وقتی قدرت هیچ ترمزی ندارد
روز دوم تیر ۱۲۸۷، برابر با ۲۳ ژوئن ۱۹۰۸، یکی از مهمترین اتفاقات تاریخ مشروطه ایران افتاد. محمدعلیشاه قاجار دستور داد نیروهای بریگاد قزاق، به فرماندهی کلنل ولادیمیر لیاخوف روسی، مجلس شورای ملی رو محاصره و با توپ هدف قرار بدن. ساختمان مجلس و بخشهایی از اطراف بهارستان زیر آتش رفت، مشروطهخواهان سرکوب شدن و دورهای آغاز شد که بعدها بهش «استبداد صغیر» گفتن.
اما برای فهم عمیق این اتفاق، نباید فقط بگیم محمدعلیشاه آدم مستبدی بود و دلش خواست مجلس رو نابود کنه. سؤال مهمتر اینه: چطور اصلاً یک پادشاه میتونست درباره نابودی نهادی که قرار بود نماینده ملت باشه، چنین تصمیمی بگیره و بلافاصله اون رو اجرا بکنه؟
پاسخ اینه که در اون زمان، مجلس هنوز به یک نهاد قدرتمند و ریشهدار تبدیل نشده بود. قانون اساسی تازه شکل گرفته بود، تفکیک قوا جا نیفتاده بود، ارتش مستقلی زیر فرمان قانون وجود نداشت و دادگاه یا نهاد دیگری هم نبود که بتونه جلوی شاه بایسته. یعنی مجلس روی کاغذ بخشی از قدرت رو از شاه گرفته بود، اما هنوز ابزار کافی برای حفاظت از خودش نداشت. محمدعلیشاه هم مجلس رو فقط یک ساختمان نمیدید؛ اون رو نهادی میدید که داشت حق تصمیمگیری انحصاری پادشاه رو محدود میکرد.
اینجا باید بین دو مفهوم فرق بذاریم: قدرت دولت و قدرت شخص حاکم. دولت قدرتمند یعنی حکومتی که میتونه در سراسر کشور قانون رو اجرا بکنه، امنیت ایجاد بکنه، مالیات منظم بگیره، خدمات عمومی ارائه بده و نهادهای ثابت داشته باشه. اما قدرت شخص حاکم یعنی یک نفر بتونه بدون پاسخگویی دستور بده، مخالفانش رو سرکوب بکنه و قانون رو کنار بذاره.
دولت قاجار از جهت اول چندان قدرتمند نبود. بخش بزرگی از کشور زیر نفوذ حکام محلی، قبایل، مالکان و قدرتهای خارجی قرار داشت. حکومت حتی یک ارتش ملی مدرن و مستقل نداشت که کاملاً بر پایه ساختارهای داخلی اداره بشه. یکی از مهمترین نیروهای نظامی پایتخت، بریگاد قزاق ایران بود که افسران روسی فرماندهیش میکردن. لیاخوف هم فرمانده همین نیرو بود. پس محمدعلیشاه برای سرکوب مجلس از نیرویی استفاده کرد که در خدمت سلطنت ایران بود، اما فرماندهی و سازماندهی اون وابستگی جدی به روسیه داشت. این ماجرا بیشتر از اینکه نشونه قدرت کامل حکومت قاجار باشه، نشونه ترکیب عجیبی از استبداد داخلی و ضعف نهادی و وابستگی خارجی بود.
یعنی محمدعلیشاه از یک طرف اونقدر قدرت شخصی داشت که میتونست فرمان حمله به مجلس رو صادر بکنه، اما از طرف دیگه حکومتش اونقدر از نظر نظامی و سازمانی مستقل و نیرومند نبود که بدون تکیه بر نیروی روسفرمانده این کار رو انجام بده. پس ما با یک دولت واقعاً مقتدر و منظم روبهرو نبودیم؛ با حکومتی روبهرو بودیم که در بعضی نقاط ضعیف بود، اما ابزار خشونت موجود در پایتخت رو در اختیار شاه گذاشته بود.
این تفاوت برای فهم کتاب چرا ملتها شکست میخورند خیلی مهمه. حرف عجماوغلو و رابینسون این نیست که هر جا حکومت مرکزی وجود داشته باشه، ملت شکست میخوره. اتفاقاً از نگاه اونها، برای توسعه به حدی از تمرکز سیاسی نیاز داریم. اگر هیچ دولت مرکزی وجود نداشته باشه و هر گروهی برای خودش ارتش، قانون و قدرت جداگانه داشته باشه، جامعه وارد هرجومرج میشه و امنیت لازم برای فعالیت اقتصادی هم از بین میره.
مشکل زمانی شروع میشه که قدرت سیاسی هم متمرکز باشه و هم در اختیار گروه کوچکی قرار بگیره که در برابر جامعه پاسخگو نیست. نویسندههای کتاب به چنین ساختاری «نهادهای سیاسی استثماری» یا استخراجی میگن؛ یعنی نهادهایی که قدرت رو در دست عده محدودی جمع میکنن و اجازه نمیدن گروههای گسترده جامعه در تصمیمگیری شریک بشن. در مقابل، نهادهای فراگیر قدرت رو بین بخشهای مختلف جامعه توزیع میکنن و برای حاکمان محدودیت به وجود میارن.
بنابراین مشکل اصلی ایران اون دوره این نبود که «یک حکومت مرکزی وجود داشت». مشکل این بود که قدرت شاه هنوز بهطور واقعی محدود نشده بود. مجلس به وجود اومده بود، اما ارتش، دستگاه اداری و ابزارهای اصلی حکومت هنوز زیر نفوذ سلطنت قرار داشتن. در واقع مشروطهخواهان یک نهاد جدید ساخته بودن، اما نتونسته بودن تمام ابزارهای قدرت رو هم با اون نهاد هماهنگ بکنن. شاه هنوز میتونست از نیروی نظامی برای از بین بردن نهادی استفاده بکنه که قرار بود خودش رو محدود بکنه.
میتونیم قدرت سیاسی رو به ماشینی تشبیه کنیم که هم موتور لازم داره و هم ترمز. اگر دولت هیچ قدرتی نداشته باشه، ماشین اصلاً حرکت نمیکنه و کشور گرفتار بینظمی میشه. اما اگر موتور خیلی قوی باشه و ترمزی وجود نداشته باشه، همون قدرت میتونه همهچیز رو زیر بگیره. مسئله اصلی حکومت قاجار این بود که قدرت در بعضی حوزهها بسیار ضعیف و پراکنده بود، اما در جایی که پای حفظ تاجوتخت وسط میاومد، ابزار خشونت بدون نظارت در اختیار شاه قرار میگرفت.
به توپ بستن مجلس فقط حمله به یک ساختمان نبود. در اصل، حمله قدرت بیمهار به نهادی بود که میخواست برای اون قدرت حد و مرز تعیین بکنه. مجلس میگفت شاه نباید هر تصمیمی رو به تنهایی بگیره؛ قانون، نمایندگان و مردم هم باید سهمی در اداره کشور داشته باشن. محمدعلیشاه با توپ جواب داد، چون هنوز نیرویی وجود نداشت که هزینه شکستن قانون رو برای اون بالا ببره.
