرگ انسان اینه که فکر میکنه مدیریت ریسک یعنی حذف ریسک. در حالی که چنین چیزی تقریباً غیرممکنه. هیچ سرمایهگذاری بدون ریسک وجود نداره. هیچ کسبوکاری بدون ریسک وجود نداره. هیچ ازدواجی بدون ریسک وجود نداره. حتی رد شدن از خیابون هم بدون ریسک نیست. مسئله این نیست که ریسک را حذف کنیم؛ مسئله اینه که طوری زندگی کنیم که اگر اتفاق بدی افتاد، هنوز بازی تموم نشده باشه.
این دقیقاً همون چیزیه که در طبیعت هم میبینیم. موجودات زنده موفق معمولاً قویترین موجودات نیستن؛ موجوداتی هستن که میتونن در برابر شوکها دوام بیارن. یک گونه ممکنه میلیونها سال زنده بمونه نه به این خاطر که همیشه بهترین شرایط رو داشته، بلکه چون وقتی شرایط بد شده، نابود نشده.
در دنیای مالی هم همین قانونه.
فرض کن دو معاملهگر وجود دارن. اولی هر ماه سودهای بزرگی میگیره، اما گاهی آنقدر ریسک میکنه که ممکنه کل حسابش نابود بشه. دومی سودهای کمتری میگیره، اما هیچوقت اجازه نمیده یک اشتباه کل سرمایهاش را از بین ببره. در کوتاهمدت ممکنه معاملهگر اول جذابتر به نظر برسه، اما در بلندمدت معمولاً معاملهگر دوم زنده میمونه و همین زنده موندن بزرگترین مزیتشه.
برنستاین بارها روی یک حقیقت ساده تأکید میکنه: اگر از بازی خارج بشی، دیگر هیچ مزیتی اهمیت نداره.
مهم نیست چقدر باهوشی.
مهم نیست سیستم چقدر خوبه.
مهم نیست تحلیل چقدر درسته.
اگر یک اشتباه بتواند تو را از بازی بیرون بیندازه، همه چیز تمام میشه.
اتفاقاً یکی از دلایلی که بسیاری از بحرانهای مالی رخ میدن همین فراموش کردن مفهوم بقاست. در دوران رونق، آدمها کمکم باور میکنن که اوضاع تحت کنترله. ریسکهای بزرگتر میپذیرن. بدهی بیشتری میگیرن. اهرم بیشتری استفاده میکنن. چون مدتی طولانی اتفاق بدی نیفتاده، تصور میکنن دیگر اتفاق بدی نخواهد افتاد. اما آینده همیشه راهی برای غافلگیر کردن انسان پیدا میکنه.
اینجا یک شباهت جالب با بیمه وجود داره. شرکت بیمه فرض نمیکنه که حادثه رخ نمیده. اتفاقاً فرض میکنه حادثه رخ خواهد داد. کل مدل کسبوکارش بر همین اساس ساخته شده. معاملهگر حرفهای هم همینطور فکر میکنه. او فرض نمیکنه که این معامله حتماً سود میده. فرض میکنه ممکنه اشتباه کنه و از قبل خودش رو آماده کرده.
به همین خاطر حرفهایها اول درباره بدترین سناریو فکر میکنن، بعد درباره بهترین سناریو.
آماتورها برعکس عمل میکنن.
آماتور میپرسه:
«اگر درست بگم چقدر سود میکنم؟»
حرفهای میپرسه:
«اگر اشتباه کنم چقدر ضرر میکنم؟»
این تفاوت ظاهراً کوچیک، یکی از بزرگترین تفاوتهای آدمهای موفق و ناموفق در دنیاست.
یکی از عمیقترین درسهای کتاب اینه که آینده همیشه از چیزی که تصور میکنیم غیرقابل پیشبینیتره. بحران مالی ۲۰۰۸، جنگها، پاندمی کرونا، سقوط شرکتهای بزرگ و صدها اتفاق تاریخی نشون دادن که انسان دائماً میزان اطمینان خودش رو بیش از حد تخمین میزنه. ما بیشتر از چیزی که باید مطمئن هستیم و کمتر از چیزی که باید آمادهایم.
برای همین برنستاین معتقده مدیریت ریسک در اصل یک فلسفه فکریه. یعنی دائماً از خودت بپرسی:
اگر اشتباه کنم چه؟
اگر اتفاقی افتاد که انتظارش رو ندارم چه؟
اگر بدترین سناریو رخ داد چه؟
این سؤالها شاید هیجانانگیز نباشن، اما پایه بقا هستن.
در معاملهگری، مدیریت سرمایه دقیقاً از همین طرز فکر به وجود اومده. استاپ لاس، محدود کردن حجم معاملات، تنوع، کنترل اهرم و همه ابزارهای مدیریت ریسک در نهایت یک هدف دارن: اینکه اجازه ندن یک اشتباه، کل آینده را نابود کنه.
شاید مهمترین درسی که میشه از کل کتاب گرفت همین باشه:
آدمهای موفق کسانی نیستن که آینده را بهتر پیشبینی میکنن؛ کسانی هستن که وقتی آینده برخلاف انتظارشون حرکت میکنه، هنوز سرپا میمونن.
خلاصه حرف پیتر برنستاین اینه که مدیریت ریسک یعنی پذیرفتن این واقعیت که آینده همیشه نامطمئنه. ما نمیتونیم آینده را حذف کنیم، نمیتونیم همه خطرها را از بین ببریم و نمیتونیم همه بحرانها را پیشبینی کنیم. اما میتونیم طوری تصمیم بگیریم که حتی وقتی اشتباه کردیم، هنوز فرصت ادامه دادن داشته باشیم. و در نهایت، در دنیای ریسک، بقا مهمتر از پیروزیه؛ چون فقط کسانی که زنده میمونن، فرصت برنده شدن در بلندمدت را خواهند داشت.