البته این پیروزی همیشگی نبود. مقاومت مشروطهخواهان در تبریز، گیلان، اصفهان و نقاط دیگه ادامه پیدا کرد و سرانجام نیروهای مشروطهخواه در سال ۱۲۸۸ تهران رو فتح کردن، محمدعلیشاه رو کنار گذاشتن و مشروطه رو دوباره برقرار کردن. همین اتفاق نشون میده که قدرت شاه مطلق و شکستناپذیر نبود؛ مشکل این بود که در لحظه به توپ بستن مجلس، نهادهای مشروطه هنوز بهاندازه کافی قدرتمند و هماهنگ نشده بودن.
پس نتیجه دقیق این نیست که تمرکز حکومت باعث شکست ملت میشه. نتیجه اینه که تمرکز قدرت بدون قانون، پاسخگویی و تقسیم قدرت، راه رو برای استبداد باز میکنه. یک کشور برای پیشرفت به دولت مرکزی توانمند نیاز داره، اما همزمان باید مجلس مستقل، قانون معتبر، دستگاه قضایی، رسانه، جامعه مدنی و نهادهایی وجود داشته باشن که نذارن قدرت دولت به دارایی شخصی حاکم تبدیل بشه.
درس به توپ بستن مجلس هم دقیقاً همینه: داشتن مجلس به تنهایی کافی نیست. چیزی که از آزادی محافظت میکنه، فقط نوشتن قانون یا ساختن یک ساختمان به اسم مجلس نیست؛ باید ابزارهای واقعی قدرت هم زیر فرمان قانون قرار بگیرن. تا وقتی فرمانده نظامی بیشتر از قانون به شخص پادشاه وفادار باشه، ممکنه شاه هر وقت احساس خطر کرد، به جای پاسخ دادن به مجلس، توپها رو به سمتش بچرخونه.
چرا دو حکومت متمرکز، دو نتیجه کاملاً متفاوت میسازند؟
وقتی حکومت قاجار و پهلوی رو کنار هم میذاریم، در نگاه اول یه معمای عجیب میبینیم. در هر دو دوره شاه وجود داشت، تصمیمهای اصلی در مرکز گرفته میشد و مردم نقش چندان مستقیمی در انتخاب بالاترین مقام حکومت نداشتن. پس چرا دولت قاجار نتونست کشور رو به شکل جدی نوسازی بکنه، اما در دوره پهلوی ارتش منظمتر، راهآهن، جاده، دانشگاه، مدرسه، وزارتخانه، ثبت احوال و ساختارهای اداری گستردهتری به وجود اومد؟
جواب این سؤال فقط این نیست که رضا شاه آدم منظمتر یا تواناتری بود. شخصیت حاکم اهمیت داره، مخصوصاً در حکومتی که قدرت زیادی دست یک نفره؛ اما هیچ پادشاهی به تنهایی جاده، ارتش، دانشگاه و دستگاه اداری نمیسازه. تفاوت اصلی این بود که در فاصله قاجار تا پهلوی، نوع دولت، ابزارهای حکومت، منابع مالی، شرایط جهانی و ظرفیت اداری کشور تغییر کرده بود.
اول باید یه سوءتفاهم رو کنار بذاریم. حکومت قاجار از نظر سیاسی سلطنتی و خودکامه بود، اما از نظر اجرایی یک دولت مرکزی قدرتمند به معنای امروزی نبود. شاه در تهران جایگاه بالایی داشت، ولی حکومت نمیتونست به شکل منظم در تمام کشور مالیات جمع بکنه، قانون یکسان اجرا بکنه، ارتش دائمی و منضبط داشته باشه یا فرمان خودش رو بدون کمک حکام محلی، خانها و قبایل در همه مناطق عملی بکنه. بخش مهمی از نیروی نظامی قاجار بر پایه نیروهای ایلی و محلی اداره میشد و دولت از نظر مالی هم تقریباً همیشه گرفتار کمبود پول بود. منابع تاریخی، وضعیت مالی قاجار رو متزلزل و دستگاه مالیاتی اون رو ناکارآمد توصیف میکنن؛ حتی در پایان سلطنت ناصرالدینشاه، درآمد حکومت برای هزینههای عادی هم کافی نبود.
پس باید بین استبداد و توانمندی دولت فرق بذاریم. ممکنه یک شاه از نظر سیاسی اختیار زیادی داشته باشه، اما دولتش از نظر اجرایی ضعیف باشه. یعنی بتونه یک مخالف رو زندانی بکنه، ولی نتونه در سراسر کشور مدرسه بسازه. بتونه یک وزیر رو برکنار بکنه، ولی نتونه آمار دقیقی از جمعیت، درآمد، زمینها یا سربازان کشور تهیه بکنه. قاجار تا حد زیادی چنین وضعی داشت: قدرت شخص شاه بالا بود، اما ظرفیت سازمانی حکومت پایین بود.
در دوره رضا شاه، اتفاق مهم این بود که حکومت فقط متمرکزتر نشد، بلکه دولتسازی صورت گرفت. یعنی ارتش سراسری ایجاد شد، قدرت بسیاری از نیروهای محلی و ایلات محدود شد، دستگاه اداری گسترش پیدا کرد، وزارتخانهها منظمتر شدن و حکومت تونست تصمیمهای مرکز رو با شدت بیشتری در مناطق مختلف اجرا بکنه. دولت تازه فقط فرمان صادر نمیکرد؛ کمکم ابزار اجرای فرمان رو هم به دست میآورد. ایرانیکا هم دولت رضا شاه رو حکومتی توصیف میکنه که وحدت خودش رو تا حد زیادی با نیروی نظامی ساخت و بسیاری از فعالیتهای آموزشی و دولتسازی اون با نیازهای ارتش و تمرکز حکومت پیوند داشتن.
اینجاست که نقش خود رضا شاه هم مهم میشه. اون اراده سیاسی شدیدی برای نظم دادن، ساختن ارتش و تمرکز دادن به حکومت داشت. در یک نظام شخصمحور، ویژگیهای شخص حاکم میتونه سرعت و جهت حرکت کشور رو شدیداً تغییر بده. ناصرالدینشاه میتونست امیرکبیر رو برکنار و بعد نابود بکنه؛ رضا شاه میتونست مدیران و نیروهای حکومتی رو مجبور بکنه پروژههای مورد نظرش رو پیش ببرن. اما این به معنای اون نیست که کل پیشرفت کشور فقط محصول «منظم بودن یک نفر» بود. اون فرد در دورهای به قدرت رسید که فکر دولت مدرن، ارتش مدرن، آموزش جدید، راهآهن، بانک، وزارتخانه و ثبت رسمی، قبلاً وارد فضای فکری ایران شده بود. مشروطه، روشنفکران، بازرگانان، نظامیان و اصلاحگران قبل از رضا شاه، زمینههای ذهنی و حقوقی زیادی رو ساخته بودن.
حتی بعضی از اصلاحات مهم از دوره قاجار شروع شده بودن. عباسمیرزا برای نوسازی ارتش تلاش کرد، امیرکبیر دارالفنون رو تأسیس کرد و اصلاحات مالی و اداری رو جلو برد، و در دوره مشروطه هم اندیشه قانون، مجلس، دولت پاسخگو و اداره مدرن کشور گسترش پیدا کرد. بنابراین رضا شاه ایران رو از نقطه صفر تحویل نگرفت. تفاوت این بود که تونست بسیاری از تلاشهای پراکنده قبلی رو با زور و تمرکز بیشتری به یک پروژه گسترده دولتسازی تبدیل بکنه. خود این واقعیت که اصلاحات مالی امیرکبیر با برکناری و قتل اون متوقف شد، نشون میده مشکل قاجار فقط نبودن آدم توانمند نبود؛ ساختاری وجود نداشت که اصلاحات رو مستقل از عمر و سرنوشت یک وزیر ادامه بده.
موضوع نفت هم نیاز به دقت داره. نفت به شکل صنعتی و تجاری در سال ۱۹۰۸، یعنی اواخر دوره قاجار، کشف شد و صادرات اون چند سال بعد آغاز شد. پس اینطور نبود که ناصرالدینشاه یا فتحعلیشاه انبار بزرگی از درآمد نفتی در اختیار داشته باشن و فقط بلد نباشن ازش استفاده بکنن. ناصرالدینشاه حتی پیش از کشف تجاری نفت، امتیازهای گستردهای برای بهرهبرداری از منابع کشور به خارجیها داده بود. اما تولید واقعی نفت تازه در سالهای پایانی قاجار شروع شد و در ابتدا صنعت نفت عمدتاً زیر کنترل بریتانیا قرار داشت. تولید نفت ایران از حدود ۲۷۴ هزار تن در سال ۱۹۱۴ به بیش از ۳۳ میلیون تن در سال ۱۹۵۰ رسید؛ یعنی مقدار و اهمیت اقتصادی نفت در طول زمان چندین برابر شد.
بنابراین نفتِ دوره قاجار با نفتِ دوره محمدرضا شاه «همون نفت» از نظر درآمد و قدرت اقتصادی نبود. وجود نفت زیر زمین به تنهایی ثروت نمیسازه. باید چاه، پالایشگاه، خط لوله، بندر، فناوری، بازار جهانی، قرارداد و توان وصول سهم کشور وجود داشته باشه. در دوره محمدرضا شاه، بهخصوص از دهههای ۱۳۴۰ و ۱۳۵۰ حجم تولید و درآمد نفت بهمراتب بیشتر شد و افزایش شدید قیمت جهانی نفت در دهه ۱۹۷۰ درآمد حکومت رو ناگهان بالا برد؛ در مقطعی درآمد نفتی ایران به بیش از بیست میلیارد دلار رسید. چنین پولی در اختیار شاهان اولیه قاجار نبود.
یه تفاوت دیگه هم زمان تاریخی بود. فتحعلیشاه و ناصرالدینشاه در دورهای حکومت میکردن که انقلاب صنعتی در اروپا تازه قدرت عظیم اقتصادی و نظامی ساخته بود و ایران هنوز ابزار انتقال دانش، سرمایه، آموزش عمومی و فناوری رو نداشت. روسیه و بریتانیا هم در داخل و اطراف ایران نفوذ زیادی داشتن و کشور در جنگها و قراردادهای مختلف زمین، پول و استقلال تصمیمگیری خودش رو از دست میداد. شکستهای ایران از روسیه و قرارداد گلستان فقط نتیجه ضعیف بودن شخص فتحعلیشاه نبود. ایران با یک قدرت نظامی و اداری مدرنتر روبهرو شده بود، در حالی که ارتش و نظام مالی خودش هنوز ساختار قدیمیتری داشتن.
در دوره پهلوی، حکومت ایران هنوز زیر فشار قدرتهای خارجی بود، اما همزمان میتونست از فناوری آماده جهان، متخصصان، سرمایه خارجی، درآمد نفت و الگوهای دولتسازی کشورهای دیگه استفاده بکنه. ساختن راهآهن در قرن بیستم با ساختن اون در قرن نوزدهم یکی نبود. وقتی فناوری، مهندس، ماشینآلات و نمونههای آماده وجود دارن، یک دولت میتونه با پول و سازماندهی، مسیر طیشده دیگران رو سریعتر تکرار بکنه. بخشی از چیزی که ما به عنوان پیشرفت پهلوی میبینیم، حاصل توانایی حکومت در استفاده از دانش و فناوریای بود که قبلاً در جهان ساخته شده بود.
اما آیا این یعنی پهلوی از نظر نهادی شبیه اصلاحات میجی ژاپن بود؟ فقط تا حدی. شباهتهایی وجود داره: هر دو پروژه دنبال ساختن ارتش مدرن، آموزش جدید، دستگاه اداری، زیرساخت و دولت مرکزی قویتر بودن. ولی ژاپنِ میجی بهتدریج یک پایه صنعتی داخلی گسترده، شرکتهای تولیدی قدرتمند، نیروی انسانی آموزشدیده و ظرفیت فناورانه مستقل ساخت. ایران پهلوی هم صنایع و زیرساختهای مهمی ایجاد کرد، اما اقتصادش به درآمد نفت وابستگی زیادی پیدا کرد و قدرت سیاسی همچنان بیش از حد در مرکز جمع موند. پس شباهت در ظاهر بعضی اصلاحات وجود داشت، اما مسیر و عمق صنعتی شدن کاملاً یکسان نبود.
این نکته ما رو به اصل بحث میرسونه. حکومت متمرکز میتونه در مدت کوتاه پروژههای بزرگی اجرا بکنه، چون برای هر تصمیم مجبور نیست با دهها مرکز قدرت مذاکره بکنه. رضا شاه میتونست دستور ساخت راهآهن، ایجاد ارتش یا تغییر ساختار اداری رو بده و دستگاه حکومت رو پشت اون تصمیم قرار بده. امارات هم به شکلی متفاوت از همین مزیت استفاده کرده: قدرت در دست خاندانهای حاکمه، اما حکومت بخشی از منابع نفتی رو صرف زیرساخت، تجارت، خدمات، شهرسازی و جذب سرمایه کرده. پس حکومت غیرانتخابی الزاماً به معنای توقف فوری پیشرفت اقتصادی نیست.
اما این مدل یه خطر جدی هم داره. وقتی همهچیز به اراده چند نفر وابسته باشه، هم تصمیمهای خوب با سرعت اجرا میشن و هم اشتباههای بزرگ. اگر حاکم توسعهگرا، واقعبین و منظم باشه، حکومت ممکنه مدتی سریع پیش بره. اگر حاکم ناتوان، خودشیفته، بیخبر یا غارتگر باشه، همون تمرکز قدرت میتونه کشور رو سریعتر به سمت بحران ببره. مشکل اصلی اینه که در چنین سیستمی، کیفیت حکومت بیش از حد به کیفیت شخص حاکم وابسته میشه.
میشه این وضعیت رو به شرکتی تشبیه کرد که همهچیزش به مدیرعامل بنیانگذار وابستهست. تا وقتی مدیرعامل باهوش و پرتلاش باشه، شرکت عالی جلو میره. اما اگر اون بمیره، اشتباه بکنه یا فرد نالایقی جانشینش بشه، کل شرکت میلرزه. سازمان بالغ شرکتیه که بعد از رفتن مدیر خوب هم بتونه درست کار بکنه، چون فرآیند، قانون، دانش و نهاد ساخته. کشور هم همینطوره. توسعه واقعی فقط این نیست که در زمان یک شاه جاده و کارخانه ساخته بشه؛ باید ساختاری به وجود بیاد که در زمان حاکم بعدی هم تصمیمهای درست رو ادامه بده و جلوی تصمیمهای ویرانگر رو بگیره.
به همین دلیل کتاب چرا ملتها شکست میخورند نمیگه هر حکومت مرکزیای بد است. اتفاقاً وجود یک دولت مرکزی توانمند رو برای توسعه ضروری میدونه. جامعهای که دولت نتونه امنیت ایجاد بکنه، قانون اجرا بکنه یا مالیات بگیره، معمولاً توان ساختن اقتصاد پیشرفته رو هم نداره. اما در کنار تمرکز دولت، نهادهای سیاسی و اقتصادی باید امکان مشارکت گستردهتر، امنیت مالکیت و توزیع فرصت رو فراهم بکنن. مشکل زمانی شکل میگیره که قدرت و فرصت فقط در دست گروه کوچکی جمع بشن و بقیه جامعه به تصمیمها وابسته بمونه.
درباره نادرشاه هم باید بین قدرت نظامی و توسعه کشور فرق بذاریم. نادرشاه فرمانده بسیار توانمندی بود و فتوحات گستردهای انجام داد، اما پیروزی در جنگ لزوماً به معنای ساختن نهادهای پایدار، اقتصاد تولیدی، آموزش عمومی یا رفاه بلندمدت نیست. امپراتوری ممکنه در زمان یک فرمانده بزرگ قلمروش رو گسترش بده، اما بعد از مرگ اون فرمانده سریع فروبپاشه. این نشون میده قدرت کشور به توانایی شخصی یک نفر وابسته بوده، نه به سازمانی که بتونه اون توانایی رو نسلبهنسل بازتولید بکنه.
پس تفاوت قاجار و پهلوی رو نباید فقط با جمله قاجارها بیارزه بودن و پهلویها باارزه توضیح داد. بعضی شاهان و مدیران قاجار ناتوان یا فاسد بودن و بعضی اصلاحگران اون دوره هم بسیار جدی و توانمند بودن. پهلوی هم همزمان با دولتسازی و نوسازی، سرکوب سیاسی، تمرکز شدید قدرت و ضعف مشارکت سیاسی رو ادامه داد. منابع تاریخی هم تأکید میکنن که دولتسازی و نوسازی پهلوی واقعی بود، اما نبود فرصت مؤثر برای مشارکت سیاسی، نارضایتی عمیقی ساخت.
حرف دقیقتر اینه که قاجار یک سلطنت خودکامه با ظرفیت دولتی ضعیف بود، در حالی که پهلوی یک سلطنت خودکامه با ظرفیت دولتی بهمراتب قویتر ساخت. اولی نه پاسخگو بود و نه توانمند؛ دومی توانمندتر شد، اما همچنان پاسخگویی سیاسی محدودی داشت. همین تفاوت توضیح میده چرا هر دو متمرکز بودن، ولی خروجی یکسانی نداشتن.
مهمترین درس این ماجرا اینه که کشور فقط به «آدم خوب در رأس حکومت» نیاز نداره. آدم توانمند میتونه آغازگر اصلاح باشه، اما آینده کشور نباید به خلقوخو، نظم یا هوش یک نفر گره بخوره. حکومت خوب حکومتی نیست که فقط وقتی یک پادشاه بااراده سر کاره درست کار بکنه؛ حکومتیه که حتی وقتی آدم متوسط یا ضعیفی به قدرت میرسه، قانون و نهادها نذارن کشور رو به راحتی خراب بکنه.
تمرکز قدرت میتونه موتور توسعه باشه، اما به تنهایی فرمان و ترمز نیست. ظرفیت اداری، منابع مالی، آموزش، فناوری، مدیران متخصص، امنیت اقتصادی و نهادهای کنترلکننده تعیین میکنن اون موتور کشور رو به جلو ببره یا به دیوار بکوبه. تفاوت اصلی قاجار و پهلوی هم نه فقط در تاج شاه، بلکه در نوع دولتی بود که زیر اون تاج قرار داشت.
عباس میرزا و امیرکبیر؛ دو اصلاحگر مهم قاجار
عباس میرزا ولیعهد فتحعلیشاه بود، نه نخستوزیر. بعد از شکستهای سنگین ایران از روسیه فهمید که مشکل فقط شجاعت سربازها نیست؛ مشکل اینه که اروپا از نظر ارتش، آموزش و فناوری چند دهه از ایران جلوتره. برای همین سعی کرد ارتش ایران رو مدرن بکنه، دانشجو به اروپا بفرسته، سلاحهای جدید وارد کشور بکنه و آموزش نظامی رو تغییر بده. اما عمرش کفاف نداد و قبل از اینکه خودش شاه بشه، در سال ۱۲۱۲ شمسی (۱۸۳۳ میلادی) از دنیا رفت. خیلی از اصلاحاتی که شروع کرده بود هم بعد از مرگش نیمهکاره موند.
عباس میرزا پسرِ فتحعلیشاه و ولیعهد رسمی کشور بود. یعنی طبق رسم جانشینی قاجار، قرار بود بعد از مرگ پدرش به سلطنت برسه؛ اما قبل از فتحعلیشاه از دنیا رفت و هیچوقت شاه نشد.
امیرکبیر حدود بیست سال بعد، در زمان ناصرالدینشاه، صدراعظم یا همون نخستوزیر ایران شد. امیرکبیر فقط دنبال اصلاح ارتش نبود. میخواست کل کشور رو سر و سامان بده. دارالفنون، که اولین مدرسه مدرن ایران بود، به دستور اون ساخته شد، جلوی خیلی از فسادهای مالی رو گرفت و سعی کرد حکومت منظمتر اداره بشه. اما دشمنهای زیادی پیدا کرد و دربار هم از قدرت گرفتنش ترسید. در نهایت ناصرالدینشاه اون رو برکنار کرد و کمی بعد هم در حمام فین کاشان به قتل رسید.
شاید مهمترین درس زندگی این دو نفر این باشه که هر دو فهمیده بودن ایران باید اصلاح بشه، اما چون اصلاحات به یک نفر وابسته بود، با کنار رفتن همون یک نفر، بخش زیادی از اون تلاشها هم متوقف شد. این دقیقاً همون تفاوت بین اصلاح یک فرد و سیستمسازیه. سیستمی که به یک نفر وابسته نیست و با رفتن یک نفر از هم نمیپاشه.
عباس میرزا پسرِ فتحعلیشاه و ولیعهد رسمی کشور بود. یعنی طبق رسم جانشینی قاجار، قرار بود بعد از مرگ پدرش به سلطنت برسه؛ اما قبل از فتحعلیشاه از دنیا رفت و هیچوقت شاه نشد.
عباس میرزا خیلی از اصلاحات رو شروع کرد، اما بیشترشون به مرحلهای نرسیدن که کل کشور رو متحول بکنن. دلیلش هم این بود که در ۴۴ سالگی، حدود یک سال قبل از مرگ فتحعلیشاه، بر اثر بیماری از دنیا رفت. چون خودش هیچوقت شاه نشد، جانشینها هم اصلاحاتش رو با همون جدیت ادامه ندادن و بخش زیادی از برنامهها نیمهکاره موند.
امیرکبیر هم سرنوشت مشابهی داشت. اصلاحات مهمی رو شروع کرد، اما فقط حدود سه سال صدراعظم بود. بعد برکنار شد و به دستور ناصرالدینشاه به قتل رسید. به همین دلیل، بسیاری از برنامههای بلندمدتش قبل از اینکه به نتیجه کامل برسن، متوقف شدن.
امیرکبیر فقط حدود سه سال صدراعظم بود و خیلی از برنامههاش بعد از برکناری و قتلش متوقف یا ضعیف شدن، اما بعضی آثارش باقی موندن. مهمترین نمونه، دارالفنون بود که بعد از کنار رفتن امیرکبیر هم فعالیتش رو ادامه داد و در گسترش آموزش جدید، پزشکی و علوم مدرن در ایران اثر گذاشت. اصلاحات نظامی، مالی و اداریش هم هرچند کامل نشدن، ولی راهی رو باز کردن که اصلاحگران بعدی ازش استفاده کردن.
نکته جالب اینه که هر دو نفر یک درس مهم به ما میدن: وقتی اصلاحات فقط به یک فرد وابسته باشه، با کنار رفتن همون فرد، اصلاحات هم ممکنه متوقف بشه. اما اگر اصلاحات به نهادها و قانون تبدیل بشه، با مرگ یا برکناری یک نفر از بین نمیره.
چرا قاجار از روسیه کمک میگرفت؟
شاید اولش عجیب به نظر برسه که ایران با روسیه چند بار جنگ کرده بود، اما بعد همون روسیه افسر نظامی به ایران فرستاد. ولی این دو اتفاق مربوط به دو دوره متفاوت بودن. جنگهای ایران و روسیه بیشتر اوایل دوره قاجار و زمان فتحعلیشاه اتفاق افتاد و ایران هم شکست خورد. بعد از اون شکستها، روسیه نفوذ سیاسی خیلی زیادی داخل ایران پیدا کرد. یعنی دیگه فقط یک همسایه نبود. کمکم روی تصمیمهای حکومت قاجار هم اثر میذاشت.
برای همین، وقتی بریگاد قزاق تشکیل شد، فرماندههای اون بیشتر افسران روسی بودن. این نیرو در ظاهر متعلق به ایران بود و حقوقش رو دولت ایران میداد، اما آموزش و فرماندهی اون تا حد زیادی دست روسها بود. محمدعلیشاه هم وقتی خواست مجلس رو سرکوب بکنه، از همین نیرویی استفاده کرد که از قبل داخل ایران وجود داشت.
پس در واقع شاه از «روسیۀ زمان جنگ» کمک نگرفت؛ بلکه از نیروی نظامیای استفاده کرد که بعد از شکستهای ایران، به خاطر نفوذ زیاد روسیه در داخل کشور شکل گرفته بود. همین موضوع یکی از نشونههای ضعف حکومت قاجار بود. حکومتی که حتی برای حفاظت از پایتختش هم تا این حد به افسران یک کشور خارجی وابسته شده بود.

این سربازها عمدتاً ایرانی بودن، نه روس. یعنی افراد عادی ایرانی استخدام میشدن، حقوقشون رو دولت ایران میداد و لباس نظامی قزاق میپوشیدن.
افسرهای ارشد میتونستن روسی باشن. مثلاً کلنل لیاخوف، که فرمانده بریگاد بود، یک افسر روسی بود. بنابراین اگر چند نفر در لباس فرماندهی میبینی، منطقیه که بعضی از اونها روس باشن.
شیر و خورشید روی پرچم فقط مربوط به دوره پهلوی نبود. این نشان چند صد سال قبل از پهلوی هم روی پرچم ایران وجود داشت و در دوره صفویه، افشاریه، زندیه و قاجار هم استفاده میشد. پهلوی فقط همان نشان را حفظ کرد و تا انقلاب ۱۳۵۷ روی پرچم ایران باقی ماند. بنابراین وجود شیر و خورشید در یک صحنه مربوط به دوره قاجار کاملاً درسته.
درآمد نفتی ایران از چه زمانی شروع شد؟
بعضیها فکر میکنن ایران از زمان ناصرالدینشاه یا حتی قبلتر، درآمد نفتی زیادی داشته، اما واقعیت این نیست. نفت ایران در سال ۱۲۸۷ شمسی (۱۹۰۸ میلادی)، یعنی در سالهای پایانی حکومت قاجار، در مسجدسلیمان کشف شد. در آن زمان هنوز احمدشاه قاجار پادشاه بود و سلسله پهلوی تشکیل نشده بود. البته در سالهای اول، مقدار تولید و درآمد نفت خیلی محدود بود و بخش زیادی از منافع هم به شرکت نفت ایران و انگلیس میرسید.
در دوره پهلوی، بهخصوص از زمان رضا شاه و بعد از آن، چاههای نفت، پالایشگاهها، خطوط لوله و صادرات نفت بهتدریج گسترش پیدا کرد. به همین دلیل، درآمد نفتی حکومت چندین برابر شد و نفت کمکم به مهمترین منبع درآمد کشور تبدیل شد. پس درستتره بگیم نفت در اواخر دوره قاجار کشف شد، اما درآمد بزرگ نفتی ایران بیشتر در دوره پهلوی شکل گرفت.
از پایان قاجار تا آغاز پهلوی
محمدعلیشاه از ۱۳ دی ۱۲۸۵ تا ۲۵ تیر ۱۲۸۸، یعنی حدود دو سال و نیم، سلطنت کرد. بعد از به توپ بستن مجلس و شکست نیروهایش در برابر مشروطهخواهان، از سلطنت برکنار شد و پسرش احمدشاه رو در یازدهسالگی به تخت نشوندن.
احمدشاه از سال ۱۲۸۸ تا ۱۳۰۴ شمسی، یعنی حدود شانزده سال، شاه بود؛ اما چون هنگام رسیدن به سلطنت کودک بود، چند سال اول نایبالسلطنهها به جای او کشور رو اداره میکردن. بعدها هم با کودتای سوم اسفند ۱۲۹۹، قدرت واقعی کمکم به دست رضاخان افتاد. رضاخان ابتدا فرمانده ارتش، بعد وزیر جنگ و سرانجام در سال ۱۳۰۲ نخستوزیر شد.
احمدشاه رو رضاخان مستقیماً از ایران بیرون نکرد. احمدشاه در ۱۴ آبان ۱۳۰۲، برابر با ۵ نوامبر ۱۹۲۳، برای اقامت و درمان به اروپا رفت و دیگر به ایران برنگشت. رضاخان هم از نبودنش استفاده کرد، ارتش و حکومت رو کاملاً در اختیار گرفت و زمینه برکناری خاندان قاجار رو فراهم کرد. در ۹ آبان ۱۳۰۴، برابر با ۳۱ اکتبر ۱۹۲۵، مجلس به پایان سلطنت قاجار رأی داد و حکومت موقت رو به رضاخان سپرد. سپس در ۲۱ آذر ۱۳۰۴، برابر با ۱۲ دسامبر ۱۹۲۵، مجلس مؤسسان قانون اساسی رو تغییر داد و سلطنت رو رسماً به رضاخان و فرزندانش واگذار کرد. رضاخان چند روز بعد با نام رضاشاه پهلوی به سلطنت رسید و در فروردین ۱۳۰۵ تاجگذاری کرد. پس حکومت پهلوی رسماً از سال ۱۳۰۴ شمسی شروع شد.
درباره آغاز قاجار هم یک تاریخ واحد وجود نداره. آقامحمدخان در سال ۱۱۶۸ شمسی، برابر با ۱۷۸۹ میلادی، در تهران به تخت نشست و عملاً حکومت قاجار رو شروع کرد؛ اما هنوز تاجگذاری رسمی نکرده بود. تاجگذاری رسمی در سال ۱۱۷۵ شمسی، برابر با ۱۷۹۶ میلادی انجام شد. برای همین بعضی منابع آغاز قاجار رو ۱۷۸۹ و بعضیها ۱۷۹۶ مینویسن. قاجار در مجموع حدود ۱۳۶ سال قدرت داشت و با رأی مجلس در سال ۱۳۰۴ شمسی به پایان رسید.
بنابراین ترتیب ساده ماجرا اینه: محمدعلیشاه برکنار شد، احمدشاه کودک به سلطنت رسید، رضاخان با کودتای ۱۲۹۹ قدرت گرفت، احمدشاه در ۱۳۰۲ از کشور رفت و سرانجام مجلس در ۱۳۰۴ قاجار رو منحل کرد و سلطنت رو به رضاشاه سپرد.
جلال آلاحمد واقعاً با مدرنیته مخالف بود؟
جلال آلاحمد در سال ۱۳۰۲ شمسی، برابر با ۱۹۲۳ میلادی، به دنیا اومد. معروفترین اثر فکریش کتاب غربزدگی بود که در اوایل دهه ۱۳۴۰، یعنی حدود سال ۱۳۴۱ شمسی، نوشته و منتشر شد. این دوره زمانی بود که حکومت محمدرضاشاه با سرعت دنبال نوسازی کشور بود؛ کارخانه، دانشگاه، جاده، ارتش جدید و کالاهای غربی وارد ایران میشدن، اما همزمان بسیاری از روشنفکرها احساس میکردن کشور از نظر سیاسی، اقتصادی و فرهنگی بیش از حد به قدرتهای خارجی وابسته شده. کودتای ۲۸ مرداد و دخالت آمریکا و بریتانیا هم این بدبینی رو شدیدتر کرده بود.
اما حرف آلاحمد رو نباید خیلی ساده به این شکل خلاصه کرد که «علم، صنعت و مدرنیته بدن». انتقاد اصلیش این بود که ایران ماشین، کالا و ظاهر زندگی غربی رو وارد میکنه، اما خودش تولیدکننده دانش، فناوری و صنعت نیست. از نگاهش، جامعه ایرانی به جای اینکه روش کار کشورهای پیشرفته رو یاد بگیره و خودش کارخانه و فناوری بسازه، تبدیل شده بود به مصرفکننده محصولات غربی. یعنی لباس، ماشین و ابزار مدرن داشتیم، اما توان ساختن و کنترل کردنشون دست خودمون نبود. آلاحمد این وضعیت رو «غربزدگی» مینامید؛ نوعی تقلید و وابستگی که هویت و توان تولید داخلی رو ضعیف میکرد.
بخشی از این انتقاد قابل فهمه. کشوری که فقط کالا وارد بکنه، اما علم، کارخانه و فناوری نسازه، واقعاً مستقل و مدرن نشده. مدرنیته فقط داشتن اتومبیل، اسلحه یا ساختمان بلند نیست؛ باید دانش ساختن، سازماندهی، آموزش، تحقیق و تولید هم وجود داشته باشه. از این نظر، آلاحمد داشت به یک مشکل واقعی اشاره میکرد: ممکنه ظاهر یک کشور مدرن بشه، اما ساختار اقتصادی و فکریش همچنان وابسته باقی بمونه.
ایران در دوره قاجار دقیقاً به این دلیل از روسیه شکست خورد که ارتش، آموزش، سلاح و سازمان اداریش از تحولات جهان عقب مونده بود. وقتی کشور همسایه توپ، تفنگ، ارتش منظم و دانش مهندسی جدید داره، نمیشه گفت چون این ابزارها از غرب اومدن، پس نباید سراغشون رفت. نرفتن به سمت دانش و فناوری به معنای حفظ استقلال نیست؛ اتفاقاً میتونه کشور رو ضعیفتر و وابستهتر بکنه.
پس انتخاب واقعی بین «سنت» و «مدرنیته» نیست. انتخاب اصلی بین دو نوع مدرن شدنه: یک نوعش اینه که فقط مصرفکننده فناوری و سبک زندگی دیگران باشیم؛ نوع دیگه اینه که علم و فناوری رو یاد بگیریم، بومی کنیم و خودمون تولیدکننده بشیم. ژاپن در دوره میجی بخش زیادی از دانش غرب رو گرفت، اما تلاش کرد ارتش، دانشگاه، کارخانه و صنعت خودش رو بسازه. یعنی برای حفظ هویت، علم جدید رو کنار نگذاشت؛ علم جدید رو به قدرت داخلی تبدیل کرد.
در نتیجه، جلال آلاحمد مسئله مهمی رو دید، اما پاسخ و زبانش گاهی بیش از حد کلی و تند بود. غرب یک مجموعه یکدست نیست و هر چیزی که از غرب اومده، الزاماً ابزار سلطه نیست. علم پزشکی، مهندسی، قانون، دانشگاه و فناوری رو نمیشه فقط به خاطر منشأ غربی کنار گذاشت. مشکل اصلی خود مدرنیته نیست؛ مشکل، مدرن شدن بدون توان تولید، بدون استقلال فکری و بدون سیستمسازی داخلیه. راه درست این نیست که از جهان مدرن فرار کنیم؛ باید یاد بگیریم چطور بدون تقلید کورکورانه، دانش جهان رو بگیریم و به توانایی خودمون تبدیلش کنیم.
حرف آلاحمد تا حدی به الگوی اصلاحات میجی نزدیک بود؛ یعنی علم، ماشین و صنعت غربی رو یاد بگیریم، اما فقط مصرفکننده و مقلد باقی نمونیم و توان ساختن رو داخل کشور به وجود بیاریم. البته نگاه آلاحمد از اصلاحات میجی تندتر و بدبینانهتر بود و گاهی خود فرهنگ غرب رو هم با زبان منفی نقد میکرد.
درباره انتشار کتاب هم باید گفت خفقان سیاسی پهلوی به این معنا نبود که هیچ متن انتقادیای اصلاً منتشر نمیشد. بخشهایی از غربزدگی در سال ۱۳۴۱ در مجله چاپ شد، اما کمی بعد حکومت جلوی انتشار رسمی کاملش رو گرفت و ساواک کتاب رو در فهرست آثار ممنوع قرار داد. بااینحال، نسخههای غیررسمی و مخفیانه کتاب دستبهدست میشدن؛ پس انتشار اولیه کتاب نشونه آزادی کامل نبود، بلکه نشون میده سانسور همیشه از همان لحظه اول و بهطور کامل عمل نمیکرد.
البته همه پژوهشگرها با دیدگاه جلال آلاحمد موافق نیستن. بعضیها معتقدن کتاب غربزدگی در بعضی بخشها بیش از حد کلی و احساسی قضاوت میکنه و گاهی مرز بین «عدمِ وابستگی به غرب» و «مخالفت با مدرنیته» رو از بین میبره. با این حال، ممنوع شدن کتاب در دوره پهلوی باعث شد بیشتر از قبل مورد توجه قرار بگیره و به یکی از شناختهشدهترین کتابهای روشنفکری ایران تبدیل بشه.
اینکه بگیم «به خاطر ممنوع شدن معروف شد» کمی اغراقه. غربزدگی قبل از ممنوع شدن هم بین روشنفکرها بحثبرانگیز و شناختهشده بود. ممنوع شدن کتاب به معروفتر شدنش کمک کرد، اما تنها دلیل شهرتش نبود.
کودتای رضاخان چگونه اتفاق افتاد؟
رضاخان قبل از رسیدن به قدرت، یک افسر در بریگاد قزاق ایران بود و کمکم تا فرماندهی این نیرو بالا رفت. بعد از جنگ جهانی اول، ایران اوضاع خیلی آشفتهای داشت. دولت مرکزی ضعیف شده بود، ناامنی زیاد بود و هر منطقه تقریباً برای خودش اداره میشد. در چنین شرایطی، رضاخان به همراه سید ضیاءالدین طباطبایی در سوم اسفند ۱۲۹۹ کودتا کرد و با نیروهای قزاق وارد تهران شد. جالب اینجاست که در این کودتا تقریباً درگیری بزرگی هم اتفاق نیفتاد و دولت خیلی سریع سقوط کرد.
یکی از بحثبرانگیزترین سؤالهای تاریخ ایران هم اینه که چه کشوری پشت این کودتا بود؟ بیشتر تاریخپژوهان قبول دارن که بریتانیا دستکم از این کودتا باخبر بود و از روی کار آمدن رضاخان مخالفتی نداشت، چون بعد از انقلاب روسیه، انگلیس دنبال یک دولت مرکزی قدرتمند در ایران بود تا جلوی گسترش نفوذ بلشویکها و بیثباتی رو بگیره. اما اینکه کودتا مستقیماً به دستور دولت بریتانیا طراحی شده بود یا نه، هنوز بین پژوهشگران اختلاف نظر وجود داره و اجماع کاملی در این مورد نیست. در مقابل، تقریباً همه موافقن که روسیه نقشی در به قدرت رسیدن رضاخان نداشت. چون در آن زمان روسیه خودش درگیر انقلاب و جنگ داخلی بود و نفوذش در ایران بهشدت کاهش پیدا کرده بود. بعد از کودتا، رضاخان ابتدا فرمانده ارتش، بعد وزیر جنگ، سپس نخستوزیر و در نهایت در سال ۱۳۰۴ به پادشاهی رسید.
البته رضاخان هنگام کودتا فرمانده تمام بریگاد قزاق نبود، بلکه فرمانده یکی از مهمترین واحدهای قزاق، یعنی نیروی قزوین بود که با حدود ۲۵۰۰ تا ۳۰۰۰ سرباز به سمت تهران حرکت کرد. در واقع رضاخان در زمان کودتای ۱۲۹۹ فرمانده نیروی قزاق مستقر در قزوین بود و با حدود سه هزار سرباز وارد تهران شد. این نیرو مهمترین قدرت نظامی منظم کشور به شمار میرفت و تقریباً بدون مقاومت جدی پایتخت رو در اختیار گرفت.
سید ضیاءالدین طباطبایی یک روزنامهنگار و سیاستمدار جوان بود که اعتقاد داشت ایران برای خارج شدن از آشفتگی، به یک دولت مرکزی قدرتمند نیاز داره. در کودتای سوم اسفند ۱۲۹۹، سید ضیاء نقش سیاسی کودتا رو بر عهده داشت و رضاخان هم فرمانده نیروی نظامی بود. اینکه چرا رضاخان انتخاب شد، بیشتر به این دلیل بود که بین فرماندهان آن زمان، هم نفوذ نظامی داشت، هم فرمانده بریگاد قزاق بود و میتوانست نیروها رو منظم وارد تهران بکنه.
درباره افراد کمک کننده به این کودتا هم بیشتر تاریخپژوهان معتقدن که بریتانیا از شکل گرفتن یک دولت مرکزی نیرومند در ایران استقبال میکرد. چون بعد از انقلاب روسیه، بیثباتی ایران میتوانست منافع سیاسی و اقتصادی انگلیس، بهویژه امنیت راه هند و مناطق نفتی جنوب، رو به خطر بندازه. با این حال، هنوز هم بین مورخان اختلاف نظر وجود داره که آیا کودتا مستقیماً به دستور دولت بریتانیا طراحی شده بود یا فقط از حمایت و رضایت آن برخوردار بود. بنابراین، انگیزه اصلی حامیان خارجی بیشتر حفظ منافع راهبردی و ایجاد ثبات در ایران بود، نه صرفاً به قدرت رساندن شخص رضاخان.
وقتی میگیم سید ضیاء روزنامهنگار بود، نباید تصور کنیم فقط پشت میز مینشست و مقاله مینوشت. سید ضیاء از چهرههای شناختهشده سیاسی تهران بود و با بسیاری از سیاستمداران، نظامیان و حتی مقامهای انگلیسی ارتباط داشت. نقش اصلی او در کودتای ۱۲۹۹، طراحی سیاسی و هماهنگی بود، نه فرماندهی نظامی. در مقابل، رضاخان نیروی نظامی و قدرت اجرای کودتا رو در اختیار داشت. در واقع، این دو نفر همدیگه رو کامل میکردن. سید ضیاء مغز سیاسی کودتا بود و رضاخان بازوی نظامی آن. به همین دلیل هم بعد از موفقیت کودتا، سید ضیاء نخستوزیر احمدشاه شد و رضاخان فرمانده ارتش. اما چند ماه بعد سید ضیاء از قدرت کنار رفت و این رضاخان بود که قدمبهقدم قدرت رو در اختیار گرفت و در نهایت به سلطنت رسید.
سید ضیاء بعد از کودتای ۱۲۹۹ فقط حدود سه ماه نخستوزیر بود. سیاستهای تندش باعث شد بسیاری از سیاستمداران، اشراف و حتی احمدشاه با او مخالفت کنن و در نهایت از مقامش برکنار شد و ایران رو ترک کرد. از آن به بعد، رضاخان که فرمانده ارتش بود، هر روز قدرت بیشتری به دست آورد و به مهمترین چهره سیاسی کشور تبدیل شد.
بعضی روایتهای تاریخی میگن سید ضیاء از نفوذ روزافزون رضاخان احساس خطر میکرد، اما مدرک معتبری وجود نداره که ثابت کنه رضاخان مستقیماً او را به قتل تهدید کرده بود. چیزی که تقریباً همه مورخان دربارهاش اتفاقنظر دارن اینه که بعد از کنار رفتن سید ضیاء، مسیر قدرت کاملاً به سمت رضاخان تغییر کرد و دیگر هیچ شخصیت سیاسی نتونست با او رقابت جدی بکنه.
وقتی رضاخان با حدود سه هزار نیروی قزاق وارد تهران شد، دولت و حکومت قاجار آنقدر ضعیف بودن که مقاومت جدیای در برابر کودتا انجام ندادن. احمدشاه هم دید توان مقابله نظامی نداره، بنابراین برای جلوگیری از درگیری بیشتر، کودتا رو پذیرفت. بعد از تشکیل دولت جدید، سید ضیاء نخستوزیر شد و احمدشاه، رضاخان رو به فرماندهی کل قوا منصوب کرد. از آن لحظه، رضاخان مهمترین نیروی نظامی کشور رو در اختیار گرفت و همین قدرت نظامی، مهمترین سکوی پرتابش برای رسیدن به نخستوزیری و بعد هم سلطنت شد. بنابراین انتصاب رضاخان به فرماندهی ارتش بعد از موفقیت کودتا و با حکم احمدشاه انجام شد.
رضاخان قبل از کودتای ۱۲۹۹ هنوز قدرت کافی برای سرکوب خانهای محلی نداشت. این کار بیشتر بعد از موفقیت کودتا و زمانی انجام شد که فرمانده کل ارتش، وزیر جنگ و بعد نخستوزیر شد. یکی از مهمترین برنامههای رضاخان این بود که قدرت خانها، رؤسای ایلات و نیروهای محلی رو کم بکنه و همه کشور رو زیر فرمان دولت مرکزی قرار بده. به همین دلیل، بسیاری از شورشهای محلی در اوایل دهه ۱۳۰۰ سرکوب شدن و دولت مرکزی از هر زمان دیگری قدرتمندتر شد.

تصویر: یک سرباز قزاق و فرماندهاش
- همانطور که در این تصویر نشان داده شده است، اسب واقعاً بخش مهمی از بریگاد قزاق بود. اصلاً اسم «قزاق» از نیروهای سوارهنظام قزاق روسیه گرفته شده بود. در سالهای اول، ستون فقرات این نیرو، سوارهنظام بود و سربازها با اسب جابهجا میشدن.
- ماشین هم وجود داشت، ولی تعدادش کم بود. در سالهای کودتای ۱۲۹۹، خودروهای اولیه مثل فورد مدل T یا مدلهای مشابه اروپایی وارد ایران شده بودن. این خودروها بیشتر در اختیار مقامهای بلندپایه، افسرهای ارشد و افراد ثروتمند بودن. بنابراین اگر در تصویر کنار فرمانده یک خودروی قدیمی میبینی، از نظر تاریخی قابل قبوله. ولی یک سرباز عادی معمولاً به جای خودرو، با اسب یا پیاده حرکت میکرد. البته اسب هم گران بود و هر کسی نمیتوانست اسب داشته باشه. اما اسبهایی که در بریگاد قزاق استفاده میشدن، مال خود ارتش بودن، نه مال سربازها. مثل امروز که یک سرباز صاحب تانک یا کامیون نیست. وسیله متعلق به ارتشه و سرباز فقط ازش استفاده میکنه.
اگر بخوام یک ایراد کوچک به همین تصویر بگیرم، اینه که ماشین کمی لوکستر از چیزی شده که یک افسر قزاق معمولی در سال ۱۲۹۹ احتمالاً استفاده میکرد. اما از نظر کلی، اینکه یک افسر کنار یک خودروی اولیه و یک سرباز کنار اسب دیده بشه، فضای آن دوره رو نسبتاً خوب منتقل میکنه.
کلمه قزاق در اصل یک کلمه روسی نیست. این واژه ریشه ترکی داره و بعد وارد زبان روسی شده. در روسی به این صورت казак نوشته میشه؛ معنای اولیه این کلمه در زبانهای ترکی چیزی شبیه جنگجوی مستقل بوده. بعدها روسها این نام رو برای گروههای سوارهنظام مرزی خودشون به کار بردن. جنگجوهایی که بیشتر در مرزهای جنوبی امپراتوری روسیه زندگی میکردن و به مهارت بالاشون در اسبسواری و جنگ معروف بودن.
کلاه پهلوی؛ نماد نوسازی یا اجبار؟
استفاده از کلاه پهلوی در زمان رضاشاه اجباری شد، نه محمدرضاشاه. در سال ۱۳۰۷ شمسی، دولت قانونی تصویب کرد که بیشتر مردان باید لباس یکسان و کلاه پهلوی بپوشن. هدف اصلی این بود که ظاهر مردم در سراسر کشور یکدست بشه، تفاوت لباسهای محلی کمتر بشه و ایران به سبک کشورهای مدرن آن زمان، یک هویت ملی و اداری یکپارچه پیدا بکنه. رضاشاه معتقد بود ظاهر سنتی و لباسهای متفاوت ایلات و شهرهای مختلف، با ساختن یک دولت مدرن سازگار نیست.

توضیح: این تصویر فقط برای مقایسه شکل کلاهها طراحی شده و از نظر تاریخی یک نکته داره. کلاه پهلوی و بعد از آن کلاه شاپو، هر دو فقط برای مردان اجباری بودن و زنان مشمول این قانون نمیشدن (کلاه پهلوی فقط برای مردان اجباری بود. زنان اصلاً مشمول قانون کلاه پهلوی نبودن)
زنان در آن دوره همچنان از پوشش رایج خودشان استفاده میکردن و چند سال بعد، در سال ۱۳۱۴، موضوع کشف حجاب بهعنوان یک سیاست جداگانه مطرح شد. بنابراین حضور کلاه مشابه پهلوی یا شاپو روی شخصیت زن در این تصویر، صرفاً برای مقایسه ظاهری انجام شده و از نظر تاریخی دقیق نیست.
البته این قانون فقط یک توصیه نبود. اگر کسی از اجرای آن سرپیچی میکرد، ممکن بود با برخورد پلیس، جریمه یا فشارهای اداری روبهرو بشه. به همین دلیل، خیلی از مردم از روی اعتقاد این کلاه رو نپوشیدن، بلکه چون قانون بود، مجبور به اجرای آن شدن. چند سال بعد هم کلاه پهلوی کنار گذاشته شد و دولت استفاده از کلاه شاپو را اجباری کرد که اعتراضهای بیشتری به دنبال داشت.
این قانون فقط برای مردان بود و زنان کلاه پهلوی نمیپوشیدن. البته چند سال بعد، در سال ۱۳۱۴، رضاشاه سیاست کشف حجاب رو اجرا کرد که موضوعی جدا از کلاه پهلویه. اگر مردی عمداً از کلاه پهلوی (و بعداً کلاه شاپو) استفاده نمیکرد، ممکن بود تذکر بگیره، مجبور به تعویض کلاه بشه، از ورودش به بعضی ادارهها جلوگیری بشه، بازداشت کوتاهمدت بشه یا در بعضی موارد با خشونت مأموران روبهرو بشه.
نکته جالب اینه که کلاه پهلوی قرار نبود نماد حمایت از شخص رضاشاه باشه. دولت آن را بیشتر نماد نظم، دولت مرکزی و هویت ملی جدید معرفی میکرد. با این حال، چون استفاده از آن اجباری بود، بسیاری از مردم آن را نه به عنوان یک انتخاب ملی، بلکه به عنوان یکی از نمادهای سیاستهای اجباری حکومت میشناختن. برای همین، نگاه مردم به کلاه پهلوی یکسان نبود؛ بعضی آن را نشانه نوسازی میدیدن و بعضی دیگر آن را نماد دخالت حکومت در زندگی روزمره میدونستن.